X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری
تقدیم به مادرم، که خاتون تمام قصه هام بود

منیر و قاب خالی

باز هم یک روز خاکستری و سرد بود که منیر بیدار شد. از زور سرما دلش نمی خواست از زیر لحاف بیرون بیاید. لبه ی آن را در دستان کوچکش گرفت و آن را به روی لب هایش فشرد.

خیره ماند به پنجره که گه گاه از لای دو پرده، دانه های تک تک ریز باران او را مهمان می کرد... یادش از لای پرده و پنجره بیرون رفت... به سالها قبل...  انگار همین دیروز بودکه پدر پالتوی سنگین پشمی مشکی اش را به تن کرده بود و عازم بود، گویی هر قدم را با عصبانیت بر می داشت و زمین و زمان را لعنت می کرد که چرا همیشه بهار نیست؟!

مادر شال گردن خاکستری رنگی آورد و بسویش دراز کرد. پدر بدون آنکه اخم هایش را باز کند، شال را گرفت و آن را دور گردن انداخت. دنباله هایش را درون یقه ی دکمه شده ی پالتو فرو برد و به طرف در رفت. قبل از خارج شدن شانه اش به گوشه ی قاب روی دیوار خورد و کج شد. با اخم برگشت و به حساب خودش آن را صاف کرد و بعد با قیافه ای که انگار زهر مار خورده باشد، از در بیرون رفت... چقدر خوب می شد اگر دیگر بر نمی گشت! اصلآ بودنش بجز نانی که به سفره می آورد چه خوبیتی داشت؟

قاب هنوز کج بود!

مادر آن را راست کرد و پرده ی پشت در را انداخت.

تقریبآ نصفِ در شیشه ای بود، قطعه های کوچکی با رنگ های سرمه ای، زرد و قرمز تیره. آن روز اگر آفتابی بود، نورهای رنگی از کنار پرده ها سرک می کشیدند و منیر آنها را روی دیوار با نگاه دنبال می کرد.

مراد جورابش را پوشید و بطرف در رفت. یک خداحافظی کوتاه توآم با خستگی از خواب کم و بار زیاد فکری این زندگی گُه مرغی.

منیر از زیر لحاف بیرون آمد و به طرف کمد رفت. یک دست کت و شلوار پدر را هنوز نگه داشته بود و نمی دانست چرا. دکمه های کت را باز کرد و بعد کراوات باریک را کنار زد و دکمه های پیراهن را که باز بود. انگار دنبال "پدر" می گشت. یک موجود گم شده که همیشه کم داشت. لب هایش را به پایین جمع کرد و سعی کرد بغضش را فرو دهد. گویی تازه می فهمید که آنجا هیچ کس نیست، هیچوقت نبوده. نه برای مادرش نه برای او. 

لباس پدر را از سر چوب لباسی در آورد و آنها را با عصبانیت مچاله کرد و به دنبال یک کیسه ی بزرگ گشت. لباس ها را در آن انداخت و سرش را پیچاند و بیرون پشت در گذاشت تا بعد ترتیبش را بدهد و به اتاق برگشت. 

قاب حاوی عکس پدر مثل همیشه ی خدا کج شده بود. هنوز در عکس اخم کرده و دو طرف سبیل هایش مثل همیشه آویزان بودند. گردنش را طوری صاف گرفته بود که به قول مادر انگار عصا قورت داده باشد! آن را با بی قیدی برای هزارمین بار صاف کرد، اما دوباره کج شد... پدر را از سر میخ در آورد، سر کیسه را باز کرد، او را درون آن انداخت و درش را بست.



