X
تبلیغات
رایتل

ترمه های رنگی مادربزرگ

تقدیم به مهربانوی دریا دلم


مادر بزرگ در حالیکه موهای یکپارچه سفیدش رو زیر مقنعه ی بلندش مرتب می‌کرد به مهربانو گفت:

- باید خیارهای خیلی ریز و قلمی رو سوا کنی و بشوری. وقتی ریختیشون تو آبکش، یه مشت نمک درشت بریزی روشون و بذاری چند ساعت بمونه. حتا یه شب تا صبح!

بعد یه بسم الله بگو و دونه دونه، مثل خانم ها با یه دستمال کتونی و تمیز خشکشون کن، بچینیشون تو شیشه و سرکه ی اعلای قرمز بریز روشون. یه مشت ترخون خشک هم اضافه کن و یا علی مدد! دو - سه روزه ترشی خیار آماده اس.

مهربانو که بی حوصله بود، " چشم " ی گفت و به طرف آشپزخانه رفت. داشت از پله ها پایین می رفت که مادر بزرگ داد زد:

-یادت باشه مادر، شیشه ی ترشی باید خشک باشه وگرنه کپک می زنه و باید همشو بریزی دور.

او که متوقف شده بود تا حرفهای مادر بزرگ رو بشنوه، با صدای بلند گفت:

-  حواسم هست مامان مریم، خاطرتون جمع 

وقتی به آشپزخانه رسید و مشغول جدا کردن خیارهای ریز و قلمی شد، بغض اش ترکید و شروع به گریه کرد! مگر نه اینکه مادربزرگ همیشه می گفت: "هر وقت چیزی از خدا می خوای گریه کن و با دل شکسته ازش بخواه"؟ و او یه راه می خواست که شبیه معجزه بود، راهی که همه خوشحال باشند و راضی!

او و همسرش اکبر، دو سال بود که ازدواج کرده بودند و از همون روزای اول، به سختی پول جمع می کردن تا بتونن برای چند سالی آپارتمان کوچکی رو رهن کنن. تا اون زمان توی یکی از اتاقای خونه ی قدیمی مادر بزرگِ مهربانو زندگی می کردن. خونه ای که ستون هاش در حال ویرون شدن و دیوارهاش به زور سر پا ایستاده بودن. اما مادر بزرگ نه می گذاشت که اونا خونه رو بفروشن و نه حتا اجازه می داد جایی رو تعمیر کنن! هر وقت کسی می خواست راجع به این موضوع باهاش حرف بزنه می گفت:

- قربونت برم، من دو صباح بیشتر زنده نیستم! بذارید من سرمو بذارم زمین، بعد هر کاری دلتون می خواد بکنید. من نمی ذارم دست به هیچ چیز این خونه بزنید.

می خوام آخرین جنازه ای باشم که از در این خونه میره بیرون!

می دونید این سنگفرش کف حیاط، چند بار صدای قدم های کوچک تا بزرگ، پیر و جوون  رو به گوش سپرده؟ چطور دلم میاد همه ی اینا رو عوض کنم؟ مهم نیست که همشون لق می خورن و زیر پا صدا می کنن!

دیوارهای نو، هیچ خاطره ای از تکیه دادن ها ندارن. این در و پنجره های نو به چه دردی میخورن وقتی دست هیچ عزیزی بهشون نخورده؟ 
حتا هیچ چلچراغی رو هم نمی خوام عوض کنید. میدونید اینا چقدر شاهد درد کشیدنای شبانه ی آدمای توش بودن؟ یا چند بار به استقبال مهمون عزیز و ناخونده رفتن؟

هیچکدومتون نمی دونین این پیچ امین الدوله ی گوشه حیاط که داره ناز می فروشه چجوری اینجا سبز شده. یا اون گل سرخ های رونده که تمام دیوار بغل حوض رو پوشونده با چه خون جگری جون گرفتن و سرپا موندن...

بذارید این دو روز از مابقی عمرم، با یاد خاطراتی که اینجا به وجود اومدن و موندگار شدن سر برسه، بعد هر گُل ی خواستین، به سر خودتون بزنید.

اونموقع بود که مهربانو و اکبر دیگه نتونستن به احترام مادر بزرگ و خاطراتش، حرفی از تعمیر خونه بزنن. اما خیلی هم دلشون می خواست جای بهتر و بزرگتری داشتن تا بتونن با خیال راحت، به آرزوی بچه دار شدنشون برسن.

اتاق پر نور و رو به قبله، جای مادربزرگ بود و با وجودیکه خونه ی بزرگ او شش تا اتاق دیگه هم داشت، اما هیچکدوم از اتاق ها، بجز اتاق خودش و اونا، دیگه قابل سکونت نبودن.

سقف زیر زمین بزرگ رو که قبلن آشپزخونه کرده بودن، ریزش کرده و بخاطر همین مهربانو توی آشپزخونه ی کوچکی که گوشه ی حیاط بود، ظرف می شست و آشپزی می کرد. حالا هم که مشغول فراهم کردن مقدمات ترشی خیار بود.

کارش که تموم شد مشغول راز و نیاز با خدا شد که احساس کرد مادربزرگ صداش می کنه، به طرف اتاق او برگشت.

هنوز ته مونده ی آفتاب روی در و پنجره ی اتاقش پهن بود. تمام اونا با مربع های کوچک ِ شیشه ای قرمز، سبز، زرد و سرمه ای تزیین شده بودن و چه قشنگ روی آب ِ حوض کنار باغچه منعکس می شدن! او همیشه فکر می کرد که انگار ماهی های توی حوض با برگردون اون رنگ ها بازی می کنن! ولی او دیگه دوستشون نداشت. حتا به شمعدونی های قرمز و سفید لب حوض که اونهمه بهشون دل بسته بود هم نگاهی نمی کرد! با خودش فکر می کرد: وقتی آدم خودشو برای رفتن از بهشت هم آماده بکنه، دیگه موندن سخت و بی تحمل می شه، چه خواسته این خونه ی نیمه ویرون!

جای پای اشک رو از صورتش پاک کرد و به طرف اتاق مادربزرگ رفت. در رو که باز کرد، اول بوی عطر یاسمن او به مشامش خورد و بعد قاب صورت مهربونش رو که پر از صداقت و مهربونی بود دید.

سال ها بود که دیگه زانوهاش تاب ایستادن، رکوع رفتن و حتا سجده هایی که اونقدر دوستشون داشت رو نداشتن. می نشست، پای راست اش رو تا می کرد زیر رونِ چپ و پای چپ رو که خیلی درد داشت، دراز می کرد و در همون حال نمازشو می خوند.

چادر نماز سفید مادربزرگ که نقش های ریز سرمه ای گشنیز رو داشت، روی مقنعه ی سفید ململ او، مثل قابی صورت دوست داشتنیش رو نورانی تر جلوه می داد. چی می خواست بگه که نتونسته بود تا تموم شدن کامل عبادتش صبر کنه؟ مهربانو پرسید:

- صدام کردین؟

مادربزرگ در حالیکه لبهاش بی صدا تکان می خورد و تسبیح شاه مقصود سبز رنگ رو دونه می انداخت، دو چشم اش رو به هم زد و با لبخندی با اشاره ی سر و دست، مهربانو رو دعوت به نشستن در کنارش کرد...

مهربانو دمپاییش رو درآورد و به طرف او رفت. مادر بزرگ به پنجره ی اتاق اشاره کرد و پرسید:

- اون پروانه ی سفید رو پشت دریچه می بینی؟

مهربانو نگاهی کرد و تایید کرد:

- بله.

مادربزرگ لبخندی زد، تسبیح رو بوسید و اونو توی جانماز گذاشت و گفت: 

 وقتشه که یه نفر از راز سربه مُهر من باخبر بشه و او تویی مهربانو! حوصله داری برات بگم؟ اینجوری وقت رو قیچی می کنیم و تا اکبر از سر کار برگرده، کمتر لحظه شماری می کنی.

- گوشم با شماست.

مادر بزرگ با شوخ طبعی همیشگیش گفت:

- پس چایی بریز برای دوتامونو اون ظرف کشمش سبز رو هم بیار تا باهاش بخورم بلکه هم یه خرده این هوش و حواس ام سر جاش بیاد!

مهربانو به طرف سماور رفت و مادر بزرگ همونجور که نشسته بود، چادرشو با مهارت تا کرد و گذاشت توی جانماز و اونو جمع کرد.

مهربانو با سینی که دوتا استکان کمر باریک لبالب چای خوشرنگ و ظرف کوچک چینی "گل سرخی" محبوب مادربزرگ که کشمش سبز توش بود، برگشت و چهارزانو کنار او نشست.

 

مادر بزرگ به مُخَده تکیه داد و کشمشی تو دهنش گذاشت و شروع کرد:

-  باید با من برگردی به شصت - هفتاد سال پیش! زمانی که من پونزده - شونزده ساله بودم… ینی برای اون زمان، یه دختر دم بخت!

اون زمونا، تو هر کدوم از این اتاق ها، یه خونواده زندگی می کرد و مهم نبود با چند تا بچه! ولی همه با عزت و احترام. توی خونه ی ما، نه که خدابیامرز پدرم خیلی تعصبی بود و دوست نداشت غریبه بینمون باشه، هر چی قوم و خویش ِ نزدیک بود رو می آورد و همسایه مون می کرد. ولی دخترا، باید از نُه سالگی با روسری و چادر کُدَری از اتاق بیرون می اومدن، چون همه ی مردهای خونه که محرم نبودن!

همگی عادت داشتیم که صبح خیلی زود، مثلآ پنج - شیش بیدار بشیم. یادمون داده بودن که آدم اگه صبح زود از تو رختخواب پاشه، هم خیلی وقت زیاد داره، هم پر انرژی تره و تمام روز سرحاله. وقتی خیلی بچه بودیم که می گفتن:"اگه صبح دیر از خواب پاشی، شیطون می شاشه تو دهنت "!

مهربانو با شنیدن این حرف، صورت اش از چندش به هم کشیده شد. مادر بزرگ خنده ی قشنگی کرد و توضیح داد:

- اینجوری می گفتند که ما بدمون بیاد و سحرخیز بشیم. ولی بجاش ظهرا، نیم ساعت تا یه ساعت باید می خوابیدیم. به خواب کوتاه قبل از ظهر که خیلی خواب سالمی بود و پُر انرژی، بهش می گفتن قیلوله. ولی بیشتر مردم، بخصوص زن و مردها بعد از ناهار می خوابیدن.

مسن ترها که بعد از نماز صبح دیگه نمی خوابیدن. یادمه مادر خدا بیامرزم عادت داشت صبح قبل از آفتاب، تا آب سماور جوش بیاد، گلای یاس رو می چید، می ریختشون تو یه پیشدستی و میذاشت تو تاقچه. می گفت با چیدن یاس، این درخت بیشتر گل می کنه. اما باید قبل از اینکه خورشید خانم بهش بتابه چیده بشن، چونکه خورشید تمام رایحه شونو می گیره و دیگه بویی نمی دن! چندتا از اونا همیشه جاش تو جانمازش بود... خدا رحمت اش کنه، نور به قبرش بباره!

مهربانو با او همصدا شد. مادربزرگ آهی کشید و ادامه داد:

صبحونه که خورده می شد، مردها می رفتن سر کار، زن هام شروع می کردن به کارهای خونه و بچه داری. دختر بچه ها اول با یه آفتابه ی آب که اونموقع ها مسی بود، حیاط رو مارپیچ آب پاشی می کردن و بعدش هم جارو می کشیدن. من عاشق این بودم که بعد از حیاط روفتن، گلا رو آب بدم و برگای خشک رو ازشون جدا کنم. بعدشم قفس دوتا قناری رو تمیز کنم و آب و دونه ی تازه براشون بریزم. ولی تا دلت بخواد، از تمیز کردن اینهمه شیشه ی در و پنجره بدم می اومد که هر سه ماه یه بار هم تکرار می شد.

از یه چیز دیگه هم خیلی بیزار بودم. اینکه مادرا، هفته ای یه بار لباس های چرک رو باید توی یه بقچه بپیچند و ببرند کنار جوی بزرگی که از کنار آرامگاه سعدی رد می شد بشورن... بعضیا می گفتن این آب از چشمه ی رکن آباد شیراز به اونجا میاد، چه می دونم... خلاصه اینکه لباسها رو با آب و صابونای قالبی که مخصوص رختشویی بود با دست توی لگنای مسی می شستن... بعدها که مس خیلی واسه بعضی خونواده ها گرون شد، پلاستیکیشم اومد به بازار... مثل حالا نبود که ماشین لباسشویی باشه یا حتا چند رقم پودر لباسشویی.

بعد باید رخت های تمیز رو که حالا خیس و سنگین بودن رو بردارن و بیارن خونه. گاهی وقتا، اگه هوا خوب بود و وقت داشتن، همونجا لباسای خیس رو پهن می کردن روی بوته های اطراف تا خشک بشن، بعد اونا رو تا می کردن و می ذاشتن توی بقچه ی شسته شده و بر می گشتن... تا رختا خشک بشن، یه لقمه نون و پنیر یا یه لقمه از آبگوشت کوبیده ی شب قبل که با خودشون آورده بودن رو به دندون می کشیدن تا رفع گرسنگی بشه. ما بچه‌ها هم دورشون می پلکیدیم.

جونم برات بگه، ماهی یه بار حوض خالی کن می اومد و آب مونده ی حوض رو خالی می کرد و از آب انبار که همون پشت بود، حوض رو پر از آب تمیز می کرد و می رفت. اونوقت همش دلت می خواست بشینی روی لبه ی اون و به ماهیهای زرد و نارنجی نگاه کنی.

اینم بگم که کنار پاشویه ی حوض فقط ظرف می شستیم ولی لباس، هیچوقت!

