X
تبلیغات
رایتل
تقدیم به مادرم، که خاتون تمام قصه هام بود

باشد برای بعد


دلم می خواست قصه ی جدیدی بنویسم و دنبال سوژه می گشتم. دفترم را جلویم گذاشتم و خودکارم را به دست گرفتم و مشغول فکر کردن شدم:

چطور داستان را شروع کنم؟

از اول تعریف کنم و ساده جلو بروم؟

هسته ی داستان را مطرح کنم و بعد به صورت تعریف، به عقب برگردم؟

یا آخر را توضیح بدهم و بعد بصورت گذری بر خاطرات به ابتدای ماجرا برگردم؟

دفتر باز شد! صفحه ـ صفحه ورق خورد و در هر صفحه، یکی از افرادی که داستانم را تشکیل می دادند، به صورتی خودنمایی کردند. دخترک بازیگوش قصه سرک کشید و بعد با دست موهایش را با کمک حرکت تند گردن اش به پشت ریخت و با اهنگی که زمزمه می کرد، به حالت رقص به اتاقش رفت.

دومین صفحه پیرمردی آینه ی کوچک دستی اش را با یک ریش تراش دستی به بیرون پرت کرد و با عصبانیت فریاد زد: راحتم بگذار زن!

سگ پشمالوی سفیدی دنبال گربه ی ملوسی افتاده بود و پسرکی که قلاده ی سگ در دستش مانده بود، به دنبال آنها به صفحه ی بعدی دوید!

زن زیبایی  که در دستش یک فنجان قهوه بود و از آن بخار بلند می شد، به طرف تلفن رفت و شماره گرفت... مردی با پیراهن چهارخانه ی آبی و سفید  و شلوار سرمه ای کلید را در در خانه انداخت و وارد خانه شد. زن گوشی را قطع کرد و گفت: داشتم شماره ی تو رو می گرفتم... باید در مورد مهمی حرف بزنیم.

هر دو با صدای افتادن پرده ی اتاق نشیمن و صدای سگ به آنجا هجوم بردند.

صدای گریه ی پسر بچه که بلند شد، حوصله ام را از من گرفت و دفترم را بستم ... صداها خوابیدند!

دکمه ی ته خودکارم را فشار دادم و موکول کردم برای بعد.


برچسب‌ها: حاشیه ها و لحظه ها
+ نوشته شده در  شنبه 29 اردیبهشت 1397ساعت 14:27  توسط نسرین  |  نظرات (0)

اتوبوس آنقدر آرام می راند که انگار تلی از برف تمام سطح خیابان را گرفته. به بیرون چشم دوخته بود و به مردمی نگاه می کرد که از فرط گرما، سگرمه هایشان در هم بود. بی حالی و رخوتی که مخصوص تابستان بود و بس.

چقدر دلش هوای سرد زمستان را می خواست، انگار یادش رفته بود چندان علاقه ای به آن فصل ندارد. ولی هر چه بود، می شد با پوشیدن یک لباس کلفت، یک شال گردن پشمی و پوتین یا کفش و جوراب ضخیم گرمتر شد. اما در گرما آنهم در خیابان، هیچ کاری نمی توان کرد. لااقل کفش یا دمپایی ات را در بیاوری!... چه زندگی یکنواخت و گُهی شده بود. مثل تکرار عقربه های ساعت. مثل درخت دراز و بی بر روبروی پنجره ی آشپزخانه. مثل دیوار آجری زشت و بد قواره ی خانه ی همسایه... تکراری هایی که عوض نمی شوند و امیدی هم به تغییرشان نیست.

راننده در ایستگاه بعدی ایستاد و نگاهی به ساعتش کرد، زود رسیده بود. یا باید چند دقیقه ای همانجا منتظر می ماند و یا باید باز با حرکتی کند می راند. تصمیم اش را گرفت... ایستاد. دو دستش را روی فرمان بزرگ اتوبوس گذاشت و به مردمی که از روبرویش به آن طرف خیابان می رفتند، چشم دوخت... چه خوب می شد که دو ایستگاه جلوتر بود تا او می توانست پیاده بشود و به کارش برسد.

