X
تبلیغات
پخش زنده جام جهانی
تقدیم به مادرم، که خاتون تمام قصه هام بود

 

 

ققنوس 

قسمت اول

 

آن روز با رضا قرار داشتم. مثل همیشه سر وقت آمد، مرا سوار کرد و شروع کردیم به دوره کردن تمام خیابانهای قشنگ شیراز. اما اینبار فضا برای من خیلی سنگین بود. بغض ی به بزرگی یک کوه، راه گلویم را بسته بود. منتها دیگر تصمیم ام را گرفته بودم. باید نقطه ی آخر این ماجرای کشدار گذاشته می شد، راه دیگری نمانده بود.

 

تابلوی رنگ و روغن روی شیشه را که از روی یکی از مینیاتورهای محمد تجویدی با کمی تغییر کپی کرده بودم، بهمراه آورده بودم. وقتی در یک خیابان خلوت ماشین را پارک کرد، آن را به او دادم. عاشق نقاشیهای من بود و حالا خوشحال آنرا از من گرفت و گفت:

- مال من؟!

با بغض گفتم:

- مال تو.

در حالی که آخرین شعرم که هفته گذشته برایش نوشته بودم و به او داده بودم تا با خط خوشش برایم بنویسد را به من می داد گفت:

- نمی خوای منتظر بشی بیاریش خونه خودمون و با هم رو دیوار نصب اش کنیم؟

- نه، تو نصب اش کن تو اتاق ات و هر وقت ازدواج کردی، اونو بشکن که هیچ یادگاری از من نمونه.

با تعجب نگاهم کرد و با اخم پرسید:

- چی میگی؟

کمی صبر کردم تا بغضم را فرو بدهم و بعد به آرامی گفتم:

- هفته پیش سعی کردم تو اون شعر بهت پیام بدم که دارم میرم... رضا جون من برای همیشه دارم از ایران میرم !

ناباورانه لبخندی زد و گفت:

- دیوونه شدی؟

- نه، برعکس! تازه دارم واضح می بینم که جریان من و تو به هبچ جا نمی رسه. تو نمی تونی بین خواسته ی مادرت و زندگی با من، یکی رو انتخاب کنی. من میرم تا تصمیم گیری برات آسون بشه.

- علاقه ی من و تو، یه هوس دو روزه نیست که بخوای تصمیم بگیری به این آسونی ولش کنی و بری.

- می دونم و اصلآ هم برام آسون نبود. ما باید هفت سال از زندگیمونو بذاریم تو دفتر خاطرات و برای همیشه ببندیم اش. اما هر چی فکر می کنم، راه دیگه ای ندارم.

کمی به فکر فرو رفت و بمن خیره شد. بعد به آرامی گفت:

- من نمی تونم بدون تو زندگی کنم، تو تمام...

توی حرفش دویدم و گفتم:

- پس بیا با هم بریم !

- من هیچوقت حاضر نیستم هیچ جای دیگه بجز شیراز زندگی کنم.

ساکت موندم. حرفی برای گفتن نمانده بود. پرسید:

- دیگه منو دوست نداری؟

- دارم، اما مادرم داره بهم فشار میاره و من دیگه نمی تونم این جریان رو کش بدم. یا باید به یه خواستگار که همسایه ها معرفی کردن تن به ازدواج بدم و یا باید الان از اینجا برم. من رفتن رو انتخاب میکنم، چون دیگه قصد ازدواج ندارم، هیچوقت... لطفآ منو برگردون خونه.

تمام راه برگشتن را هر دو ساکت گریه می کردیم و وقتی به سر کوچه رسیدیم، نگه داشت و التماس گونه گفت:

- نسرین نرو! یا برو تفریحتو بکن و برگرد!

دستش را گرفتم، بوسیدم و آنها را روی چشمهایم گذاشتم. پیاده می شدم که دستم را گرفت و پرسید:

- تا کی تصمیم نهایی رو می گیری؟

من که دو سال بود منتظر تصمیم نهایی او بودم، جواب دادم:

- فردا عصر ساعت پنج بلیط دارم. اول با اتوبوس میریم ترکیه و بعد از اونجا اقدام می کنیم برای نروژ... با خواهرم و شوهرش میرم.

دستم را رها کرد و... رفتم.

آنشب تا صبح دعا می کردم که خبر خوشی از راه برسد و من از اولین عشق زندگیم و شهری که دوستش داشتم، کنده نشوم و یا او هم با من راهی شود.

 

پ. ن: آن شعر این بود:

 

ای ابرها

همیشگی ها

ناپایدارها

مرا دریابید که در بیکرانه های شهر عشق

بدنبال دستان عاشقی می گردم

که همیشه در دستان من،

گل عشق می کاشتند.

حال گورهایی را جستجو می کنند

که انسانها را،

با تمام عشق و ایمانشان،

در خود فرو می برند

و با خاک یکی می شوند...

ابرها ببارید

خاکها بپذیرید

عاشقی شما را صدا می کند !

 

۶۵/۷/۱۲



 

دم صبح خوابم برد و دو ـ سه ساعتی بعد بیدار شدم. معمولآ من و مادرم در یک اتاق می خوابیدیم و دو خواهر دیگرم پری و مهین، در اتاقی دیگر. شب آخر من و مهین تصمیم گرفتیم هر دو در اتاق پذیرایی بخوابیم تا هم مادر به نبودن من در اتاقش کمی عادت کند و هم پری به نبودن با مهین. صبح که بیدار شدم دیدم مادرم بین ما دوتا خوابیده بود! هرگز آن صحنه را از یاد نمی برم.

 

17 مهر 1365 بود. آن روز برعکس انتظارم، مثل برق گذشت و ما در ترمینال شیراز بودیم. خانواده های خاله و عمو و بهترین دوستم ماریا... اما اثری از رضا نبود. با چشم همه جا را هزار بار به امید دیدن او دوره کردم، اما نبود!لازم به بازگو کردن نیست که چه سخت از همگی خداحافظی کردیم و راهی شدیم. از پلیس راه که گذشتیم، گویی همگی قبول کردیم که به مقصد فکر کنیم. امیدها و نگرانی های بعدی سر راه بود و همین دلمشغولی باعث شد تا صحنه ی دوری از عزیزان کمرنگ شود.اما می دانستم که حال مادرم اصلآ خوب نیست. موقع سفر،همیشه برای آنکه می ماند، سخت تر است تا آنکه می رود.

