X
تبلیغات
رایتل
تقدیم به مادرم، که خاتون تمام قصه هام بود

عصر برای آوردن مزدک از مدرسه ربع ساعت زودتر رفتم چون نگران بودم کار احمقانه ای بکنداما اتفاقی نیفتاد و با هم بخانه آمدیم و در راه برایش گفتم که مسعود برای دیدنش آمده گفت

ـ من بابا ندارمتو هم مامانمی هم بابام!

ـ  نه مزدک... من هیچوقت نمی تونم جای پدر رو برات پر کنم. فقط می تونم سعی کنم مادر خوبی برات باشم چون تو لیاقتشو داری.

آنشب مسعود پیدایش نشد تا روز دادگاه. فقط زنگ زد و تلفنی به مزدک گفت که برای دیدنش آمده و من نگذاشته ام!


***


روز دادگاه فرا رسید... آن روز،یکی از شیرین ترین روزهای زندگی ام بود و هست

وقتی وارد راهرو دادگاه شدم،  او را برای یک لحظه در گوشه ی تاریک سالن انتظار دیدمبا همان ریش بلند و لباسهای اطو نشده.

با لبخندی دوستانه در کنار مادری که برای پشتیبانی دخترش برای طلاق آمده بود نشستمیکی از چیزهایی که من در اینجا شیفته اش هستم، وقت شناسی شان هستسر ساعتی که اعلام کرده بودند، جفت جفت صدا می زدند و به پرونده ها رسیدگی می کردند.

نوبت ما رسیدداخل شدیم و متوجه شدم که قاضی زن استلبخندی به خوش شانس بودنم زدم و آن را به فال نیک گرفتمقاضی از من پرسید:

- شما تقاضای طلاق دادید؟

- بله.

- علت اش؟

- شوهرم عاشق خواهرم شده و دو سال هست که من و پسرم بدون او زندگی می کنیم. دلیلی نمی بینم که فقط حامل اسم فامیلی ایشون باشم. 

- خواهر خودت؟!

- بله.

قاضی رو به مسعود کرد و گفت:

- شما چی دارید بگید؟

- دروغ میگهخواهر او داره با یه دانشجو ازدواج میکنه، ما فقط دوستیم.

- در مدت این دو سال کجا بودین؟

- رفته بودم مسافرت.

ـ درینمدت سفر کمک خرج فرزندتونو می فرستادین؟

ـ  یکسال و خورده ای دادم بعدش نداشتم که بدم!

قاضی رو بمن کرد و گفت:

- شما توضیح بدید.

- سال اول من و پسرم را از خونه بجای دیگه ای منتقل کرد و با خواهرم زندگی می کرد اما کمک خرجی می داد و حتی برامون یخچال خریدبعد از یکسال که ویزای خواهرم تمام شد و رفت، یکماه و نیم بعدش، به کانادا رفت و  بعد از رفتنش حتی یک تلفن به پسرمون نکرد چه خواسته بخواد پولی بده. و حالا، چند روز پیش بعد از یکسال برگشته. 

رو به مسعود کرد و با اشاره بمن گفت:

- شما باید به ایشون افتخار کنید که بدون شما پسرتونو بزرگ کرده و تمام مخارج مدتی که نبودین رو برای  زندگی پسرتون پرداختهاین وظیفه ی شماست که حتی در صورت جدایی،حداقل  هفته ای هشتاد دلار برای او بپردازید.

روی صندلی لم داد و بی قید گفت:

- من تازه رسیدم و باید زندگیم رو از صفر شروع کنمپول ندارم که حتی اتاقی اجاره کنم چه خواسته مخارج بدمدر ضمن من طلاق نمی خوام!

- چرا؟

- چون او دروغ میگه!

- شما صداقت دارید؟

- بله... مثلآ این رو میگم که شش ماه پیش برای مدت کوتاهی برگشتم سیدنی، ولی بخاطر اینکه او (اشاره به من) چندین بار گوشی رو روم قطع کرده بود، جرئت نکردم به پسرم حتی زنگ بزنم!

قاضی رو بمن کرد و گفت:

- چرا؟

- مجبور نیست وقتی تلفن میکنه با من هم حرف بزنه. کافیه بگه زنگ زدم با پسرمون حرف بزنم منم گوشی رو بدم به او. 

- ایشون میگه تو در مورد عاشق شدنش دروغ میگی.

- عشق قشنگترین احساس یک انسانهمن نمی فهمم چرا داره او نو نفی میکنه. من یک سال بطور جداگانه به هر دوشون تلفن می کردم و التماس می کردم این کار رو نکنند ولی تصمیم خودشونو گرفته بودن. حالا هم فکر می کنم چون مادرم حاضر نبود در عرض دو سال گذشته با خواهرم صحبت کنه چون خیلی از این کارشون شرمنده و ناراحته، خواهرم مسعود رو بر گردونده یا کرده بیرون... نمی دونم ولی دیگه برام مهم نیست.

- طلاق می خوای؟

- بله لطفآ.

- طلاق را صادر می کنم!

مسعود گفت:

- اما من امضا نمی کنم!

- شما چه امضا بکنی چه نکنی، من طلاق رو صادر می کنم... 

بعد برگه را امضا و مُهر کرد و تآکید کرد  ! I did it

با لبخندی از ته دل از قاضی تشکر کردم و از در دادگاه بیرون آمدم.

وقتی از دادگاه بیرون آمدم، احساس کردم به اندازه ی یک پر در نسیم خنک تابستان، سبک و خوش ام!


بهمن 1395

نسرین مولا


چند نکته که ممکن است برایتان سوال باشد:

در این مدت، اول خدا را همیشه در کنارم داشتم که حامی ام بود و بعد فامیل نزدیک از جمله مادرم و برادرهایم با خانواده هایشان، بخصوص زری همسر ابراهیم، دختر عمه ام شهین و دیگر دختر عمه ها و دخترخاله ها و خواهرم پروین که البته به مناسبت های مختلف، موضع اش عوض می شد و می شود! 

همچنین دوستان خوبم سوزان، سهیلا و علی، ماریا و رفیعه. هرگز محبت ها و همیاری های هیچکدام را فراموش نخواهم کرد.

پدرم نیز که بعد از سالها فهمید بسیار شوکه شده و باور نمی کرد... 

سهیلا انسان فوق العاده مهربان دیگری بود که با همسر و دو دخترش با من و مزدک چون دو فامیل نزدیک، دوازده سال دوست بودیم. خوبی های آنها را هرگز از یاد نخواهم برد و همیشه در قلب من اند.


* مهین را نمی خواهم ببخشم. نه بخاطر بارها پیش روانکاو رفتن و قرص آرامش خوردن ها. بلکه بخاطر تمام شب های پر کابوسی که برای من و پسرکم به ارمغان آورد. بخصوص وقتی که قضیه را دانست و با چشمان باز ادامه داد.

به خاطر تمام دردهای عصبی که به مزدک داد.

بخاطر تمام گریه هایی که از دلتنگی خواهرکی کردم و می کنم که تکه ای از قلبم بود و هست.

