X
تبلیغات
رایتل

نویسنده: نسرین مولا

یکشنبه 11 تیر 1396

شب بو ها را شب باید بویید!


این روزا، مدام یه ترانه ی قدیمی گوگوش خودش رو توی ذهن و روحم می چرخونه:

دلم تنگه برای گریه کردن

کجاست مادر؟ کجاست گهواره ی من

همون گهواره ای که خاطرم نیست....

وقتی دلتنگم، برام مهم نیست که خواننده ای گذارش به اینجا بیافته و فکر کنه ناله دادم. اینجا گوشه ی دنج منه و حریمش محترم. ولی می دونم دوستای واقعیم، گاهی هم حاضر میشن به دلتنگیام گوش کنند. بعد یا ساکت بگذرند یا مرهمی باشن. هر دوش برام غنیمته و باارزش.

 

***

بین تمام گلهای بالکنیم، یه گلدون شب بو دارم که اونو بیاد مادرم خریدم چون همیشه فکر می کنم او یه دسته گل شب بوی سفید و بنفش بود! شاید بخاطر یادی از گذشته... 

 بین سن های شش تا یازده سالگی، با خاله ام و خانواده اش همخونه بودیم. حیاط بزرگی بود که دو طبقه داشت. سه تا اتاق بالا که ما بودیم و دوتا پایین که خاله ام و خانواده ش زندگی می کردن. تا عصر هر کسی مستقل بود و فقط در حد یه احوالپرسی موقع خرید خوراکی صبح همدیگر رو می دیدم، مگر اینکه نیازی بود چیزی از هم قرض کنیم. قرض هایی که هیچوقت از هیچکدوم پس گرفته نمی شد. زمستونا زیاد تو ذهنم نیست، اما غروب تابستونا خوب یادمه که دوتا خواهری حیاط رو آبپاشی می کردن و گلها رو با هم آب می دادن و مشغول کندن علف های هرز و تمیز کاری باغچه می شدن... من تا بزرگ (؟) نشدم نفهمیدم نصف بیشتر باغبونی، تمیز کاری و نگهداریشه نه فقط آب دادن. 

کنار این باغچه که بشکل اِل و هر دو کنار حیاط رو گرفته بود، دو درخت پر شاخ و برگ نیلوفر بود که به تیغه ی دیوار ما و همسایه وصل بود. وسط، چندتا درخت رز به رنگهای مختلف، یه درخت یاس سفید در آخر خط و دور تا دور باغچه هم همیشه پر از نرگس یا شب بوهای بنفش و سفید بود که شبها حیاط رو پر از بوهای خوبشون می کردند و بخاطر لطافت بیش از حدشون، روز با تابیدن حرارت خورشید بر تنشون، خبری از رایحه و عطر نبود... بهرحال اون بوی شب هنگامشون، هنوزم منو یاد مادر و خاله ام میندازه. مادرم حتمآ شب بوی سفید و بنفش بود، حتمآ!

و اما این شب بوهای کنونی من که بعد از بزرگ شدن، خودبخود نصفی سفید و نصف بنفش شدن! هر روز غروب یا صبح زود قبل از آفتاب که می خوام بهشون آب بدم و گُل و برگهای خشکشونو جدا کنم، به یاد اونا می افتم و معمولآ با لبخندی از یاد اونا بهشون می رسم. ولی این روزا پر از بغض بزرگی ام که نمی دونم تکلیفم باهاش چیه.

همین خاله ام بر اثر یه آمپول اشتباهی توسط پرستاری در یکی از بیمارستانهای شیراز مُرد و آب از آب هم تکون نخورد، او هنوز پنجاه سالشم نبود!

و حالا بخاطر حماقت شش ساله ی یه دکتر و اعتماد به او، برادرم حالش اصلآ خوب نیست. مسلمآ خوب میشه ولی متخصصی که او رو دیده گفته شش ماه تا یکسال طول می کشه تا اثر اون داروهای اشتباه از تنش بیرون بره.