کنار حوض باید دوزانو می نشستیم و یه ظرف پر از خاکستر یا گرد چوب می ذاشتیم بغل دستمون و بعد از شستن ظرفا با اون، با یه ظرف تمیز از آب حوض برمی داشتیم و اونا رو آبکشی و طاهر می کردیم.

مهربانو بی اختیار وسط حرف مادربزرگ پرید و گفت: با خاکستر؟!

مادربزرگ خندید و گفت:

-  ها مادر... اونموقع که مایع ظرفشویی نبود. خب ظرفها هم مثل ظرفهای الان نبود، همه مسی بودن و با خاکستر که اونارو می سابیدی، حظ می کردی از بس براق و قشنگ می شد!
غروب که می شد، اگه تابستون بود، زیر همین درخت نارنج کنار حوض، یه تخت خیلی بزرگ چوبی داشتیم. دور تا دور این تخت رو بخاطر اینکه بشه تکیه داد، یه نرده ی باریک چوبی وصل کرده بودند. روشو فرش می کردیم و پشتی و مخده می چیدیم دور تا دورش، ظرف میوه و آجیل و تنقلات هم اون وسط خودنمایی می کرد.

بغل تخت، یه میز محکم ِ چوبی بود که رومیزی ترمه مینداختیم روش. اونجا جای مخصوص سماور بود که دائمآ روشن بود. قوری چای روی سرش و یه سینی بزرگ پر از استکان و نعلبکی و یه قندون بزرگ هم کنارش بود.آخر شب هم همونجا پشه بند می زدیم و پسرهای خونه، رختخوابهاشونو کنار هم می انداختن و می خوابیدن.

چه صفایی داشت اون روزگار! یادش بخیر!

ماه هایی هم که هوا سرد بود، غروب که می شد، خانم های خونه تصمیم می گرفتن که اونشب تو اتاق کی جمع بشیم. اما چه سرد و چه گرم دو چیز هیچوقت عوض نمی شد:

هر غروب پنجشنبه، خانمهای خونه دور هم می نشستن و آجیل مشکل گشا تمیز می کردن و دعای مخصوص می خوندن. حتا بعضی وقتا، همسایه هایی که نذر و نیاز و حاجتی داشتن هم، به جمع اونا اضافه می شد و اگه مراد می گرفتن، اونا هم از اون ببعد باید هر شب جمعه آجیل مشکل گشا تمیز کنن و بین همسایه ها و هم مسجدیهاشون قسمت کنن.  

دوم اینکه، روزای جمعه همه میرفتن حمام. خدا بیامرز مش رحمان صاحب حمام، تون ِ حمامش رو روشن می کرد. صبح ها با آویزون کردن یه لنگ به در حمام مشخص می کرد که نوبت مردها و بعد از ظهرها با برداشتن لُنگ معلوم می کرد که دیگه نوبت زنهاست. دخترا با مادراشون و پسرایی که یه کم بزرگتر بودن با پدراشون میرفتن حمام. انار دونه کرده ای که با خودمون می بردیم تو حموم، از اون چیزاییه که هنوز مزه اش زیر دندونمه... بگذریم.

روزی که می خوام شروع ماجراشو برات بگم، آخرای تابستون بود. آخه ما که اونموقع ماه ها رو به اسم نمی شناختیم. زمستون رو با برف و بوران می شناختیم، برفها که آب میشدن و درختا جوونه میزدن میدونستیم بهار شده. وقت کشت و کار، ارزونی میوه و گرما که میشد، تابستون بود و هوا که رو به سردی میرفت، پاییز حساب می شد!

اون روز من داشتم زیرزمینی که حالا دیگه هیشکی توش نمی ره رو جارو می کردم. آهان... تا یادم نرفته اینم بگم که ظهرا وقتی آقا جون از حجره برمی گشت، خیلی خسته بود و تو اون هوای گرم، دلش می خواست سفره رو توی آب انبار، که حالا شما بهش می گین زیرزمینی بندازیم.

خدا بیامرز خیلی دوست داشت بعد از ناهار، همونجا پای سفره، متکایی که پشتش بود رو بذاره زیر سرش و یه چرتی بزنه.

بعد هم دوتا چایی قند پهلو می خورد، یه قلیون هم مابین این دوتا می کشید و باز بر می گشت به سر کارش که یه حجره ی قالی فروشی توی بازار وکیل بود. اونوقتا هنوز ماشین نبود و همه ی مردم، همه جا پیاده می رفتن و می اومدن... واسه همینم عمرا طولانی بود و مردم سالمتر از الان بودن.

من یه لباس بلند که تا مچ پام می رسید تنم بود که چهار خونه های ریز سفید و آبی آسمونی داشت و تا کمر تقریبن چسبون بود و از دور کمر، کمی چین می خورد.

جارو به دست داشتم از پله ها ی زیرزمین بالا می اومدم که روسریم افتاد روی شونه هام. اما اعتنایی نکردم چون مطمئن بودم اون موقع روز، هیچ مردی خونه نیست.

به پله ی آخر که رسیدم، در رو باز کردم برم بیرون. لباسم زیر پام گیر کرد و خوردم زمین! یه صدای گرم مردونه که آشنا نبود رو شنیدم که گفت:

-یا علی!

سرم رو با تعجب به طرف صدا بلند کردم... دو چشم درشت به من دوخته شده بود که همون دم، برای همیشه خاکسترم کرد.

***

 

کارفرما دستی به پشت گردنش کشید و به اکبر گفت که به کارگرا بگه وسایل رو جمع و جور کنن و برن به خونه هاشون. بارون اونقدر شدید بود که نمی شد کار دیگه ای کرد. بخصوص که معلوم بود آسمون، حالا حالاها قصد توقف نداره و میخواد حسابی و طولانی بباره. احساس پیری می کرد و می دونست دیگه تاب و توان قبلی رو نداره... سالها از زمان بازنشسنگیش می گذشت اما اونوقت تنهایی و بیکسی بیشتر خودشو تو صورتش می زد. ضمن اینکه مرد با جوهری بود و نمی خواست مثل یه تکه گوشت بیافته گوشه ی خونه.

وقتی همه رفتن، متوجه شد که اکبر این پا و اون پا می کنه. دست گذاشت روی شونه اش و به شوخی گفت:

-  کدوم کشتیت غرق شده اکبر آقا؟

اکبر لبخند تلخی زد و گفت:

-  دلم نمی خواد برم خونه!

-  با عیال حرف ات شده؟

-  نه!

بعد سرشو پایین آورد و همینجور که داشت با نوک پا یه تکه سنگ رو اینور و اونور می کرد، با صدای آرومی  ادامه داد:

- او تمام دلخوشی زندگیمه.

-  پس چی شده؟

-  داستانش طولانیه اوستا.

- وقت داریم... بیا بریم پای چراغ و یه چایی دم کنیم، بعد هرچقدر دلت خواست تعریف کن.

به دنبال حرفش، آروم به طرف سقفی که وسایل خورد و خوراکشون رو زیر اون میذاشتن روونه شد.

اکبر برادر نداشت و پدرش خیلی وقت پیش از دنیا رفته بود. کلن مثل اکثر مردها، اهل درددل کردن نبود. اما بعد از سالها کار کردن با استا یاور، خیلی با هم عیاق شده بودن. یاور کارفرماش بود اما جای پدری که از بچگی نداشت رو هم براش پر می کرد.

هر کدوم روی یک بُتون نشستن. اکبر کتری دود زده رو که پر از آب کرده بود، روی چراغ گاز پیک نیکی گذاشت و یه قاشق سر پُر چایی خشک ریخت تو قوری و منتظر او شد که داشت سیگارشو روشن می کرد.

یاور پک محکمی به سیگارش زد، سرشو طرف آسمون گریون خدا گرفت و محکم اما سریع دودشو بیرون داد. داشت پیر می شد دیگه نفس اش قد نمی داد.  نگاه عمیقی به اکبر که مثل پسر براش عزیز بود کرد و گفت:

- حالا تعریف کن ببینم دردت چیه؟ گوش ام با توست!

اکبر در حالیکه به شعله ی گاز خیره شده بود شروع کرد:

-  می دونی که دو ساله ازدواج کردم، اما هنوز بخاطر اینکه نتونستم اوضاع زندگیمونو مرتب کنم، نتونستیم بچه دار بشیم. عیال خیلی دلش بچه می خواد... خب منم دلم می خواد پدر بشم، ولی شرایط جور نمیشه و نمی دونم چکار کنم. زنم دلش می خواد از این خونه ی کلنگی و درب و داغون بریم و یه جای بهتر زندگی کنیم. ولی نمیشه…  دردم اینه.

اجاره و بیعونه ها سر به فلک گذاشتن. اگه بخوایم از این خونه بریم، باید هر چی در میارم بدیم بابت اجاره و بجای غذا هوا بخوریم! تازه بعد خرجای بچه هم اضافه میشه. از کجا اوستا؟

- مگه الآن اجاره نمی دی؟

-  نه! مادربزرگ خانمم یه خونه کلنگی داره مال صد سال پیش. خرج و درست کردن غذا، قبض آب و برق  و فرمونای کوچه با ماست و اگه دکتر و دوایی بخواد بره، می بریمش. بجاش ازمون اجاره نمی گیره.

اما مسئله اینجاست که تمام دیواراش داره می ریزه پایین. باور کن گاهی می ترسم شب بخوابیم و صبح از زیر آوار بکشنمون بیرون! از بس  زهوارش در رفته. ولی ما از اول زندگیمون، بخاطر مشکلات مالی و پس انداز نداشتن، رفتیم و تو یکی از اتاقای خونه ی او جاگیر شدیم. قرار بود موقت باشه، ولی موندگار شدیم. آخه روز به روز داره این بدمصب اجاره خونه میره بالاتر... موندم چیکار کنم؟ دلم می خواد زنم خوشحال باشه، ولی نمی تونم... نمی تونم بزرگترین عشق زندگیمو راضی و خوشحال کنم و این برام خیلی سنگینه آقا یاور!

یاور آهی کشید و گفت:

-می دونم چی می گی! پدر عشق بسوزه که هم آدمو داغون می کنه و هم همزمون می بردت تو آسمونا... روی ابرا!

اکبر لبخند تلخی زد و گفت:

ـ انگار شما هم همدردی؟

ـ مگه می شه زنده بود و عاشق نبود اکبر آقا؟ ولی قصه ی عشق من از اون عشق هاییه که تو کتابا هم نخوندی. یه عشق ناب و پاک و پر از غصه که آخرش هر قهرمانیو ناک اوت میکنه!

اکبر بدون توجه به حال و هوای یاور، کتری آب رو که داشت می جوشید از روی آتش برداشت. کمی آب روی چای ریخت و قوری رو در دستش گردوند و آب و خاک چای رو دور ریخت. بعد دوباره آب رو درون قوری سرازیر کرد و کتری رو که نصفه شده بود، روی چراغ گذاشت و سرش رو برداشت. بخار از روی آب جوشیده به بیرون زد که قوری رو فورن روی کتری گذاشت تا چایی دم بکشه. در همون حال به او گفت:

ـ خب حالا شما تعریف کن.

یاور سیگار دیگه ای روشن کرد و پک محکمی زد. لبخند به لبهاش رنگی داد و شروع کرد:

ـ خیلی جوون بودم. زن داشتم و تازه بچه دار شده بودیم. اون موقع ها مثل الآن نبود که عاشق بشی و زن بگیری. ننه و آبجیت وقتی می رفتن حموم، سفره ی ابوالفضل، مسجد یا روضه ای - جایی، چشم می گردوندن و دختر برات زیر سر می ذاشتن و فرداش با یه بقچه سبزی خوردن پر از گِل و لای بی خبر می رفتن خواستگاری و پسند.

اگه مورد قبولشون بود، که دیگه طوق بندگی دور گردنت بود، اگه هم نه، اینقدر می گشتن، تا یکی مطابق میلشون پیدا کنن و دستتو به سیم برق بدن!

اکبر در حالیکه به مزه پرونی یاور می خندید، اولین چایی رو دستش داد. او قند رو توی دهنش گذاشت و بعد از یه قلپ چای، با لبخندی ادامه داد:

ـ اوایل عروسی کردنمون، صبر کردم تا مهرش به دلم بشینه. می گفتن: هم بالین که بشید، مهر هم میاد وسط! ولی اکبر آقا، هیچوقت اون مهر نیومد که نیومد... فقط عادت اومد!

اون دوران، مثل الآن نبود که هزار جور راه باشه و تا آمادگی نداری و خودت هنوز دهنت بو شیر میده، بچه دار نشی. ده ماه بعد از عروسیمون، ما بچه دار شدیم!

ولی با اومدن اون بچه هم، عشق زنی تو زندگیم نبود. یه جای مهم زندگیم خالی مونده بود. تا اینکه یه روز، یکی از مشتریهام که یه بازاری بود، قبل از اینکه بره حجره اش، اومد در خونه و گفت:

ـ آقا یاور، یه سری بزن خونه ی ما و یه نیگا بکن ببین چقدر خرج بر می داره که یه دستی به سر و روی باغچه ی ما بزنی. بعد بیا بازار در حجره و بمن بگو تا قرار مدارمونو بذاریم.

منهم قبول کردم و دو سه ساعت بعد که دستم از کار باز شد، رفتم در خونه ی او. در زدم و یه پسر بچه در رو باز کرد. گفتم:

ـ حاج آقا گفته بیام باغچه رو ببینم. بگو اگه نامحرمی هست، از حیاط بره تو اتاق تا من بتونم بیام تو.

پسرک چشم ی گفت و در رو انداخت رو هم و رفت تو. بعد از چند دقیقه برگشت، در رو باز کرد و گفت:

ـ بفرما اوستا!