همسایه بغلی مُرده بود و پرستار پیرش قرار بود جای او بماند و زندگی کند. بدون آنکه غرغرهای بیخودی و تمام نشدنی کسی را برای هر چیز کوچک یا بزرگ تحمل کند و دم بر نیاورد. حتی لازم نبود سگ سفید و پشمالوی صاحبخانه که همیشه گوشه ی چشمانش کثیف بود را تحمل کند. یا به دامپزشکی می برد و درمانش می کرد، یا به اقوام او می گفت بیایید تحفه تحویل بگیرید. دیگر کمر و نیرویی برای دولا شدن و جمع کردن مدفوع سگ را نداشت. تن شستن اش را هم. بوی بدی که از کثیفی می داد را هم!

امروز او می رفت تا به پرستار کمک کند. نقشه ها را در ذهن کشیده بود. تمام وسایل باید از اتاق ها یکی یکی بیرون برده می شدند، تمیز شده و هر چه لازم و خوب و قشنگ بود، به اتاق بر می گشت، بقیه را می بخشیدند یا دور می ریختند. 

بعد اتاق ناهارخوری و نشیمن را به همین ترتیب و می ماند آشپزخانه که آن کار فردا بود. همه ی  کابینت ها باید خالی و تمیز می شدند و بعد ظرف ها تصفیه می شدند. خوب ها می ماندند، بدها و لب پریده ها دور ریخته می شدند. بعد بالکنی را تر و تازه و مرتب می کردند و تمام. پرستار می توانست یک زندگی سبک و تمیز را شروع کند.

کاش اتوبوس حرکت می کرد، روز پر کاری در پیش داشت و دلش می خواست زودتر شروع کند و به نتیجه ی مطلوب برسد... سرش را به شیشه ی اتوبوس تکیه داد و  به فکر فرو رفت:

ما آدمها خوبه با زندگیمون هم همین کار رو می کردیم. به تصفیه تو روابط. تو عادتا. تو صبح را شب کردن ها. تو خوردن غذاهای یک جور و کلآ تو همه چی... 


اتوبوس که حرکت کرد، او خوابش برده بود و داشت رویای یک زندگی تازه را می دید.



برچسب‌ها: داستان کوتاه
+ نوشته شده در  سه‌شنبه 3 بهمن 1396ساعت 07:35  توسط نسرین  |  نظرات (6)

باز غروب جمعه بود و باران می بارید. هوای سرد بهمن، به منتها درجه ی برودتش رسیده و مرد نمی توانست از کنار بخاری دل بکند.

با شنیدن نوایی که دیگر غریبه نبود، کتاب و عینکش را بست و آنها را روی میز چهار گوش کنار صندلی راحتی اش گذاشت... باز هم صدای آواز غمگین آن زن ناشناس در همین نزدیکیها می آمد و در تمام رگ و پی او رخنه می کرد! درد این زن چه می توانست باشد که اینهمه سوزناک می خواند؟! مسلمن یکی از همسایه هاست اما کدام یکی؟ صدای دوری نیست! چند روز پیش با دقت به زنی که از پله های طبقه ی دوم پایین می آمد نگاه کرد، اما با لبخندی پر انرژی و گفتن "روز بخیر" به او، گمانش از بین رفت.

مشخص نبود چه می خواند اما چیزی شبیه لالایی های قدیم بود، ناله های دلی شکسته و محزون.

مرد تصمیم گرفت به تراس کوچک و خالی اش برود و سر را بسوی صدا بچرخاند تا شاید بتواند تشخیص بدهد که صدا از کدام دیوار گذر و به دلش رسوخ می کند؟

شال پشمی خاکستری را روی دوش انداخت و چتر بزرگ سیاهش را باز کرد و بیرون رفت. باران تندی می بارید و رعد و برق های پی در پی، هر صدایی را در خودشان خفه می کردند. اما همچنان صدای زن بریده بریده به گوشش می رسید و در هوای باران گم می شد...

***

زن باز هم به یک غروب لعنتی رسیده بود. اتاق تاریک می شد و او همچنان گوشه ای کز کرده و به در آپارتمان محقرش زل زده بود و با نگاه به او التماس می کرد که باز شود تا مرگ وارد شود. در از التماس های زن دلتنگ بود و با تمام توان سعی کرد که دستهایش را از دو طرف باز کند و او را در آغوش بگیرد، اما در یک چارچوب سخت میان گوشه ی خانه و یک دیوار بلند زندانی بود... مثل همیشه... مثل تمام درهای عالم!

