X
تبلیغات
رایتل
تقدیم به مادرم، که خاتون تمام قصه هام بود

***

آقای نصرتی مردی بود نجیب، مودب، خوش تیپ، قد بلند، خوش هیکل و با صورتی دلنشینچشم های سیاه او با مژه های پر و حالت دارش که انگار همیشه سرمه کشیده، در نگاه اول هر بیننده ای را بخود جلب می کرداو همیشه بسیار لفظ قلم حرف می زد و انگار بجای حرف زدن دارد از روی کتاب می خوانددر ضمن به پاکیزه بودن و مرتب بودنش خیلی اهمیت می داد و فوق العاده ساکت بود. 

خانم نصرتی زنی بود در حدود صد و سی سانتیمتر قدحرفم را باور کنید، شغل من خیاطی است و اندازه ها را خیلی نزدیک حدس میزنم، نصف صورتش از زیر چشم به بالا معمولی و زیبا و از زیر چشم به پایین، چاق غیر طبیعی بودبالاتنه اش لاغر و از کمر به پایین یکباره چاقو همیشه ی خدا لبهایش خیس بود و نمیدانم چرا؟ اما هر وقت داشت با من حرف میزد، با پشت دستم، مرتب روی لبهایم می کشیدمانگار با انجام این کار، دعوتش می کردم که از این عادت ناخوشایند بیننده خودداری کند که البته هیچوقت موفق به اینکار نشدم... طرز حرف زدنش را هم که دیگر معرف حضورتان هست! (مثل آقای نصرتی حرف زدم!) همیشه با صدای بلند، طلبکارانه و با حالتی تند و متوقع که با تکان دادن سر همراه بوداو همیشه بوی عرق می داد چون لباس شستن را نه حوصله داشت و نه ضروری می دانست!!!

تا روزی که پولی برایمان مانده بود، خانم و آقای نصرتی با ما ماندند و از ته مانده های آن پانصد دلار مرحوم، هفتاد دلار از ما قرض گرفتند و رفتندآنروز فهمیدیم که آنها در تمام آن مدت، پول داشته اند و حالا بخاطر اینکه هفتاد دلار کم دارند، نمی توانند به آلمان پرواز کنندآن روز خانم نصرتی بما گفت:

- ما هفتاد دلار پول لازم داریم و شما هم این پول رو دارید و باید بما بدین! ولی اگر دیگه ندیدیمتون، ما زیر دین نیستیمو بعد رفتند تو اتاقی که وسایلشون بود تا چمدونشون رو ببندن و برن.


ما فکر کردیم اگر با هفتاد دلار دو نفر از اون جهنم فرار میکنند، چرا نه؟ و پول را بهشان دادیماونا آدمای متوقع، عجیب و نامتعادلی بودند.یادشان بخیر که گاهی از خشم مارا به خنده وا می داشتندآنها به آلمان رفتند و مسعود برای راحتی کارش به آنکارا رفت و یادش رفت که چه قولی به نادر و مهین داده و هیچوقت نفهمیدیم که چه بسر او آمد.

***

یک هفته به عید مانده بود و پول چندانی برای ما نمانده بودزن و شوهر بسیار شوخ و مهربانی بنام مریم و محسن که اهل کرمانشاه بودند، با ما دوست بودندآنها که ماه ها پیش به قصد کانادا به ترکیه آمده بودند، حالا راهی نروژ بودندچون پولشان دیگر کفاف ویزای کانادا را نمی داد!

قبل از رفتن، یعنی درست روز اول نوروز، اتاقشان را در خانه ای حوالی آکسارای (اولین محله ای که در آنجا مسکن گزیدیمبما سپردندآنها اجاره ی آن ماه این اتاق را پرداخته بودند و ما یک هفته اجاره مان عقب افتاده بود و مدام به پیرزن که نماینده ی پسرش بود، وعده ی امروز و فردا می دادیمتا شب عید نوروز که یک صحبت تلفن طولانی به مادر و خواهر و برادرم، روحیه مان را بسیار بالا برد و همان شب، با جا گذاشتن چند چمدان بزرگ با کیفیت عالی و دو سه تا جعبه ی خاتم و منبت کاری شده، هر چهار نفرمان به اتاق مریم و محسن نقل مکان کردیم.