بخاطر این که به او و انتخاب هایش ایمان داشتم و او تمام معیارهای اخلاقی را شکست و زیر پا گذاشت.

به خاطر اینکه به من نشان داد، چطور محبوبترین آشنایت می تواند، حقیر ترین باشد، سنگدل ترین، خودخواه ترین و غریب ترین...

کاش بداند که تا آخر عمر احساسم همین هست و خواهد بود و آنچه کرد را از یاد نمی برم. نمی توانم و نمی دانم شب ها چطور می خوابد.

آیا زمین و زندگی اش بدون تحفه ای بنام مسعود نمی گذشت؟

و مسعود را بخصوص بعنوان یک پدر به پشیزی نمی شمارم و حتی ارزش آن را نمی دهم که بخواهم به او فکر کنم یا به حسابش بیاورم. او لیاقت پسری چون مزدک را نداشت و ندارد. 


*بعد از چند سال، مادرم مهین را بخشید. از او پرسیده بود چرا این کار را کردی؟ جواب داده بود: تنها بودم و مسعود هم  مرا ول نمی کرد!!!

من نفهمیدم که آیا مسعود تنها مرد روی کره ی زمین بود که جواب تنهایی ایشان را می توانست بدهد و بس!؟ و اگر مهین مایل نبود، چرا وقتی استرالیا را ترک کرد، آدرس و شماره تلفن جدیدش را حتی به علی یا مادرمان نداد، اما به تنها کسی که داد، مسعود بود!!!؟

بعدها به خودم گفت با او ازدواج کردم تا از تو و مزدک حمایت کنم!!! و با این توجیه، عصبانی ترم کرد.

حمایت نخواسته؟

کجا؟ چه و کدام حمایت؟!

اگر اینچنین بود، چرا استرالیا نماند تا مزدک از دیدن  پدرش محروم و دور نشود؟!

منظورش حمایت مالی بود؟ شش سال یک ریال کسی ندید، پس کدام حمایت؟

بعد از شش سال هم چندین ماه کمک مالی رسید آنهم به حساب خود مزدک که مبادا مزدک نداند پدرش ماهی پانصد دلار (که چندان پول قابل توجهی در استرالیا نیست) از مخارجش را می دهد آنهم حق نداشت به من برای کمک اجاره اش یا خوراک یا رفت و آمدش بدهد! که بهرحال بعد از چند ماه آنهم قطع شد. پس کدام حمایت؟! 

مسعود مرد هیزی نبود که اگر مهین با او ازدواج نکند، با کس دیگری برود، مسعود عاشق شده بود و مهین به او "نه" نگفت چون خودش هم عاشق شده بود. همین.


مدتی کنجکاو شده بودم بدانم به دوستانش چطور مسعود را معرفی می کند؟ می گوید چطور با هم آشنا شده اند؟ 

مگر نه اینکه عادیست از هر زوجی بپرسیم: چطور با هم آشنا شدید و ازدواج کردید؟

با کدام رو می توانست بگوید: او همسر خواهرم بود و ما در خانه ی او عاشق هم شدیم! ولی دیگر اهمیتی ندارد. به جز زمان نوشتن این خاطرات، وقتم را برای بیهوده ترین ها تلف نمی کنم و نخواهم کرد.

بعضی از ما انسان ها، نام حیوان و غریزه شان را بدنام کرده ایم و بس. وگرنه بعضی بندها هرگز نباید پاره شوند و یک انسان شریف، باید، باید، باید معیارهای فکری و اخلاقی انسانی برای خودش قائل باشد تا قابل احترام باشد و بماند.


* مسعود یک ماه بعد از برگشتن ما از شیراز، برای همیشه به کانادا برگشت و با مهین ازدواج کرد که دو سال قبل شنیدم بعد از هجده سال از هم جدا شده اند. خبر دیگری از آنها ندارم و مایل به داشتن اش هم نیستم. همان را هم بدون آنکه بپرسم به من گفتند.

 

*بعد از طلاق، در یک کمپانی لباس باله دوزی مشغول به کار شدم و در خانه نیز کارهای پرده و رویه ی مبل دوزی را قبول می کردمتا یکسال پیش که بخاطر ناراحتی آرتوروز زانو و دست، زودتر از موعد مقرر بازنشسته و خانه نشین شدم

 

*در سن سیزده سالگی پسرم، بنا به تشخیص روانکاو دبیرستان نیاز به رابطه با پدرش را شدید احساس کرد. شماره تلفن مسعود را از طریق علی پیدا کردم و به او گفتم که هر چه پیش آمده بین من و او و خواهرم بوده و مزدک نباید بیشتر از این از وجود پدر محروم باشد. بعد از آن هر دو سال یکبار مزدک برای دو سه هفته یکبار بعد از گرفتن دیپلم اش برای دو ماه پیش آنها رفت و برگشت وگرنه برای شش سال هیچگونه رابطه ای با او نداشت.


رابطه ی او با مسعود برای چند سال خوب شده بود که چهار سال پیش، قبل از یک عمل بسیار حساس جراحی غده ای در گردن مزدک، خودش را از هر لحاظ مالی و بخصوص معنوی کنار کشید و رابطه شان دوباره قطع شد. بارها به مزدک اصرار کردم او را ببخشد و رابطه را باز کند که تا مدتها حاضر نشد.

 

* مسعود را سیزده سال پیش در کانادا دیدم چون برای بردن مزدک از خانه ی دختر خاله ام که مهمان او بودم آمده بودبا دیدن هم بهم دست دادیم و مثل دو آشنای قدیمی احوالپرسی کردیم! و بعد قراری گذاشتیم در یک کافه تریا تا درباره ی آینده ی مزدک و نیازهایش صحبت کنیم که به نتیجه نرسیدیم. او ترجیح می داد درباره ی آشتی کردن من و مهین صحبت کند که من با عصبانیت آنجا را ترک کردم. واکنشم بسیار تند بود، بطوری که یادم هست میز را بطرفش هل دادم و شوکه اش کردم.

 

* مسعود را بعد از دو سال توانستم ببخشم و طلاق بدهم. از همه لحاظ. 


* مهین را فکر می کردم چند سال پیش بخشیده ام، اما دلم کدر است و نمی توانم و نمی خواهم او را ببخشم. بنظرم لیاقت بخشش را برای این کارش ندارد... ما بعد از مرگ مادرم برای دو ماه گاهی باهم تلفنی حرف می زدیم و او از کارش ابراز شرمندگی کرد و گفت بزرگترین اشتباه زندگیم را کردم. اگه می دانستم رابطه ام با تو بهم میخورد، (؟!) هیچوقت با او ازدواج نمی کردم. 

که وقتی این گفتگو را برای خواهرم پروین تعریف کردم، از من پرسید: 

ـ تو چه ساده ای که باور کردی! وگرنه پس معطل چیه؟ پس چرا هنوز داره با هاش زندگی میکنه؟! اگه داره به تو راست میگه، وقتی فهمید تو رو از دست میده، چرا جدا نشد؟


ما برای دو ماه تقریبآ هر روز مکالمه تلفنی داشتیم تا او از من دعوت کرد همراه مزدک که راهی کانادا بود به آنجا بروم. منهم تصمیم گرفتم کدورت ها را دور بریزم و قبول کردم. اما او وقتی موقع بلیط خریدن شد، گفت که روی موضوع فکر کرده و درست نمی داند که من هم با جمع باشم. گفت:

 بهتره پدر و پسر با هم مدتی تنها باشن من و تو ایتالیا همدیگه رو ببینیم!

