X
تبلیغات
رایتل
تقدیم به مادرم، که خاتون تمام قصه هام بود

 

ققنوس


آن روز با رضا قرار داشتم. مثل همیشه سر وقت آمد، مرا سوار کرد و شروع کردیم به دوره کردن تمام خیابانهای قشنگ شیراز. اما اینبار فضا برای من خیلی سنگین بود. بغض ی به بزرگی یک کوه، راه گلویم را بسته بود. منتها دیگر تصمیم ام را گرفته بودم. باید نقطه ی آخر این ماجرای کشدار گذاشته می شد، راه دیگری نمانده بود.

تابلوی رنگ و روغن روی شیشه را که از روی یکی از مینیاتورهای محمد تجویدی با کمی تغییر کپی کرده بودم، بهمراه آورده بودم. وقتی در یک خیابان خلوت ماشین را پارک کرد، آن را به او دادم. عاشق نقاشیهای من بود و حالا خوشحال آنرا از من گرفت و گفت:

- مال من؟!

با بغض گفتم:

- مال تو

در حالی که آخرین شعرم که هفته گذشته برایش نوشته بودم و به او داده بودم تا با خط خوشش برایم بنویسد را به من می داد گفت:

- نمی خوای منتظر بشی بیاریش خونه خودمون و با هم رو دیوار نصب اش کنیم؟

- نه، تو نصب اش کن تو اتاق ات و هر وقت ازدواج کردی، اونو بشکن که هیچ یادگاری از من نمونه.

با تعجب نگاهم کرد و با اخم پرسید:

- چی میگی؟

کمی صبر کردم تا بغضم را فرو بدهم و بعد به آرامی گفتم:

- هفته پیش سعی کردم تو اون شعر بهت پیام بدم که دارم میرم...رضا جون من برای همیشه دارم از ایران میرم!

ناباورانه لبخندی زد و گفت:

- دیوونه شدی؟

- نه، برعکس! تازه دارم واضح می بینم که جریان من و تو به هبچ جا نمی رسه. تو نمی تونی بین خواسته ی مادرت و زندگی با من، یکی رو انتخاب کنی. من میرم تا تصمیم گیری برات آسون بشه.

- علاقه ی من و تو، یه هوس دو روزه نیست که بخوای تصمیم بگیری به این آسونی ولش کنی و بری.

- می دونم و اصلن هم برام آسون نبود. ما باید این قسمت از زندگیمونو بذاریم تو دفتر خاطرات و برای همیشه ببندیم اش. اما هر چی فکر می کنم، راه دیگه ای ندارم.

کمی به فکر فرو رفت و بمن خیره شد. بعد به آرامی گفت:

- من نمی تونم بدون تو زندگی کنم، تو تمام...

توی حرفش دویدم و گفتم:

- پس بیا با هم بریم!

- من هیچوقت حاضر نیستم هیچ جای دیگه بجز شیراز زندگی کنم.

ساکت موندم. حرفی برای گفتن نمانده بود. پرسید:

- دیگه منو دوست نداری؟

- دارم، اما مادرم داره بهم فشار میاره و من دیگه نمی تونم این جریان رو کش بدم. یا باید به یه خواستگار که همسایه ها معرفی کردن تن به ازدواج بدم و یا باید الان از اینجا برم. من رفتن رو انتخاب میکنم، چون دیگه قصد ازدواج ندارم، هیچوقت...لطفن منو برگردون خونه.

تمام راه برگشتن را هر دو ساکت گریه می کردیم و وقتی به سر کوچه رسیدیم، نگه داشت و التماس گونه گفت:

- نسرین نرو! یا برو تفریحتو بکن و برگرد!

دستش را گرفتم، بوسیدم و آنها را روی چشمهایم گذاشتم.پیاده می شدم که دستم را گرفت و پرسید:

- تا کی تصمیم نهایی رو می گیری؟

من که دو سال بود منتظر تصمیم نهایی او بودم، جواب دادم:

- فردا عصر ساعت پنج بلیط دارم. اول با اتوبوس میریم ترکیه و بعد از اونجا اقدام می کنیم برای نروژ... با خواهرم و شوهرش میرم.