برچسب‌ها: سوررئال ها
+ نوشته شده در  دوشنبه 4 تیر 1397ساعت 05:44  توسط نسرین  |  نظرات (4)

دلم می خواست قصه ی جدیدی بنویسم و دنبال سوژه می گشتم. دفترم را جلویم گذاشتم و خودکارم را به دست گرفتم و مشغول فکر کردن شدم:

چطور داستان را شروع کنم؟

از اول تعریف کنم و ساده جلو بروم؟

هسته ی داستان را مطرح کنم و بعد به صورت تعریف، به عقب برگردم؟

یا آخر را توضیح بدهم و بعد بصورت گذری بر خاطرات به ابتدای ماجرا برگردم؟

دفتر باز شد! صفحه ـ صفحه ورق خورد و در هر صفحه، یکی از افرادی که داستانم را تشکیل می دادند، به صورتی خودنمایی کردند. دخترک بازیگوش قصه سرک کشید و بعد با دست موهایش را با کمک حرکت تند گردن به پشت ریخت و با اهنگی که زمزمه می کرد، به حالت رقص به اتاقش رفت.

از دومین صفحه پیرمردی آینه ی کوچک دستی اش را با یک ریش تراش دستی به بیرون پرت کرد و با عصبانیت فریاد زد: راحتم بگذار زن!

سگ پشمالوی سفیدی دنبال گربه ی ملوسی افتاده بود و پسرکی که قلاده ی سگ در دستش مانده بود، از چهارمین ورق به دنبال آنها به صفحه ی بعدی دوید!

صفحه ی پنجم روی آن ورق خورد. زن زیبایی  که در دستش یک فنجان قهوه بود و از آن بخار بلند می شد، به طرف تلفن رفت و شماره ای را گرفت. همزمان مردی با پیراهن چهارخانه ی آبی و سفید  و شلوار سرمه ای کلید را در در خانه انداخت و به صفحه ی بعدی وارد خانه شد. زن گوشی را قطع کرد و گفت: 

داشتم شماره ی تو رو می گرفتم... باید در مورد موضوع مهمی حرف بزنیم.

هر دو با صدای افتادن پرده ی اتاق نشیمن و صدای سگ به آنجا هجوم بردند.

صدای گریه ی پسر بچه که بلند شد، حوصله ام را از من گرفت و دفتر را بستم ... صداها همه خوابیدند!

دکمه ی ته خودکارم را فشار دادم و موکول کردم برای بعد.


برچسب‌ها: حاشیه ها و لحظه ها
+ نوشته شده در  شنبه 29 اردیبهشت 1397ساعت 14:27  توسط نسرین  |  نظرات (3)

اتوبوس آنقدر آرام می راند که انگار تمام سطح خیابان پر از میخ هست. به بیرون چشم دوخته بود و به مردمی نگاه می کرد که از فرط گرما، سگرمه هایشان در هم بود. بی حالی و رخوتی که مخصوص تابستان بود و بس.

چقدر دلش هوای سرد زمستان را می خواست، انگار یادش رفته بود چندان علاقه ای به آن فصل ندارد. ولی هر چه بود، می شد با پوشیدن یک لباس کلفت، یک شال گردن پشمی و پوتین یا کفش و جوراب ضخیم گرمتر شد. اما در گرما آنهم در خیابان، هیچ کاری نمی توان کرد. لااقل کفش یا دمپایی ات را در بیاوری!... چه زندگی یکنواخت و گُهی شده بود. مثل تکرار عقربه های ساعت. مثل درخت دراز و بی بر روبروی پنجره ی آشپزخانه. مثل دیوار آجری زشت و بد قواره ی خانه ی همسایه... تکراری هایی که عوض نمی شوند و امیدی هم به تغییرشان نیست.

 چه خوب می شد اگر دو ایستگاه جلوتر بود تا او می توانست پیاده بشود و به کارش برسد.