آنها هم، قبل از رفتن به فرودگاه، بزور صد دلار بما دادند و ما را به صاحبخانه که دو پسر ترک آذربایجان بودند، معرفی کردنددر یک اتاق دیگر و سالن نشیمن این آپارتمان، دوازده پسر مجرد با هم زندگی می کردند!

مریم و محسن به قصد نروژ پرواز کردند اما در توقفشان که دانمارک بود، دستگیر و بعنوان پناهنده اجتماعی پذیرفته شدندمیدانم که آنها چند سال بعد از هم جدا شدند و مریم پزشکی خواند.

بخاطر کوچک بودن اتاق ما، علی از شب دوم، در اتاق نشیمن و در کنار بچه های دیگر می خوابیدزمان حمام کردن هر کس مشخص بود و بخاطر همین کسی مشکلی نداشت.

من با رسیدن خبرهای ضد و نقیض از آمدن حامی مان مهرزاد، رفتنم را به عقب می انداختماواخر فروردین بود و هوا به طرف گرما می رفت.ما فقط بعضی غروبها به ساحل دریا می رفتیم و یا گاهی برای خبر گرفتن از حمید به پاتوق مخصوص او.

من و مهین حتا به اتاق نشیمن نمی رفتیم و تنها رابطه ی ما با این پسرها، سلام و صبح بخیر ی در صبح ها بود و شب بخیری، اگر آنها را در راهرویی که از مسواک زدن برمی گشتیم می دیدیمهمه بچه های خیلی خوبی بودند ولی ما ترجیح می دادیم فاصله را حفظ کنیمبخاطر همین، گاهی مثل زندانی ها بودیممن در این مدت شطرنج و تخته نرد را یاد گرفتم و اکثر شعرهای فروغ را از حفظ شده بودمزبان ترکی همگی مان هم روبراه شده بود.

بزودی من و مهین در یک خانه مشغول بکار شدیمزنی در اتاق بزرگی در خانه اش، پنج شش چرخ خیاطی مخصوص گلدوزی داشت.آنزمان بلوزهای ژرژه ای که روی سینه قسمت چپ، گلدوزی می کردند، مد روز بود.

از یک کمپانی هفته ای یکبار برای این خانم مقداری بلوز می آوردند و چرخکارها روی آن ها را گلدوزی می کردندمن و مهین باید دور هر گلدوزی را که روی یک پارچه ی دیگر به بلوز وصل میشد را، با قیچی کوچکی می بریدیمبه تعداد این چیدن ها بما حقوق ناچیزی می داد و ما برای اینکه بیشتر پول بدست بیاوریم، وقت ناهار را که نیمساعت بود، فقط ده دقیقه دست از کار می کشیدیم.

خوبی اینکار به این بود که ما چون در خانه کار می کردیم، هرگز با پلیس روبرو نشدیم.

***

از زمانی که ما از شیراز حرکت کرده بودیم، رابطه ی من و مهین عوض شده بودطبیعی بود که او می خواست بیشتر با نادر باشد تا مناین را با دل و جان پذیرفته بودماما حالا موقع رفتن به سر کار، من از همیشه خوشحال تر بودماو فقط با من بودتمام طول راه را حرف می زدیم و می خندیدیمصبح ساعت شش راه می افتادیم و قبل از هفت به محل کارمان می رسیدیم و بعد ساعت سه و نیم دوباره همان راه را پیاده بر می گشتیمخستگی و گرسنگی عصر، ما را زودتر و بیشتر به خنده می انداختاز هر حرف بامزه ای، غش غش ِ مان بلند می شدسربالایی این خیابان بیش از حد تند بود و شاید بخاطر همین هم، همیشه از وجود عابر پیاده خالی بود.