زن چمپاتمه زده و آهسته شروع به تکان دادن ملایم تن کرد. انگار با این کار دنبال آرامشی می گشت که کسی غیر از خودش، آن را از او گرفته بود. قالی کهنه ی مهربان، به پاهایش چنگ انداخت و آنها را کشید تا او نتواند روی زانوهایش خم شود. اما زن آنها را دراز کرد و سرش را از عقب به دیوار کوفت!

اشکها بی محابا و آرام فرو می ریختند. سقف با نگرانی به او خیره شده بود و می دید که دیوارها آرام آرام جلو می آیند تا زن را مچاله کنند!

زن دوباره با حس کردن زنده بگور شدن، شروع به خواندن آواز همیشگی اش کرد.

هنوز می بارید، وقتی که زن به خواب رفت...



نهم بهمن 91



برچسب‌ها: داستان کوتاه
+ نوشته شده در  دوشنبه 13 آذر 1396ساعت 00:13  توسط نسرین  |  نظرات (0)

 هواپیمای حامل عجوزه که رو زمین نشست، دل منیر پرواز کرد و رفت به روزهای دور ـ دور. روزایی که اول شاد می نمود اما خیلی زود پر از غم و اشک و کابوس شده بود. روزای بریدن بندهای رابطه ها و شکستن در خونه ای که همیشه براش محترم بود.

 افتادن پرده های ضخیمی که اتاق رو عریان می کرد و مراد و اون عجوزه رو هی تو رختخواب براش مرتب تداعی می کرد و هی دلش می شکست و فکر می کرد:

من براش بس نبودم؟ من کم بودم؟ چی شد که یهو مراد از این رو به اون رو شد؟ اونهمه اعتماد و احترام و عشق به اون عجوزه بعنوان یه آدم راس راستکی رو حالا کجای دلم بذارم آخه؟!

اون روزا بود که صورتای اونا رو بدون پوست دید! چه سیرت های وحشتناکی داشتن و منیر اونقدر برای سالیان درازی زیبا می دیدشون!!! گاهی ترجیح می داد چشمای ریزشو ببنده و فکر کنه داره خواب می بینه اما درد دندون قروچه باعث می شد بفهمه خواب نیست. برعکس... خیلی هم بیدار شده بود، فقط نمی خواست باور کنه... منتها آخرش که چه؟

آخرش همون لجنای بد بو چشماشو با زور انگشتاشون باز کردن و او دید که اونا آدمکایی بی ارزش بیشتر نیستن که خود منیر سالها هی بیخودی بهشون زر و زیور آویزون کرده بود... ای تف به هر چی زر بی قیمته...

وقتی دل منیر با ماه و ماهی ها جوره و بس، معلومه که آدمایی مثل عجوزه و اون مردک نمی تونن کنارش دوام بیارن. اونام از جنس همند و باید با هم جفت می شدن. رنگ منیر رنگ آبیه که میشه توش ماهی هاشو دید، اونا نه. اونا از یه جنس دیگه اند، خوب و بدش رو دیگه منیر کاری نداشت... می خواست گوش و خواب اش آروم بمونه. اونا رو بذاره واسه خودشون، خودشو واسه خودش...


و ایکاش دیگه کسی حتی تلنگری بر در خانه ی دل منیر نزنه.




برچسب‌ها: سوررئال ها
+ نوشته شده در  شنبه 11 آذر 1396ساعت 23:00  توسط نسرین  |  نظرات (7)

این روزا، مدام یه ترانه ی قدیمی گوگوش خودش رو توی ذهن و روحم می چرخونه:

دلم تنگه برای گریه کردن

کجاست مادر؟ کجاست گهواره ی من

همون گهواره ای که خاطرم نیست....

وقتی دلتنگم، برام مهم نیست که خواننده ای گذارش به اینجا بیافته و فکر کنه ناله دادم. اینجا گوشه ی دنج منه و حریمش محترم. ولی می دونم دوستای واقعیم، گاهی هم حاضر میشن به دلتنگیام گوش کنند. بعد یا ساکت بگذرند یا مرهمی باشن. هر دوش برام غنیمته و باارزش.