 

***

 

در مرز، بیست و چهار ساعت معطل شدیم. یادم رفت بگویم که علیرضا، پسر عمه ی نادر نیز با ما بود. پسر جوان و کمرویی که همیشه راحت می خندید و لبخند، زینت صورت صمیمانه اش بود. مهین که دو سال از من جوانتر بود، یک هفته پیش به عقد نادر در آمده بود.

از مرز که گذشتیم، یکی از مسافران سازش را از کیسه ای در آورد و تا استانبول، زد و خواند. اتوبوس به یک گاردن پارتی تبدیل شده بود و جالب اینکه هیچکس اعتراضی نکرد. من در عالمی دیگر و غرق رویاهای خودم بودم.

در تمام طول راه به این فکر می کردم که وقتی به نروژ رسیدم، به دانشگاه می روم و بعد فورآ با یک تخصص خوب به شیراز برمیگردم. دلم می خواست روانشناسی کودک بخوانم و مطمئن بودم که رضا با دختر دیگری ازدواج نخواهد کرد. فکر می کردم وقتی با دست پر برگردم، دیگر مادرش ایراد نمی گیرد که: چون نسرین ده سال از تو جوانتر نیست، من راضی به ازدواجتان نیستم! می خواستم تمام انرژیم را روی درس خواندن بگذارم تا زود درسم را تمام کنم و با رضا زندگی که همیشه نقشه اش را می کشیدیم، شروع کنیم.

برنامه مان این بود که یک هفته در استانبول بمانیم و از آنجا به نروژ برویم. یکی از دوستان ما آنجا با شوهرش مشغول درس خواندن بودند و می گفتند دولت تمام مخارج زندگی آنها را تا تمام کردن تحصیل خواهد داد. تنها از نظر آب و هوایی افتضاح بود و میدانستیم که آنجا شش ماه مدام تاریک و شش ماه هوا روشن است و تنها دو ماه در سال هوا کمی گرم و یا معتدل است که این به گروه خونی کسانی مثل ما که همیشه در آب و هوای معتدل زندگی کرده بودیم، نمی خورد اما مجبور بودیم خودمان را وفق بدهیم.

وقتی به خیابان معروف آکسارای رسیدیم، باید بدنبال هتل مناسبی گشتیم که هم گران نباشد و هم به مرکز شهر نزدیک باشد که بتوانیم راحت بدنبال کارهایمان برویم. اول به خانواده هایمان در ایران تلفن زدیم و خبر رسیدنمان را دادیم و بعد از جاگیر شدن و گرفتن دوش، خاک خستگی سه روز را از تنمان بیرون راندیم و شب به خیابانهای شلوغ و رنگارنگ شروع اروپا قدم گذاشتیم. رنگهای شاد و صدای بلند موسیقی از مغازه های نوار فروشی برایمان تازگی خاصی داشت. با احساسی سبک نفس می کشیدیم و مغازه ها و آدمها را برانداز می کردیم. انگار به کاووشی دور آمده بودیم و انگار که سالها از رنگ و نور دور بوده ایم! از مصائبی که سر راهمان قرار داشت، بی خبر بودیم. مسائلی که کمرمان را خم کرد و نشانمان داد که روزهای سخت و سرما و فقر یعنی چه؟

صبح روز بعد به آدرسی که دوستان در ایران بما داده بودند رفتیم که بوتیکی بود در خیابان لاللَی. به کمک مرد مغازه دار آپارتمانی اجاره کردیم و بعد از اسباب کشی به آنجا نقل مکان کردیم. بعد از خوردن غذای معروف و خوشمزه ی ترکیه که اسکندر کباب بود، به کافه تریایی رفتیم که می گفتند پاتوق قاچاقچی هاست! تازه فهمیدیم که باید بطور غیر قانونی پرواز کنیم و هیچ سفارتی دیگر به کسی ویزا نمی دهد. مگر خانواده ی درجه اولت در آن کشور باشند و بخواهی برای حداکثر سه ماه روانه شوی. پس مجبور بودیم بطور غیرقانونی برویم.

به این ترتیب که 1800 دلار برای هر نفر می گرفتند که بقول خودشان مقدار زیادی از آن را خرج درج ویزا می کردند و مقدار زیادی هم به پلیس فرودگاه می پرداختند و بلیط. این نرخ رفتن به دانمارک یا نروژ بود. این در حالی بود که قیمت بلیط نروژ 250 دلار بیشتر نبود.

 

به خانه آمدیم و تنها کاری که آن روز انجام دادیم این بود که سراغ مهرزاد، کسی که دوستم بوسیله ی او رفته بود و بما معرفی کرده بود را گرفتیم و شخصی به نام سعید خودش را معرفی کرد و گفت:

- مهرزاد الان ایتالیاست و دو سه هفته ی دیگه می یاد، من مسئول مسافران او هستم تا او برگرده.

به خانه برگشتیم. همه پول کافی داشتند بجز من و خواهرم که کمی کم داشتیم. به دوستم پروین در نروژ زنگ زدم و جریان را برایش گفتم. ناگفته نماند که او از ایران بمن قول داده بود بمن کمک کند و از من خواست که فقط خودم را تا ترکیه برساند. بی پول یا با پول. و هرگز یادم نمی رود که به من در جواب اینکه در اولین موقعیت، جبران میکنم گفت:

- این یک قرض نیست، ما می تونیم و میخوایم بتو کمک کنیم.

که البته بعد من آن را پس دادم.

بهرحال قرار شد دو روز دیگر به بانک مخصوصی بروم و پول حواله شده را تحویل بگیرم. بعد به مقر سعید که همان کافی شاپ بود رفتیم و 7200دلار را در اختیار او گذاشتیم به شرط آنکه دو هفته صبور باشیم.