راه رفتن در یک خیابان دراز با آن سربالایی، خستگی پاهایمان را دو برابر می کرد ولی وقتی به بالای خیابان می رسیدیم، وضع فرق می کرد.یک روز من مهین را نزدیک بالاترین نقطه متوقف کردم و جلو رفتم و نفس زنان گفتم:

- اگر یه نفر از ما فیلم بگیره، فیلم اش برنده ی خنده دار ترین حرکت طبیعی انسان در زمان راه رفتن میشهنگاه کنمن و تو تا وقتی که داریم از سربالایی بالا میریم، باسن هامون رو عقب میدیم و سرها رو جلودستها تکیه بر زانو، یواش یواش خودمون رو مثل پیرزن ها می کشیم بالاولی وقتی سراریزی شروع میشه، شکل بدنمون برعکس میشهشکم ها به جلو، دستها به عقب و تند تند می دویم و دیگه کنترل گردنمون رو نداریم، انگار باد داره اونو می بره به عقب و ما بزور می خوایم بدیمش جلو!

منظره ی خندیدن قشنگ مهین را در آن روز هرگز فراموش نمی کنمآنقدر خندید که روی زمین نشستمنهم در کنارش نشستم و تا می توانستیم از خودمان خندیدیم. (یاد آنروز بخیر)

دو هفته از کار کردنمان گذشته بود و داشت نانی به سفره مان سرازیر می شد که صاحب کارمان گفت:

- کار به اندازه کافی ندارم، از فردا نیایید تا وقتی که به همون رئیس داروخانه که همسایه تونه تلفن کنم و بهتون خبر بدم!

گاومان دوباره زایید و بدتر از آن اینکه آن روز مهین و نادر قرار بود با قایق به ویلای یکی از ایرانیهای معتبر استانبول، به آنطرف رودخانه بروندقرار بود او برایشان نامه ای بنویسد که وقتی برای معرفی خودشان به سازمان ملل می روند، کمکی باشد و زودتر راهی شوند.

مهین دوش گرفت ولی موهای بلند و سیاه قشنگ اش را خشک نکردوقتی آخر شب برگشتند، عصبانی بود و گفت:

- مرتیکه ی سلطنت طلب برای خودش دم و دستگاهی درست کرده، بیا و ببین! فکر می کرد ما رفتیم التماسش کنیم، منهم آب پاکی ریختم رو دستش و از خونه اش دست خالی اومدیم بیرون!

فردا تب و لرز کردبخاطر اینکه در قایق باد به موهای خیس اش خورده بود، سرما خورده بود که بعد به چرک کردن گوش اش انجامیدخدایا چقدر دکتر رفتن آنجا گران بودبرای ما مهم نبود، فقط می خواستیم مهین خوب بشوداما او حاضر نبود پول کمی که برایمان مانده بود را خرج دکتر رفتن کندخیلی غصه می خوردم و هیچ کاری از دستم بر نمی آمدتا شب دوم با نادر، روانه داروخانه ی محل شدند... دکتر داروخانه به آنها گفته بود اجازه ندارد که آنتی بیوتیک را بدون نسخه بدهد ولی مطمئن بود که گوش اش عفونی شدهاین درد باعث عصبی شدن او شده بود و حتی زمانی که من سعی می کردم محیط را آرام کنم، رو بمن کرد و گفت:

- تو هیچی حالیت نیستانگار نمی فهمی تو چه جهنمی هستیم، فقط دلت خوشه که روزا شب میشه و شبا صبح، همین!

من که از این طرز فکر شوکه شده بودم، فقط نگاهش کردم و ساکت ماندماو نفهمیده بود که من بخاطر اینکه از آنها مسن ترم، ظاهرم را حفظ می کنم وگرنه سیب زمینی هم در آن شرایط می سوختاو هیچوقت نفهمید که چطور مرا با آن حرفها، از درون خورد کرد.