به او گفتم که من استفراغ خودم را نمی خورم، از چه ترسیدی؟ دیگه به من زنگ نزن تا خودم تماس بگیرم چون حالمو بد کردی. 

و تماس را برای همیشه قطع کردم.


 

*نکته ی مهم دنیا و آخرتی کره ی زمین اینکه:

هیچکدام دنبال فعالیت های سیاسی را بعد از یکسال نگرفتندبخاطر همین ما آدم های عادی کره ی زمین هنوز نجات نیافته ایم! 

 

و پسر خوبم در این برهه: 

مزدک بیست و هفت ساله شده و با هم در یک آپارتمان کوچک با یک بالکنی باصفا، زندگی آرام و خوبی داریم. او طراحی وبسایت و آی تی خواند و مشغول کار است.


زندگی همه ی موجودات، دارای مشکلاتی هستند که بی تردید بر جای نمی مانند. کاش یادمان بماند که هر مشکلی داریم، به این فکر کنیم که دو ماه دیگر، آن مسئله سر جای خودش نیست. دیر یا زود حل می شود یا شکل عوض می کند. نقطه ی آخرین مرگ است و تمام. پس معیارهای انسانی را دریابیم و به جز خود، به دیگران و اطرافیانمان هم بیاندیشیم.





ما همه ققنوس هایی هستیم که مدام می سوزیم و باز از خاکستر خود سر بر می آوریم



+ نوشته شده در  جمعه 8 بهمن 1395ساعت 00:05  توسط نسرین  |  نظرات (0)

سه ماه دیگر گذشت و مهین بدون خداحافظی از من و بدون اینکه شماره تلفن یا آدرس اش را به کسی بجز مسعود بدهد، رفت.

پنج هفته گذشتمسعود تا یک ماه بعد از رفتن او مدام به من می گفت پول ندارد و هیچ کمک خرجی برای مزدک را نمی داد. دولت حقوق  بخور و نمیری به ما می داد چون مزدک کم سن بود. از طرفی کار من در خانه گرفته بود و جایی هم دو روز در هفته استخدام شده بودم با ساعاتی که می خواستم بین ساعاتی باشد که مزدک مدرسه بود.  این بود که دیگر چندان اهمیتی هم نمی دادم. تا یک روز غروب و وسط هفته به خانه مان آمد. یک ساعتی مزدک را به پارک نزدیک خانه برد و وقتی برگشتند، با یک خداحافظی سریع رفت.

آن روز غروب تا شب مزدک خیلی ساکت بود. همیشه سعی می کردم بعد از بودن آنها با هم، از او نپرسم: بابا چی گفت؟ تو چی گفتی؟ می خواستم رابطه ی او با پدرش را از خودم جدا کنم و راحت باشد.

موقع خواب گفتمامان میخوام یه رازی رو بهت بگم!

- چی؟

- بابا امشب رفت کانادا و دیگه هیچوقت برنمی گرده!

راستش شوکه شده بودمیعنی دیگر مزدک نمی توانست پدرش را ببینداو اینقدر بی احساس شده که قید دیدن تنها فرزندش را زده بود و تمام این مدتی که بمن می گفت نمی تواند کمک خرج برای مزدک بپردازد، مشغول پول جمع کردن برای بلیط کانادا بوده؟!... مزدک را در آغوش گرفتم و بوسیدم و گفتم:

- متاسفم مزدکمتاسفم.

- تقصیر تو نیستولی من از بابام متنفرم!

- نه متنفر نیستی، دل پاک تو جایی برای نفرت ندارهتو از دستش عصبانی هستی و حق داری.

آنشب یکساعتی روی تخت او با هم حرف زدیم و من بعد از مدتها در اتاق خودم خوابیدماما از فکر کاری که آنها کردند بیرون نمی رفتم و برای هرکدام یک علامت سوال در ذهنم مرا عذاب می داد:

خواهرم چطور توانست اینکار را بکند؟

آنهمه عشقی که مسعود از آن دم می زد کجا رفت و چه شد؟ آیا دروغ می گفت و فقط زنی را می خواست که برایش آب و جارو کند و لباسهایش را بشوید و اطو کند و غذایی بپزد؟ خب می توانست کلفت بگیردچرا خودش را مقید کرد سه ماه به یونان بیاید و مرا با خودش بیاورد و بعد هشت سال با من زندگی کند؟

فردای افشای راز مزدک که مسعود از او خواسته بود بمن نگوید، او بمدرسه رفت و من به علی تلفن کردم و پرسیدم:

- حالا تو توی اون آپارتمان سه اتاق خوابه تنها زندگی می کنی؟

- آره.

- اگه بخوای می تونی همخونه بیاری و دوتا از اتاقا رو اجاره بدی که برات سنگین نباشه.

- نه اینجا نمی مونم چون مسعود از من کرایه هفتگی رو مرتب می گرفت ولی سه هفته اجاره را نداده و مجبورم تخلیه کنم.

ـ نگران نباش، تا چهار هفته عقب افتاده باشه رو از بیعانه بر می دارن. می تونی بهشون زنگ بزنی بگی از این ببعد با تو طرفند...

ـ اون رو قبل از سه هفته پیش مصرف کرده! بخاطر همین هم بیعانه ای وجود ندارهمن نمی خوام بدحسابی مسعود، اول اعتبار من تو این مملکت باشه.

- قرضاتو ازش گرفتی یا نه؟

- ماشین قراضه شو یه مقدار وسایل نقاشی شو بجای قرض هاش بهم داد.

- ماشینو به اسم ات کرد یا نه؟

- آره.

- حالا می خوای چکار کنی؟

او از روی نوار ویدیویی در خانه ی دوستم سوزان، خواهر او را بنام سودابه دیده بود و ماهها بود که با هم تماس تلفنی و مکاتبه ای داشتند و علی از او خواستگاری کرده بودآنها بطور وکالتی و در غیاب علی، پیوند زناشویی را بسته و منتظر گرفتن ویزا بودند تا به استرالیا بیاید و زندگی مشترکشان را شروع کننددر جوابم گفت:

- اگه بتونم یه مدتی یه جای خیلی ارزون پیدا کنم، میتونم تا اومدن سودابه بیشتر پول برای وسایل خونه جمع کنم.

- بیا با ما زندگی کن تا سودابه بیاد، اجاره هم نمی خواد بدی.

- جدی میگی؟!

- آره دیوونهاما نمی تونم بهت اتاق بدمما دوتا اتاق خواب بیشتر نداریم و باید تو هال بخوابی.

- برام مهم نیستممنون میشم، ولی باید خرج خوراک رو ازم بگیری.