خوشحال به خانه برگشتیم. در راه برگشت به جوانی برخوردیم بنام افشین که چند ماهی بود در ترکیه ماندگار شده بود و چون قصد رفتن به کانادا را داشت و پولش را به قول خودش خورده بودند، منتظر کمک مالی دوباره از ایران بود تا راهی شود و حالا داشت با پنج شش نفر دیگر زندگی می کرد و زندگی سختی داشت. او همشهری نادر و اهل آباده بود. او به افشین پیشنهاد کرد پیش ما بیاید و با ما زندگی کند تا کمک برسد و او با خوشحالی پذیرفت. برق همیشگی چشمهایش چشمگیر بود و بیاد ماندنی.

شب که شد من و خواهرم پرسیدیم: شام چه می خوریم؟

حالا خنده ام می گیرد اما آنموقع موضوع خیلی هم جدی بود!تازه یادمان آمد که هیچکدام از ما چهار نفر آشپزی بلد نیستیم! فقط بلد بودیم املت بپزیم و کوکوی سیب زمینی!

قضیه خنده دار و جدی این بود که من و دو خواهر دیگرم برای تمیز کردن، خریدهای گله بگاه و ظرف شستن و این طور کمک ها در خانه کوتاهی نمی کردیم اما مادرم هیچوقت ما را توی آشپزخانه راه نمی داد و می گفت:

- بعد ها یک عمر باید بپزید.

غافل از اینکه روزی دور از او می مانیم و شروع بدون اطلاع حتا اولیه از هر کاری واقعآ سخت است، حتا اگر آن کار، عمل ساده ی آشپزی باشد !

افشین زد زیر خنده و گفت:

- یعنی شما میخواید بگید آشپزی بلد نیستید؟

نگاهش کردیم و من زیر لبی با شرمندگی گفتم: نه.

او دست و پایش را جمع کرد و گفت: من یادتون میدم !

یادم هست اولین غذایی که یاد گرفتیم، غذای ماکارونی بود.

 

***

 

دو هفته انتظار گذشت و خبری از رفتن نبود. به کافه تریا، دفتر کار سعید رفتیم. گفت:

- صبور باشید.

نادر با ناراحتی گفت:

- ما پول زیادی برامون نمونده.

سعید گفت:

- از این ببعد چون از روز موعودی که بشما گفتم گذشته، خرجتون با منه. اما چون وضع فرودگاه خطرناکه الان نمی خوام روی رفتن شما ریسک کنم ! پلیسی که به او رشوه می دادم تا ویزاهای تقلبی را نادیده بگیره و مسافرو رد کنه، تحت نظره. بخاطر همین باید صبر کنیم.

خب ما هم حرفش را که منطقی بنظر می آمد، قبول کردیم و با قرار اینکه هر سه روز یکبار به او سر بزنیم و مقداری پول که در اختیار ما گذاشت، بخانه برگشتیم. در ضمن آدرس خانه اش را هم داد که از آن ببعد علی هر سه روز به آنجا برود و خبر و یا پول بگیرد.

این انتظار یکماه طول کشید تا اینکه...

 

 

برای ادامه ی نوشتن این ماجرا مجبورم کمی از خودم و رابطه ام با خواهر گلم بنویسم. او دو سال از من جوانتر بود ولی همیشه همه چیز و همه کس من بود. همه می دانستند که بزرگترین عشق زندگی من اوست. در هر کاری با او مشورت می کردم و محال بود بدون خوش آیند او کاری کنم. عقل او را کل می دانستم، زیبایی و ظرافتش برایم ستودنی بود و تا زمان تین ایجری، همیشه وقتی در یک مکان بودیم، دست ظریف و کوچکش در میان دست من بود. موقع نشستن، همیشه کنجی را انتخاب می کردیم و به حرفهای بقیه گوش می کردیم و گاهی از شنیدن حرفی، بهم نگاه می کردیم و ریز و یواش می زدیم زیر خنده. برای خودمان عالمی داشتیم که هیچکس نه می فهمیدش و نه در آن راهی داشت. او برای من بمرور بتی می شد ناشکستنی. الان که دارم اینها را در مورد وجود نازنینش می نویسم، تمام قلبم دوبرابر می طپد، یکبار برای من، یکبار برای او...دلم تا خدا برایش تنگ است.

در اینمدت یکماه، مهین گفت که باید برای رفتن بارمان را سبک کنیم و در ضمن لباسهای ما بدرد آب و هوای نروژ نمی خورد و چون قرار نیست زمستان امسال ما ترکیه باشیم، پس بهتر است حالا که بافتنی های دستباف در اینجا خریدار دارد، آنها را بفروشیم.

چمدانی از بافتنی های هر چهار نفرمان درست شد. آنرا برداشتیم و به میدانی که مخصوص اینکار بود بردیم و بخیال خودمان خیلی عالی آنها را فروختیم. در ذهنمان، قیمتها را از ریال به لیر تبدیل می کردیم و با آن نفری یک دست لباس شیک آخرین مدل ترکیه خریدیم. چون سعید خواسته بود با آنها به فرودگاه برویم!جالب این است که میگفت:

- شیک و دانشجویی ! و وقتی مهین به او گفت:

- پس باید با جین و تی شرت ساده بریم.

جواب داد:

- نه! هر دانشجویی که نمی تونه برای سفر به نروژ بره. یادتون باشه که فقط پولدارهاش می تونن. به حرف من گوش کنید، من تجربه دارم، اینکار انگار نا سلامتی کار منه ها. باید خانمها با لباس شیک و آقایون با کت و شلوار و کراوات عازم بشن !

سی روز قول او به چهل و پنج روز رسید و بالاخره بما خبر داد که ما فردا عازم یوگسلاوی می شویم چون بهزاد (قاچاقچی اصلی) از ایتالیا به آنجا رفته و منتظر ماست تا ما را از آنجا به مقصد برساند.

فردا با خوشحالی در ترمینال استانبول بودیم و از افشین خداحافظی کردیم و هر کدام با ساک کوچکی روانه شودیم. چمدانی را از لباسهای اضافی به او سپردیم تا در صورت گذشتن از مرز، آنها را به هر که می خواهد ببخشد. او دوباره به خانه دوست قدیمی اش برگشت. در این مدت، ما از او آشپزی یاد گرفتیم و مقدار زیادی زبان شیرین ترکی را.