افسردگی بدی گرفته که حتا گوشی رو روم بر نمیداره و جواب اس ام اس هامو نمیده. مدام حالشو از همسرش می پرسم و گاهی با بچه هاش لحظاتمو پر می کنم ولی... کسی که بیش از حد پر کار بوده و حالا از شدت ضعف و استرس نمی تونه بسر کار بره و خانواده اش دارن از هر لحاظ اذیت میشن. هیچ کاری ازم بر نمیاد که براش کنم و این منتهای درماندگی این روزامه.

از من به شما نصیحت، اگر بیماری خاصی داشتین و مدتی طول کشید، حتمآ به متخصص مراجعه کنید.


21/10/91


 

جرعه ای آب، به اندازه قورت دادنش یک بغض بزرگ را به عقب می اندازد... فقط همین!


پرنده های خوب، زود پرواز می کنند

شنبه 10 تیر 1396

اصغر در اتاقش را بست تا خانواده اش مزاحم حشیش کشیدن او و سه نفر از دوستانش نشوند و حسابی خودشان را ساختند. بخصوص اصغر که از همه وضع مالی اش بهتر بود و باز امروز هم میزبان بقیه بود.

وقتی کار کشیدن سیگاری ( اصطلاحی برای سیگار حشیش ) تمام شد، به طبقه ی پایین رفتند و با چای و شکلات، نئشگی شان را تکمیل کردند. سر اصغر گیج بود اما بی توجه به خطرهایی که ممکن بود پیش بیاید، پشت فرمان شاسی بلند اش نشست و بقیه هم در کنار و صندلی های پشت نشستند. اصغر تند می راند، بخاطر همین، حمید که کنار دست اش نشسته بود گفت:

- داری سر شیر می بری اصغر؟ حال دادی، به این زودی نگیرش!

اصغر خندید و گفت:

- چیه جوجه، می ترسی؟

- دیوونه ما تازه حشیش کشیدیم و تو از همه بیشتر حرص زدی، ممکنه یه کاری دست خودت و ما بدی.

- من میدونم دارم چکار می کنم، نگران نباش. حالا برای اینکه بهت ثابت کنم کنترل همه چی دستمه، تندتر میرم.

حمید با دلهره دستش را به داشبورت چسباند و گفت:

- نمی خواد چیزیو بمن ثابت کنی، میدونم کله خری... و بعد با دیدن صحنه ی روبروی اش فریاد زد: اصغر...

اصغر باورش نمی شد که با آن سرعت و شدت تصادف کرده، می خواست ترمز بگیرد اما مغزش کار نمی کرد و بجای ترمز، گاز را فشار داد! حمید، امید و مهران با هم فریاد زدند:

- ترمز کن!

اما او دستپاچه شده بود و فقط می خواست از آن صحنه فرار کند. پدال گاز را فشار داد و ...

***

آن روز ابراهیم بدون اینکه از قبل گفته باشد، قبل از اداره سری به مادرش زد و به صورت خواهرش خیره شد و گفت:

- میدونی موی کوتاه خیلی بهت میاد؟

و خواهرش خندیده و با انرژی که گرفته بود، کمی سربسر او گذاشته و قرار گذاشتند که جمعه ی آن هفته برای ناهار دور هم جمع بشوند. و بعد به سر کار رفته بود.

اولین کار آن روز این بود که با شاگردش مصطفی به مغازه ی گلفروشی در خیابان زرگری بروند تا ببینند دلیل اینکه قبض های برق این مشتری، چرا هر ماه سر به آسمان می گذارد؟ با هم وارد مغازه شدند و صاحب گلفروشی رو به ابراهیم که از مشتری های همیشگی اش بود، کرد و با خوشحالی گفت:

- ممنونم که اینقدر زود اومدید، تا شاگردتون بره جعبه ی برق را چک کنه، من یه چای براتون بریزم.