دستم را رها کرد و... رفتم.

آنشب تا صبح دعا می کردم که خبر خوشی از راه برسد و من از اولین عشق زندگی ام و شهری که دوستش داشتم، کنده نشوم و یا او هم با من راهی شود.

آن شعر این بود:

ای ابرها

همیشگی ها

ناپایدارها

مرا دریابید که در بیکرانه های شهر عشق

بدنبال دستان عاشقی می گردم

که همیشه در دستان من،

گل عشق می کاشتند.

حال گورهایی را جستجو می کنند

که انسانها را،

با تمام عشق و ایمانشان،

در خود فرو می برند

و با خاک یکی می شوند...

ابرها ببارید

خاک ها بپذیرید

عاشقی شما را صدا می کند!

۶۵/۷/۱۲


دم صبح خوابم برد و دو ـ سه ساعتی بعد بیدار شدم. معمولن من و مادرم در یک اتاق می خوابیدیم و دو خواهر دیگرم پری و مهین، در اتاقی دیگر. شب آخر من و مهین تصمیم گرفتیم هر دو در اتاق پذیرایی بخوابیم تا هم مادر به نبودن من در اتاقش کمی عادت کند و هم پری به نبودن با مهین. صبح که بیدار شدم دیدم مادرم بین ما دوتا خوابیده بود! هرگز آن صحنه را از یاد نمی برم.

17 مهر 1365 بود. آن روز برعکس انتظارم، مثل برق گذشت و ما در ترمینال شیراز بودیم. خانواده های خاله و عمو و بهترین دوستم ماریا... اما اثری از رضا نبود. با چشم همه جا را هزار بار به امید دیدن او دوره کردم، اما نبود!لازم به بازگو کردن نیست که چه سخت از همگی خداحافظی کردیم و راهی شدیم. از پلیس راه که گذشتیم، گویی همگی قبول کردیم که به مقصد فکر کنیم. امیدها و نگرانی های بعدی سر راه بود و همین دلمشغولی باعث شد تا صحنه ی دوری از عزیزان کمرنگ شوداما می دانستم که حال مادرم اصلن خوب نیست. موقع سفر، همیشه برای آنکه می ماند، سخت تر است تا آنکه می رود.

***

در مرز، بیست و چهار ساعت معطل شدیم. علیرضا، پسر عمه ی نادر نیز با ما بود. پسر جوان و کمرویی که همیشه راحت می خندید و لبخند، زینت همیشگی صورت صمیمانه اش بود. مهین که دو سال از من جوانتر بود، یک هفته پیش به عقد نادر در آمده بود.

از مرز که گذشتیم، یکی از مسافران سازش را از کیسه ای در آورد و تا استانبول، زد و خواند. اتوبوس به یک گاردن پارتی تبدیل شده بود و جالب اینکه هیچکس اعتراضی نکرد. من در عالمی دیگر و غرق رویاهای خودم بودم.

در تمام طول راه به این فکر می کردم که وقتی به نروژ رسیدم، به دانشگاه می روم و بعد فورن با یک تخصص خوب به شیراز برمی گردم. دلم می خواست روانشناسی کودک بخوانم و مطمئن بودم که رضا با دختر دیگری ازدواج نخواهد کرد. فکر می کردم وقتی با دست پر برگردم، دیگر مادرش ایراد نمی گیرد که: چون نسرین ده سال از تو جوانتر نیست، من راضی به ازدواجتان نیستم!!! می خواستم تمام انرژیم را روی درس خواندن بگذارم تا زود درسم را تمام کنم و با رضا زندگی که همیشه نقشه اش را می کشیدیم، شروع کنیم.