 

***

بین تمام گلهای بالکنیم، یه گلدون شب بو دارم که اونو بیاد مادرم خریدم چون همیشه فکر می کنم او یه دسته گل شب بوی سفید و بنفش بود! شاید بخاطر یادی از گذشته... 

 بین سن های شش تا یازده سالگی، با خاله ام و خانواده اش همخونه بودیم. حیاط بزرگی بود که دو طبقه داشت. سه تا اتاق بالا که ما بودیم و دوتا پایین که خاله ام و خانواده ش زندگی می کردن. تا عصر هر کسی مستقل بود و فقط در حد یه احوالپرسی موقع خرید خوراکی صبح همدیگر رو می دیدم، مگر اینکه نیازی بود چیزی از هم قرض کنیم. قرض هایی که هیچوقت از هیچکدوم پس گرفته نمی شد. زمستونا زیاد تو ذهنم نیست، اما غروب تابستونا خوب یادمه که دوتا خواهری حیاط رو آبپاشی می کردن و گلها رو با هم آب می دادن و مشغول کندن علف های هرز و تمیز کاری باغچه می شدن... من تا بزرگ (؟) نشدم نفهمیدم نصف بیشتر باغبونی، تمیز کاری و نگهداریشه نه فقط آب دادن. 

کنار این باغچه که بشکل اِل و هر دو کنار حیاط رو گرفته بود، دو درخت پر شاخ و برگ نیلوفر بود که به تیغه ی دیوار ما و همسایه وصل بود. وسط، چندتا درخت رز به رنگهای مختلف، یه درخت یاس سفید در آخر خط و دور تا دور باغچه هم همیشه پر از نرگس یا شب بوهای بنفش و سفید بود که شبها حیاط رو پر از بوهای خوبشون می کردند و بخاطر لطافت بیش از حدشون، روز با تابیدن حرارت خورشید بر تنشون، خبری از رایحه و عطر نبود... بهرحال اون بوی شب هنگامشون، هنوزم منو یاد مادر و خاله ام میندازه. مادرم حتمآ شب بوی سفید و بنفش بود، حتمآ!

و اما این شب بوهای کنونی من که بعد از بزرگ شدن، خودبخود نصفی سفید و نصف بنفش شدن! هر روز غروب یا صبح زود قبل از آفتاب که می خوام بهشون آب بدم و گُل و برگهای خشکشونو جدا کنم، به یاد اونا می افتم و معمولآ با لبخندی از یاد اونا بهشون می رسم. ولی این روزا پر از بغض بزرگی ام که نمی دونم تکلیفم باهاش چیه.

همین خاله ام بر اثر یه آمپول اشتباهی توسط پرستاری در یکی از بیمارستانهای شیراز مُرد و آب از آب هم تکون نخورد، او هنوز پنجاه سالشم نبود!

و حالا بخاطر حماقت شش ساله ی یه دکتر و اعتماد به او، برادرم حالش اصلآ خوب نیست. مسلمآ خوب میشه ولی متخصصی که او رو دیده گفته شش ماه تا یکسال طول می کشه تا اثر اون داروهای اشتباه از تنش بیرون بره.

افسردگی بدی گرفته که حتا گوشی رو روم بر نمیداره و جواب اس ام اس هامو نمیده. مدام حالشو از همسرش می پرسم و گاهی با بچه هاش لحظاتمو پر می کنم ولی... کسی که بیش از حد پر کار بوده و حالا از شدت ضعف و استرس نمی تونه بسر کار بره و خانواده اش دارن از هر لحاظ اذیت میشن. هیچ کاری ازم بر نمیاد که براش کنم و این منتهای درماندگی این روزامه.

از من به شما نصیحت، اگر بیماری خاصی داشتین و مدتی طول کشید، حتمآ به متخصص مراجعه کنید.


21/10/91


 

جرعه ای آب، به اندازه قورت دادنش یک بغض بزرگ را به عقب می اندازد... فقط همین!



برچسب‌ها: حاشیه ها و لحظه ها
+ نوشته شده در  یکشنبه 11 تیر 1396ساعت 04:00  توسط نسرین  |  نظرات (4)

  1    2    3    4    5    ...    25  >>