اکبر میون حرف یاور پرید و گفت:

ـ باغچه یا ساختمون؟!

ـ باغچه. آخه من جوون که بودم، هر از گاهی باغبونی هم می کردم. خیلی به گل و گیاه علاقه داشتم، ولی کار اصلیم بنایی بود... سرتو درد نیارم، رفتم تو و باغچه رو دیدم و به ذهن سپردم که زیرو رو کردن خاک، کود دادن، هرس کردن و کاشتن یه گل سرخ رونده و یه امین الدوله، این باغچه رو می کنه عروس! وگرنه بقیه اش خوب و بجا بود. یه درخت نارنج و یه یاس سرحال، بهترین درختای اونجا بود.

شمعدونیهای کنار دیوار هم، خیلی بلند شده بودن و باید شاخه هاش کوتاه می شد و مرتب، که اون دیگه کاری نداشت.

همینجوری که داشتم بررسی می کردم، یه دفه یه صدای گرومپی از پشت سرم اومد که از طرف آب انبار بود. بی اختیار برگشتم... یه دختر با یه لباس بلند آبی، اونجا تو پله ها بدجوری خورده بود زمین! موهای صاف و بلندش ریخته بود تو صورتش اما نتونسته بود چشمای عقیقی رنگشو بپوشونه که تا مغز استخونم نفوذ کردن...

از ته دل، بی اختیار فقط گفتم: یا علی!

سرشو بلند کرد و بهم نیگا کرد.  فورن با دیدن من قرمز شد...  ولی زودی خودشو جمع و جور کرد و روسریشو که رو شونه هاش افتاده بود سرش کرد و در رفت! اما با رفتنش، دل منو هم برای همیشه با خودش برد!

حال غریبی بودم... داغ شده بودم... اما تمام تنم می لرزید!

 

اکبر خشک اش زده بود و اونچه رو که می دید باور نمی کرد... به چشمای پر از اشک یاور خیره شد. کسی که همیشه براش سمبل یه کوه محکم و مغرور بود. ناباورانه می دید که عشق، ازپیرمردی مثل یاور، یه طفل پاک و حساس ساخته!

کسی از درون یاور سر بیرون زده بود که تا حالا اکبر در وجود او ندیده بود!

بی قرار بود تا بقیه ی داستان رو بشنوه... با بی صبری پرسید:

-  بعد چی شد، چیکار کردین؟

یاور آهی کشید و سیگار رو با فشار سر انگشتاش روی خاک مالید و گفت:

-  چی می خواستی بشه؟ یه مرد وارد خونه ی اونا شده بود و یک مترسک خارج می شد! قلبم تو اون خونه جا موند! حال خودمو دیگه نمی فهمیدم، این حس برام خیلی ناآشنا بود. یه حس خیلی قشنگ ولی غریب و ممنوع. حسی که باید به زنم داشته باشم نه به یه دختر نامحرم... ولی اون دختر دل و ایمونمو برده بود. اون نگاه پر از دردش از جلو چشام محو نمی شد، موهای پریشون توی صورتش و... خودمم نمی دونستم و نمی دونم چی بود که منو یه دفه گرفت و هیچوقت دیگه هم ول نکرد، وگرنه زن خودم خیلی از او خوشگل تر بود!

بهرحال به هر زحمتی بود، ناخواسته از در خونه رفتم بیرون!

به طرف بازار راه افتادم. تمام راه با خودم درگیر بودم: اسمش چی می تونه باشه؟ نامزد داره؟ منو به عنوان یه آدم دید یا فقط براش یه لحظه بودم... حتمن همین بوده... مگه غیر از اینم میشه؟!

ولی بلافاصله به خودم هی می زدم که: خجالت بکش مرد! نجابتت کجا رفته؟!  تو زن داری. ناسلامتی تو رو توی خونه شون راه دادن و بهت اعتماد کردن، محرم باش و امانت دار... چرا دختری باید به مردی فکر کنه که زن و بچه داره؟ اصلن مگه مرد توی این شهر به این بزرگی قحطه که به تو فکر کنه؟

همینجور تو فکر بودم که صدایی همراه با خنده منو بخودم آوُرد:

- سلام اوستا یاور... تو که داری از در حجره ی من رد میشی مرد مومن! حواس ات کجاست؟!

این صدای حاج آقا، پدر همون دختر بود. خجالت کشیدم... با لبخندی سلام و عذرخواهی کردم. ولی چیزی که او نمی دونست این بود که من از ته دل داشتم ازش بخاطر اینکه تو خونه اش بودم و چشم به ناموس اش که نه، بلکه به او دل بسته بودم عذرخواهی می کردم و واقعن از خودم خجالت می کشیدم.از ته دل گفتم:

- شرمنده حاج آقا!

حاجی باز خنده ی بلندی کرد و براحتی یه دندون افتاده اش رو به نمایش بامزه ای گذاشت و گفت:

-  دشمنت شرمنده! هی روزگار... خب؟ رفتی باغچه رو دیدی؟

 - ها بله حاج آقا. گِل باغچه باید پاکَن و زیر و رو بشه و حتمن کود می خواد. گل سرخ باید هرس بشه و بنظرم اگه یه امین الدوله و یه گل سرخ رونده کنار دیوار پشت حوض کاشته بشه، خیلی قشنگ و باصفا میشه. درخت نارنج، هم جاش خوبه و هم قبراقه. درخت یاس رو هم کمی مرتب می کنم و با بند، تمام شاخه های سنگینشو براتون مرتب می‌کنم روی آلاچیق چون اینجوری روی تیغه ی دیوار باشه زیرش مارمولک جمع میشه و برگای زیریش همه خشک میشن حیفه. ضمن اینکه آلاچیق خوبی دارین حیفه عریون بمونه... شمعدونی ها هم باید سرشون کوتاه بشه تا بیشتر بهتون گل بده. همین.

-  بی فکر پیش کی ترتیبشو می دی؟... می خوای جمعه عصر بیای که زن ها خونه نیستن و راحت وقت داشته باشی کارتو انجام بدی؟

وقتی حاجی اینو گفت، شیطون رفت زیر جلدم و گفتم:

-  با اجازه تون جمعه نه! یه نصف روز تعطیلیه و هزارتا کار تو خونه... بعد از کمی فکر کردن و حساب -  کتاب برای خریدن کود، دستی روی سبیل ها و چونه ام کشیدم و گفتم:

-  بی فکر پیش، تا شنبه کود و گل و درخت رو می خرم و میام که ایشالله تا بعد از ظهر تمومش کنم.

-  دستت درد نکنه. پس من به خونه می سپارم... اونوخت اجرت کار چقدر می شه؟

-  قابلی نداره!

- این که تعارفه، بعد از قابلی نداره؟

- بذارین کود و درختا رو بخرم، همشو با هم حساب می کنیم. نمی دونم اونا چقدر می شن. شما که منو می شناسین، انصاف سرم میشه حاجی، نگران پولش نباشین. یه جوری با هم کنار میایم!

- به حول و قوه ی خدا!

ـ پس یا علی.

ـ خدا پشت و پناهت جوون.

از در حجره که رفتم طرف خونه، از خودم خجالت کشیدم. می خواستم برگردم و بگم همون جمعه میام! ولی دیدم زانوهام نای برگشتن ندارن. رفتم خونه. روم نمی شد به صورت عیالم نگاه کنم... سفره ی ناهار آماده بود ولی کو اشتهای خوردن؟

تا شنبه بشه، من روزی هزار بار پیش خودم مجسم کردم که دوباره اون دختر رو می بینم. شاید چادری بندازه روی سرش و برام شربت آبلیمو یا آلبالو بیاره. شاید هم یه نک پا بیاد تو حیاط و با مهربونی بهم بگه: نه خسته اوستا! یا حتا بگه: چه گل سرخ قشنگی!... حالا که دیگه می دونم او هر روز میاد سر اون باغچه یا حتا از کنارش رد می شه، باید بهترین و قشنگترین گل سرخ رو براشون بخرم... یعنی می شد بیاد تو پله ها بشینه و منو موقع کاشتن اون درختا تماشا بکنه؟ اجازه می دادن بیاد؟... " نه!... مگه تو توی این دنیا زندگی نمی کنی مرد!؟ دوباره که داری بیراهه میری!

چه جوری بیاد؟... تو نامحرمی، اینو بکن تو گوشات!

جمعه که شد، برعکس همیشه که به یه باغ مشخص که مشتریش بودم می رفتم و گل و گیاه ازش می خریدم، به چندتا باغ توی منطقه ی  قصرالدشت سر زدم و بهترین گل سرخ رونده و یه یاس امین الدوله خریدم. صبح شنبه اول وقت،  با کود و اسباب و اثاث باغبونی پشت یه گاری، رفتم خونه ی یار... خدایا چی می گم؟ کدوم یار؟ باید می گفتم معشوق. کسی که دین و ایمونم شده بود و خوابو از چشام گرفته بود.

راستی چرا؟ مگه این فقط تو قصه ها نیست که آدما تو نگاه اول خاطرخواه میشن؟ پس چرا من اینجوری شده بودم؟ چرا من که همیشه آدم متعهدی بودم و همیشه با عقلم زندگی می کردم، حالا با وجود زن و بچه، خراب این دختر شده بودم؟ چیکار بایست می کردم؟

وقتی در زدم، انگار قلبم داشت با هر ضربه ی در از جا کنده می شد! صدای ضربان قلبمو می شنیدم. مثل اینکه داشت از تو سینه ام می افتاد بیرون! خیس عرق شده بودم و هی نفس عمیق کشیدم تا از این حال و هوا بیام بیرون، ولی مگه می شد؟ کارم از این چیزا گذشته بود و آب از سرم!

پسرکی در رو باز کرد. نمی دونم همون قبلیه بود یا نه؟ واسم چه فرقی می کرد؟... وقتی یا الله گفتم و وارد حیاط شدم، هوای دیگه ای داشتم تو ریه هام می فرستادم. انگار اونجا رو پر از گل نرگس می دیدم چون باورت نمیشه، بدون اینکه گل نرگسی اونجا باشه، بوی نرگس می اومد! یعنی ممکن بود اسمش نرگس باشه؟!

رفته بودم تو فکر که: کاشکی اگر نبینمش هم، لااقل یکی صداش کنه و او جواب بده که من بدونم اسمش چیه؟ این که خواسته ی زیادی نبود... چرا اینقدر برام مهم بود؟ نمی دونم، هیچی نمی دونستم بجز اینکه یه لحظه دیدنش اونروز، می تونست به اندازه یه عمر خستگی رو از تن و روحم بکنه بیرون...

" ولی نه... باید خودمو کنترل کنم. وقتی تو خونه ی مردم هستم، ناموس اونا، ناموس منهم هستن. خودم هم عیالوارم، خجالت داره، غیرت ات کجا رفته آخه...."

 با صدای بلند و بیشتر واسه اینکه بخودم بقبولونم که می تونم، خدایا مددی گفتم. با حاجی که به حیاط اومده بود تا درختا رو ببینه و احیانن سفارشی بکنه، سلام علیک و چاق سلامتی کردیم و بعد از چند دقیقه کارم رو با تمیز کردن باغچه شروع کردم.

اینجای حکایت، بارون شدید شده بود و هوا داشت تاریک می شد. یاور به اکبر گفت:

- بهتره بریم خونه و بقیه داستان باشه برای یه فرصت دیگه. از درد حس می کنم یه میخ دراز کردن وسط زانوم و از اون طرفش به کندی می کشنش بیرون ولی تمومی نداره... بارون همیشه دردامو بیشتر میکنه.

اکبر بناچار قبول کرد و شروع کرد به جمع و جور کردن وسایل چای خوری و بعد مثل هر روز، با هم به طرف ماشین اکبر براه افتادن. مدتی می شد که دیگه یاور بخاطر لرزش دستاش نمی تونست رانندگی کنه و اکبر هر روز او رو از سر راهش بر می داشت و غروب می رسوند خونه اش.


 

***

 

فردا صبح که مهربانو و اکبر نمازشونو خوندن، با هم برای صبحونه به اتاق مادربزرگ رفتند. مادربزرگ مشغول تسبیح انداختن و گفتن ذکر بود.

اونا سلام کردن و مثل همیشه جوابی به خوشرویی شنیدن. اکبر برای پر کردن تنگ بلور و کتری از آب به حیاط رفت و مهربانو به سراغ سفره ی نان و ظرف پنیر و گردو. بعد استکان های کمرباریک، قندون و شکرپاش رو توی سینی نقره گذاشت. سفره که پهن شد، اکبر هم اومده بود. سماور رو از آب پر و فتیله رو روشن کرد. مهربانو کارد پنیربری و قاشق چایخوری رو آورد و با تموم شدن ذکر گفتن مادربزرگ پرسید:

-  قبول باشه... صبحتون بخی، خوب خوابیدین؟

 - قبول الله... آخر و عاقبتتون بخیر! خواب خدا بیامرز مادرم رو می دیدم. جوون و سرحال بود. انگار نه انگار که سالهاست عمرشو داده باشه به شما!

اکبر و مهربانو با هم گفتند:

- خدا بیامرزدشون.

- خدا رفتگون همه رو بیامرزه.

با خوردن ناشتایی، اکبر به سر کار رفت. مهربانو سفره رو که جمع کرد و برنج برای ناهار خیس کرد اومد نشست کنار مادربزرگ و با خنده و شوخی گفت:

-  مامان مریم، دیشب من همش تو فکر بودم که بالاخره داستان خاطرخواهی شما به کجا میرسه. مگه خوابم می برد؟ حالشو دارین بقیه شو برام بگین؟

مادربزرگ خنده ای کرد و گفت:

-  مگه تو کار و زندگی نداری زن حسابی؟

-  نه که ندارم! خونه تمیزه و فقط باید یه ناهار درست کنم که اونم زوده. وقت داریم... اذیت نکنین دیگه!