و به این ترتیب علی برای شش ماه بخانه ی ما آمد که با آمدن همسرش، من مهمانی خوبی در ساحل قشنگی برایشان ترتیب دادم. آنها به خانه ی خودشان نقل مکان کردند و من و مزدک برای شش هفته راهی سفر دیگری به ایران شدیم.

همه احوال مسعود را می پرسیدند و من به همه می گفتمخوبه ممنون!!! همه می گفتندلابد وقتی مهین از پیشتون رفت خیلی ناراحت شدی و گریه کردی؟!!

مجبور بودم بخاطر دل مادرم فقط بگویمگریه که تا دلتون بخواد.

و همه تآیید می کردند کهبا اون رابطه ی نزدیک و احساسی که شما بهم داشتید ما می دونستیم خیلی داغون میشی وقتی بره!

اینبار پول زیادی با من بود و حسابی بما خوش گذشت.


***


یک سال از رفتن مسعود به کانادا گذشت. حالا دیگر بعد از دو سال، شک نداشتم که هرگز حاضر نیستم حتی یک روز با مسعود جایی باشم چه خواسته همسر او باقی بمانم.

 می دانستم که او بخاطر نداشتن برگه ی طلاق نمی توانسته با مهین ازدواج کند و با تمام شدن ویزایش، مجبور به بازگشت می شد. با مزدک حرف زدم و تصمیمان را با هم گرفتیم...

 یکماه مانده به تاریخی که حدس می زدم یکسال از رفتنش به کانادا گذشته، به دادگاه خانواده مراجعه و تقاضای طلاق دادماز من خواستند که برگه ی احضاریه را بوسیله ی هرکسی که می شناسم حضورن به مسعود برسانم. وقتی گفتم آدرسی از او ندارم و او در کاناداست، گفتند در آنصورت من باید سر موقع به دادگاه بروم و چون او حضور ندارد، دادگاه به سه هفته ی بعد موکول می شود و آنجا غیابن طلاق صادر خواهد شد.

سه روز مانده به روز دادگاه، مزدک مدرسه بود و من مشغول خیاطی که در زدندهمیشه خیلی مرتب بودم چون هر آن ممکن بود مشتری های زیادی که برای کار پیدا کرده بودم، سرزده بیایندتمام مشتریها زن بودند و همگی می دانستند که اگر آقایون لباس یا شلواری برای کوتاه کردن و تنگ و گشاد کردن دارند، باید بوسیله ی دختر، خواهر و یا همسرشان آورده بشودبخاطر همین خیلی راحت بودم.

آن روز را هرگز فراموش نمی کنم. دامن مشکی تا زانو پوشیده بودم و یک تاپ زرشکی رنگموهایم سشوار کشیده، با یک آرایش خیلی ملایمدر چوبی و اصلی خانه را باز کردم که مسعود را پشت در تور امنیتی دیدم!

بسیار لاغر و ژولیده با پیراهن و شلواری چروکیده و ریش بلند، ساک کوچکی در دستش بودمشخص بود که از فرودگاه یکراست به در خانه  ای آمده که گویا همیشه برویش باز است و دو دل در آنجا فقط برای او می طپدبا صدای آرام و از ته چاهی گفت:

- سلام

خیلی خونسرد و بدون آنکه در توری را باز کنم جواب دادمسلام

- من اومدم.

مکث کردم و یادم به چیز مهمی افتاد... گفتمیه دقیقه صبر کن!

نمی دانم فهمید نمی خواهم وارد خانه شود یا فکر کرد برای آوردن کلید می روم. بهرحال با خستگی مفرطی ساک را زمین گذاشت و منتظر شد.

به اتاقم رفته و برگه ی احضاریه را آوردمدر توری را باز کردم و بطرفش دراز کردمآن را گرفت و با تعجب پرسید:

- این چیه؟

در حالیکه دوباره در امنیتی را برویش می بستم گفتماحضاریه ی دادگاه برای طلاقچهارشنبه دادگاه "پاراماتا" می بینمت!

چشمانش گشاد شد و گفت:

- تو تقاضای طلاق دادی؟!!!

خونسرد گفتمآره.

- من طلاقت نمی دم!

- ولی من تو دلم طلاقت دادم... اون تکه کاغذشو هم می خوام بگیرم و می گیرم.

- من نیام دادگاه نمی تونی!

- خوب هم می تونمغیابی ترتیبشو می دم، برو پی کارت!

و در چوبی را با تمام قدرتم بر روی صورت اش بهم کوبیدم!

چه احساس خوب و سبکی داشتم!!!

اصلآ از برخورد تندم ناراحت نبودم و نیستم، برعکس! دلم خنک شده بود و بی اختیار زدم زیر خنده!

 اما بعد از پنج دقیقه دوباره در زددر را باز کردم  و با اخم پرسیدم:

- چته؟ چی میخوای؟

- می خوام پسرمو ببینم.

- آه... بعد از دو سال یادت اومد پسر داری؟

- بتو مربوط نیست.

- تو حتی اینقدر مغز نداری باهاش فکر کنی که الان بچه ها مدرسه اند چه خواسته یادت باشه بچه ات مدرسه میره و حالا خونه نیست! 

و دوباره در را محکم تر بهم زدم.


ادامه دارد...


+ نوشته شده در  پنج‌شنبه 7 بهمن 1395ساعت 00:12  توسط نسرین  |  نظرات (0)

بعد از جریان دادگاه، هنوز هر وقت مسعود به دیدن مزدک می آمد، یک تکه از وسایل خانه را با خودش می آوردبه او سپردم که:

- دیگه اینکار رو نکن چون من تصمیم دارم تمام وسایلی که من و مزدک از زندگی قبلی داریم رو ببخشم و نو بخرمچون از خرید تمام اونا خاطره دارم و حالا دیگه نه تنها از داشتن اونا راضی نیستم، بلکه دیدن و زندگی کردن با اون وسایل اذیتم می کنه.

کم کم شروع به خرید وسایل نو کردم و وسایل قبلی را می بخشیدمدلم می خواست همه را قسطی بردارم و خودم را یکجا راحت کنم اما چون بعد از جریان تئاتر ورشکسته اعلام شده بودم، هیچکس بمن وسیله ای را به آن شکل نمی فروختنه تنها خرید وسایل، بلکه برای هر نوع قراردادی اعتبار نداشتم و نمی توانستمحتی نتوانستم مبایلی را که برای دو سال قرارداد و مقدار خیلی کمی پرداختی ماهیانه داشت را قسطی بردارمضمن این خرید های کوچک، گواهینامه ی رانندگی را در اولین امتحان گرفتم و با کمک و تشویق سوزان، یک ماشین دایهاتسو به قیمت هزار و سیصد دلار که خیلی ارزان بود را خریدم تا رفت و آمدمان را آسان تر کند. بخصوص بعد از اتفاقی که در خانه ی سوزان افتاد، سوزان و آذر دست از تشویق و اصرار برنداشتند که بابت آن، همیشه مدیونشان هستم.