درست یادم نیست که دکتر داروخانه چه دارویی به آنها فروخته بود؟ شاید هم دلش سوخته بود و بدون اینکه عنوان کند آنتی بیوتیک را به آنها داده بودچون مهین با خوردن آنها، بعد از چند روز خوب شداین مرد، انسان بسیار مهربانی بود و آن شغل را هم او برای ما پیدا کرده بودآن چند روز برای من از بدترین روزهای اقامت در استانبول بود.

مهین که خوب شد، تصمیم گرفتم که به مادرم زنگ بزنم و از او پول بخواهم تا به شیراز برگردم. این موضوع را با مهین و همسرش که چون برادرم برایم عزیز بود و محترم، در میان گذاشتم که با تآیید مهین روبرو شد. 

آن روز، یک روز یکشنبه بود...  وقتی مهین و نادر از قدم زدن عصر برگشتند، یک خبر جدید آنها، تصمیم و آینده ی مرا تغییر داد.

با وارد شدن مهین و نادر، سلامی کردم و گفتم:

- بچه ها من تصمیم ام را گرفتم... همین هفته برمی گردم ایران.

نادر گفت:

- یه راه دیگه هم داری ولی نمیدونم چقدر شانس داشته باشی.

پرسیدمچی؟

مهین در جوابم گفت:

- حمید را دیدیم و گفت که یه پسر ایرونی، پاسپورت خوبی گیر آورده که ویزای اصل یونان توشهاگه نسرین خانم مایل به رفتن یونان هست، بگید فردا صبح ساعت یازده بیاد آپارتمان ما تا با او صحبت کنه.

حمید پسر خیلی خوب و محترمی بود که سالها بود در ترکیه منتظر رفتن بود و راه و چاه خیلی از مشکلات را یاد گرفته بود و بخاطر اینکه بی شائبه و بدون انتظار ِ دستمزد به همه کمک می کرد، مورد اعتماد همه بود.

فردا صبح با ناامیدی و امید، راهی خانه ی حمید شدموسط راه، پشت شیشه ی پنجره ی مسافرخانه ی کوچکی، یک آگهی کار به زبان فارسی توجه ام را جلب کردبه این مضمون:

به یک ماشین نویس و دفتردار تمام وقت خانم نیازمندیم

هنوز وقت داشتم که به خانه ی حمید برسمبدون معطلی، با فکر به اینکه مهین دوره ی ماشین نویسی را تمام کرده بود، به دفتر مسافرخانه وارد شدم.

مرد دراز و باریک اندامی پشت میز نشسته بود و مشغول سیگار کشیدن بوداو مرا دیده بود که مشغول خواندن آگهی هستمبنظرم آمد که ایرانی است، به زبان فارسی سلام کردم! با لبخندی پرسید:

- ماشین نویسی بلدین؟

گفتم:

- من نهخواهرم دوره شو دیدهمنتها مشکل اینجاست که او بیشتر از سه ماه است که اینجاست.

جواب داد:

- حل اون مشکل با من، خواهرت مجرده؟!

با تعجب گفتماین چه ربطی به کار کردنش داره آقا؟

با لبخندی جواب داد:

- من به یه نفر دیگه هم احتیاج دارم تا برام بعضی کارهای خارج از دفتر را انجام بده.

وای خدای منامروز چه روز خوبی بود و با ادامه ی صحبت او بهتر هم شد!

ادامه داد که:

- اگر زن و شوهر باشن برای من بهتره چون همینجا اتاقی در اختیارشون میذارمولی بجاش نباید براشون مهم باشه اگه من یه وقتهایی بعد از ساعات اداری بهشون کار داشته باشم!

داشتم از خوشحالی پر در می آوردمچونکه پولی برایمان نمانده بود و دیگر عملآ قادر به پرداخت کرایه خانه نبودیم و خلاصه شرایطمان اصلن خوب نبود و این مرا که نمی خواستم حرف منفی زده باشم، عصبی می کرد و عادت دیرینه ام تنها راه آرامش کوتاهم بوداینکه همه جا را بشورم و تمیز کنمهمه جای آن اتاق فسقلی را می شستم و برق می انداختم، زیر و رو ی هر وسیله ای که در اتاق بود و چقدر دلم می خواست که با پسرهای دیگر صمیمی بودم و ازشان خواهش می کردم بگذارند که اتاق همیشه درهم نشیمن را هم مرتب کنم!