مادربزرگ لبخند قشنگی زد و گفت:

-  خودمم دیشب رفته بودم تو اون عالم و دوران... باشه می گم. به شرطی که امروز بهمون کلم پلو شیرازی بدی.  

-  بروی چشم.

مادربزرگ به پشتی تکیه داد و با لبخندی به لب از به یاد آوردن اون روزها، نگاه خیره بر دیوار روبرو، شروع کرد:

-  چشم ات بی بلا. جونم برات بگه، از اون روز همش من تو فکر اون دوتا چشما بودم و اون صدای گرمی که بخاطر من، آقام علی رو صدا کرد.

طولی نکشید که فهمیدم اسمش چیه. برای اینکه تا بدو بدو رفتم تو اتاق، به مادرم گفتم:

-  یه مرد نامحرم تو حیاطه!

اما جرئت نکردم بهش بگم او موهامو دیده. مادرم گفت: اوستا یاوره. اومده باغچه رو ببینه که بعد بیاد درست اش کنه.

 چه اسم قشنگی! به اون مهربونی و سینه ی پهنش می اومد. به اون یا علی گفتن و دل سوختن اش برای من که براش یه غریبه بودم.

چند روزی گذشت تا دوباره یه روز صبح زود اومد برای درست کردن باغچه. هر چی علف هرز بود رو از ریشه دراورد، پشت درخت یاس رو که شاخه هاش بخاطر زیادی پهن بودنش خشک شده بود و تنه ی گنده شو انداخته بود روی تیغه ی دیوار هرس کرد و شاخه به شاخه، با حوصله پیچوندشون دور میله های آلاچیقی که از تنهایی بی ریخت شده بود. خیلی قشنگ شد، بخصوص که عکسش روی آب حوض می افتاد!

بعد با دقت، شمعدونی ها رو کوتاه و مرتب کرد و با فاصله، ردیف چیدشون دور تا دور پائین حوض تو پاشویه. با این کاراش، حیاط، خیلی قشنگ شد.

درختی داشتیم که گل های محمدی خیلی خوشرنگی می داد و بوش آدمو مست می کرد. ولی دیگه هر شاخه اش یه راه رفته بود. با مهارت، اونم هرس کرد و بعد خاک باغچه رو زیر و رو کرد که نفس بکشن و همزمان با کود قاطیشون کرد. اون گل سرخ رونده ی کنار باغچه رو که هنوز پابرجاست، با همین امین الدوله هم مابین اون و گل محمدی کاشت و امین الدوله رو به اونور آلاچیق وصل کرد تا دورش بپیچه... خیلی با سلیقه بود. بعدشم دورتادور باغچه رو بنفشه کاشت و یه ردیف پشت اونو، گل جعفری... باغچه شد عین عروس!

-  گل جعفری کدومه؟

- اونایی که زرد یا نارنجی هستن. عطر خوبی هم دارن. خلاصه تا بعدازظهر کارش طول کشید.  

خیلی دلم می خواست دو سه ساعت بعد براش شربتی، چایی، چیزی ببرم ولی خجالت می کشیدم که حتا به مادرم بگم، چه خواسته این کار رو بکنم. صبح، پدرم قبل از اینکه بره حجره، به مادرم سفارش کرده بود که حواس ات به چایی و آب خنک برای اوستا یاور باشه. ولی بردنشون به برادرم واگذار شد.

من فقط تونستم چندبار پنهون از چشم مادرم، از پشت پرده نگاهی بکنم. همش فکر می کردم شاید او اصلن منو به نظر هم نیاورده باشه و فراموش کرده یه دختری مثل من هم تو این خونه هست... همش دعا می کردم یه چیزی پیش بیاد که بتونم برم توی حیاط. ولی دریغ از یه جو شانس!

تا موقع ناهار شد. اون روز قرار بود برای حجره فرش و گلیم جدید بیارن، محض همین پدر و برادر بزرگم نمی تونستند خونه بیان. برادر کوچکه براشون  ناهار برده و دیر کرده بود. غذا داشت سرد می شد و معلوم بود یاور با اونهمه کار بدنی خسته و گرسنه است. بوی پلوی زعفرون دار حسابی پیچیده بود توی حیاط، مادرم چاره ای نداشت و عذا رو توی یه سینی بزرگ که بهش معجومه می گفتیم گذاشت و به من گفت:

-  مریم! بیا این سینی رو ببر واسه اوستا یاور. بعد هم برگرد و تُنگ آب خنک و لیوان رو ببر... معلوم نیست این برادرت کجاس؟ بذار بیاد، مگه اینکه دستم بهش نرسه، وگرنه تکه ی بزرگش گوششه!

من که از خدام بود ناهار یاور رو ببرم. فورن چادر کدوریمو سرم کردم، سینی رو برداشتم و از در اتاق که مادرم برام باز کرده بود رفتم تو حیاط، به طرف یاور.

اینجا مادربزرگ خسته شده بود و به مهربانو گفت:

- قربون دستت یه لیوان آب به من بده یا یه چایی سبک برام بریز تا بقیه شو برات بگم.

مهربانو که به جای حساس داستان رسیده بود، دلش نمی خواست از پای صحبت های شیرین مادربزرگ بلند بشه ولی فکر خستگی او رو کرد و در حالی که به طرف سماور می رفت تا یه استکان چای براش بریزه  گفت:

- شما یه ذره استراحت کنین تا من هم کلم سرخ شده رو از تو فریزر دربیارم، یه پیاز تو گوشت رنده کنم و مخلفاتشو اضافه کنم و بیارم همینجا کله گنجشکی درست کنم و با خیال راحت بشینم پای حرفا تون.

-باشه... دستت درد نکنه.

بعد از ربع ساعتی مهربانو با دوتا کاسه که یکیش گوشت چرخ کرده و ادویه و آرد نخودچی بود و یکی دیگه اش خالی، برگشت و چارزانو نشست کنار مادربزرگ. کاسه ی پر رو گذاشت جلوش، مشغول قاطی کردن و ورز دادن مخلفات شد. 

مادربزرگ ادامه داد:

فاصله من تا یاور که لب حوض نشسته بود و استراحت می کرد، یه دقیقه هم نبود. اما تا برسم اونجا، برام عمری گذشت!

صدای قلبم رو می شنیدم و زانوهام می لرزید. می ترسیدم نرسیده بهش بخورم زمین! اما به سلامتی رسیدم نزدیکش و گفتم:

ـ سلام، خسته نباشین. بفرمایید ناهار!

نمی دونم چرا جوابمو نداد، فقط نیم نگاهی کرد و سینی رو ازم گرفت. انگار داشت دندون قروچه می کرد مادر! دل تو دلم نبود و اولین بار بود که تو عمرم به گناه و نامحرم بودن فکر نمی کردم! 

و با خنده ی ریزی اضافه کرد:

- دلم می خواست دستش به دستم بخوره... باورت می شه؟

مهربانو با او خندید و گفت:

ـ شیطون بودینا!

مادربزرگ ابروی چپش را کمی بالا انداخت و گفت:

ـ ولی او خیلی نجیب تر از این حرفا بود مادر... وقتی رسیدم تو اتاق، خودمو تو آینه نگاه کردم، گُر گرفته بودم و لُپ هام شده بود عین لبو! پارچ آب و لیوان رو برداشتم و دوباره رفتم به حیاط. اینبار سرش گرم نگاه کردن به ماهی های توی حوض بود و اصلن ندید که من آب و لیوان رو گذاشتم تو سایه، کنار سینی غذا... چاره ای نبود، با دلخوری برگشتم تو اتاق!

من دلمو باخته بودم مهربانو، ولی انگار او منو نمی دید و این موضوع خیلی منو غمگین و پکر کرده بود. بهم بر خورده بود که بهم محل نذاشت و حتا جواب سلاممو نداد!

وقتی دو ساعتی بعد کارش تموم شد، حال و روزم بدتر هم شد. دستشو شسته بود و داشت خداحافظی می کرد و می رفت  که  زن دایی که محکم روشو با چادر گرفته بود، بهش گفت:

- سلام عیالتون رو برسونید، آقا زاده هم که شنیدم راه افتاده بسلامتی!

او سرش رو از حُجب و حیا پایین گرفته بود. دست راستشو روی سینه گذاشت، کمی خم شد و با صدای گرم اش جواب داد:

- سلامت باشید، دست بوس تونه.

زن داییم جواب داد:

-  روی ماه ِشو می بوسم.

اینجا بود که فهمیدم زن و بچه داره! بغض گلومو گرفته بود و می خواستم خفه بشم! اونشب تب کردم و بگفته ی مادرم تا صبح هذیون می گفتم!

صبح که شد دیدم یه پروانه ی سفید، پشت پنجره داره بال بال می زنه! دیدن اون پروانه برای من شد یه امید واهی. فکر می کردم اون پروانه رو او فرستاده سراغم تا بگه که او هم به من فکر می کنه!

از اون ببعد هر کاری کردم از فکرش بیرون برم، نشد که نشد! می رفتم سراغ درخت گل سرخ و باهاش دردِ دل می کردم و راز و نیاز های عاشقونه! بهش آب می دادم، گلبرگای خشک شده یا زیاد باز شده شو می چیدم و خلاصه خیلی حواسم بهش بود. خداییش درخت هم انگار می خواست تلافی کنه، روز بروز سرحال تر می شد. جون می گرفت، از دیوار بالا می رفت و حیاط خونه رو صفا می داد.

همش می رفتم تو عالم رویا و فکر می کردم هیچی بهتر از این نیست که یه زن بتونه سرشو رو سینه ی فراخ همچین مردی بذاره. اونجا براش میشه امن ترین جای دنیا! بگذریم...

یک سال و نیمی گذشت. آخرای زمستون که سرما داشت دست و پاشو جمع می کرد، مردهای خونه تصمیم گرفتن که او رو خبر کنن تا هم یه نگاهی به باغچه بندازه برای بهار و هم اینکه دستی به سقف خونه بکشه که بعد از برف و بارونای زمستون چکه کرده بود.آخه اونموقع پشت بوم خونه ها مث الآن آسفالت نبود، کاه و گِل بود!

عصر جمعه همه خونه بودن که پسر داییم مهدی رو فرستادن دنبالش. دل تو دل من نبود. از اینکه می دیدمش خوشحال بودم ولی در عین حال احساس گناه می کردم. هر چی باشه، او هم نامحرم بود و هم زن و بچه داشت! ولی دست خودم نبود، اندازه ی تموم ستاره های آسمون دوستش داشتم.

وقتی با مهدی رسیدن دم در خونه، داییم رفت و تعارفش کرد:

- بفرما اوستا یاور!

مثل گنجشک سر کنده بودم مادر. فقط از پشت تور پشت دریِ پنجره، دیدم که داشت وارد اتاق داییم اینا می شد. شیفته بودم و هر چی که مربوط به او بود برام خوشایند بود، حتا راه رفتن اش!

وقتی که حرفاشونو زدن و رفت، خیلی دلم گرفت. از اون ببعد از غروبای جمعه بیزار شدم و این عادت دیگه تو من موند که موند!

به مادرم گفتم:

- خیلی دلم می خوام برم سقاخونه یه شمع روشن کنم.

انگار خودشم از خداش بود، فورن گفت:

- چادرتو بنداز سرت تا بریم.

چادرامونو سر کردیم و با هم روونه شدیم. اونجا خیلی گریه کردم، بعدشم نذر کردم که خدا مهرشو از دلم بیرون کنه، تا من دوباره برگردم و یه شمع دیگه روشن کنم و به گدایی که همیشه اون دور و برا بود، ده شاهی بدم... ده شاهی نصف یه ریاله که اونموقع برای دادن به فقیر پول زیادی بود.

اما روزگار با من سازگاری نکرد و اون شمع هیچوقت روشن نشد و به فقیری هم به اون نیت پولی ندادم!

دو روز بعدش برگشت! فقط خاک رو زیر و رو کرد و بجای بنفشه و گلای جعفری پارسال، پیاز نرگس کاشت. روز بعدشم اومدن، با دوتا کارگر  یه دستی به بعضی از دیوارهای خونه کشیدن و هم اینکه پشت بوم رو کاه گِل کردن که سه چهار روزی طول کشید.

همین مدت بس بود که من بفهمم که این علاقه، یه اُلفتِ موقت و زودگذر نیست! ولی اینو هم می دونستم که محال بود ما به هم برسیم.

بعد از مدت کوتاهی،  پیچ امین الدوله و درخت نارنج ی که بهش حسابی رسیده بود، غرق گل و شکوفه شدن. نرگس ها بلند شدند و به مرور چشم وا کردن و باغچه با اونا رنگ عوض کرد... حیاط خونه اون سال بهترین بو و شکل رو گرفت!

بهار رفت و تابستون برگشت. درخت گل سرخ و پیچ امین الدوله، پر از گل بودن. شکوفه های نارنج جاشونو به نارنج های زیاد و آبداری داده بودن. ولی همراه با اونا، پدر بزرگِ تو هم به خواستگاری من اومد. فکر می کردم با عروسی من و علی آقا، فکر و ذکر یاور از ذهنم میره بیرون. بهرحال چاره ای نبود و من زنِ مردی شدم که نه هیچوقت تونستم دوستش داشته باشم و نه حرفشو بفهمم... و نه او هیچوقت کاری به  احساس من داشت... اصلن انگار من تو اون خونه آدم نبودم، بلکه یه تکه از اثاث اونجا بودم!

شبا مثل سربازی که دوران اجباریش رو میگذرونه می گذشت! آخه مادر اون زمونا که مثل حالا نبود که مردا به حرف دل زنشون هم گوش کنن، انجام وظیفه بود و بس!