دیگر می دانستم که خانواده ام حتی به اندازه ی دوستانم مرا پشتیبانی نمی کنند، این بود که به دوستانی که خودم دوست داشتم و نه بخاطر مسعود آنها را تحمل می کردم تماس گرفتم و جریان را بطور خلاصه برایشان گفتم و باب دوستی را دوباره برقرار کردمراستی که دوستی چه موهبت زیبایی است.


***


نُه ماه از آمدن مهین گذشته بود که علی بمن زنگ زد، پرسیدم:

- معلومه سرکار نیستی... صدای ماشین میاد، تو خیابونی؟

- آرهبا مهین اومدیم اداره ی مهاجرت که برای شش ماه دیگه ویزاشو تمدید کنیمولی سه ماه بیشتر نکردند و گفتند هر توریستی فقط یه سال می تونه اینجا بمونه.

- معلومه بهش خوش گذشته که میخواد بازم بمونهمگه مآموریتش تموم نشده که معشوقه شو مجبور کرده بازم صد و پنجاه دلار خرجش کنه؟

- صد و پنجاه دلار رو من دادم!

- پس تو هم داری کمکشون میکنی!!! خیلی جالبه، فکر کردم از این وضع ناراحتی... بابا کلاهتو یه کم بذار بالاتردیگه چرا بمن زنگ زدی؟!! که خبر خوش بدی و مژدگانی بگیری!؟

و از عصبانیت، بدون خداحافظی یا هر حرف دیگری گوشی را گذاشتم.

زبانم بسیار تند شده بود و ملاحظه ی هیچ چیز را نمی کردم!


***

چند هفته گذشت و یک روز که با سوزان و دزیره در یک فروشگاه پوشاکی بودیم علی زنگ زد و پرسید: خونه ای امروز بیام یه سر اونجا؟ کار مهمی دارم.

گفتم : نه،  نیستم.

 اصرار به آمدن کرد و قرار شد سه ساعت دیگر به خانه مان بیاید. خریدهایمان را کردیم و ناهاری خوردیم وبعد به خانه رفتیم. علی پشت در منتظرمان بود! دلم شور افتاد اما بروی خودم نیاوردم و به حساب دلخوری تلفن قبلی اش گذاشتم.

کمی بعد سوزان برای خواب بعدازظهر به اتاق من رفت. علی خواست به ساحل برویم تا هم بچه ها راحت بازی کنند تا سوزان بتواند بخوابد و هم ما راحت حرف بزنیم. 

وقتی رسیدیم و بچه ها مشغول ساختن قلعه ی شنی شدند، علی سیگاری روشن کرد. گفتم چی می خوای بگی؟ راحتم کن!

گفت یه خبر بد از ایران دارم... ابراهیم تصادف کرده و حالش خوب نیست. 

گفتم: او خیلی قوی هست، شک ندارم بزودی خوب میشه... یادته مامان یه بار گفت: تو بالاخره با این رانندگیت یه روزی تصادف بدی می کنی، خب یواشتر برون پسر!

پوزخند تلخی زد و گفت: نه. اینبار بهش زدند.

ـ جاییش شکسته؟

دود سیگارش را با آهی عمیق بیرون داد و گفت: آره... پاش.

ـ عیب نداره، خوب میشه. پای راست یا چپ؟

ـ هر دو!

چشمانم گشاد شد:

ـ هر دو با هم؟! چجوری؟!

به دریا خیره شد تا نگاهم نکند و گفت:

ـ تو پیاده رو از گلفروشی میاد بیرون که یه ماشین شاسی بلند محکم بهش میزنه... راننده اش یه جوونی بوده که حشیش زیادی کشیده بوده یا یه زهر مار دیگه، بجای اینکه ترمز کنه، هول میشه و پاشو میذاره رو گاز و دوباره میزنتش به دیوار...

با دو دست محکم دهانم را گرفتم تا صدای هق هقم را خفه کنم تا بتوانم بقیه ی حرف هایش را بشنوم... ادامه داد:

ـ راستش فلج و زمین گیر شده!

زدم زیر گریه... اما با شناختی که از ابراهیم داشتم، با اطمینان گفتم... خوب میشه... باید خوب بشه... پاشو بریم خونه من با دوست دکتری دارم تماس بگیرم ببینیم چکار می تونیم براش بکنیم... وااای... ابراهیم با اون غرورش!

علی گفت: 

ـ تو بهترین بیمارستان شیرازه و بهترین متخصصا بالای سرشن. دیر شده... کسی نمی تونه کاری براش بکنه.

تقریبآ سرش داد کشیدم که:

ـ نه! علی تو یادت نیست مگه؟ ابراهیم بود و غرورش... چجوری می تونه دوام بیاره کس دیگه ای کارای شخصیشو بکنه؟ پاشو بریم من زنگ بزنم... چرا به من نگفتن؟ چرا به من زنگ نزدن؟ چرا اینا اینجوری با من می کنن؟!!...  عیب نداره... پاشو بریم یه کاری بکنیم... تو رو خدا پاشو!

و صدای بچه ها زدم که داریم میریم خونه.

علی محکم دستم را گرفت و مرا کنار خودش نشاند. زل زد توی چشم هایم و گفت: 

ـ چیکار مثلآ می تونی براش بکنی؟

ـ می فرستیمش آلمان. اونجا خوبش می کنن.

ـ اگه زنده مونده بود شاید.

فقط فریاد می زدم: نه! نه! 

و او با تکان دادن سر تآیید می کرد که: بله!

تمام دنیا دور سرم چرخید... یخ کردم و هر چه انرژی داشتم از تنم پر کشید... صدای علی را دیگر نمی شنیدم... فقط دهانش باز و بسته می شد... حالت تهوع داشتم و انگار در مه ی غلیظ گم شده بودم.

 همه جا تار و درهم شده بود و فقط مشت های بی جانم را نثار سینه ی علی می کردم و بس...

او دست دیگرم را رها نکرد چون به روی شن هاسقوط کردم و از حال رفتم...


***


+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 بهمن 1395ساعت 00:15  توسط نسرین  |  نظرات (0)

او ساعت دو و نیم، بعد از اینکه مزدک بهوش آمده بود و من و سوزان و دزیره با او مشغول حرف زدن بودیم، با ریش بلند و نامرتب و پیراهنی که اطو نداشت، طلبکارانه آمد!

برای اولین بار با خشم و تحقیر و تمسخر نگاهش کردم و گفتم:

- می خواستی حالا هم نیاییه موقع انقلابتون عقب میافته!

- تو روانی هستی بدبخت، اینجوری مزدکو دوست داری؟

- نه... فقط تو که دوستش داری، برای هفت پشتش کافیه.

باورم نمی شد که با این لحن دارم با مسعود حرف می زنمجوابم را نداد. دستی بروی سر مزدک کشید و احمقانه پرسید:

- چرا به این بیمارستان اومدین؟ اسمشو مامانت بهم عوضی داده بودماشینم هم خرابه و باید با ترن و اتوبوس می اومدم، دیر شد!

به جای مزدک با طعنه جواب دادم:

- اگه همونموقع که اسم همین بیمارستانی که الان قدم رنجه کردین و از خواب نازتون زدین و تشریف آوردین، با پای پیاده هم می اومدین، قبل از عمل اینجا بودید.

