X
تبلیغات
پخش زنده جام جهانی
تقدیم به مادرم، که خاتون تمام قصه هام بود

تحصن ما آرام بود. به این شکل که روزها بی آنکه پلاکاردی دست بگیریم و شعار بدهیم، با مدیریت مصطفی می نشستیم در حاشیه ای که مثل پیاده رو در کنار سازمان ملل بود و بالای سرمان روی پارچه ای، بزبان یونانی نوشته بود:


در خواست ما رسیدگی به پرونده های مهاجرت مان هست و درتقاضای رسیدگی فوری داریم 


این متن ی بود که قرار بود یکی از ایرانیانی که در آنجا درس می خواند برایمان روی پارچه ای بنویسد و وقتی همانجا آن را نوشت، مردهای متحصن، آن را بالای جایی که نشسته بودیم وصل کردند.

همگی روی پتوهایی که از لاوریون آورده بودند، نشسته بودیم و شب ها، ساک دستی هایمان را زیر سر می گذاشتیم و می خوابیدیم. یکروز گذشت و ظهر ما مشغول ناهار خوردن بودیم. خبرنگاری که برای کاری به داخل سازمان رفته بود، از آنجا بیرون آمد و نگاهی بما کرد و نوشته را خواند و لبخندی زد و پرسید:

- من می تونم عکسی از این قسمت برای روزنامه مان بگیرم؟

و همزمان کارت خبرنگاری یک روزنامه ی معتبر آتن را به مصطفی که فورن نزدیک او شده بود، نشان داد. مصطفی هم گفت:

- نِ ( بله )

او هم چند عکس گرفت و گفت:

- فردا تو صفحه دوم فلان روزنامه چاپ اش می کنم، اشکالی که نداره؟

مصطفی دو سال بود که یونان بود و زبان یونانی را بلد بود ولی خیلی ناقص. (شنیده ام که زبان یونانی در رده ی سخت ترین زبانهای دنیاست. سیزدهم گویا ) مصطفی با خوشحالی به او گفت:

- اُ خی، اُخی. اِف خاریستو پارا پُلی! ( نه، نه. خیلی ممنون! )

خبرنگار هم رفت تا پول شیرین ی که از این مطلب، که فکر می کنم بابت مطلبی که از درون سازمان ملل می گرفت بیشتر بود را بگیرد.

فردا یکی از ایرانیان آمد و با ناراحتی روزنامه را به مصطفی نشان داد و گفت:

- شما میدونی رو این پارچه چی نوشتی؟

مصطفی با چهره ای یخ زده جواب داد:

- آره

مرد گفت:

- پس چرا توی عکس ظرف غذا هست؟

مصطفی با خونسردی و خنده پرسید:

- یعنی میخوای بگی ما آدم نیستیم؟ خب چه اشکالی داره؟

مرد گفت:

- آخه شما نوشتیدما برای رسیدن به حقوق خودمان تا مرگ هم که شده باشد، دست از این اعتصاب خشک بر نمی داریم و در صورت هر لطمه ی جسمی یا مرگ هر کدام از ما،سازمان ملل مسئول خواهد بودوقتی می نویسید و یا میگید اعتصاب خشک، یعنی فقط مایعات می نوشید و از غذا خبری نیست.

همه ی ما شوکه شده بودیم و از اینکه باعث خنده ی مردم آتن شده ایم، شرم زده... مصطفی فورن پارچه را از دیوار جدا کرد و به آن مرد توضیح داد که از آن دانشجو چه خواسته که بنویسد و او اینها را بدون اطلاع از ما، از جانب خودش نوشته.

مرد دیگر بجای خشم، دلش سوخت و گفت:

- چند وقته یونانی؟

مصطفی گفت دو سال. می فهمم چی میگن و میتونم حرفم رو حالیشون بکنم، ولی نوشتن و خوندن بلد نیستم.

مرد پارچه ای خواست و برایمان دوباره، اما اینبار همانی را که مصطفی از اول گفته بود، نوشت و رفت.

مصطفی صبر کرد تا یک ایرانی دیگر آمد و بدون اینکه توضیحی بدهد، از او پرسید:

- اینجا چی نوشته؟

و بعد که خیالش آسوده شد، پارچه را دوباره نصب کردند.

شبی که من به خانه ی نسرین و منصور رفتم، پنج روز بود که هیچ چیز بجز آب و آبمیوه های تعارفی، نخورده بودم. البته به اضافه ی سیب شبانه ای که زهرا برایم می آورد. صبح که شد، نسرین از منصور خواست که برای همه تخم مرغ بپزد. چند لقمه خوردن همان و دل درد گرفتن من همان. اما فکر کردم از گرسنگی قبلی است و بزودی برطرف می شود.