روزا هم خودمو مشغول خونه داری می کردم. بعد از یه سال، دایی امیرت گیرمون اومد و بچه دار شدیم. علاوه بر اینا مادر شوهرم تا مدت زیادی با ما زندگی می کرد و باید از او هم پرستاری می کردم.

هنوز هر وقت می اومدم خونه ی پدریم، با حسرت به اون درخت گل سرخ نگاه می کردم و آه می کشیدم. ولی بازم با احساس گناه و حالا دیگه بیشتر! چون که نه تنها او زن داشت، من هم شوهر داشتم و حق نداشتم به مرد دیگه ای فکر کنم.

دیگه هیچ خبری ازش نداشتم و ندیدمش تا هشت سال بعد موقعی که شوهرم، بعد از یه مدت مدید مریضی و دوا درمون طولانی، عمرشو به شما داد... مادرش می گفت جیگرش له شده، بقول شما امروزیها سرطان کبد گرفته بود.

قرار شد که من و دوتا بچه هام برگردیم خونه ی پدری و توی اتاق دایی اینا که مدتی بود از این خونه رفته بودن زندگی کنیم. روز اثاث کشی، یکی از روزای آخر پاییز بود و نم نم بارون می اومد. وقتی که با امیر و مادرت سارا از در حیاط وارد شدیم تو، دیدم یاور ایستاده کنار حیاط و داره سیگار می کشه!!!

 

***

 

اونروز وقتی اکبر اینا به سر ساختمون رسیدن، تا ظهر کار کردن. وقت ناهار، یاور به اکبر گفت:

-  من میرم تا مرکز شهر و بر می گردم. باید برم پیش متخصص. حواس ات باشه کارگرا از زیر کار درنرن تا من بیام.

-  خاطرت جمع.

او تا عصر همه ی کارها رو بخوبی کنترل کرد ولی خبری از یاور نبود. همه ی ابزار و وسایلی که باید جمع آوری بشه رو جمع و جور کرد و کتری آب رو روی چراغ گذاشت تا چایی دم کنه که یاور از راه رسید و گفت:

- نه خسته اکبر آقا... دیر کردم، نه؟

-  ما هم تازه دست و پامونو جمع کردیم. فکر کردم یه چایی دم کنم تا میرسی با هم بخوریم و خستگی هردومون در بره. دکتر چی تشخیص داد؟

-  دستت درد نکنه...فرستاد عکسبرداری و آزمایش خون فعلن.

چای که آماده شد، اکبر دو لیوان از آن ریخت، سر شیشه ای که قند توش بود رو باز کرد، اونو جلو یاور گرفت و با لبخندی گفت:

-  دیشب وقتی  رفتم خونه، همش فکر می کردم پایان داستان شما دوتا و خاطرخواهیتون به کجا رسید؟ ولی با درنظر گرفتن شرایط اونموقع و بخصوص تاهل شما، فکرم به جایی قد نداد. 

یاور خنده ی تلخی کرد و گفت:

-  فکر خودم هم به جایی قد نمی داد.

-  بلاخره چیکار کردی؟

-  می ترسم دیر برسی خونه و عیالت فکرای ناجور بکنه!

-  نمی کنه. او منو بهتر از خودم می شناسه. بهش میگم با شما بودم و گپ مردونه داشتیم، چیزی نمیگه.

اکبر چای دوم رو برای یاور ریخت که داشت سیگاری آتش می زد و با اولین پک شروع کرد:

-  تا اونجایی برات گفتم که واسه باغچه درست کردن رفته بودم خونه شون و داشتم با خودم یکی به دو می کردم و درگیر بودم... تا ظهر مشغول کار بودم و تونستم خودمو کنترل کنم که بهش فکر نکنم. ولی صلات ظهر که شد، خیلی خسته و مونده شده بودم و گرسنه.

برادرش غذای پدر و برادر بزرگشو برده بود حجره و نمی دونم چرا دیر کرده بود. شاید فرمونی بهش داده بودن که هنوز نیومده بود و بوی غذا داشت اذیت می کرد. دست و صورتمو شستم، یه استراحت به کمرم دادم و داشتم به کارایی که از صبح تا اونموقع انجام داده بودم نگاه می کردم که شنیدم در اتاقشون باز شد. بی اختیار به طرف در برگشتم و دیدم خودشه... سرم داغ شد! نمی دونستم چکار کنم. هر چی نزدیک تر می شد، قلبم تند تر می زد. نزدیکم که  رسید گفت:

-  سلام! خسته نباشین، بفرما ناهار. 

دهنمو باز کردم که جواب بدم. اما هر چی کردم لااقل جواب سلامشو که واجب بود بدم یا یه تشکر کوتاه بکنم، صدام در نیومد!... انگار زبونم به سقم چسبیده بود و دهنم مثل چوب خشک شده بود!

وقتی دستمو دراز کردم که سینی رو ازش بگیرم، دستم لرزید ولی زود دندونامو به هم فشردم تا به خودم مسلط بشم. نمی دونم فهمید یا نه؟ ولی همش فکر می کردم: الآنه که سینی و هر چی توشه از دستم بیافته و آبرو ریزی بشه. به هر زحمتی بود سینی غذا رو ازش گرفتم و او رفت و دوباره با یه تنگ آب و لیوان برگشت.

نمی دونستم چکار کنم؟ دست و پامو گم کرده بودم و فقط تونستم تظاهر کنم که دارم به ماهیهای توی حوض نگاه می کنم... من چم شده بود؟ من که هیز یا زن ذلیل نبودم، پس چرا به این دختر که رسیدم، اینجوری هوایی شدم؟ با دیدنش انگار اصلن از این دنیا خارج می شدم.

اصلن نفهمیدم چی خوردم؟ یادمه غذای مورد علاقه ام قورمه سبزی بود، ولی اون روز تو دهنم مزه نکرد. همش به خیال این بودم که برای بردن ظرفا دوباره میاد و فکر کردم هر جوریه باید ازش تشکر کنم که یه وقت فکر نکنه آدم نفهمی ام یا زحمتی که کشیده برام مهم نبوده. برعکس، دلم می خواست بدونه... هرچند دستم به جایی بند نبود. ولی با برگشتن برادرش، فرصت از دستم رفت.

دو - سه ساعتی بعد کارم تموم شد و با نگاهی به باغچه که خیلی بهتر شده بود، راضی از کارم و ناراضی از حرفای ناگفته ام، مجبور به خداحافظی شدم.

وقتی می خواستم برم، زن داییش که هم مسجدی عیالم بود و همسایه ی دیوار به دیوار بچگی هم بودن، اومد بیرون و گفت:

- سلام برسونین. آقا زاده هم که شنیدم راه افتاده یا دندونش در اومده... یه چیزی تو این مایه ها...  درست یادم نیست… وااای! دلم نمی خواست او بدونه که من عیالوارم و نپرس چرا!؟ ولی دیگه دیر شده بود. یادم نیست چی جوابشو دادم  و نمی دونم چطوری، اما خراب از در رفتم بیرون.

مدتی گذشت و شنیدم دارن شوهرش می دن. نمی دونی چه حالی بودم! انگار یه گنجشک سرکنده بودم اکبر. انگار داشتن دار و ندارمو ازم می گرفتن، ولی چیکار می تونستم بکنم؟

 

یکی دو سال بعد با یه اتفاق بد، کمرم شکست و عاشقی از یادم رفت!

اون روز سر ساختمون بودم که یکی از پسرای همسایه مون، هراسون اومد و گفت:

- اوستا یاور برس که بچه ات افتاده تو حوض و بهوش نمی یاد!

همه چیو ول کردم به امون خدا... دوتا پا داشتم، دوتای دیگه هم قرض کردم و دویدم طرف خونه. نمی دونم چجوری اون راه رو طی کردم و رسیدم! تمام دلخوشی و عشقم تو خونه پسرم بود. دین و ایمونم بود. تازه سه سالش شده بود و شیرین زبونیش آدمو دیوونه می کرد... آخخخخ... بگذریم، وقتی رسیدم خونه، دیدم عیال وسط حیاط، کنار حوض نشسته و مهرداد تو بغلشه و شیون می کنه. به هیچ کس هم اجازه نمی داد بهش دست بزنه...

به هر زحمتی بود از تو دستاش کشیدمش بیرون و روی شکمش که از بس آب خورده  باد کرده بود، فشار آوردم و سعی کردم راه نفسشو از آب خالی کنم مگر نفس بکشه. ولی دیر شده بود... دیدم کاری از دستم برنمیاد، بغلش کردم و به طرف حموم که نزدیک ترین جای امیدم بود دویدم که شاید دلاک اونجا بتونه کاری کنه. ولی او هم نتونست... هیچی دیگه... آقایی که شما باشی، به خاک سپردن او همان و خرد شدن کمر من همان. یک شبه به اندازه ی ده سال پیر شدم.

از من بدتر، عیالم بود که از اون روز شد مثل یه تکه گوشت بی مصرف! نه حرف می زد و نه کاری می کرد. تمام روز جلوی دیوار می نشست و به دیوار خیره می موند! شب ها هم غالبن از خواب می پرید و با گریه و شیون همه رو بیدار و زابراه می کرد. خلاصه دیگه نه خواب داشتیم و نه بیداری.

اول، همه فکر می کردیم شوکه شده و بعد از مدتی سرد میشه و حالش سرجا میاد. مگه نه اینکه میگن خاک مرده سرده؟ اما دیگه خوب نشد که نشد. بعد از چند روز مادرزنم رو آوردیم پیشمون بلکه کمکی باشه. هم برای روحیه ی عیال و هم غذای گرمی تو خونه باشه. که اونم بعد از سه سال مرد و ما دست تنها و بیکس شدیم. دیگه باید هم تو خونه می بودم هم بیرون خونه. تنها شانسم این بود که یه مادر و دختر با ما همخونه بودن و وقتی می رفتم سر کار، می تونستم روشون حساب کنم و با خیال راحت تنهاش بذارم.

یه چند سالی که انگار چند قرن بود به سختی گذشت. یه روزی زن دایی همون دختر اومده بود که هم دیدنی عیالم و هم اینکه شوهرش پیغام داده بود که سقفا چکه کردن و برم برای کاهگِل کردن دوباره و تعمیر. وقتی احوال شوهرشو پرسیدم، فهمیدم که شوهر اون دختر، عمرشو داده به شما و یکی رفته و سه تا داره بر می گرده خونه ی پدریش! و فردا قرار بود که اثاثشو با یه گاری بیاره و تو اتاق قبلی همین خانم زندگی کنه. حالا این خانم ناراحت بود که شوهرش مسافرته و نیست که به دختر خواهرش کمک کنه.

بدون اینکه فکر بخصوصی بکنم گفتم:

-  من نون و نمک شما رو خوردم، اینجور موقع می تونم یه ذره جبران محبت بکنم. من فردا صبح اول وقت میام اونجا برای کمک. می خواید هم آدرس بدید برم از همونجایی که هستن باهاشون باشم و کمک کنم. که قبول نکرد و گفت:

-  زنده باشید. می دونم زحمت می شه ولی اگه بتونین برای جابجایی اثاث هم کمک کنین، خودش خیلیه. اجرتون به خدا، یک در دنیا و صد در آخرت و از این حرفا...

فردا صبح زود به خونه ی پدری او رفتم و منتظر اومدنشون شدم…

 هوا دوباره تاریک شد اکبر... پاشو بریم، بقیه اش باشه برای بعد.

 

 

***


مادربزرگ پاهاشو جابجا کرد و ادامه داد: 

- جونم برات بگه... اون روز هم داشت بارون می اومد. آخرای پاییز بود و انگار قسمت بود که هر وقت من این مرد عزیز رو می بینم، آسمون خدا گریون باشه، شایدم اون روز به حال من گریه می کرد، نمی دونم.                                                                                                                                                     

وارد که شدیم و فهمید اثاث تو کوچه ی پر از گِل و شُل منتظرن که آورده بشن تو خونه، زودی سیگارشو زیر کفشش خاموش کرد و اومد به طرف در. من که داشتم کُلون در رو بر می داشتم که هر دو در رو باز کنم تا حمال بتونه از توی گاری وسایل رو بیاره تو، از سر راهش رفتم کنار. کُلون یه چوب بزرگ و کلفتی بود که وقتی روی دوتا زبونه ی قلاب مانند می اُفتاد پشت در، حکم قفل رو داشت.

سر به زیر گفت:

-  سلام... شما بفرما تو، ما ترتیب جابجایی وسایلو می دیم.

جواب سلامشو با تعجب از دیدن او دادم و به اتاق مادرم رفتم تا سلامی بکنم و بعدش به اتاق قبلی داییم که روز قبل تمیز و پرده آویزون کرده بودم رفتم. آینه و قرآن هم گذاشته بودم تو تاقچه.

 مهدی اومد تو. سلام کرد و گفت:

- آقا یاور میگه چی رو اول بیاریم تو؟

با تعجب و یواشکی گفتم:

- او چرا؟

مهدی با خنده ی قشنگ همیشگیش گفت:

-  اومده بود یه نگاهی به پشت بوم بکنه که فردا بیان برای تعمیر. چون پارسال موقع بارون یه کم چکه می کرد... قراره گِل اندود بشه دوباره. وقتی فهمید شما اثاث کشی دارین، اومد که کمک کنه!

با خوشحالی گفتم:

-  بگو قربون دستشون اول حصیر، که قالی رو پهن کنند روش. بعد رختخواب ها و بعدشم بقیه اتاث. همه رو هم بگو بذارن یه گوشه که بعد بتونم یکی یکی جاشون بدم سر جایی که می خوام...