و بلافاصله برای اینکه به او فرصت جواب ابلهانه ی دیگری ندهم و بحث تمام شود، از اتاق بیرون رفتم.

عشق و اعتماد که به زیر سوال رفته بود، دیگر هیچ احترامی نیز بین ما نمانده بود. و این از نظر من یعنی نقطه ی آخر یک پیوند.

ساعت شش بود که مزدک را مرخص کردند و مسعود بعد از اینکه از زبان سوزان شنید که با ماشین او بخانه می رویم، گورش را گم کرداما قبل از اینکه از در خارج شود رو بمن کرد و گفت:

- راستی اینبار که به شیراز رفتی تا معشوقه ات رضا رو ببینی، دیگه لازم نیست از من مخفی کنی!

آن روز وجود مهین و مسعود، هر دو برایم شکستندهیچ کدام آنها لیاقت مرا نداشتندنه بعنوان خواهر و نه همسر. اگر ریگی به کفش مهین نبود، چطور توانسته بود تنها رازی که بعد از ازدواج بین من و مسعود بود را به او بگوید. مگر می خواست مرا خراب کند و خود را شیرین تر.


***


یک هفته گذشت و در این یک هفته مزدک نمی توانست به مدرسه برودمادرم خبردار شد اما تنها چیزی که هنوز برایش مهم بود این بود که خانواده و فامیل از ماجرای من و مسعود و مهین خبردار نشوند.دلیل او این بود که آبرویمان می رفت و تف سربالا بودبه او گفتم:

- من و تو سرمون بالاستاگه کسی باید خجالت بکشد مهین و مسعود هستنداما چون تو ناراحت میشی، چیزی نمیگممنتها اگر نخوام برادرام دیگرم از ماجرا بویی ببرند، باید با اونا قطع رابطه کنم و دیگه بهشون تلفن نکنم وگرنه در صورت پرسیدن حال مسعود و مهین، باید بخاطراین کثافتا دروغ هم بگم.

و به این ترتیب من از قبل هم تنهاتر شدم و رابطه ام با برادرها و خانواده هایشان که همیشه نزدیک بود و دختر عمه ام که اول دوست و مونسم بود و بعد فامیل، قطع شد.

با هم برگردیم به زمانی که مهین وارد سیدنی شد:

وقتی رسید، برای من یک زنجیر طلای استفاده شده آورده بود و گفت:

- پول نداشتم برات سوغات بخرم، این بود که این زنجیر طلا رو که مادرشوهرم بهم هدیه داده بود و دوستش نداشتم، برات آوردم.

من یکه خوردم که آدم چیزی را که دوست دارد به عزیزانش هدیه می دهد نه برعکساما حرفی نزدم و زنجیر را گوشه ای گذاشتم تا دلش نشکنددر آن هفته ای که مزدک بعد از عمل اش داشت استراحت می کرد، زنجیر را همراه نامه ی بسیار تندی، برایش بوسیله ی دوستم پس فرستادم. در آن نوشته بودم:

یاد بگیر که اگر می خواهی به کسی هدیه بدهی، چیزی را هدیه کن که دوست بداری وگرنه کار مسخره ای هست!

بهرحال من به هیچکدام از آشغال های تو نیاز ندارمفقط پشت سرت گفته ام که کاری که تو کردی، مثل کاری است که یک زن فاحشه ممکن است بکند و از این بابت معذرت می خواهم!

نه از تو، از آنها

آنها بخاطر امرار معاش اینکار را به اجبار می کنند اما تو بدون نیاز و اجبار کردی.

هیچوقت ترا نمی بخشم.


چند روز بعد مسعود از من خواست که به دادگاه مراجعه و شکایت کنم که او را با زنی در رختخواب دیده ام و از او تقاضای طلاق کنم تا او بتواند مهین را عقد کند و او پیش اش بماندقبول نکردم... مرا تهدید کرد:

- اگه این کاررو نکنی، مزدک رو از جلو در مدرسه می دزدم و می فرستمش ایران پیش مادرمبا ماهی صد دلار او می تونه مثل پادشاه زندگی کنه و تو دیگه اگه پشت گوشتو دیدی، او رو هم می بینی!

رسم طلاق در استرالیا بر این منوال هست که زن و شوهر باید دو سال از هم جدا زندگی کنند تا مطمئن بشوند بدون هم می خواهند زندگی کنند بعد تقاضای طلاق بدهنداین قانون یک تبصره دارددر صورتیکه زن یا شوهر، همسر خود را در حین عشقبازی با کسی ببیند، می تواند فورآ تقاضای طلاق کند و صادر می شود.

آخر هفته طبق قرار قبلی مان، جمعه شب سوزان و دزیره بخانه ی ما آمدند و فردایش برای یک خرید خوب و بیاد ماندنی رفتیمبرای خودم سه شلوار جین خریدم و دو سه بلوز معمولی و سایز خودم قبلآ بخاطر مسعود باید هر پوشاکم را یک سایز بزرگتر می خریدم تا بقول او فرو رفتگی و برآمدگی های بدنم در آن معلوم نباشد که مردهای هیز ببینند!!!) و برای مزدک، هر چه خواستاما دلهره ای در تمام مدت داشت مرا خفه می کردمن نه آدرسی از خانواده ی مسعود داشتم و نه شماره تلفنیتنها می دانستم که در آبکنار زمین برنج دارند. اگر او اینکار را می کرد، من بدون مزدک میمردم و پسرمان یک ضربه ی دیگر می خوردمنتهی با لجبازی گفته بودممن از تو طلاق نمی گیرمهر غلطی دلتون میخواد بکنید.

اولین دوشنبه که مزدک را به مدرسه بردم پیش مدیر مدرسه رفتم و با علم به اینکه لیست مخصوصی برای اینکار هست، خواستم مزدک در آن لیست قرار بگیرد کهبجز من هیچکس حق ندارد او را از مدرسه ببرد و در صورتیکه پدرش آمد، اول بمن و بعد به پلیس خبر بدهد چون او مرا تهدید کرده که...

و تهدید در اینجا یک جرم بزرگ محسوب می شود.

مدیر از من خواست با روانشناس مدرسه که در مسایل حقوقی وارد بود صحبت کنماو پیشنهاد کرد که من برای قیمومت کامل مزدک اقدام کنم و اسم او را در لیست تمام مرزهای دریایی و هوایی استرالیا بگذارمو بمن اطمینان داد که بدون اجازه ی جفت والدین، هیچ بچه ای که زیر هجده سال است، نمی تواند پاسپورت بگیرد. (پاسپورت ایرانی اش هم که پیش خودم بود چون عکس و اسم او در پاسپورت مشترک من و او بود )

او که مردی میانسال بود، با مهربانی مرا با ماشین خودش به دادگاه خانواده برد و با گرفتن یک وکیل خوب و مجانی (دولتی)، برای گرفتن سرپرستی کامل مزدک، پرونده را تشکیل دادیم.