ساعت ده شب به مرز یوگسلاو رسیدیم. پاسپورتها چک شد و ما و چند ایرانی دیگر را از اتوبوس پیاده کردند و گفتند با وجود لازم نداشتن ویزا برای ایرانیان به اینجا، ما از ورود ایرانیها معذوریم !

وقتی دلیل را پرسیدیم جواب دادند که: دستور از بالاست!

سرمای وسط پاییز در آنجا، مثل سرمای بهمن ماه شیراز بود اما چاره ای نبود، باید همانجا منتظر اتوبوسی که از آلمان برمی گشت، می ماندیم و اگر جا داشت با آن به استانبول برمی گشتیم.

ده ساعت ایستادن در انجماد حقارتی که تمام وجودمان را می گرفت، سخت تر و بدتر از سرمای خشک مرز یوگسلاوی بود. انگار هر کدام در سکوت درونمان گریه می کردیم و جای هیچ ترسی برای گذاشتن یک علامت سوال بزرگ نمی ماند.سعید مثل یک موش آزمایشگاهی روی ما حساب کرده بود و این را وقتی با او روبرو شدیم، به وضوح حس کردیم!

برای اینکه خشم ما را بخوردمان بدهد و روحیه از دست رفته را بما برگرداند، در هتل خوبی برایمان اتاق گرفت و قول داد که خیلی زود، ما را مستقیم به نروژ پرواز دهد. اما بعد از چند روز مهین گفت: بهتره خونه ای بگیریم که هم ارزونتر براش تموم بشه و هم ما راحت تر باشیم.

من فکر می کردم باید در هتل بمانیم چون هزینه ی بالای هتل و غذا باعث می شد که سعید زودتر کاری کند. اما تنها علی با من موافق بود و بخاطر اصرار مهین، به آپارتمان چهار اتاقه ای نقل مکان کردیم. یکی از آنها اتاق افشین بود.

دو ماه بود که ما ترکیه بودیم و کار هر روز ما این شده بود که: من بروم خرید نان تازه و صبحانه را آماده کنم تا دیگران بیدار شوند. با مهین بعد از غذا کمی خانه را تمیز و مرتب می کردیم و می رفتیم به گذار خیابانها. خریدی اگر بود برای غذا می کردیم و بخانه بر می گشتیم. بعد از ناهار تلویزیون و بعد از ظهر هر که می خواست دوباره برای هوا خوری می رفت و هر که نمی خواست تلویزیون که وسیله ی یاد گرفتن زبان ترکی ما شده بود و منصفانه خیلی خوب هم پیش می رفتیم. بخصوص با وجود افشین و کتاب دیکشنری ترکی به فارسی که علی خریده بود.

بعد نادر می نشست و هی فال ورق می گرفت که ببیند ما رفتنی هستیم یا نه؟! خب، فال بعدی برای اینکه بداند کی؟ فال بعد ترش اینکه بفهمد به کجا!!!

و دوباره فردا روز از نو، روزی از نو !

هر چه فکر کردم دیدم کسی که قول دو روزه اش بعد از دو ماه هنوز عملی نشده، نمی توان بیشتر از این منتظرش بود. این موضوع را با بچه ها در میان گذاشتم. نادر در حالیکه سخت مشغول کلنجار رفتن با ورق هایش بود، بدون آنکه سرش را بلند کند پک محکمی به سیگارش زد و گفت:

- من حاضر نیستم این دست و آن دست بکنم، هرکس برای خودش هر کاری می خواد بکنه، من با سعید می مونم.

مهین با نگاهش، حرف او را تصدیق کرد.

فردای آن روز تنها به دفتر گروهبان ایرانی رفتم که برای خودش دم و دستگاهی درست کرده بود و به خودش درجه سرهنگی داده بود و همه او را سرهنگ بهروز می نامیدند! منشی اش پسر جوانی بود، من بطور خلاصه برایش جریان را گفتم. در جوابم گفت:

- وقتی شما اومده بودین، دو هفته در لیست انتظار می موندید و قیمت 1500 دلار بود اما حالا یکماه باید صبر کنید و قیمت 2200 دلار هست!

این مرد نفوذ زیادی در پلیس فرودگاه ترکیه داشت. چون رشوه های کلانی به آنها می داد و بخاطر همین موضوع، واقعآ مسافرها را به وقتی که قول می داد، می فرستاد. به منشی گفتم:

- من 1800 دلار بیشتر ندارم و برای یه ماه هم پول خرج کردن زندگی، راه تخفیفی هست؟

گفت: فردا شب بعد از ساعت هفت بیایین و با خودشون صحبت کنید.

به خانه آمدم. نادر داشت فال ورق می گرفت و گویا در راه نروژ بود! مهین تلویزیون تماشا می کرد و علی مشغول دیکشنری اش بود. انگار می دانست که چقدر این زبان به دردش خواهد خورد!


 


به آنها گفتم که چه گفتم و چه شنیدم. حرف جمع این بود که فوقش دویست دلار تخفیف بدهد، بقیه پول چه می شود؟ و چون سعید خرجمان را می داد، مجبور به تغییر عقیده و انتظار شدم.

بعد از یک هفته سعید برایمان بلیط خرید که از آنکارا پرواز کنیم.

پنج روز قبل از اینکه به آنکارا برویم به صاحبخانه که زبان فارسی را خیلی خوب میدانست، اطلاع دادیم که رفتنی هستیم و او همانروز با یک جمع چهار نفری به خانه آمد و پرسید اگر می تواند، خانه را به آنها نشان بدهد. ما هم تعارف کردیم و پوران و مهرداد که خواهر و برادر تبریزی بودند و عازم آمریکا و دو دوست خوب دیگرشان که عازم کانادا بودند وارد شدند.خوشحال شدیم که ایرانی اند و بهشان پیشنهاد کردیم که در هتل نمانند و از همانروز بیایند و بقول معروف، مهربان در کنار هم یک طوری زندگی کنیم.

مهرداد و پوران، دوتا از بهترین انسانهایی هستند که در زندگیم شناختم. البته آن دو پسر دیگر هم عالی بودند ولی این خواهر و برادر فوق العاده مهربان بودند.

ما به آنکارا رفتیم و در آنجا ما را بعلت تقلبی بودن ویزا، به استانبول برگرداندندفقط شانس آوردیم که ما را تحویل اداره پلیس ندادند! با اصرار مهین، بلیط ها را به سعید پس دادیم.