حصیر یه جور کف پوش بود که از نی های نازک درست می کردن. برای گرفتن رطوبت و خاک خوب بود، آخه اونموقع ها که کف اتاقها مثل حالا موکت یا حتا کاشی کاری نبود.

مدتی که اونا هر چی بود و نبودِ من و دوتا بچه هام رو بگذارند توی اتاق و خداحافظی کنن، من بخاطر اینکه نامحرم بودم، باید ناپدید می شدم! این بود که رفتم تو اتاق مادرم و ازش پرسیدم:

- کی به اوستا یاور گفته من امروز اثاث کشی دارم؟

مادرم که مشغول سبزی پاک کردن بود، بدون اینکه سرشو بالا کنه گفت:

 -  دیروز زنداییت رفته بوده خونه شون که هم عیادت زنش که هم چادریشه، و هم به اوستا بگه بیاد برای تعمیر پشت بوم. احوال ماها رو می پرسه، او هم میگه تو اثاث کشی داری و داییت نیست کمک کنه.اوستا میگه: من هستم، نون و نمکتونو خوردم و می خوام کمک کنم.

ـ مگه زنش چشه؟

-  خبر نداری... بیچاره ها خیلی بد آوردن... بچه اش افتاد تو حوض و خفه شد. از اون ببعد زنه سنگ شده. مَه شده...

- یعنی چی مَه شده؟

-  نه حرف می زنه نه کاری می کنه. فقط می شینه و به یه جا زل می زنه. داغ فرزند کم دردی نیست ماد، فولاد رو خم می کنه!

خیلی دلم براشون سوخت ولی اینجوری شد که من از حال و روز یاور باخبر شدم.

اون شب، از همیشه دل شکسته تر بودم. با وجودیکه تو خونه ی پدریم بودم و نزدیک مادر و فامیلم، احساس تنهایی و غربت می کردم. مادر و خواهرهای شوهرم بهم سرکوفت زده و پشت سرم می گفتن که من سر شوهرمو خوردم! منو باعث و بانی مرگ اون خدابیامرز می دونستن!

دلم می خواست یاور پیشم بود و میذاشت سرمو بذارم رو سینه اش و هر چی دلم می خواست اونجا بمونم، ولی نمی شد. من اجازه نداشتم حتا به او فکر کنم. گناهی بود که من هر چی تلاش می کردم از دستش خلاص نمی شدم. هروقت دلم تنگ بود و غصه داشتم، احساس می کردم نیازم بهش بیشترشده.

بعد از شام که اونشب تو اتاق مادرم خوردیم، امیر و سارا رو خوابوندم. فتیله ی فانوس رو که روشن بود پایین کشیدم و رفتم کنار پنجره سرکی به آسمون بکشم... همیشه عاشق ستاره ها بودم و همیشه دنبال درشت ترینشون می گشتم! برام همیشه قشنگترین آفریده ی خدا بوده که دست هیچ تنابنده ای بهش نمی رسه! ولی تا پرده رو زدم کنار، دیدم یه پروانه ی سفید، پشت پنجره داره بال بال می زنه. دیدن اون پروانه یه لبخند رو لبهام نشوند و حس کردم دیگه تنها نیستم! یاورم با من بود، اما تو جلد اون پروانه ی سفید!

فرداش او و یه مرد دیگه، رو پشت بوم ما رو تعمیر کردن، مزدشونو هم از مادرم گرفتن و رفتن. باز من موندم تا کی دوباره بتونم مرد رویاهامو ببینم. مردی که سرنوشتش با یه زن دیگه گره خورده بود نه با من. و اون زن، تنها زنی بود که من بهش حسودیم می شد!

 اون روز نتونستم ببینمش و هیچ اتفاق خاصی نیافتاد که بخوام برات تعریف کنم.

خلاصه کنم برات که از اون ببعد، تمام فکر و ذکرم رو گذاشتم رو بدبختیهای خاص ِ یه زن شوهر مرده که حالا سربار مادرش شده بود. پدرم رو یه سال بود از دست داده بودم و با مقرری که مادرم از برادرام که حالا حجره ی پدرمو اداره می کردن می گرفت، بچه هامو بزرگ می کردم.

جونم برات بگه که: من شش سال سواد مکتب خونه ای داشتم. مکتب خونه که می دونی همین مدرسه ی حالای شما بود. ولی مُلای ما که همون معلم بود، توی خونه ی خودش به هر چندتا شاگردی که داشت درس می داد. که بیشتر درس قرآن بود... معمولن هم کمتر از ده تا شاگرد می شدیم. زیاد مردم به سواد دار شدن دخترشون اهمیت نمی دادن.

خلاصه تصمیم گرفتم که برم تو کار معلمی، ولی دایی و برادرام موافقت نکردن و اجازه ندادن. می گفتن: به اندازه ی کافی مردم راحت پشت سر زن بیوه حرف در میارن، نمی خواد بخاطر شندِر غاز بری کار کنی. یه لقمه نون پیدا میشه که همه مون با هم بخوریم.

روزها به کار خونه و بچه داری و کمک به مادرم می گذشت، شب های تنهاییم به خوندن شعرای باباطاهر و حافظ پر می شد. بخاطر همینم حالا تقریبآ تمامشونو از حفظم!

غروبای هر پنجشنبه هم با مادرم و زن عموم می رفتیم کلاس قرائت قرآن، که ته کوچه مون تو خونه ی یکی از همسایه ها بود. چند تا خواستگار هم برام پیدا شد ولی هر جوری بود از زیرش در رفتم و تن به ازدواج ندادم. برای اینکه هنوز دلم پیش یاور بود و گناه می دونستم که با فکر و علاقه ی یه مرد دیگه، بازم با کس دیگه ای باشم. این بار می دونستم که عروسی کردن با یه مرد دیگه، فکر و خیال یاور رو از دلم پاک نمی کنه و همیشه منتظر یه معجزه بودم.

مادربزرگ به اینجا که رسید، خمیازه ای کشید و گفت:

- من دیشب خوب نخوابیدم. بذار قیلوله ای بکنم تا تو ناهار درست می کنی، بعد بقیه شو برات می گم.

مهربانو کاسه ی پر از کوفته ریزه یا کله گنجشکی رو برداشت و به طرف آشپزخونه به راه افتاد و گفت:

-  چشم خانم خانما. شما راحت بگیر بخواب تا منم برسم به خدمت این کلم پلو!

***

مادربزرگ یه ساعت  بعد بیدار شد. وضو گرفت و نمازشو خوند. مشغول تسبیح انداختن بود که مهربانو وارد اتاق شد و بدون اینکه مزاحم عبادت او بشه، سفره رو پهن کرد. بشقاب، قاشق و چنگال، لیوان و تُنگ آب رو که گذاشت، رفت برای آوردن ترشی لیته و سالاد شیرازی.

ذکر گفتن مادر بزرگ که تموم شد، مهربانو سلام کرد و گفت:

-   قبول باشه... اگه گرسنه اید، غذا رو بکشم.

 -  قبول حق. دستت درد نکنه، بکش مادر که دلم داره ضعف میره!

بعد از اینکه ناهارشونو خوردن، مهربانو چای رو دم کرد و ظرفارو شست، اومد کنار مادربزرگ نشست و بی گفتگو اما منتظر، زل زد به صورت نورانی مادربزگ. او خنده کوتاهی کرد و گفت:

-  شدم شهرزاد قصه گوت؟

مهربانو خندید و گفت:

-  فکرشم نمی کردم شما همچین سرگذشتی داشته باشین!

مادر بزرگ به گُل قالی خیره شد و گفت:

غم و درد مو از عطار واپرس

درازی شب از بیمار واپرس

خلایق هر یکی صدبار پرسند

تو که جان دلی یکبار واپرس

این دوبیتی باباطاهر، همیشه زمزمه ی تنهاییام و خلوت دلم تو دنیای خیال با یاور بود. باورت نمیشه اگه بگم که فقط یه آرزو داشتم و اونم اینکه: هفت روز خدا، با او زیر یه سقف زندگی کنم. فکر می کردم همین بسه که بعد دیگه بدونم هر روز خدا، زندگی کردن با او چه جوریه!

حالا دیگه او رو در عرض سال، شاید یه بار می دیدم. اونم زمانی بود که برای باغبونی می اومد. گاهی موقع حمام رفتن چشم چشم می کردم که شاید ببینمش! آخه حمامی که ما می رفتیم، نزدیک بازار بود و کوچه ای که باید ازش رد می شدیم تا به اونجا برسیم، از جلوی خونه ی اونا رد می شد. ولی شانس ام یاری نمی کرد.

تو یکی از همین حموم رفتنا، یه خواستگار برای من پیدا شد که تو بازار وکیل، یه حجره ی پارچه فروشی کوچیک داشت. مادره منو دیده و پسندیده بود!

او تازه زنش مرده بود و یه ده - پونزده سالی هم از من مسن تر بود. برادرام پافشاری می کردن که این مرد خوب و شریفیه و ما می شناسیمش. چندتا حجره پایین تر از ما حجره داره... بعدشم، خوبیت نداره زن یا مرد عَذَب بمونه، عرش خدا می لرزه.

من دوباره با عجز و ناله دست به دامن مادرم شدم که ردش کنه، ولی او گفت:

-  بذار وقتی سرمو می ذارم زمین و می میرم، عذاب نکشم که مردی بالای سرت نیست. آدم موقع پیریه که احتیاج به یه همدم داره مادر! دو روز دیگه بچه هات بزرگ می شن و میرن دنبال خونه  - زندگیشون، تو تنها می مونی. بعدشم همیشه گفتن: دختر پُل هست و مردم رهگذر! اگه خواستگار نیومده جوابش کنیم، میگن لابد یه عیبی داشته! نشنیدی می گن: در دروازه رو می شه بست، ولی در دهن مردمو نمیشه بست؟

خیلی غصه می خوردم و دعا می کردم یه جوری عقیده شون عوض بشه. حاضر بودم تا آخر عمر تنها بمونم ولی مرد دیگه ای بجز یاور بهم دست نزنه.

تا یه روزی، مادر و دوتا خواهرای اون مرد، سرزده با یه بقچه سبزی خوردن اومدن خونه ی ما... مثل الآن که نبود از قبل وقت بگیرن تا آدم آمادگی داشته باشه.

رسم اونموقع این بود که وقتی یه دختر یا زنی رو نشون می کردن، یه مقدار سبزی خوردن پر از شُل و گِل با خودشون می آوردن و از او می خواستن که پاک کنه.

اگه آشغالا رو از سبزی جدا می ذاشت و سر سبزشونو دور نمی ریخت، می گفتن صبوره و کدبانو! وگرنه دست و پاشونو جمع می کردن و می رفتن پی کارشون.

خانمی که شما باشی، من اول طبق رسم همیشگی، سینی چایی رو آوُردم و تعارف کردم و بعدش نشستم به سبزی پاک کردن. ولی خوب و تمیز کارمو به انجوم نرسوندم! مادره زیر چشمی منو می پایید. پشت چشاشو نازک کرد، ابروهاشو بالا انداخت و از مادرم پرسید:

-  شنیدم قبلن خانم زاده ازدواج کرده و دوتا بچه داره.

مادرم به سادگی جواب داد:

-  کنیزتونه! بعله، مرد بیچاره جگرش له شد و از دار دنیا رفت!

مادر بزرگ به اینجای داستان که رسید زد زیر خنده و دست گذاشت رو زانوی مهربانو و گفت:

-  نمی دونی چقدر خوشحال شدم! خدا رحمتش کنه، اصلن حواسش نبود که خودشم یه جورایی داره حرفای مُفت و لیچار مردمو تایید می کنه! اونا هم چایی شونو که خوردن، خداحافظی کردن و یه تعارف آب حمومی و بی ارزش کردن که:

-  اگه قابل بودیم، بعد خدمت می رسیم!

اما رفتن همان و پشت سرشونو هم نیگاه نکردن، همان!

مادربزرگ حسابی از اون خاطره و عاقبتش خندید. مهربانو هم همراه خوبی بود و هوادار سفت و سخت ماجراهای عشق و یار.

مادربزرگ ادامه داد:

گذشت و گذشت تا مادرم مریض شد و اُفتاد تو رختخواب. چند هفته گذشت ولی حالش وخیم تر شد. همه رو دور خودش جمع کرد و حسابی توصیه ی منو کرد.

اول از همه وصیت کرد که تا من زنده ام، باید از حجره مقرری او رو داشته باشم.

دوتا حجره ی پدرم، که به برادرام رسیده بود، اما این خونه که بعد از فوت آقاجون به اسم مادرم شده بود رو هم به اسم من کرد. به من سفارش کرد تا زمانی که برادرام خودشون نخواستن و نتونستن مستقل بشن، تو این خونه بمونن. من هم از خدا خواسته قبول کردم، چون بالاخره مردهای خونه بودن و سایه شون بالای سر ما واجب بود و مایه ی احساس امنیت.

مادرم به رحمت خدا رفت. برادرام بعد از چندین سال که خونه شروع به خراب شدن کرد، یکی یکی خونه خریدن و از اینجا رفتن. من موندم و دایی امیرت و مادرت سارا.

اتاقای برادرا و داییم رو که الآن شما توش زندگی می کنید رو دادم اجاره. یکی از اتاق ها رو به یه پیرزن و دختر بیوه اش دادم که دختره پیش ِ خیاط محله مون شاگردی می کرد.

یکی  دیگه رو به یه زن و شوهر، که مرده کور بود و کار کردن ازش برنمی اومد. بجاش زنش ننه ی محمد، می رفت خونه ی بزرگون کلفتی و نون آور خونه بود.