با هومن، پسر گل آنها که آنموقع دوازده ساله بود، با اتوبوس به بقیه پیوستم. اما دل درد بیشتر و بیشتر شد و بعد نفسم به شماره افتاد و تمام دنیا دور سرم می چرخید... دیگر فقط صورت مهربان زینت را کج و معوج می دیدم و بس. می دانستم که دستش را با تمام قدرتی که داشتم، در دستانم گرفته ام و نمی خواهم آنرا ول کنم... بعد در یک دم، تمام توان دست و پایم را از دست دادم. دیگر نه دست هایم را حس می کردم و نه پاهایم را... آنجا بود که ترس از مردن را برای اولین بار در زندگی شناختم... نمی دانستم چه اتفاقی دارد می افتد... هیچ کنترلی بر لرزش بی وقفه ی تمام تنم نداشتم! گویی یخ زده بودم و  از دل درد بخود می پیچیدم... اشک می ریختم بدون آنکه گریه کنم و فقط به زینت التماس می کردم: تنهام نذار!

سرهای زیادی دورم جمع شده بودند و با نگرانی که از حرکاتشان بمن منتقل می شد، بطرفم خم شده بودند. مدت طولانی بر من گذشت ( بعدها بمن گفتند فقط پنج دقیقه ) که مرا سوار آمبولانس ی کردند که با زینت و یکی از پسرهای دیگر آن جمع، به بیمارستان کوچکی منتقل شدم. وقتی به آنجا رسیدیم، دل دردم قطع شده بود اما تمام تنم بی حس بود و همه جا را تار می دیدم. هیچ چیز و هیچ کسی را درست نمی دیدم. انگار یک پرده ی تور، مابین من و دنیا حایل بود.

دکتری بهمراه مترجم و نرسی به اتاقم آمدند. دکتر از زینت و آن پسر خواست تا اتاق را ترک کنند. بعد بوسیله مترجم بمن گفت که باید هر چه را استفاده کرده ام، به او بگویم! جواب دادم:

- تخم مرغ! ( حالا از جوابم خنده ام می گیرد )

دکتر پرسید:

- یعنی چی؟! اگر تو راستشو بمن نگی، من نمی تونم کمکت کنم.

او را در جریان غذا نخوردن پنج روز قبلم گذاشتم. گفت:

- میدونی اگر دو ساعت دیرتر می اومدی، نصف بدن ات تا آخر عمر فلج می شد؟

فقط نگاهش کردم.

دستور عکسبرداری از معده و آزمایش خون داد و گفت که حداقل تا دو روز مهمانشان خواهم بود. بعد از انجام آن دو کار، زینت و پسر به اصرار نرس، با من خداحافظی کردند و رفتند.

نمیدانم ساکتی آنجا بود یا نرمی تخت بیمارستان نسبت به آسفالت خیابان و یا داروی خواب آور در سرم خوراکی بود که بمن وصل کردند که مرا بخواب خوبی برد و تا شب بیدار نشدم.

آرامش خوبی داشتم و از تنهاییم لذت می بردم. تمام مدت فکر می کردم: اول باید سلامتی ام را دوباره بدست بیاورم، بعد می توانم همه کاری بکنم. سخت کار خواهم کرد و پولهایم را جمع می کنم و می فرستم برای مهین و نادر تا بیایند اینجا. بعد خودم برمی گردم بسوی رضا. وقتی که دنیا به یک آن بند است، می خواهم هر چه از زنده ماندنم باقیست را با او باشم. کسی که دوستش دارم. مادرش هم وقتی اینهمه عشق مرا به پسرش ببیند، نرم محبت ما خواهد شد... این سه چیز هدف من شدند برای آینده ای که نباید دور باشد.

به چشم دیده بودم که زندگی می تواند چه کوتاه باشد و بیرحم. پس باید آنچه که می دانستم مرا خوشحال می کند را بدست بیاورم، مگر نه اینکه رضا هم همین را خواسته بود؟ پس من بر می گردم و با او بودن و زندگی مشترکمان را در دلمان جشن می گیریم... چقدر نبودن او را در کنارم احساس می کردم؟ فقط خدا می دانست و من و ستاره های شب های آتن!

روی آسفالت خوابیدن، یک مزیت خوب و زیبا داشت و آن اینکه زیر سقف آسمان می خوابیدیم. مهم نبود که زیر تنم یک پتو بیشتر نبود و نیمه های شب، هر شب، از سرما بیدار می شدم و تا طلوع آفتاب از سرما خوابم نمی برد. من با ستاره هایی که همیشه برایم محبوب ترین بودند، تماسی تازه داشتم که هرگز نداشته و دیگر هم نخواهم داشت.

آنها هر شب، شاهد راز و نیازهای درونی من با عشقی بودند که در وجود من بود و از من دور. دستم از او کوتاه بود. من هر روز و شب با رضا بودم و هیچکس جز ستاره ها نمی دیدند و شاهد نبودند... راستی چقدر من این رضای کوتاه قد و لاغر را دوست داشتم! باید یکبار دیگر، این را به او می گفتم تا دلم آرام می گرفت. چقدر خنده اش با آن دندانهای بزرگش، به دل می نشیند، وقتی که مرا دوباره ببیند و...



برچسب‌ها: خاطرات
+ نوشته شده در  یکشنبه 5 دی 1395ساعت 23:54  توسط نسرین  |  نظرات (0)