سعید متحمل مخارجمان بود ولی با این وجود ما رعایتش را می کردیم و حداکثر صرفه جویی را می کردیم و بخاطر همین، طبق قرار قبلی مان با بچه ها، از آنکارا که برگشتیم یکراست به همان خانه برگشتیم. منتها سهم خودمان را از اجاره و خوراک می پرداختیم.

یکی دو ساعت بعد پیش سعید بودیم و او گفت:

- باید صبور باشید تا وضع فرودگاه استانبول خوب بشه و از همونجا پرواز کنید.

چاره دیگری نداشتیم. آخر هفته ی اول، علی برای گرفتن پول هفتگی بخانه سعید روانه شد و من و پوران و مهین تصمیم گرفتیم آنشب، یک شب شاد و فراموش نشدنی را در خانه فراهم کنیم. هیچوقت، هیچکداممان تمایلی به رفتن کلاب نداشت ولی بقول پوران دلیلی نداشت که با همان داشته هایمان، شادی را به خانه مان نیاوریم.

فاصله ی بین خانه ما تا خانه سعید ربع ساعت بود ولی آنشب دو ساعت طول کشید و از علی خبری نبود!نگران شدیم و  مهین از او خواست تا دنبال علی برود و مهرداد خواست که همراه او برود. ساعتی گذشت و آنها هم نیامدند، خدایا چه اتفاقی ممکن بود افتاده باشد؟ خوراکی ها بدون آنکه اشتهایی را برانگیزند، روی میز مانده و پیشدستی های خالی منتظر کسانی بودند که خیال آمدن نداشتند.

پوران پر تجربه، باوجود اینکه از من جوانتر بود، خیلی هنرمندانه سعی می کرد جو را تا حدی به آرامش برساند، اما غیبت آنها بیشتر از آن طول کشید که او بتواند موفق باشد.

تا ساعت دوازده برنگشتند! کمی از نیمه شب گذشته بود که زنگ در خانه بصدا درآمد. همه بطرف در دویدیم... من در را با شتاب باز کردم و با قیافه محجوب و مهربان مهرداد و دو مرد غریبه روبرو شدیم! مهرداد آنها را معرفی کرد:

- دکتر سعید و باش کمیسر!

تمام تنم شروع کرد به لرزیدن اما با لبخندی رنگ پریده، تعارف کردم که داخل شوند.

باش کمیسر با خشونت چیزی گفت و دکتر سعید ترجمه کرد که:

- پاسپورت هاتونو بیارید !

پوران به رفتارشان اعتراض کرد اما دکتر به تندی گفت:

- صدات رو بیار پایین. ایشون مختاره هر کاری بکنه!

من خوشحال شدم که او یک مترجم ایرانی است نه پلیس. اما خوشحالیم بی مورد بود، چون او با رفتارش طلب رشوه می کرد و تهدید! در حالیکه ما برای باش کمیسر حکم مجرمانی را داشتیم که در کشورش خلاف کرده بودیم و او حق داشت که رفتار ناخوشایندی داشته باشد.

همگی به اتاق هایمان رفتیم تا پاسپورتهایمان را بیاوریم و آنجا بود که بطور خلاصه فهمیدیم که سعید برخلاف حرفی که بما میزد، ویزای تقلبی در پاسپورت مسافران می زده و حالا لو رفته و در خانه اش دستگیر شده بود. پلیس ها همراه مترجم وفادارشان در خانه ی سعید منتظر بقیه رابطان او بوده اند و علی اولین قربانی سعید و نادر و مهرداد، آخرین. به این طریق که به خواست پلیس، هر کس به او تلفن می کرده، به خانه دعوتش می کند و هر کس که در خانه اش را می کوبد، دعوت به دیدن یک فیلم بسیار جالب ویدیو! و حالا همگی دستگیر و روانه ی زندان شده بودند!

خدای من!... با چه هدفی از شهر و دیارمان بیرون آمدیم و از کجا داشتیم سر در می آوردیم؟! علی با آن لبخند صمیمانه و قشنگش، نادر با آن صمیمیت و مهربانی اش و بقیه.... چرا آنها؟ سعید مجرم اصلی بود، اما بقیه ی ما، بدون آنکه بدانیم، شریک جرم بودیم. با وجودی که مهرداد مرتب ازمان می خواست که آرام باشیم و بخصوص به پوران که خیلی عصبانی بود. من کنترلم را از دست دادم و زدم زیر گریه، باش کمیسر با همان اخم عمیقش، در حالی که مرتب با انگشت هایش، سبیل های نازکش را می تابید، زیر چشمی نگاهی بمن کرد و گفت:

- نگران نباش بزودی همه بجز سعید آزاد می شن.

کمی دلم محکم شد و تشکر کردم و مهین را دیدم که نفس بلندی کشید... سعید با صدای آرامی گفت:

- اگر پسته تو خونه دارید براش بیارید که با خودش ببره، اینها پسته ی ایران رو دوست دارن.

اینکار را کردیم و آنها، خانه را که از درون ویران شده بود، ترک کردند.

آنشب صبح نمی شد. فقط دعا بود و سرمای درون. مهین غمگین ولی با قیافه ای ظاهرن خونسرد ساکت بود و سکوتش بزرگترین درد برای من بود. از کنارش تکان نمی خوردم و مدام دلداریش می دادم که فردا صبح همه چیز درست خواهد شد. اما خودم نمی دانستم چطور؟!

تا فردا شب هیچ خبری از هیچکس نداشتیم و مهرداد و دو دوست دیگرش برای گرفتن خبری از طریق دیگران راهی شدند که باز هم دست خالی برگشتند.نباید خانه را ترک می کردیم تا اگر نادر و علی بیایند، پشت در نمانند.

الآن در خاطرم نیست چطور آن روز لعنتی را شب کردیم اما قابل حدس است.

اواخر شب در زدند. نفسم را حبس کردم و با مهین و مهرداد و پوران همزمان بطرف در دویدیم. مهرداد در را باز کرد و باش کمیسر و نادر و دکتر سعید وارد شدند...