برنامه مان این بود که یک هفته در استانبول بمانیم و از آنجا به نروژ برویم. یکی از دوستان ما در اسلو پایتخت نروژ، با همسرش مشغول درس خواندن بودند و می گفتند دولت تمام مخارج زندگی آنها را تا تمام کردن تحصیل خواهد داد. تنها از نظر آب و هوایی افتضاح بود و می دانستیم که آنجا شش ماه مدام تاریک و شش ماه هوا روشن است و تنها دو ماه در سال هوا کمی گرم و یا معتدل است که این به گروه خونی کسانی مثل ما که همیشه در آب و هوای معتدل زندگی کرده بودیم نمی خورد، اما مجبور بودیم خودمان را وفق بدهیم.

وقتی به خیابان معروف آکسارای رسیدیم، باید بدنبال هتل مناسبی گشتیم که هم گران نباشد و هم به مرکز شهر نزدیک باشد که بتوانیم راحت بدنبال کارهایمان برویم. اول به خانواده هایمان در ایران تلفن زدیم و خبر رسیدنمان را دادیم و بعد از جاگیر شدن و گرفتن دوش، خاک خستگی سه روز را از تنمان بیرون راندیم.

 شب به خیابانهای شلوغ و رنگارنگ شروع اروپا قدم گذاشتیم. رنگهای شاد و صدای بلند موسیقی از مغازه های نوار فروشی برایمان تازگی خاصی داشت. با احساسی سبک نفس می کشیدیم و مغازه ها و آدمها را برانداز می کردیم. انگار به کاووشی دور آمده بودیم و انگار که سالها از رنگ و نور دور بوده ایم! از مصائبی که سر راهمان قرار داشت، بی خبر بودیم. مسائلی که کمرمان را خم کرد و نشانمان داد که روزهای سخت و سرما و فقر یعنی چه؟

صبح روز بعد به آدرسی که دوستان در ایران بما داده بودند رفتیم که بوتیکی بود در خیابان لاللَی. به کمک مرد مغازه دار آپارتمانی اجاره کردیم و بعد از اسباب کشی به آنجا نقل مکان کردیم. بعد از خوردن غذای معروف و خوشمزه ی ترکیه که اسکندر کباب بود، به کافه تریایی رفتیم که می گفتند پاتوق قاچاقچی هاست! تازه فهمیدیم که باید بطور غیر قانونی پرواز کنیم و هیچ سفارتی دیگر به کسی ویزا نمی دهد. مگر خانواده ی درجه اولت در آن کشور باشند و بخواهی برای حداکثر سه ماه روانه شوی. پس مجبور بودیم بطور غیرقانونی برویم.

به این ترتیب که هزار و هشتصد دلار برای هر نفر می گرفتند که بقول خودشان مقدار زیادی از آن را خرج درج ویزا می کردند و مقدار زیادی هم به پلیس فرودگاه می پرداختند و بلیط. این نرخ رفتن به دانمارک یا نروژ بود و این در حالی بود که قیمت بلیط نروژ دویست و پنجاه دلار بیشتر نبود!

به خانه آمدیم و تنها کاری که آن روز انجام دادیم این بود که سراغ مهرزاد، کسی که دوستم بوسیله ی او رفته بود و بما معرفی کرده بود را گرفتیم. شخصی به نام سعید خودش را معرفی کرد و گفت:

- مهرزاد الان ایتالیاست و دو سه هفته ی دیگه میاد، من مسئول مسافرای او هستم تا او برگرده.

به خانه برگشتیم. همه پول کافی داشتند بجز من و خواهرم که کمی کم داشتیم. به دوستم پروین در نروژ زنگ زدم و جریان را برایش گفتم. ناگفته نماند که او از ایران بمن قول داده بود بمن کمک کند و از من خواست که فقط خودم را تا ترکیه برسانم، بقیه ی راه با او و همسرش جواد. بی پول یا با پول. و هرگز یادم نمی رود که به من در جواب اینکه در اولین موقعیت، جبران می کنم گفت:

- این یک قرض نیست، ما می تونیم و میخوایم بتو کمک کنیم.