سومین اتاق هم نصیب یه زنِ پا به سن شد که خواسته بود خونه اش رو تا چشمش بازه، ببخشه به بچه هاش. اونا هم سنگ تموم گذاشته و خودشو از اونجا کرده بودن بیرون! فقط اجاره ی اتاقش و خرج یه نون بخور و نمیر بهش می دادن و بس!

روزگار یکنواخت می گذشت. بچه هام مدرسه می رفتن و عملن روزها خیلی تنها بودم. تا اون روزی که زندگیم رنگی بخودش گرفت که تا صد سال سیاه هم فکرش رو نمی کردم!

بازم پاییز بود. اون روز قرار بود یاور بیاد و نگاهی به گل و گیاه تو باغچه ها بکنه که ببینه چی لازمه تا تهیه کنه و مثل هر سال، صفایی به حیاط خونه بده.

شب قبلش، من از هیجان این دنده ـ اون دنده کردم تا صبح شد و بعد از نماز هم دیگه نتونستم بخوابم. بچه ها صبحونه خوردن و رفتن مدرسه. اون دوتا زن که اسماشون حالا یادم نیست و ننه ی محمد، رفتن سر کار. پیرمرد و پیرزنه هم که عملن جاگیر بودن تو اتاقشون و بندرت بیرون می اومدن.

داشتم حیاط رو آب و جارو می کردم که در زدن... قلبم همچی می زد که انگار داشت از جا کنده می شد. چادرمو انداختم رو سرم و رفتم پشت در پرسیدم:

-  کیه؟

صدای گرمش از پشت در اومد که:

-  منم، یاور...

با شنیدن صداش گُر گرفتم. کمی پشت در معطل کردم که نفسم جا بیاد، بعد در رو باز کردم. سلام کرد و اومد تو حیاط. من تا حالا هیچوقت باهاش تنها نبودم. آخه همیشه یکی از برادرام  یا داییم می اومدن تا باهاش حرف بزنن و چند و چون شو بگذرونه.

خلاصه داشتم از حرارت می سوختم و می دونستم لُپام از سرخی گل انداخته. زانوهام شروع کرد به لرزیدن و حتا نتونستم جواب سلامشو بدم... نفسم بدجوری گرفته بود. تا شدم و نشستم رو پله ی پشت در خونه. یه چیزایی می گفت، ولی من نمی شنیدم، حالم خیلی زار بود! اما همون نگاه کردن و دیدن حال خرابم، رازم رو برای یاور برملا کرد. منتها با یه نگاه تو چشاش، منهم اون چیزی که تا حالا پنهون بود رو دیدم.

حرفی لازم نبود گفته بشه مادر... همونجوری که من مهر رو تو نگاه و حرکات او می دیدم، او هم دید!

***

روز تحویل کار بود و بعد از ظهر، یاور مجبور شد حقوق کارگرها رو کامل بپردازه و یکی - دو ساعت زودتر، همه رو روونه کنه. ولی اکبر  نرفت و یاور رو به قهوه خونه ی دنجی مهمون کرد و گفت:

-  مهمون من دیزی و چای و قلیون، منهم مهمون شما برای بقیه داستان.

یاور خنده ای کرد و گفت:

-  مخلص شماییم اکبر آقا، بروی چشم.

رفتند و گوشه ی دنجی رو انتخاب کردن و دستور دیزی دادن. اکبر پرسید:

-  خیلی کنجکاوم بدونم چیکار کردین تو اون موقعیت. هم اجتماعی، هم خونوادگی و هم احساسی و شخصی!

-  خب موقعیت جور که نبود هیچ، خیلی هم ناجور بود. هیچ خاکی نمی تونستم به سرم بریزم. حتا نمی دونستم او هم منو می خواد یا نه؟ از کجا معلوم بود که او هم خاطر منو بخواد؟ یه جوری باید می فهمیدم تا بعد ببینم کاری می تونم بکنم یا نه؟ ولی دیگه طولی نکشید تا بفهمم...  

صبح اونروزی که اثاث کشی داشت، وقتی دیدمش، دوباره تمام تنم گرم شد. از دیدنش بال درآورده بودم! تمام وسایلو به ترتیبی که خودش خواسته بود، براش بردیم تو اتاقشون. فرداشم ما بالا بودیم و اونا پایین و بیشتر تو اتاقها، بخاطر همین ندیدمش. پشت بومشونو تعمیر کردیم و رفتیم پی کارمون. بعد از اونم فقط سالی یکی دوبار می رفتم خونه شون برای همون باغبونی یا گاهی بنایی های جزئی.  

در و همسایه ها اصرار می کردن زن دوم رو بگیرم و از اون پرستاری و دربدری نجات پیدا کنم چون عیالم خوب شدنی نبود. ولی من دلم نمی اومد رو یه زن داغ دیده، هوو هم بیارم و اوضاعشو بدتر از اونی که بود بکنم. حتا اگه می شد همونی که دلم پیش اش گرو بود رو بگیرم.

تا اینکه چند سالی به همین منوال گذشت، مادرش هم به رحمت خدا رفت و برادرشم یکی یکی خونه ی جدید خریدن و مستقل شدند و اون خونه دیگه تحت کنترل او بود. یه همسایه کور و چندتا همسایه دیگه که همشون زن بودن رو آورده بود و زندگیشونو از راه همون اجاره ی اتاقا می گذروند و با خانمی بچه هاشو بزرگ می کرد.

از زبون همون زن دایی پرحرفش شنیدم که چندتا خواستگار هم براش پیدا شده، ولی از بس عقل بعضی ها به زبون مردم وصله، به این دلیل که او مثلن سر شوهر اولشو خورده، می رفتن و پشت سرشونو هم نیگاه نمی کردن! البته من که همش منتطر یه معجزه بودم، اصلن از این موضوع ناراحت نبودم، ولی خب او هم داشت دوتا بچه رو دست تنها بزرگ می کرد که حتمن خیلی بهش سخت می گذشت.

یادمه اوایل پاییز بود که دوباره راهی خونه شون بودم. انگار قسمت دیدن ما همیشه به برگ ریزون می افتاد. اون روز داشتم برای کار تو باغچه شون می رفتم، رسیدم و در زدم. صداشو از پشت در شناختم که پرسید:

-  کیه؟

تب ریخت تو تن ام دوباره... بزور و مختصر جواب دادم.

در رو یه کم دیر باز کرد که فکر کردم چادر سرش نیست یا چیزی شبیه این. ولی وقتی در رو باز کرد و من وارد شدم، دیدم اصلن حالش خوب نیست!

نگرانش شدم و پرسیدم:

-  چیزی شده؟ انگار حالتون خوش نیست؟

ولی او بجای جواب دادن، چین شد رو زمین و داشت می افتاد که بی حواس نامحرم بودن زیر بغلشو گرفتم و کمک کردم بشینه رو اولین پله. تن اش داغ بود ولی می لرزید. گونه هاش گل انداخته بود و نفس اش تنگ شده بود. نمی دونستم چکار کنم... به دور و برم نگاهی کردم که مگر کاسه ای چیزی پیدا کنم و براش آب بیارم بلکه حالش جا بیاد. ولی هیچی نبود! مستآصل نگاش کردم و همون موقع تو چشاش عشقی رو دیدم که تو قلب خودم هم ازش پر بود! هم خوشحال شدم که می دیدم علاقه ام یه طرفه نیست و توجهش رو می دیدم، هم خیلی ناراحت شدم چون اون علاقه بی فرجام بود.

اونجا دیگه من هم ظاهرمو لو دادم... دیگه می دونستم که حال من اگه بدتر از او نیست، بهتر هم نیست!

خلاصه کنم که یه چند دقیقه بعد، یه کم حالش جا اومد و به هر زحمتی بود رفت تو اتاق. منم یه نگاه سریع به باغچه کردم و رفتم بیرون. یکی دو ساعت بعدش، با وسایل برگشتم و هر جوری بود، کار رو در عرض دو - سه ساعت تموم کردم و از خونه شون زدم بیرون و دیگه هیچوقت برنگشتم!

اون شب خیلی با خودم و خدای خودم بگو مگو کردم. از دنیا سیر بودم و کفری. چرا ما که هر دو به شکلی تنها بودیم و عاشق، نمی تونستیم با هم زندگی کنیم؟ به کجای این دنیای به این بزرگی برمی خورد... و هزارتا سوال بی جواب دیگه. سرمو زیر لحاف کرده بودم و تو تنهایی خودم زار می زدم... باورم نمی شد! کسی که فقط یه بار زیر بار داغ جگرگوشه اش، دلش شکست و گریه کرد، داره بخاطر عشق یه زن گریه می کنه! اما دلم به درد اومده بود اکبر... چی می گم؟! دلی که نمونده بود!

بهرحال هر چی قضیه رو بالا و پایین کردم، دیدم نمی تونم کاری بکنم غیر از اینکه دیگه پامو توی اون خونه نذارم. چون نمی تونستم دل مادر بچه مو بشکنم و تنها کسی که براش مونده بود رو ازش بگیرم. پس باید پا روی دل خودم می ذاشتم.

اکبر پرسید:

-  دل اون زنی که به شما بسته بود چی؟

ـ  من و او هر دو تلف شده بودیم. حکم غیرمنصفانه ای برامون صادر شده بود از اون بالا که جرمی براش نکرده بودیم و داشتیم بخاطرش زجر می کشیدیم و جریمه می شدیم... همش خودمو قانع می کردم که او دوتا بچه داره که می تونه با عشق اونا سرشو گرم بکنه.

او باید منو فراموش می کرد، منهم او رو... نمی دونم بعدش چی بسر اونا و اون خونه اومد، خونه کلنگی بود و خیلی قدیمی، باید تا حالا زده باشنش زمین و چند دست آپارتمان تمیز از توش درآوُرده باشن.

ـ  پس دیگه اصلن از اون طرفا نرفتی!

-  نه! خیلی زود، یه خونه ی جمع و جور و کوچیک پیدا کردم، یه مقدار هم سر دادم و با خونه خودم تاق اش زدم. از اون محل بکلی رفتیم که هنوزم همونجام... به زبون ساده تر، فرار کردم! عیالم چند سال پیش رفت پیش پسرمون... من موندم و من!

یاور با تموم شدن حرفاش، قلیون رو که دیگه دود نمی داد کنار گذاشت و گفت:

-  حالا دیگه دست از کله کچلمون وردار! قصه تموم شد و نشد. هنوز مهرش تو دلمه ولی نمی دونم چی به سرش اومد و چیکار کرد یا کجاست؟! شاید مجبورش کرده باشن شوهر کنه چونکه خیلی خونواده ی متعصبی بودن و عذب بودن رو گناه می دونستن. شاید اصلن دیگه منو فراموش کرده باشه... اصلن نمیدونم زنده است، مرده؟ هیچ خبر ندارم.

بگذریم... حالا گوش کن ببین چی می گم. اگه فردا بیای عقبم، میام خونه تون که ببینیم چیکار میشه کرد که شما دوتا راحت باشید ولی مادربزرگ عیالت هم اذیت نشه. اونم پیره و یه عمری به اونجا انس گرفته و لابد دلخوشیایی واسه خودش تو اون چاردیواری داره.

-  ممنون می شم، ساعت چند بیام دنبالت؟

-  هفت بیای خوبه. چون بعدشم زودی می ریم دنبال خرید. دستت برای خریدن مصالح بازه یا نه؟

-  یه مقداری جمع کردیم برای رهن خونه.

-  هر چیه، با همون شروع می کنیم. بذار اول من بیام پایه و بنیه ی خونه و دیوارا رو ببینم، بعد درباره بقیه کارا حرف می زنیم و تصمیم می گیریم.  

ـ  مشکل راضی نشدن مادربزرگه آقا یاور.

ـ اونش با من. این موها رو که تو آسیاب سفید نکردم! اینجوری که میگی، برای خودش هم خطرناکه تو یه همچی ساختمونی بمونه. کی از عمرش خبر داره؟ شاید این بنده خدا بیست سال دیگه هم عمرش به دنیا باشه. تو هیچی بهش نگو بذار من بیام ببینم. شاید اصلن نشه کاری کرد.

ـ  من فردا ساعت هفت دم در خونه ی شما هستم.

ـ  پس یا علی!

 

***

مهربانو و اکبر بعد از شام و کمی گپ و گفتگو و نوشیدن چای، مثل دوتا مرغ عشق به آشیونه شون رفتن و مادربزرگ با دنیایی از خاطره جا موند. خواب از چشماش رمیده و به دنیایی برگشته بود که پر از عشق و شیدایی بود.

پشت پنجره رفت و پرده رو کنار کشید و به آسمون خیره شد. تکه های ابر حسابی پخش و پلا شده بودن و یه ستاره بیشتر ندید که اونم خیلی دور داشت کور سو می کرد. دمای هوا در بهترین حالت خودش بود، نه سرد و نه گرم. می شد با بستن دریچه، بدون بخاری خوابید و شب رو صبح کرد. خواست پرده رو بکشه که پروانه ای روی دستش نشست. اینبار بجای لبخند، اشک از چشماش جاری شد... دلش برای یاور تنگ بود. گذاشت پرده کناری باشه تا اونشب بازم مثل هزارون شب دیگه، مهمون آسمون خدا باشه و باز زیر لب، یکی از دوبیتی های بابا طاهر رو زمزمه کرد:

بیا یک شو منوّر کن، اطاقم

مهل در محنت و درد ِ فراقم

به طاق جفت ابروی تو سوگند

که همجفت غمم تا از تو طاقم

با احتیاط به طرف کلید چراغ رفت تا پروانه نپره و اونو خاموش کرد. برگشت تو رختخوابش نشست، متکا رو گذاشت کنار دیوار و بهش تکیه داد. لحاف چهل تیکه دوزی رو که یادگار روزای جوونی و دست دوز خودش بود، روی پاهای پر دردش انداخت. نگاهی به پروانه کرد که پرید و رفت.