مهین با دیدن نادر رنگ چهره اش عوض و انگار دوباره زنده شد. نادر او را طوری در آغوش کشید که گویی او را سالهاست ندیده، او در عرض همان یک روز لاغر شده و چشمانش به گودی نشسته بود. نگاهی بمن کرد و لبخندی به سلام زد.منهم لبخندی از اعماق قلبم به جواب. می دانست که چقدر دلواپس اش بودم و تا چه حد دوستش دارم...او عزیز خواهرم بود، در نتیجه عزیز منهم بود... اما پس علی کجاست؟

کمیسر اظهار گرسنگی کرد و دکتر سعید تقاضای دویست دلار پول برای شیرینی آزادی نادر!

وقتی غذا را جلویش روی میز می گذاشتم، سراغ علی را گرفتم.باش کمیسر در حالی که به پیشدستی نگاه می کرد و کارد و چنگال را بر می داشت، گفت:

- فردا شب می یاد، نگران نباش.

نگاهی از روی قدر شناسی به او کردم و تشکری به زبان. چون دکتر سعید بطور مداوم خاطر نشان می کرد که اگر بخاطر دوندگیهای او و باش کمیسر نبود، نادر حالا حالاها باید در زندان آب خنک بخورد و مرتب بیادمان می آورد که زندان های ترکیه از وحشیانه ترین سیستم ها در دنیا برخوردارند.

آنشب تا مدتی طولانی پای حرفهای نادر نشستیم و فهمیدیم که کمیسر و دکتر سعید هیچکاره بوده اند. جریان این بوده که: وقتی دادگاه تشکیل می شود، پرونده ی یک فروشنده ی مواد مخدر، اشتباهی جلو قاضی قرار می گیرد. وقتی نادر با زبان ترکی دست و پا شکسته ای می گوید اشتباه شده و او اسمش این است و آن نیست، قاضی با نگاهی به پاسپورت او و عکس اش می گوید:

- پس اینجا چه می کنی؟ آزادی، برو! و مُهر را روی پرونده می کوبد.

نادر اول تردید می کند و یکباره با تلنگری در ذهن اش با ترس و لرز که هر لحظه ممکن بود صدایش بزنند که: آقا کجا؟ از سالن دادگاه بیرون می آید! و آنجاست که با کمیسر روبرو می شود و متاسفانه کل جریان دادگاه را برای آنها می گوید! به این ترتیب دویست دلار ناقابل در جیب او سرازیر می شود. نادر بیرون سالن دادگاه منتظر علی می شود ولی اول سعید بعنوان مجرم اصلی و بعد علی و دوازده نفر دیگر که رضا، برادر پروین دوستم هم جزو آنها بود و روی صندلی چرخدار می نشست را، بعنوان رابط روانه زندان می شوند تا در دادگاه بعدی، از خودشان دفاع کنند!

آنشب پوران که قرار بود با مهرداد با کمک خواهرش در آمریکا، به آنجا بروند گفت که دیگر حاضر نیست منتظر ویزای امریکا بشود چون با مراجعه به سفارت فهمیده بودند که در حال حاضر، سفارت فقط به پدر و مادرها ویزا می دهد آنهم توریستی. مهرداد حرفهای او را تایید کرد و گفت:

- یک در میلیون هم فکر نمی کردم که شرایط مهاجرت و حتا پناهندگی تا این حد بد و سخت شده باشه و بخصوص اینکه دلم نمی خواست از دوستام جدا بشم. شش ماه پیش اومدم برای تحقیق و کلن اوضاع یه چیز دیگه بود.

آنها با هم بزرگ شده بودند و وقتی به ترکیه آمدند تنها ناراحتی شان این بود که باید هر کدام به راهی بروند.

آنها با پیشنهاد ما پیش سرهنگ بهروز رفتند و با پرداختن وجه درخواستی او، وارد لیست مسافر های سرگرد قلابی شدند. تا رفتن آنها پنجاه روز طول کشید و آمدن علی و رضا از زندان سرد و وحشتناک ترکیه، چهل و پنج روز!

در این مدت من و مهین هر چه طلا (که چندان زیاد نبود) بهمراه داشتیم، بجز حلقه ظریف ازدواجش، بمرور فروختیم و خانه ای بسیار ارزانتر در نقطه ای دور از شهر، اجاره کردیم. بازهم همگی باهم بودیم. نادر می ترسید که به دیدن علی برود و او را دوباره دستگیر کنند. من در این مدت سه بار برای ملاقاتش رفتم که فقط یکبار موفق به دیدن او شدم. روحیه اش عالی بود و بمن توصیه کرد که چون بجز بلیطها، سعید همه چیز را لو داده، هر چه سریعتر برای پس دادن آنها اقدام کنیم.

ما که با رفتن سعید به زندان در شرایط بد مالی بودیم، بلافاصله به آژانس مسافرتی که رابط سعید بما آدرسش را داد، مراجعه کردیم اما آنجا بما گفتند که پول بلیطها را یک باش کمیسر و مردی بنام دکتر سعید گرفته اند! از طرفی چون ما بیشتر از سه ماه در ترکیه مانده بودیم و اجازه ماندنمان تمام شده بود، نمی توانستیم به پلیس مراجعه کنیم و علیرغم یافتن و ملاقات با همسر سعید که بعد از جریان دستگیری اش بلافاصله به استانبول آمده بود و پولهایی که در حساب بانکی سعید بود را درآورده بود، موفق به گرفتن پولمان نشدیم.

پرونده علی در آخرین جلسه ی دادگاه امنیتی اعلام شد و ما می دانستیم که باش کمیسر در اداره ی امنیت استانبول کار می کند. با مشورتی با نادر و مهین، قرار شد من به اداره ی امنیت بروم و با کمیسر صحبت کنم تا شاید پول بلیط ها را زنده کنم.

وقتی از پله ها بالا می رفتم، زانوانم می لرزید و قلبم به طپشی افتاده بود که مجبور شدم پشت در اتاق بایستم و چند نفس عمیق بکشم و بعد وارد شوم. باش کمیسر، دکتر سعید، مردی با لباس رسمی و دو خانم دیگر در اتاق مشغول کار بودند. همگی بطرف من برگشتند و وقتی به باش کمیسر و دکتر سعید سلام کردم، بقیه سرشان بکار خودشان گرم شد.