علی هر صبح و عصر، با عادت آزار دهنده ای که از زندان با خودش آورده بود، دنبال راهی می گشت که وجود نداشت.

اتاق ما کوچک بود ولی او نمی توانست خودش را کنترل کنداز این طرف اتاق به آنطرف می رفتبعد بر می گشت و دوباره و دوباره و دوباره.... گاهی تا دو ساعت هم میشد که به اینکارش ادامه بدهد.

یا دو زانو می نشست روی زمین و یک دستش را روی زانو می گذاشت و با دست دیگرش که به زانوی دیگر تکیه داده بود، مدام پوست لبش را می کند و به کف اتاق خیره میماند.

نادر همچنان به فال ورق مشغول بود. کار دیگری از دست هیچکداممان بر نمی آمد مگر منتظر معجزه بودن!!!

مهین ساکت روی تخت می نشست و فکر می کرد.

با خوشحالی به آن مرد گفتم:

- میشه شما این اطلاعیه رو بردارین تا سه ساعت دیگه؟ من باید برم یه جایی که نمی تونم نرم، بعد میرم خونه و با خواهرم و شوهرش بر می گردیم خدمتتونمن مطمئنم از اونا خوشتون میاد.

قبول کرد ولی من بعد از آنهمه بدبیاری، می ترسیدم که این شانس را از دست بدهیمگفتم:

- میشه همین الان جلو خودم اینکار رو بکنین؟

خنده ی پر از مهری کرد و آن کاغذ را کند و مچاله کرد.

با انرژی خوبی بطرف آپارتمان حمید براه افتادمزنگ در را زدم و بالا رفتمحمید و محمد منتظرم بودندسلام کردم و نشستیم.

محمد پسر مودب و خوشرویی بودصفحه ی ویزای یونان در پاسپورت را نشانم داد و گفت:

- من این پاسپورت را باید از صاحبش بخرماو از من هفتصد دلار خواسته و شما باید نصف اونو بپردازید!

به حمید نگاه کردم و گفتم:

- شما که میدونستید من پول ندارمو رو به محمدببخشید که وقت شما رو گرفتم.

حمید گفتفکر کردم که خونوادتون بتونن براتون از ایران سیصد دلار بفرستندمحمد صبر میکنه چون خودشم تمام پول رو ندارهدر ضمن خرید بلیط قطار هم با خودش (او بطور غیر مستقیم پنجاه دلار برام تخفیف گرفت به اضافه ی بلیط رفتن را )

محمد از زرنگی حمید زیر خنده زد ولی با مهربانی بیش از حدش اعتراضی نکرد و فقط گفت:

- اونم بچشمفقط بدونید که یونان قانونی میریم تو نوبت و سه ماهه بوسیله ی سازمان ملل به یکی از کشورهای امریکا، استرالیا و یا کانادا فرستاده می شیمتا زمان رفتن هم تو یه هتل بهمون جا میدن و مقرری برای غذا و بقیه ی مایحتاج زندگی!

از این بهتر و راحت تر نمی شد ولی پول را چکار کنم؟ گفتم:

- من در اسرع وقت بهتون خبر میدم ولی اگه تا پس فردا خبری ازم نشد بدونید نتونستم پولی فراهم کنم.

برایش آرزوی موفقیت کردم و بطرف در آپارتمان حرکت کردمحمید پشت سرم آمد و در را برایم باز کرد و گفتامیدوارم بتونید جورش کنید.

فکری کردم گفتم:

- من به مادرم تلفن می کنم، بگید صبر کنناما اونجا که رسیدیم، او را بخیر و مرا به سلامت!