- دستتون درد نکنه، من الآن از خونه ی مادرم میام و تازه دو تا استکان چای خوردم، بریز برای آقا مصطفی، خودم بجای او میرم برای چک کردن. اول بذار برم از بیرون ببینم سیم برق از بیرون امکان برق دزدی نداره؟

از مغازه بیرون رفت، به طرف راست پیچید که در یک آن دید یک ماشین شاسی بلند به سرعت بطرفش می آید... آنقدر فاصله کم و سرعت ماشین زیاد بود که فرصت هیچ کاری نداشت... ماشین به شدت به او خورد و برگشت و دو تایر عقب اش در جوی کوچک کنار خیابان افتاد و ماشین گیر کرد.

ابراهیم آرام و به سختی بلند شد. راننده که قصد فرار داشت، بجای اینکه اول دنده عقب بگیرد و بعد گاز بدهد، دوباره بطرفش آمد و اینبار او را آنچنان زد که به دیوار چسبید و بیهوش شد...

گلفروش با عجله با صدای تصادف از مغازه بیرون آمد و آنچه را دید، باور نکرد. قد بلند ابراهیم خم شده بود و راننده که اصغر نام داشت، همچنان پشت فرمان شوکه نشسته بود.

مصطفی فورآ به بیمارستان و پلیس تلفن کرد و یک ساعت بعد ابراهیم در بیمارستان نمازی شیراز بود، اما بهوش نمی آمد. او به کُما رفت. پسر عمویش که جراح قلب آنجا بود با تلفن همکارش به قسمت اورژانس آمد و هرکاری که از دستش برمی آمد کرد، اما در نهایت ابراهیم به قسمت ویژه ی سی سی یو منتقل شد. به برادرش تلفنی خبر دادند و او به خواهر، برادر، پدرش و همسر ابراهیم خبر داد.

یک ساعت بعد پری بدون اینکه به مادرش بگوید که ابراهیم تصادف کرده به بیمارستان رفت. همسر ابراهیم و برادرهایش و پدر آنجا بودند.

دو روز گذشت و او بیدار نشد...

عصر ِ روز دوم، هر چهار نفر داشتند از پشت پنجره به او نگاه می کردند. یک شقه از موهای لَختش روی پیشانی اش افتاده بود و صورت جذاب و دوست داشتنی اش، از همیشه بهتر بنظر می آمد.

مادرش دو شب بود که خواب های پریشان می دید ولی هنوز از تصادف خبر نداشت.

در یک آن با تغییر خطوط دستگاهی که به تن عزیزش وصل بود، دکتر و دو پرستار به طرف اتاق او می دوند و بعد از ماساژ قلب، سوزنی به قلب او می زنند که آخرین امید دکتر بود اما...



***


برادر عزیز من بخاطر یک لذت زودگذر جوانی ابله به دیار ابدی رفت و چند ماه بعد خبردار شدیم که مادرم به سرطان مبتلا شده است!


آنها همیشه با منند.


 

گور شماره ی هشت

جمعه 9 تیر 1396

وقتی وارد گورستان شدم، هوا داشت تاریک می شد. سایه روشن اندام زنی که چادرش را زیر چانه مچاله کرده بود و قوز داشت را از دور می دیدم. پیرمردی کنار دست او نشسته بود و با صدای ناهنجار و عذاب دهنده ای دعا می خواند.

مچاله کردن چادر در دستان زن نشانه ی درد بود یا یک فکر عمیق؟ 

قوز کرده بود چون که سردش بود یا شانه هایش دیگر تاب سنگینی سنگ های ریز و درشت زندگی را نداشت؟

وقتی از کنارشان رد می شدم به گور نگاهی کردم. چیزی که توجه ام را جلب کرد، تکه ی کنده شده ی گوشه ی سنگ قبر بود و یک تکه گچ سفید کوچک، کنار یک مربع ترسیم شده که داخلش را خط خطی کرده بودند. یک سنگ قبر ارزان و معمولی بود... وقتی خودت نیز جزیی از خاک می شوی، چه فرقی می کند که چه نوع سنگی رویت بگذارند!؟

خاک سرد... باید آن زیر خیلی تاریک باشد! بدتر از همه وقتی به این فکر می کنم که کرم ها توی گوش و بینی و مغز مُرده می روند، بی اختیار شانه هایم را بالا می برم و مور مورم می شود... آدم ها باید مرده ها را درون تابوت های آهنی دفن کنند. من از کرم ها بدم می آید!