رو به کمیسر کردم و طبق قراری که با مهین و نادر گذاشته بودیم به او گفتم:

- ما اشتباه کردیم و حالا می خوایم به کشورمون برگردیم. چون پول برای پرداخت بلیط نداریم، به پول بلیطهای نروژ احتیاج داریم.

با خشونت گفت:

- اینجا که دفتر هواپیمایی نیست!

گفتم:

- اونا می گن پول بلیط توقیف شده.

- نه! اینطور نیست... و با عصبانیت و تحقیر فریاد زد: برو بیرون!

دکتر سعید مرا به بیرون راهنمایی می کرد که باش کمیسر مرا صدا کرد و گفت:

- بتو گفتند که چه کسانی پول را گرفته اند؟

گفتم: بله، دکتر سعید و یک ترک که کارت پلیس داشته اما اسم مرد ترک را بما نگفتند.

دکتر سعید فقط مورد مرد پلیس ترک را ترجمه کرد ولی در زبان ترکی دکتر سعید، همان دکتر سعید می شود.

کمیسر با اخمی تند گفت:

- بیرون! دیگه هم اینجا نیا.

تمام تنم می لرزید، جرئت یک کلام بیشتر را نداشتم و به هر جان کندنی بود، از ترس و حقارت، تنم را روی زانوهای لرزانتری، از اتاق بیرون کشیدم.

بیرون در که رسیدم، سعید پشت سرم بیرون آمد و در را بست و با عصبانیت انگشت اشاره اش را بطرف صورتم نشانه گرفت و گفت:

- اگر یکبار دیگه، هر کدومتونو ببینم، نادر را معرفی می کنم چون او اشتباهی آزاد شده. فهمیدی؟

گفتم:

ـ تو یه ایرانی هستی اما فقط منافع خودتو در نظر می گیری.هر وقت تو رو می بینم با یک کت و شلوار تازه ای. یه مترجم نمی تونه آدم پولداری باشه. اما مسافرهای سعید، شبها را بی شام صبح و روزها را با نگرانی و بی تکلیفی سر می کنن. تو باید از خودت خجالت بکشی، ماها به پول اون بلیطها نیاز مبرمی داریم.

گفت: برو زیادی حرف نزن، می خواستین از همون اول فکر این روزها را بکنین.

او خودش را یک روانپزشک معرفی می کرد اما معلوم نبود چرا استخوان لیس ترکها شده بود؟ می گفتند او و برادرش مسافر قاچاق می گیرند و بعد در فرودگاه آنها را لو می دهند. از او و شخصیت او بعید نبود، چون شبهای اول به ما پیشنهاد کرد که:

چرا سعید را برای قاچاقچی بودنتون انتخاب کردید؟ حالا بذارید او آزاد بشه، پولتون رو از او بگیرید، شاید من بتونم کمکتون کنم!

وقتی از آنجا بیرون آمدم دو نفر از بیست و دو مسافر سعید داشتند تصمیم می گرفتند که با هم به آنجا بروند و با باش کمیسر حرف بزنند یا اینکه یکی برای احتیاط بماند که اگر آن یکی گیر افتاد، دیگری برای کمک برود و تعجب کردند که هیچکس با من نبود.

پر از بغض بودم اما خندیدم و گفتم:

- هیچکدومتون! من رفتم و نه تنها پولی دستم را نگرفت، غرورم را هم زیر پاهاشون له کردند و مچاله ام را انداختند بیرون.

و بعد به اصرار آنها ماجرا را برایشان گفتم. تازه آنجا بود که کمی لرزشم کم شده بود و با تکرار جریان در کلمات کمی راحت شدم و توانستم بزنم زیر یک گریه ی عصبی.

در خانه که بودم با تشویق پوران خودم را بیخیال جلوه می دادم و بقول او چون من از آنها مسن تر بودم، باید با رفتارم به آنها روحیه می دادم.پس ظاهر کردن هر نوع نگرانی و غمی از طرف من ممکن بود در روحیه ی مهین و نادر اثر بگذارد. باید قوی باشم و این قوی بودن به قیمت یک بغض بزرگ در گلویم گیر کرده بود که آن روز جلو آن دو جوان در هم شکست و کمی راحت شدم.

غروب، نا امید و خسته و گرسنه به خانه برگشتم. بعد از درجریان گذاشتن آنها، حساب کردیم و متوجه شدیم که فقط کرایه ی یک رفت ( نه رفت و برگشت ) برای یک نفر را داریم که با مینی بوس به زندانی که سعید در آن حبس بود برود. چون زندان بما خیلی دور بود، آن شخص باید تا مسیری می رفت و بعد با مینی بوس دیگری خودش را به زندان می رساند.

حالا برایم عجیب است که چطور این راه ها را می شناختیم و می دانستیم کجا باید پیاده و سوار شویم. ولی انگار وقتی انسان احتیاجش مبرم می شود، راه را هم پیدا می کند.

نمی دانم چرا دوباره از من خواستند که بروم؟!!!

فردا صبح عازم ملاقات سعید شدم. روز سردی بود و باران می بارید. اولین مینی بوسی که سوار شدم به راننده پول ندادم و او دوبار در آینه نگاه کرد و داد زد که:

- هر کس کرایه نداده، حالا بده.

از خجالت بر پیشانی ام عرق نشست ولی آنچنان هوا سرد شده بود که فکر اینکه پیاده به خانه بر خواهم گشت، وادار به سکوت شدم و شرم زده، سرم را بزیر انداختم و با بند کیفم ور رفتم. تحقیر شدن را با بغض فرو دادم و راننده انگار حدس زد آدم حقه بازی نیستم، دیگر چیزی نگفت.شاید هم شک کرد و یا دلش سوخت، نمی دانم.

وقتی از مینی بوس پیاده شدم، باد سردی می وزید که پاهای خیس ام را به چوب های خشک و یخ زده ای تبدیل کرده بود. بخاطر همین و تحقیر سواری قبلی، در مینی بوس بعدی که سوار شدم، کرایه را پرداختم و نشستم. در فکر فرو رفتم که چه ها به سعید بگویم که دلش به رحم بیاید تا به همسرش بگوید که کمی پول بما بدهد. دو هفته بود که نمی توانستیم کرایه خانه را بدهیم و داشتیم به مهرداد و پوران بدهکار می شدیم. می گفتند از بیست و دو مسافرش حدود پنجاه هزار دلار برای مسیرهای مختلف گرفته و در حساب پس اندازی بنام همسرش هست و برای همین او آمده تا اگر اتفاقی برای سعید بیافتد، او پولها را بردارد و به ایران ببرد.