گفت:

- خیالتون راحت باشه، او پسر نجیب و پاکیهسعی کنید این موقعیت رو از دست ندین چون ویزا اصله نه قلابیدر ضمن دوتا عکس هم لازمه.

با گرفتن آدرس بوتیکی که کار صرافی ایرانیها را هم انجام می داد، بخانه برگشتم.

خبر ها را به مهین و نادر رساندمهمگی خوشحال به مسافرخانه رفتیم و قرار نقل و مکان آنها از سه یا پنج روز دیگر گذاشته شدولی کارشان را از همان روز شروع کردندمن باید تا پنج روز دیگر می رفتمیا به ایران یا به یونانراه دیگری نبود.

با اجازه ی صاحب مسافرخانه، به مادرم زنگ زدم و شماره ی آنجا را به او دادم تا او بمن تماس بگیردمهین تاکید کرد که مادرم نباید بفهمد که چه به سر ما آمده.

به گفتگوی من و مادرم گوش کنید:

- باید برگردم ایران.

- چرا؟

- چون پولم تموم شده و دیگه نمی تونم منتطر نوبتم بشم!

- اونهمه پول رو چکار کردی؟!

- اینجا همه چی قشنگه ولی گرون، خرج شد دیگه.

کمی مکث کرد و گفت:

- نباید برگردی!... راهی رو که شروع کردی نباید نیمه رها کنیباید تا آخرش بری!

- اگه بخوام اینکار رو بکنم به سیصد دلار احتیاج دارم.

- بعد دیگه راهی میشی؟

- آرهمنتها دیگه نروژ نمیرممیرم یونان، سه ماه میمونم و بعدش میتونم به یکی از کشورهای استرالیا، امریکا و یا کانادا برمکه من میرم استرالیا!

- من تا عصر این پول رو برات می فرستمفقط بمن بگو چطور؟

با توجه به اینکه مادرم ممر درآمدی نداشت و یک خانم خانه دار بی جیره و مواجب بود، گفتم.

- آخه تو که نداری.

- این وظیفه ی پدرته، ازش می گیرمتو نگران نباش.

به او حساب بانکی صراف را دادم و با بغضی در گلو و چشمانی پر از گریه با او خداحافظی کردمچون می دانستم که اینکار برای او به چه قیمتی تمام می شود.

وقتی من پانزده ساله بودم، پدر و مادرم از هم جدا شدند و سر پرستی همگی ما، بنا به خواست مادرم بعهده ی خودش گذاشته شداکثر ما بچه ها بزودی مشغول کار شدیم و یک زندگی راحت را فراهم آوردیم. بخصوص پروین خواهر بزرگم و سومین برادرم که همیشه با جان و دل و بدون انتظار حتی تشکری ، سخت کار می کرد و هر چه در آمد داشت را در اختیار خرج های خانه می گذاشت.  حالا مادرم با دو تا از برادرها و خواهر بزرگترم، زندگی می کرد که هر سه شاغل بودند.

او شیر زنی صبور، مغرور و در عین حال مهربان بود و سخت ترین کار برای او، رو زدن به پدرم بوداما بخاطر من اینکار را کرد.

فردا صبح به صرافی مراجعه کردم، پولی نرسیده بودفکر کردم باز هم پدرم روی لجبازی افتاده و از دادن پول سرباز زده اما عصر که با شک دوباره به بوتیک سر زدم، بعد از جواب سلامم، بمن سیصد دلار پرداخت شد و من با خوشحالی به خانه ی حمید رفتمخانه نبود، اما محمد بود.

پول و عکسها را به او دادم و گفتم:

- به آنجا که رسیدیم، من مزاحمتون نمیشم، هر کس به راه خودش.

با لبخند همیشگی اش گفت:

- مزاحم چیه؟ من اونجا دوستایی دارم که قراره کمکم کنند، خب شما هم با منید.

مودبانه اما محکم گفتم:

- نه، ممنون!