مادربزرگ از پنجره به آسمون زل زد و رفت به سال ها قبل... 

یادش اومد به اولین باری که فهمید یاور هم دلش در گرو ِ او هست، اونم بدون اینکه به هم بگن. اونوقت دیگه او بود و رویای آغوش پر از عشق یاور که بی دغدغه مال او بود. هر روز و هر ساعتی که او می خواست، توی رویا پیش اش می اومد و مدتی با هم بودن. چقدر خوشحال بود که عشق اش یه طرفه نبود و می تونست با خیال راحت توی دنیای خیالی سیر کنه و لذت ببره. هیچی ازش بجز دوطرفه بودن این احساس نمی خواست... با خودش فکر می کرد: کاشکی اون روزی که باهاش تنها شده بودم، دوباره از نو تکرار می شد و یه کار دیگه می کردم! مثلن با یه لبخند، مثل گل تو روش باز می شدم یا هر چیز دیگه ای بجز اون سکوت... اونهمه حرف نگفته براش داشت و ساکت مونده بود!؟ هرچند... دیدن حال خرابش از هزارتا جمله ی عاشقانه گویا تر بود.

زندگیش رنگ خوبی به خودش گرفته بود. هر کی بعد از بارون و آفتاب رنگین کمون می دید، زندگی او بعد از خوندن عشق تو چشمای یاور شده بود خود رنگین کمون!همون روز افشاگری که یاور کارشو هرجوری بود، به سرعت برق تموم کرد و رفت و دیگه هیچوقت برنگشت! ولی از اون ببعد بود که فهمید، وقتی که یاور اون سال اول درخت گل سرخ رو کاشت و رفت، شناور بودن یه شاخه گل روی آب حوض تصادفی نبود! یا نشونه های کوچک دیگه که دلگرمش می کرد، منتها همیشه شک داشت درست فهمیده باشدشون. تا اونروز!

"خب... منکه نمی تونستم برم دنبالش! موندم با یه دنیا غصه. موندم و یه خاطره از مردی که تموم قلبم مال او بود... شاید زنش بویی برده بود. مگه نمی گن همسر یه مرد زودتر از هر کسی می فهمه که مردش دل به یکی دیگه سپرده؟ یا بهش خیانت می کنه. خب، لابد زن یاور هم بو برده بود و بخاطر همین یاور دیگه نیومد.

حتا وقتی پاییز سال بعدش بهش پیغوم دادم بیا برای گل و گیاه باغچه، پیداش نشد. منم دیگه پاپی ش نشدم و گذاشتم که راحت باشه. او عزیز من بود، چطور می تونستم با اصرارم کسی رو اذیت کنم که دوستش دارم؟ نه او راضی می شد زنشو تو اون شرایط نادیده بگیره، نه من! بعد هم که اسباب کشی کرد و از این محله رفت که رفت. "

همیشه برای اینکه سرشو بذاره رو سینه ی یاور و او دستاشو دور ِ تن اش حلقه کنه دلتنگی می کرد. می دونست اونجا احساس امنیتی می کنه که هیچ جای دنیا و با هیچکس دیگه ای نتونسته و نمی تونه داشته باشه!

از اون ببعد او بود و خاطره های کوتاه و موندنیِ یاور. انگار همشو ضبط کرده بود گوشه ی قلبش و هروقت دلش به اون سو می کشید، همشو واسه خودش زنده می کرد. کافی بود چشماشو بذاره رو هم و برگرده به گذشته. اونوقت او بود و یاور. تنها و با هم... و اون سوال همیشگی: ما لایق هم بودیم، پس چرا قسمتمون با یکی دیگه شد؟

مهربونی خدا بیشتر می شد که کمتر نمی شد، پس چرا جورش نکرد؟

مادربزگ اونشب هم با بغض و یاد یاور خوابید. عادت به گریه نداشت، اما اینکه با فکر و یاد یاور بخوابه، براش یه عادت دیرینه شده بود.

 

***

 

اکبر ماشین رو سر کوچه پارک کرد و گفت:

-  از اینجا باید پیاده بریم چون کوچه خیلی تنگه و راه ماشین رو نداره.

یاور نگاهی به دور و برش کرد و آهی کشید. محله براش آشنا بود ولی چیزی نگفت و همشانه ی اکبر شد و براه افتادن. تقریبن تمام خونه ها و ساختمونا عوض شده بودن و جاشونو به خونه های جدید و گاهی چند طبقه داده بودن. به اضافه ی اینکه دوتا مغازه ی بقالی و سبزی فروشی هم باز شده بود که قبلن اونجا نبود. از اونا هم رد شدن تا به در خونه ی قدیمی خودش رسید و قدم اش سست شد.

اکبر چند قدم بالاتر، متوجه شد که یاور در کنارش نیست. برگشت و دید او داره سیگاری رو روشن می کنه و بعد، اون پک محکمی رو که فقط هر از گاهی از او می دید...  و شنید که بیتی از حافظ رو با حسرت زیر زبون زمزمه می کنه: 

چه کند کز پی دوران نرود چون پرگار

هر که در دایره ی گردش ایام افتاد

اکبر با تعجب پرسید:

-  خونه ی آشناییه؟

یاور لبخند تلخی زد و گفت:

ـ  یه آشنای قدیمی که خیلی وقته گم اش کردم...

به رفتن ادامه دادن و هر چه به خانه ی مادربزرگ نزدیک می شدن، حال یاور دگرگون تر می شد... چند بار این راه رو تو جوونی طی کرده و وقتی به در خونه ی او رسیده بود، فقط یه لحظه این پا و اون پا کرده و گذشته بود؟ هنوز یادشه که هر وقت این کار رو می کرد، هر چه به در خونه ی اونا نزدیک تر می شد، ضربان قلبش هم بیشتر می شد و زانو هاش شروع می کرد به لرزیدن... درست مثل حالا! انگار هیچی فرق نکرده بود، هیچی بجز رنگ و روی دیوارا و آدمای کوچه و طرز لباس پوشیدنشون!

اما امروز اکبر داشت دستی دستی اونو به سکته مینداخت! " داره منو کجا می بره!؟ " اما قبل از اینکه سوالشو بپرسه، اکبر پشت در رسید و دسته ی مردانه ی در رو محکم دو بار به روی کف دست فلزی که روی در چوبی وصل شده بود کوبید!... " وای... نه!... حتمن دارم خواب می بینم "... نفس اش بند اومد، دولا شد و دستهاشو رو زانوهاش گذاشت. لبهاشو لوله وار به هم کشید و هوا رو با شدت از دهانش بیرون داد... مهربانو در رو با خوشحالی باز و سلام کرد. یاور می خواست برگرده ولی نه نا داشت نه وقت! همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد... چاره ای نداشت جز اینکه قامت شکسته اش رو صاف کنه و به هر زحمتیه، جواب سلام مهربانو رو بده.

با تعارف دوباره ی اکبر، با زانوانی ناتوان وارد شد. ولی نه دور تر از چند قدم! روی اولین پله، جایی که آخرین بار او رو اونجا دیده بود، نشست! حالش هیچ خوب نبود. دستش رو روی قلبش که تیر می کشید گذاشت و نگاهی به باغچه انداخت... هنوز درخت گل سرخ رونده، ملکه ی باغچه بود و پیچ امین الدوله غرق گل!

بنظر می اومد که یاور تو دنیای دیگه ای طی می کنه. اکبر و مهربانو با نگرانی به او نگاه می کردن، تا اکبر دیگه طافت نیاورد و پرسید:

ـ حالت خوبه آقا یاور؟

یاور نگاهی به او کرد، لبخند تلخی به او زد و آهی کشید، ولی چیزی نگفت... نمی تونست!

مادر بزرگ با رفتن مهربانو از اتاق و شنیدن سلام و علیک کردن او با کسی، کنجکاو شد و به طرف پنجره رفت. از پشت پرده ی توری، بدون اینکه دیده بشه، می تونست ببینه چه کسی اونجاست. اما باورش نشد چی می بینه... یاور بود! می تونست باشه؟... بود... یاور بود! فقط پیر شده بود، همین!

سرش به دوران افتاد... انگار او رو داخل یه چرخ فلک توی سیرک گذاشتن و هی می چرخونن... هی می چرخونن... یاور زیر بغل اش رو گرفت که نیافته... پدر عباش رو روی دوش انداخته...  تو دست چپ اش تسبیحه و داره به مادر یه چیزی رو با دقت توضیح میده. سرش رو به طرف او کمی خم کرده تا صداش رو کسی بجز خودشون نشنوه. سر تمام انگشتای دست راست اش رو به هم چسبونده و جلوی صورت مادر تکون می ده و چیزی می گه. ولی مریم نمی شنوه پدرش چی می گه که این طوری مادرش به چشمای او خیره شده و سعی داره کلام او رو تو ذهن اش ثبت کنه!

از گوشه ی دیگه ی حیاط، در اتاق مهربانو و اکبر باز شد... داییش داره به طرف در میره و در خونه رو باز می کنه، یاور جوون میاد تو... پیراهن سرمه ای چقدر برازنده شه! زن دایی چادرش رو محکم زیر چونه با دست گرفته: "آقا زاده را بیارید ببینیمش"... یاور دستی به سینه داره و کمی خم می شه و صداش تو هوا پخش می شه: " دست بوس شماست " یاور اونجا می شینه. روی همون پله ای نشسته که او سالها پیش نشست  و رازشون بر ملا شده بود. همون روزی که می تونست حرفی بزنه و نتونسته بود. 

جنازه ی پسر یاور روی آب حوض شناوه و زن موهاش رو می کشه و یکسر جیغ می زنه... زن تمام پیغمبر و امام ها رو صدا می کنه... "خدایا بدادم برس... من بچمو از تو می خوام... مهربونیتو ازم دریغ نکن!"... یاور تن بی جون پسرش رو روی دست گرفته و التماس میکنه: یا امام زمان... یا امام زمان...

مریم روی آخرین پله ولو شده. سرشو بلند کرده و به طرف حوض بر میگرده... یه گل سرخ روی آب شناوره. پیام عشق یاور! اکبر داره لیوان آب رو از دست مهربانو می گیره و شتابزده اونو به دست یاور می ده...

یاور یه پا رو روی بیل گذاشته و با دو دستش دسته ی اونو از جلو و عقب، بالا و پایین، با مهارت گرفته و پای دیگه ش رو کمی عقب گذاشته تا بر کارش مسلط باشه... با چند فشار کوچک پای او، جایی برای کاشتن درخت گل سرخ محبوب مریم باز میشه... درخت رو با یه حرکت به خاک می شونه و با پاهاش، خاک دور حفره رو دور و بر ریشه ی درخت می ریزه... 

یاور حالش بده! شاید تشنه است؟... مریم یه پارچ آب و لیوان رو تو سینی گذاشته، چادرش رو دور کمرش گره زده و به حیاط می بره... یاور بجای او، ماهی ها رو تماشا می کنه و او خشم اش می گیره و قهر می کنه...

مریم شونزده سالشه، از پله ها بالا میاد و همون لباس چارخونه ی آبی و سفید تنشه... موهاش روی صورت اش می ریزه، لباس بلندش تو پاش گیر می کنه و روی پله ها می افته... یه صدای گرم:  یا علی! 

اون نگاه عقیق مانند...نه!… دوتا  ستاره...

امیر و سارا تو حیاط دارن بازی می کنن... دامادی امیر و عروسی سارا انگار تو یه شبه! چراغونی درختا دور سرش می چرخن و می چرخن! مهربانو رو توی قنداق میذارن تو بغل مریم که برای اولین بار ببیندش...  

مادربزرگ تعادل اش رو از دست داد و پرده رو محکم تو مشتاش پیچوند تا بتونه با کمک اون بایسته، اما نتونست... زانوهاش قدرت اینکه نگهش دارن رو نداشت. موقع زمین خوردن سرش به لبه ی تاقچه خورد و افتاد...

مهربانو و اکبر و یاور، با شنیدن صدایی به طرف اتاق مادربزرگ برگشتند. پرده ی اتاق کنده شده و به یک ور ِ چوب پرده که معلوم بود از دیوار کنده شده، آویزون مونده بود. مهربانو با نگرانی به طرف اتاق دوید و با باز کردن در داد زد:

-  اکبر برس، مامان مریم حالش بهم خورده!

اکبر به طرف اتاق دوید و یاور بدون اینکه فکر کنه، دنبالش روونه شد... مهربانو نشسته بود و سر مادربزرگ روی پاهاش بود... یاور به او زُل زده و تو درگاه اتاق خشکش زده بود و فقط تونست زیر لب زمزمه کنه: مریم!

و مریم؟

 کاش کمی بیش مانده بود...

 

پایان

 

19 مهر 1388

نسرین مولا


این رمان با یک بخش اضافه، پایان دیگر و خوشی داشت که فکر می کنم این یکی به واقعیت بیشتر نزدیک باشد. پس می گذارم که بماند.


نظرات (3)
جمعه 3 دی 1395 ساعت 08:33
سلام سلام
.
منم لذت بردم. دستمریزاد
امتیاز: 0 0
پاسخ:
خوشحالم
سه‌شنبه 30 آذر 1395 ساعت 15:04
عالی بود غرق شدن تو حس و حال قصه،اصلا نمیتونم توصیف کنم واقعا خوشم اومد.افرین دست مریزاد.
قصه پر از تصویره پر از نقاشیه انگار داری یه قصه ی تصویری و میبینی.پر از نوستالوژیو عشق
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سه‌شنبه 30 آذر 1395 ساعت 01:27
از آترای عزیز و هنزمند نوجوان تشکر ویژه دارم بحاطر طرح زیبای وبلاگ
امتیاز: 0 0
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.