دو روز بعد ماموری نامه ی دادگاه را به در خانه ی مسعود برده بودبمن زنگ زد و داد و بیداد راه انداخت که:

- حالا دیگه شکایتمو می کنی؟ تو اگه واقعآ عاشق منی باید بذاری با هر کی دوست دارم باشمباید بذاری خوشحال باشم نه اینکه مآمور دم خونه ام بفرستی.

- تقصیر خودته که تهدیدم کردیحالا دیگه حتی با حرف هم نمی تونی اذیتم کنی چون اسم مزدک تو کامپیوترهای تمام مرزهای استرالیا هست و دیگه می دونم که بدون اجازه ی من نمی تونی اونو از مملکت خارج کنی.

- تو فکر کردی من اگه بخوام کاری کنم قانون مانون سرم میشه؟ آنچنان داغ مزدک رو به دلت بشونم که پرنده های آسمون به حالت گریه کنند... و گوشی را گذاشت.

از آنشب دوباره نمی توانستم بخوابممزدک که بخواب می رفت، پتویی می آوردم و تا صبح کنار تختش می خوابیدم تا اگر مسعود هر سه قفل در خانه را هم باز کند، بیدار بشوم... با خودم فکر می کردم: او که نمی داند من پایین تخت روی زمین خوابیده ام!

روز دادگاه، مسعود در دادگاه حاضر نشدقاضی گفتبرایش احضاریه می فرستیمسه هفته ی دیگر دوباره بیا و اگر باز هم او غیبت کند، غیابآ قیمومت پسرت را می گیری.

اجازه خواستم حرف بزنم و وقتی اجازه داد، بجای حرف زدن بغض گلویم را آنچنان می فشرد که مشت کرده بودم و آنها را روی لبهایم می فشردمبا هر زحمتی بود گفتم که مرا تهدید کرده که مزدک را می دزدد و به ایران می فرستد بدون دادن آدرس به من.

گفت:

- اسم مزدک را در لیست مرزها بگذار و ممنوع الخروج اش کن.

وکیلم گفتکردیم!

قاضی خیلی خونسردو محکم گفت:

- پس دیگه نگران نباش.

- می ترسم بطور قاچاقی اینکار رو بکنه.

- نمی تونه!

آنچنان با اطمینان گفت نمی تونه که آرام شدم.

سه هفته بعد که دیگر نه به دیدن مزدک می آمد و نه حتی تلفن می کرد، روز دادگاه شددر سالن دادگاه هر چه نگاه کردم اثری از او نبود.موقع پرونده خواندن، متوجه شدم که فکسی برای قاضی فرستاده و داوطلبانه، قیمومت کامل مزدک را به من واگذار کرده است!

جالب اینجا بود که مزدک بعد از دو ماه اول، حال روحی اش روز به روز بهتر می شد و بر عکس روزهای اول که هر روز عصر سر ساعت چهار که معمولآ پدرش از سر کار می آمد، به بالکن بیرونی می رفت و یک ساعت هر چه می گفتم بیا توجواب می داد:

-  الآن میاد با هم میایم تو!

دیگر منتظرش نبود و موضوع را پذیرفته بودبخصوص با تماس گرفتن با دوستانی که بچه های همسن و سال او را داشتند و هم بخاطر اینکه طلاق در اینجا یک اتفاق کاملآ معمولی و عادی استحتی طوری بود که یکبار من در تراس خانه به بهانه ی نوشیدن قهوه تنها نشسته بودم و فکر می کردم او مشغول بازی است. پیش من آمد، از پشت بغلم کرد و گفت:

- ناراحت نباش مام،.. همه چی درست میشهبابا برمی گرده.

اما هضم موضوع برای من خیلی سخت بودایکاش "آن زن دیگر" لااقل خواهرم نبوداگر زن غریبه ای بود، عزیزی را از دست می دادم که تنها هشت سال با او زندگی کرده اماما مهین؟ خواهرم؟ کسی که سی و چهار سال با او زندگی کرده بودم و خنده و دردِمان یکی بود؟ مشکلاتمان مشترک بود؟ او از خون من بود... مگر مردهای خوب از روی کره زمین محو شده بودند و تنها مسعود مانده بود؟ حتی در آنصورت هم، من به جای او بودم، هرگز نمی توانستم... نمی کردم...

قبلآ به او گفته بودم: نادر مثل برادرم می مونهشوهر خواهر آدم مثل برادر نَمونه، مثل چی باید باشه؟

و حالا... 

نه

حتمآ من خوابم و دارم کابوس می بینم...


ادامه دارد...


+ نوشته شده در  سه‌شنبه 5 بهمن 1395ساعت 00:56  توسط نسرین  |  نظرات (0)

هنوز از برگشتن مسعود دلسرد نشده بودممدام فکر می کردم او یک روز چشم هایش را باز می کند و پشیمان بر می گرددبعد من راحت هر دو را می بخشم و با آغوش باز از او استقبال می کنمبخاطر همین بود که به او گفته بودم:

- هر وقت فهمیدی اشتباه کردی، بدون که دوتا قلب برات همیشه اینجا می طپه و در ِ این خونه همیشه بروت بازه!

دیگر به مهین تلفن نکردم اما هر روز به مسعود تک زنگی می زدم بی آنکه بدانم هربار در کنار عشق اش نشسته و علی خرج خانه را می دهد تا بعد مسعود جبران کند!!!

علی هر از گاهی زنگ می زد و با صدای ناراحتی  از روی دلسوزی، با من احوالپرسی می کرد یکبار به او گفتم:

- علی چرا وایسادی اونجا؟ غیرتت قبول میکنه با مردی زندگی کنی که خواهرتو با یه بچه تو یه همچین غربتی ول کرده رفته دنبال دل اش؟

- موندم اینجا چون می خوام خیالت راحت باشه که اونا با هم نمی خوابندبعدشم، او برام کار جور می کنه من که به محیط اینجا هنوز وارد نیستم.

- وقتی تو سر کاری اونا می تونن هر غلطی بکنند دوم اینکه تو دیگه با کار و محیط و آدما آشنا شدی، می تونی برای خودت کار پیدا کنیتو کسی بودی که بدون اینکه یک کلمه انگلیسی بلد باشی از ایران زدی بیرون، بعد از شش ماه مطالعه شخصی با کتاب و نوار، شدی معلم انگلیسی! پس می تونی اینجا هم سرتو بگیری بالا و خواهرتو تنها نذاریمن واقعآ نمی فهمم تو چطور می تونی با اونا یه جا باشی و منو بذاری کنار؟!

ساکت ماند و آه کشید!

باز از او پرسیدم: مهین یکبار بمن گفت اگر فکر می کنی بودن من باعث جدایی شما شده، من هر چه زودتر برمی گردم کاناداو من بهش گفتمفقط میدونم که اگر بمونی زندگی زناشویی ما برای همیشه نابود می شهو او گفتپس من میرم... چی شد علی؟ پس چرا نمیره؟ من نمی خوام یه بچه ی بی پدر بزرگ کنم.

گفت: نمیدونم!