همسایه بغلی مُرده بود و پرستار پیرش قرار بود جای او بماند و زندگی کند. بدون آنکه غرغرهای بیخودی و تمام نشدنی کسی را برای هر چیز کوچک یا بزرگ تحمل کند و دم بر نیاورد. حتی لازم نبود سگ سفید و پشمالوی صاحبخانه که همیشه گوشه ی چشمانش کثیف بود را تحمل کند. یا به دامپزشکی می برد و درمانش می کرد، یا به اقوام او می گفت بیایید تحفه تحویل بگیرید. دیگر کمر و نیرویی برای دولا شدن و جمع کردن مدفوع سگ را نداشت. تن شستن اش را هم. بوی بدی که از کثیفی می داد را هم!

امروز او می رفت تا به پرستار کمک کند. نقشه ها را در ذهن کشیده بود. تمام وسایل باید از اتاق ها یکی یکی بیرون برده می شدند، تمیز شده و هر چه لازم و خوب و قشنگ بود را به اتاق بر می گرداندند، بقیه را هم می بخشیدند یا دور می ریختند. 

بعد اتاق ناهارخوری و نشیمن را به همین ترتیب و می ماند آشپزخانه که آن کار فردا بود. همه ی  کابینت ها باید خالی و تمیز می شدند و بعد ظرف ها تصفیه می شدند. خوب ها می ماندند، بدها و لب پریده ها دور ریخته می شدند. بعد بالکنی را تر و تازه و مرتب می کردند و تمام. پرستار می توانست یک زندگی سبک و تمیز را شروع کند.

کاش اتوبوس حرکت می کرد. روز پر کاری در پیش داشت و دلش می خواست زودتر شروع کند و به نتیجه ی مطلوب برسد... سرش را به شیشه ی اتوبوس تکیه داد و  به فکر فرو رفت:

ما آدمها خوبه با زندگیمون هم همین کار رو می کردیم. به تصفیه تو روابط. تو عادتا. تو صبح را شب کردن ها. تو خوردن غذاهای یک جور و کلآ تو همه چی... 


اتوبوس که حرکت کرد، او خوابش برده بود و داشت رویای یک زندگی تازه را می دید.



برچسب‌ها: داستان کوتاه
+ نوشته شده در  سه‌شنبه 3 بهمن 1396ساعت 07:35  توسط نسرین  |  نظرات (6)

باز غروب جمعه بود و باران می بارید. هوای سرد بهمن، به منتها درجه ی برودتش رسیده و مرد نمی توانست از کنار بخاری دل بکند.

با شنیدن نوایی که دیگر غریبه نبود، کتاب و عینکش را بست و آنها را روی میز چهار گوش کنار صندلی راحتی اش گذاشت... باز هم صدای آواز غمگین آن زن ناشناس در همین نزدیکیها می آمد و در تمام رگ و پی او رخنه می کرد! درد این زن چه می توانست باشد که اینهمه سوزناک می خواند؟! مسلمن یکی از همسایه هاست اما کدام یکی؟ صدای دوری نیست! چند روز پیش با دقت به زنی که از پله های طبقه ی دوم پایین می آمد نگاه کرد، اما با لبخندی پر انرژی و گفتن "روز بخیر" به او، گمانش از بین رفت.

مشخص نبود چه می خواند اما چیزی شبیه لالایی های قدیم بود، ناله های دلی شکسته و محزون.

مرد تصمیم گرفت به تراس کوچک و خالی اش برود و سر را بسوی صدا بچرخاند تا شاید بتواند تشخیص بدهد که صدا از کدام دیوار گذر و به دلش رسوخ می کند؟

شال پشمی خاکستری را روی دوش انداخت و چتر بزرگ سیاهش را باز کرد و بیرون رفت. باران تندی می بارید و رعد و برق های پی در پی، هر صدایی را در خودشان خفه می کردند. اما همچنان صدای زن بریده بریده به گوشش می رسید و در هوای باران گم می شد...