که البته من با نیت قرض راه افتادم... بهرحال قرار شد دو روز دیگر به بانک مخصوصی بروم و پول حواله شده را تحویل بگیرم. بعد به مقر سعید که همان کافی شاپ بود رفتیم و هفت هزار و دویست دلار را در اختیار او گذاشتیم به شرط آنکه دو هفته صبور باشیم.

خوشحال به خانه برگشتیم. در راه برگشت به جوانی برخوردیم بنام افشین که آشنای نادر از آب درآمد. گویا چند ماهی بود در ترکیه ماندگار شده بود و چون قصد رفتن به کانادا را داشت و پولش را به قول خودش خورده بودند، منتظر کمک مالی دوباره از ایران بود تا راهی شود و حالا داشت با پنج شش نفر دیگر زندگی می کرد و زندگی سختی داشت. او همشهری نادر و اهل آباده بود، بخاطر همین هم نادر به او پیشنهاد کرد پیش ما بیاید و با ما زندگی کند تا کمک برسد که افشین با خوشحالی پذیرفت. برق همیشگی چشمهایش چشمگیر بود و بیاد ماندنی.

شب که شد من و خواهرم پرسیدیم: شام چه می خوریم؟

حالا خنده ام می گیرد اما آنموقع موضوع خیلی هم جدی بود! تازه یادمان آمد که هیچکدام از ما چهار نفر آشپزی بلد نیستیم! فقط بلد بودیم املت بپزیم و کوکوی سیب زمینی!

قضیه خنده دار و جدی این بود که من و دو خواهر دیگرم برای تمیز کردن، خریدهای گاه بگاه و ظرف شستن و این طور کمک ها در خانه کوتاهی نمی کردیم اما مادرم هیچوقت ما را توی آشپزخانه راه نمی داد و می گفت:

- بعد ها یک عمر باید بپزید.

غافل از اینکه روزی دور از او می مانیم و شروع بدون اطلاع حتا اولیه از هر کاری واقعن سخت است، حتا اگر آن کار، عمل ساده ی آشپزی باشد!

افشین زد زیر خنده و گفت:

- یعنی شما میخواید بگید آشپزی بلد نیستید؟

نگاهش کردیم و من زیر لب گفتم: نه.

او دست و پایش را جمع کرد و گفت: من یادتون میدم!

یادم هست اولین غذایی که یاد گرفتیم،  ماکارونی بود و خوردنش چه دلچسب بود!

***

دو هفته انتظار گذشت و خبری از رفتن نبود. به کافه تریا، دفتر کار سعید رفتیم. گفت:

- صبور باشید.

نادر با ناراحتی گفت:

- ما پول زیادی برامون نمونده.

سعید گفت:

- از این ببعد چون از روز موعودی که به شما گفتم گذشته، خرجتون با منه. اما چون وضع فرودگاه خطرناکه الان نمی خوام روی رفتن شما ریسک کنم! پلیسی که به او رشوه می دادم تا ویزاهای تقلبی را نادیده بگیره و مسافرو رد کنه، تحت نظره. بخاطر همین باید صبر کنیم.

خب ما هم حرفش را که منطقی بنظر می آمد، قبول کردیم و با قرار اینکه هر سه روز یکبار به او سر بزنیم و مقداری پول که در اختیار ما گذاشت، بخانه برگشتیم. در ضمن آدرس خانه اش را هم داد که از آن ببعد علی هر سه روز یکبار به آنجا برود و خبر و پول بگیرد.

این انتظار یکماه طول کشید.