کمترین نرخ برای آلمان که نزدیک و آسان بود هزار و دویست دلار و بیشترین آن که شش هزار دلار بود، برای آمریکا. بهرحال این خانم به هیچکس نم پس نمی داد.

به زندان که رسیدم. ده دقیقه از نوبت اول گذشته بود و من می بایست پنجاه دقیقه منتظر نوبت بعدی می شدم. سرمای کفش کتانی خیسم به تمام بدنم رسوخ کرده بود و به یاد یکی از نوشته های داستایوفسکی افتادم که: سرما، غم را افزون می کند... و چنین بود! آنهم در آن سالن سرد و بدون بخاری، با دیوارهایی با دریچه های بدون شیشه و آن باد زشت!

عروسی با لباس و تور عروسی همراه داماد، از یکی از درهای متصل به سالن ملاقات، از پشت میله های بلند دیوار زندان بیرون آمدند و سوار ماشین گلکاری شده شدند و رفتند. غمم کمرنگ شد، اما سرما شدت پیدا کرده بود. وقتی خودم را در آن شرایط می دیدم، دلم برای خودم می سوخت. گریه ام می گرفت، دلم می خواست کسی دستش را به پشتم می زد و می گفت: صبور باش، تحمل کن، همه چیز درست می شود. اما کسی نبود... هیچکس نبود!

بدتر از همه چیز، هیچکدام نمی دانستیم چه بسرمان خواهد آمد.

بالاخره مسئولان آمدند و بعد از تفتیش، اسم زندانی را پرسیدند و منتظران را روانه پشت میله ها کردند. زندانی ها همه آمده بودند و مشغول فریاد زدن بودند و سعید نمی آمد.

دو ردیف میله ی بلند که وسط آن یک دیوار شیشه ای بود و بالای شیشه، ده سانت برای رد و بدل کردن صدا باز بود. هر چه این پا و آن پا کردم، سعید نیامد. رفتم و به پلیس نگهبان اعتراض کردم که: زندانی من نیامده! دوباره اسم او را خواندند، نیامد. نگهبان اینبار خودش بسراغم آمد و گفت:

- شنیدی؟ اسمش را اعلام کردند، خودش نمی خواد بیاد! بهرحال هنوز هشت دقیقه وقت داری. اگه می خوای منتظر بمون.

تمام تنم از شدت سرما و بغض می لرزید. فکر می کردم که اگر نیاید، چکار کنم؟ به کی رو بزنم؟ که اعلام کردند: وقت تمام است!

نگهبان دلش برایم سوخت و گفت:

- بایست نوبت بعدی دوباره اسمشو میدم.

از او تشکر کردم و با ناامیدی منتظر شدم. اینکار را کرد و او آمد. با اعتراض آرامی از او پرسیدم:

- چرا نمی اومدید؟ با لبخند مسخره اش گفت:

- چون خانم ام صبح اینجا بود، فکر کردم اشتباه کردن! حالتون چطوره؟

گفتم:

- دیگه نه اجاره خونه داریم، نه پولی برای نان خوردن و نه سوخت برای گرم کردنمون. چیز دیگه ای هم برای فروختن نداریم که بفروشیم.

با خونسردی گفت: شما ریسک کردین، حالا باید پاش وایسید.

گفتم: زمانی که شما پول می گرفتید از ریسک حرفی نمی زدید و می گفین بعد از یک هفته رفتید!

- نشد... تقصیر من چیه؟ منکه خودم اسیرم.

- خانمتون که اسیر نیست، بگید پولمون رو پس بده.

با تندی جواب داد: از کجاش بیاره خانم؟

گفتم: پولهایی که از مسافرها گرفتید و تو بانکه.

داد زد که: همه را ضبط کردند.

پرسیدم: حالا ما چکار کنیم؟

گفت: مجبورید صبر کنید.

- باشه، اما برای صبر کردن، باید کرایه خونه داد و نان خورد.

- قرض کنید.

طاقتم تمام شد و آنهمه حقارت صبح را با اشک شستم و در حالیکه زار می زدم سرش داد کشیدم:

- ما امروز فقط مقداری لیر داشتیم که یک نفر، نصف راه رو با مینی بوس بیاد. نون نخریدیم تا به کسی رو نزنیم. ما با دست پر پول پیش شما اومدیم ولی من امروز مجبور شدم دزدکی سوار مینی بوس بشم. چوب ندانم کاری شما را داریم می خوریم، حالا شما دارید ما رو به دیگرون حواله می دین؟ دیگرونی که ما میشناسیم کیا هستن بجز بدبختهایی که همه مسافرهای شما بودن و تمام پولشون را دو دستی بشما دادند؟ کسانی که روی قول شما حساب کردن که تا زمان رفتن، خرجشون با شماست. از کی قرض بگیریم؟ اسم ببرید تا برم. اسمی را داد و خودش را راحت کرد و رفت! اما فورن برگشت و گفت:

- پول بلیط ها را برید بگیرید.

گفتم: همه را دکتر سعید و باش کمیسر بالا کشیدن.

به دکتر فحشی داد و گفت:

- وقتی آزاد شدم، خدمتش خواهم رسید.

با ذره ای امید بیرون آمدم. سوار مینی بوس شدم، چند ایرانی شیک و پیک کنارم نشستند که بنظر می آمد همگی با هم فامیلند و اهل دو خانواده. یک مرد، دو زن و چهار بچه شلوغ که مینی بوس را روی سرشان گذاشته بودند. مگر می شد در کنار آنها نشست و کرایه نداد؟

قسمت دوم را دوباره و خیلی شانسی، درحالیکه راننده مرا ندید، بدون پول دادن، سوار شدم و تا رسیدن بخانه، بخاطر اینکارم گریه کردم.




برچسب‌ها: خاطرات
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 دی 1395ساعت 10:10  توسط نسرین  |  نظرات (0)