***

زن باز هم به یک غروب لعنتی رسیده بود. اتاق تاریک می شد و او همچنان گوشه ای کز کرده و به در آپارتمان محقرش زل زده بود و با نگاه به او التماس می کرد که باز شود تا مرگ وارد شود. در از التماس های زن دلتنگ بود و با تمام توان سعی کرد که دستهایش را از دو طرف باز کند و او را در آغوش بگیرد، اما در یک چارچوب سخت میان گوشه ی خانه و یک دیوار بلند زندانی بود... مثل همیشه... مثل تمام درهای عالم!

زن چمپاتمه زده و آهسته شروع به تکان دادن ملایم تن کرد. انگار با این کار دنبال آرامشی می گشت که کسی غیر از خودش، آن را از او گرفته بود. قالی کهنه ی مهربان، به پاهایش چنگ انداخت و آنها را کشید تا او نتواند روی زانوهایش خم شود. اما زن آنها را دراز کرد و سرش را از عقب به دیوار کوفت!

اشکها بی محابا و آرام فرو می ریختند. سقف با نگرانی به او خیره شده بود و می دید که دیوارها آرام آرام جلو می آیند تا زن را مچاله کنند!

زن دوباره با حس کردن زنده بگور شدن، شروع به خواندن آواز همیشگی اش کرد.

هنوز می بارید، وقتی که زن به خواب رفت...



نهم بهمن 91



برچسب‌ها: داستان کوتاه
+ نوشته شده در  دوشنبه 13 آذر 1396ساعت 00:13  توسط نسرین  |  نظرات (0)

 هواپیمای حامل عجوزه که رو زمین نشست، دل منیر پرواز کرد و رفت به روزهای دور ـ دور. روزایی که اول شاد می نمود اما خیلی زود پر از غم و اشک و کابوس شده بود. روزای بریدن بندهای رابطه ها و شکستن در خونه ای که همیشه براش محترم بود.

 افتادن پرده های ضخیمی که اتاق رو عریان می کرد و مراد و اون عجوزه رو هی تو رختخواب براش مرتب تداعی می کرد و هی دلش می شکست و فکر می کرد:

من براش بس نبودم؟ من کم بودم؟ چی شد که یهو مراد از این رو به اون رو شد؟ اونهمه اعتماد و احترام و عشق به اون عجوزه بعنوان یه آدم راس راستکی رو حالا کجای دلم بذارم آخه؟!

اون روزا بود که صورتای اونا رو بدون پوست دید! چه سیرت های وحشتناکی داشتن و منیر اونقدر برای سالیان درازی زیبا می دیدشون!!! گاهی ترجیح می داد چشمای ریزشو ببنده و فکر کنه داره خواب می بینه اما درد دندون قروچه باعث می شد بفهمه خواب نیست. برعکس... خیلی هم بیدار شده بود، فقط نمی خواست باور کنه... منتها آخرش که چه؟

آخرش همون لجنای بد بو چشماشو با زور انگشتاشون باز کردن و او دید که اونا آدمکایی بی ارزش بیشتر نیستن که خود منیر سالها هی بیخودی بهشون زر و زیور آویزون کرده بود... ای تف به هر چی زر بی قیمته...

وقتی دل منیر با ماه و ماهی ها جوره و بس، معلومه که آدمایی مثل عجوزه و اون مردک نمی تونن کنارش دوام بیارن. اونام از جنس همند و باید با هم جفت می شدن. رنگ منیر رنگ آبیه که میشه توش ماهی هاشو دید، اونا نه. اونا از یه جنس دیگه اند، خوب و بدش رو دیگه منیر کاری نداشت... می خواست گوش و خواب اش آروم بمونه. اونا رو بذاره واسه خودشون، خودشو واسه خودش...


و ایکاش دیگه کسی حتی تلنگری بر در خانه ی دل منیر نزنه.




برچسب‌ها: سوررئال ها
+ نوشته شده در  شنبه 11 آذر 1396ساعت 23:00  توسط نسرین  |  نظرات (7)

  1    2    3    4    5    ...    25  >>