کمی از خودم و رابطه ام با خواهرم بنویسم. او دو سال از من جوانتر بود ولی همیشه همه چیز و همه کس من بود. همه می دانستند که بزرگترین عشق زندگی من اوست. در هر کاری با او مشورت می کردم و محال بود بدون خوش آیند او کاری کنم. عقل او را کل می دانستم، زیبایی و ظرافتش برایم ستودنی بود و تا زمان تین ایجری، همیشه وقتی در یک مکان بودیم، دست ظریف و کوچکش در میان دست من بود. موقع نشستن، همیشه کنجی را انتخاب می کردیم و به حرفهای بقیه گوش می کردیم و گاهی از شنیدن حرفی، بهم نگاه می کردیم و ریز و یواش می زدیم زیر خنده. برای خودمان عالمی داشتیم که هیچکس نه می فهمیدش و نه در آن راهی داشت. او برای من بمرور بتی می شد ناشکستنی. الان که دارم اینها را در مورد وجود نازنینش می نویسم، تمام قلبم دوبرابر می طپد، یکبار برای من، یکبار برای او...دلم تا خدا برایش تنگ شد...

در اینمدت یکماه، مهین گفت که باید برای رفتن بارمان را سبک کنیم و در ضمن لباسهای ما بدرد آب و هوای نروژ نمی خورد و چون قرار نیست زمستان امسال ما ترکیه باشیم، پس بهتر است حالا که بافتنی های دستباف در اینجا خریدار دارد، آنها را بفروشیم.

چمدانی از بافتنی های هر چهار نفرمان درست شد. آنرا برداشتیم و به میدانی که مخصوص اینکار بود بردیم و بخیال خودمان خیلی عالی آنها را فروختیم چون در ذهنمان، قیمت ها را از ریال به لیر تبدیل می کردیم ولی با آن نفری فقط یک دست لباس خریدیم! چون سعید خواسته بود با آنها به فرودگاه برویمجالب این است که میگفت:

- شیک و دانشجویی ! و وقتی مهین به او گفت:

- پس باید با جین و تی شرت ساده بریم.

جواب داد:

- نه! هر دانشجویی که نمی تونه برای سفر به نروژ بره. یادتون باشه که فقط پولدارهاش می تونن. به حرف من گوش کنید، من تجربه دارم، اینکار انگار نا سلامتی کار منه ها. باید خانمها با لباس شیک و آقایون با کت و شلوار و کراوات عازم بشن !

سی روز قول او به چهل و پنج روز رسید و بالاخره بما خبر داد که ما فردا عازم یوگسلاوی می شویم چون بهزاد از ایتالیا به آنجا رفته و منتظر ماست تا ما را از آنجا به مقصد برساند.

فردا با خوشحالی در ترمینال استانبول بودیم و از افشین خداحافظی کردیم و هر کدام با ساک کوچکی روانه شدیم. چمدانی را از لباسهای اضافی به او سپردیم تا در صورت گذشتن از مرز، آنها را به هر که می خواهد ببخشد. او دوباره به خانه دوست قدیمی اش برگشت. در این مدت، ما از او آشپزی یاد گرفتیم و مقدار زیادی زبان شیرین ترکی را.

ساعت ده شب به مرز یوگسلاو رسیدیم. پاسپورتها چک شد و ما و چند ایرانی دیگر را از اتوبوس پیاده کردند و گفتند با وجود لازم نداشتن ویزا برای ایرانیان به اینجا، ما از ورود ایرانیها معذوریم !

وقتی دلیل را پرسیدیم جواب دادند که: دستور از بالاست!

سرمای وسط پاییز در آنجا، مثل سرمای بهمن ماه شیراز بود اما چاره ای نبود، باید همانجا منتظر اتوبوسی که از آلمان برمی گشت، می ماندیم و اگر جا داشت با آن به استانبول برمی گشتیم.

ده ساعت ایستادن در انجماد حقارتی که تمام وجودمان را می گرفت، سخت تر و بدتر از سرمای خشک مرز یوگسلاوی بود. انگار هر کدام در سکوت درونمان گریه می کردیم و جای هیچ ترسی برای گذاشتن یک علامت سوال بزرگ نمی ماند.سعید مثل یک موش آزمایشگاهی روی ما عمل کرده بود و این را وقتی با او روبرو شدیم، به وضوح حس کردیم!