دنبال اسم روی قبر می گردم، باید همین ردیف باشد... ردیف صد و بیست و هفت، قبر شماره ی هشت... سنگ ها را می شمارم و به گور مورد نظرم می رسم، رویش با خطی خوانا و نستعلیق اسم مرا نوشته اند:

زنی با آرزوهایش



15.2.90


سال 3000 میلادی

سه‌شنبه 6 تیر 1396

منیر حال خوشی نداشت، آخر مرادش را گرفته بودند و به جرم بوییدن گلی حبس کرده بودند! جریان از این قرار بود که مراد موقع برگشتن از سر کار، یک شاخه گل سرخ را می بیند که از لای درز دیواری بیرون زده. آن را با سر انگشتانش می گیرد و می بوید... 

جرم او برای این دنیا و آدم های مهربانش سنگین بود و دیگر هیچ امیدی نبود که زنده از زندان بیرون بیاید.

***

مراد پشت میله ها ایستاده بود و فکر می کرد که اگر روزی آزاد شد،تمام حیاط خانه و سراسر پیاده روی کوچه شان را گل سرخ خواهد کاشت!


تضاد

پنج‌شنبه 1 تیر 1396

امروز انگار موشی شده ام و روی یک دیوار ترک خورده نشسته ام. یک تکه پنیر گندیده را در میان دستان بسیار کوچکم گرفته ام و تند تند گاز می زنم. بنظر می آید حتی آنها را قورت هم نمی دهم... 

پنیر را می خورم و هوای دور و برم را دارم. اینور دیوار، دختر بچه  ای که موهای کم پشتش را دو گیس بافته و روی سینه ی استخوانی اش انداخته، یک عروسک پارچه ای پاره پوره را در دستانش گرفته و انگار در گوشش لالایی می خواند.

 پسری که سر زانوی شلوارش پاره هست، توپی را زیر کفش های پلاستیکی کهنه ای که برایش بزرگ است، قل می دهد. اما توپ سوراخ است و مدام در میان قل خوردن هایش گیر می کند. یک تکه نان تازه در دست پسرک هست که بوی خوبی دارد!

زنی زیر سایه ی درختی، همان نزدیکی پسرک نشسته و نوزادی پستان دراز و باریکش را مک می زند. نه چانه ی نوزاد جان دارد، نه بنظر می آید چیزی به دهان و شکمش سرازیر می شود! یک تلاش بیخود و دردناک نمایش داده می شود و بس!

من اینور دیوار را دوست ندارم نگاه کنم.

 آن طرف دیوار، داستان دیگریست! دختری با لباس قرمز چین دار و موهایی رها دور شانه هایش، یک آبنات چوبی را لیس می زند و عروسکش یک تاج براق، روی موهای طلایی اش دارد!

پسری با لباس نو، کفش واکس زده ای به پا دارد. او مشغول تمام کردن یک ظرف بزرگ بستنی و شکلات داغ رویش هست!

زنی در لباس ارغوانی، با پستان های فربه اش، سیبی را گاز می زند و نوزادی را شیر می دهد که هنگام مک زدن، دستی زیر بغل مادر و دستی برای بازی با پایش درازند. از کنار لب نوزاد، شیر اضافی می ریزد و هدر می رود... 

نوزاد چه بوی خوبی دارد!


17 تیر 92


( تعداد کل: 23 )
   1       2       3       4       5    >>