محمد اهل رشت بودصورتی داشت که مملو از صداقت ِ پاک و کودکانه ای بود که مخاطب را به اعتماد وا می داشتولی من دیگر از اعتماد کردن زخمی بودمحتا به این فکر نکردم کهکمک او در یک کشور بیگانه و جدید، چه گزندی می تواند برای من داشته باشد؟ برعکس! بهترین کمک بود! آیا مگراین لطف او بجز یک عمل انسانی بود؟ نبود.

او که نگاه جدی مرا دید و محکم بودن "نهاحمقانه ی مرا شنید، پاسخ داد:

- هر طور خودتون راحتید!

روز آخر اقامتم در استابنول بودپر از امید رفتن بودم و پر از غم دوری از مهینرد شدن از مرز یونان صد در صد نبوداما چون ویزا اصل بود و تنها عکس محمد عوض شده بود و در صفحه ی همسر عکس من، با مهارت وصل شده بود، همه با اطمینان می گفتند که رد خواهیم شد. (در آن زمان پاسپورت ها ِپرِسی نبود و با منگنه عکس را وصل و اسم را دستنویس وارد می کردند)

اتاقمان را کمی تمیز کردم و بسراغ قلکم رفتممن مدتها بود که برای خودم پول خوردهایی که بعد از خرید روزانه ی غذا زیاد می آمد را در یک کیف می ریختمقبل از اینکه مهین و نادر بسر کار بروند، مهین بمن مقداری پول داد و از من خواست کیفی برای خودم بخرم تا کیفی که کهنه شده بود، باعث شک مرزبان نشود. منهم تمام پولها را برداشتم و از خانه بیرون رفتمحال خوبی داشتم و هوای خوب اردیبهشت، برای اولین بار خوش آیندی اش را بمن نشان می دادآن روز بر خلاف همه ی زندگیم که حوصله ی بیخود گشتن در خیابانها و در مغازه ها معطل شدن را نداشتم، خرید کردن هایم سه ساعت طول کشید.

بجای اینکه یک کیف چرم معروف ترکیه را بخرم، دو کیف، عین هم ولی ارزان خریدمبعد به مغازه ی شکلات فروشی رفتم که فقط روزهای اول رسیدنمان به استانبول توانسته بودیم از شکلاتهای فوق العاده خوشمزه اش بخریم و یک بسته از آنهایی که مورد علاقه ی مهین بود را خریدم.

بعد به بقالی محل رفتم و مواد لازم غذای مورد علاقه نازنینم (لوبیا پلو) را همراه چند بسته آدامس و شکلات دیگر خریدم و با جیب خالی بخانه آمدمفقط ده دلار تبدیل نشده هنوز توی کیفم بودسه ساعت به آمدن آنها مانده بودتمام شکلات ها و آدامس ها را بجز یک بسته در کیف نازنین گذاشتمبعد وسایل کیف کهنه ی خودم را درون کیف جدیدم ریختم و دو دست از لباس های بدرد بخور و یک حوله را در ساک کوچکی قرار دادم و مشغول غذا پختن شدمعلیرضا با من بود و سعی میکرد بمن روحیه ی مضاعف بدهداز همدیگر بخاطر اینکه روزی که هیچکس اعصابی برایش نمانده بود و زودرنج شده بودیم و دعوا کرده بودیم، عذر خواهی کردیم و دست هم را فشردیم.

پسرهای دیگر که ماجرای رفتن من از علی و نادر که شبها دور هم جمع می شدند را شنیده بودند، یکی یکی آمدند و برایم آرزوی رد شدن از مرز را کردند.

همه امیدوار بودند که با رد شدن ما، آنهایی که هنوز پاسپورتشان ویزای تقلبی نخورده بود، پشت سر ما راهی شوند و زودچون حرف اینکه مرزها می خواهند کامپیوتری بشود و طریقه ی زدن عکسها پرسی خواهد بود، تازه بر سر زبانها افتاده بود و دیگر محال بود کسی بتواند به آن طریق، از مرزی رد شود.


+ نوشته شده در  جمعه 3 دی 1395ساعت 02:12  توسط نسرین  |  نظرات (0)