برای اینکه خشم ما را بخوردمان بدهد و روحیه از دست رفته را بما برگرداند، در هتل خوبی برایمان اتاق گرفت و قول داد که خیلی زود، ما را مستقیم به نروژ پرواز دهد. اما بعد از چند روز مهین گفت: بهتره خونه ای بگیریم که هم ارزونتر براش تموم بشه و هم ما راحت تر باشیم.

من فکر می کردم باید در هتل بمانیم چون هزینه ی بالای هتل و غذا باعث می شد که سعید زودتر کاری کند. اما تنها علی با من موافق بود و بخاطر اصرار مهین، به آپارتمان چهار اتاقه ای نقل مکان کردیم. یکی از آنها اتاق افشین بود.

دو ماه بود که ما ترکیه بودیم و کار هر روز ما این شده بود که: من بروم خرید نان تازه و صبحانه را آماده کنم تا دیگران بیدار شوند. با مهین بعد از غذا کمی خانه را تمیز و مرتب می کردیم و می رفتیم به گذار خیابان ها. خریدی اگر بود برای غذا می کردیم و بخانه بر می گشتیم. بعد از ناهار تلویزیون و بعد از ظهر هر که می خواست دوباره برای هوا خوری می رفت و هر که نمی خواست تلویزیون که وسیله ی یاد گرفتن زبان ترکی ما شده بود و منصفانه خیلی خوب هم پیش می رفتیم. بخصوص با وجود افشین و کتاب دیکشنری ترکی به فارسی که علی خریده بود.

بعد نادر می نشست و هی فال ورق می گرفت که ببیند ما رفتنی هستیم یا نه؟! خب، فال بعدی برای اینکه بداند کی؟ فال بعد ترش اینکه بفهمد به کجا!!!

و دوباره فردا روز از نو، روزی از نو !

هر چه فکر کردم دیدم کسی که قول دو روزه اش بعد از دو ماه هنوز عملی نشده، نمی توان بیشتر از این منتظرش بود. این موضوع را با بچه ها در میان گذاشتم. نادر بدون آنکه سرش را بلند کند پک محکمی به سیگارش زد و گفت:

- من حاضر نیستم این دست و آن دست بکنم، هرکس برای خودش هر کاری می خواد بکنه، من با سعید می مونم.

مهین با نگاهش، حرف او را تصدیق کرد.

فردای آن روز تنها به دفتر گروهبان ایرانی رفتم که برای خودش دم و دستگاهی درست کرده بود و به خودش درجه سرهنگی داده بود و همه او را سرهنگ بهروز می نامیدند! منشی اش پسر جوانی بود، من بطور خلاصه برایش جریان را گفتم. در جوابم گفت:

- وقتی شما اومده بودین، دو هفته در لیست انتظار می موندید و قیمت 1500 دلار بود اما حالا یکماه باید صبر کنید و قیمت 2200 دلار هست!

این مرد نفوذ زیادی در پلیس فرودگاه ترکیه داشت. چون رشوه های کلانی به آنها می داد و بخاطر همین موضوع، واقعآ مسافرها را به وقتی که قول می داد، می فرستاد. به منشی گفتم:

- من 1800 دلار بیشتر ندارم و برای یه ماه هم پول خرج کردن زندگی، راه تخفیفی هست؟

گفت: فردا شب بعد از ساعت هفت بیایین و با خودشون صحبت کنید.

به خانه آمدم. نادر داشت فال ورق می گرفت، مهین تلویزیون تماشا می کرد و علی مشغول دیکشنری اش بود. انگار می دانست که چقدر این زبان به دردش خواهد خورد!



+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 دی 1395ساعت 00:01  توسط نسرین  |  نظرات (0)