* هیچوقت در زندگی عادت نداشتم کاری را که برای کسی کردم به یادش بیاورمنه به مهین یادآوری کردم که بخاطرش در یونان کلفَتی کردم... حتی اگر باز همان شغل را انتخاب می کردم، با پولم می رفتم یونان را می گشتم... و نه به رخ علی کشیدم که با بچه ی کوچک در زمستانی سرد و پر باران اینجا که مثل دوش حمام می بارد، گالسکه به دست، با اتوبوس به مرکز شهر رفتم و با وکیل مجلس حرف زدم تا به او کمک کند که بیاید و هرگز در عرض دو سالی که منتظر آمدن بود تنهایش نگذاشتم. چون فکر می کنم هر کس برای دیگری کاری می کند، انتخاب خودش هست و منتی بر سر کسی ندارد.

دوستم آذر که آپارتمان جدید را برایمان پیدا کرده بود مرتب بمن سر می زد و هر روز تماس تلفنی داشتیم او بمن دعوا می کرد که به مسعود زنگ می زنمتصمیم گرفتم به مادرم و خواهر بزرگم پری در شیراز، موضوع را بگویم تا آنها با مهین صحبت کنندپری باور نکرد و بعد گفت:

- خاک برسرشونمن حتمن بهش زنگ می زنم و بهشون دعوا می کنمگفتم:

- فقط بهش بگوحواس ات نیست این زندگی خواهرته و مرد هم توی دنیا قطع نیستآخه او با افتخار میگهبچه های تیم ما تو هر خونه ای مهمون میشن، اون خانواده از هم می پاشهشاید حالا این میخواد رکورد بشکونه و زندگی خواهرشو از هم بپاشونهوقتی هم بهش میگم با مسعود بحث سیاسی نکن میگهمن مبحث دیگه ای نمی دونم که برای صحبت کردن برام جالب باشه!!!

بعد از یک هفته به پری زنگ زدم و پرسیدم چی شد؟

- صبر کردم تا خودشون تلفن کردند ولی من چیزی روآورشون نکردم!

- چرا؟!!!

- فکر کردم روشون باز میشه و پررو تر میشن!!! بذار اینجوری بترسند. فکر کنن ما نمی دونیم که زودتر قطع کنند!!!

- تو نمی فهمی من و بچه ام تو چه شرایط روحی هستیماز این حرفها گذشته.

- باشهحرف می زنم

دو سال بعد فقط گفته بودهنوز با همید؟همین!

اما مادرم تا دو سال وقتی مهین تلفن می کرد، حاضر نمی شد که با او حرف بزند. می گفت: هیچکس تا به حال در زندگی مرا چنین سرشکسته نکرده بود که مهین کرد.

***

شش ماه گذشته بود که با دوست صمیمی ام سوزان تماس گرفتم و جریان را برایش گفتمشوکه شده بود و می گفت:

- جدا شدن هر کسی را باور می کنم بجز تو و مسعود را!

قرار گذاشتیم جمعه شب تا یکشنبه عصر به خانه ی او و دزیره برویم چون او و محسن از هم جدا شده بودند و هفته ی بعد به همین ترتیب، آنها پیش ما بیایندعصر جمعه مزدک را از مدرسه برداشتم و با اتوبوس به طرف خانه ی سوزان و دزیره رفتیممتوجه شدم که مزدک گشاد گشاد راه می رودوقتی علت را پرسیدم گفت:

- زیر دلم درد میکنه از ظهر!

- چرا به معلم ات نگفتی به من زنگ بزنه بیام ببرمت دکتر؟

- فکر کردم خودش خوب میشه... بریم عیبی نداره!

- شاید احتیاج داشتی بری توالت دوباره نرفتی؟ چون یادمه یه بار گفتی توالت مدرسه خیلی تمیز نیست من بدم میاد اونجا برم دستشویی.

- رفتم ولی نتونستم جیش کنم.

وقتی به خانه ی سوزان رسیدیم، مزدک و دزیره که با هم دو سال اختلاف سنی داشتند مشغول شدند و من دو سه بار از او پرسیدم:

- هنوز درد داری؟ و او می گفت: نه، خوبم.

ساعت دو شب بود که مرا بیدار کرد و گفت:

- مامان خیلی درد دارمجیش هم دارم ولی از بس درد می کنه نمی تونم.

مزدک همیشه در مقابل درد قوی بود و تا درد توانش را نمی برید، ساکت می ماندسوزان را صدا کردم و گفتم:

- مزدک حالش بده زنگ بزن آمبولانس بیاد چون نمی تونم بغلش کنم، پاهاشو نمی تونه جمع کنه.

خوشبختانه آخر شب برادر جوان او به آنجا آمده بود و همانجا خوابیداو را بیدار کرد، دزیره را به او سپرد و با هم مزدک را به بیمارستان نزدیک خانه شان رساندیم. دم در بیمارستان از ساکتی و رنگ پریده گی مزدک دلم به درد آمد و زدم زیر گریه و هر طوری بود او را روی دست به قسمت اورژانس بردماَنترنی او را معاینه کرد و گفت:

- باید فورن عمل بشه.

 مسئول بخش به تشخیص پیچیدگی ماهیچه ی بیضه ها شک کرد و گفت:

- نمی تونه اون باشهمردها با این مشکل، فریادشون به آسمونه ولی این بچه ساکت اینجا خوابیدهباید صبر کنیم تا عکسبرداری و آزمایش خون را انجام بدیم.

از سوزان خواستم به خانه اش برگردد

ساعت هفت شد، جواب آزمایش خون و عکسبرداری و دکتر متخصص با هم رسیدنددکتر با تعجب گفت:

- تشخیص اولیه درست بودهبعد نگاهی به مزدک کرد و اضافه کردتو پسر قوی هستی، چطور داد و بیداد نکردی با این درد؟ باید خیلی زود عمل ات کنیم وگرنه خودش درست نمیشه.

مزدک ساکت نگاهش کرد، جم نمی خورد تا درد اش بیشتر نشوددکتر از وجود پدرش پرسید و خواست اگر مزدک می خواهد، خبرش کنیم.ساعت هشت بود که به درخواست مزدک به او تلفن کردم و جریان را گفتم و اضافه کردم:

- بزودی عمل اش می کنند، قبل از بیهوشی خودتو برسونخواب آلوده گفت:

- ما تا دیر وقت ویدیو می دیدیم، تازه خوابیده بودم!!!

با عصبانیت پرخاش کردم:

- یعنی چی؟!

فورآ گفت:

- یه دوش می گیرم و میام.

ساعت یازده مزدک را به اتاق عمل بردند و هنوز چشم اش به در ورودی بود اما از مسعود خبری نبود.

او را بوسیدم و گفتم:

- وقتی بیدار شدی، من و بابا همینجا منتظرتیم قربونت برم.

او را بردند و من در خودم تا شدم و روی زمین نشستمباز احساس بیکسی بیش از حد مرا مچاله کرده بود... بی صدا در خود زار می زدم...گناه مزدک چه بود؟... آیا مسعود تا این حد از انسانیت سقوط کرده بود؟


ادامه دارد...
+ نوشته شده در  دوشنبه 4 بهمن 1395ساعت 00:13  توسط نسرین  |  نظرات (0)

  1    2    3    4    5    ...    8  >>