تقدیم به مادرم، که خاتون تمام قصه هام بود

پرستاری با یک دسته گل بزرگ و رنگارنگ بدون کاغذ و روبان وارد اتاقم شد و وقتی مطمئن شد که بیدارم، چیزی گفت که من نمی فهمیدم.گل را روی میز گذاشتبا دستی به پنجره و با دست دیگرش بمن اشاره کرد و بزبان اشاره مرا به رفتن کنار آن دعوت کردزیر بغلم را گرفت و کمک کرد تا به آنجا بروم و من از آنجا دیدم که حدود ده نفر زن و مرد، آنطرف خیابان، روبروی بیمارستان ایستاده اند و منتظرپرستار مرا به لبه ی پنجره تکیه داد و وقتی متوجه شد که می توانم بایستم، بطرف کلید چراغ برق رفت و دوبار چراغ را روشن و خاموش کرد و بار سوم روشن گذاشت و بطرف من برگشتآنها متوجه پنجره اتاق من شدند و همگی برایم دست بلند کردند و در هوا تکان می دادند... آنها بچه های تحصن بودند... از این کارشان گریه ام گرفت و برایشان دست بلند کردمپرستار مهربان کاغذی را بدستم داد و به آنها اشاره کرد، به این معنا کهآنها نوشته اند

برایم آرزوی بهبودی هر چه زودتر را کرده بودند و امید اینکه مزاحم استراحت من نشده باشند... چون لرزش زانوانم اذیتم می کرد، بعد از شاید یک دقیقه با چشمی خیس از این محبت بیدریغ و پر از مهر، دوباره دستی به نشانه ی خداحافظی تکان دادم و به طرف تخت ام برگشتم.

پرستار گلها را روی میز مخصوص غذا و روزنامه که پایین تخت قرار داشت، جا گذاشت و برای آوردن گلدان، اتاق را ترک کردگلها را برداشتم و بغل کردمآنها بی تردید بهترین و باارزش ترین گلهایی بودند که در زندگی و مرام دوستی، به هدیه گرفته بودمتک رزهایی که بارها از رضا هدیه گرفته بودم، جنبه ی دیگری داشت.

روز دوم سرم خوراک را از دستم بیرون می کشیدند که زینت و نصرت به دیدنم آمدند تا از حالم جویا شوند و برای دیگران خبر ببرنداز طریق او به کسانی که گلها را برایم آورده بودند، تشکر کردمزینت گفت:

- آنها گلها را از باغچه ها کنده بودند که اینجا برای خودش جرمی است.

گفتم:

- امیدوارم تمام جرم های دنیا به قشنگی این جرم باشد.

روز سوم کاملن حالم خوب بوددیگر بجای سوپ غذا خوردم و حس دست و پاهایم نیز کاملن برگشته بوددید چشمم هم که از همان شب اول خوب شده بود.

پیش از ظهر بود که نسرین و منصور و زهرا بدیدنم آمدند و خبر آوردند که سازمان ملل به خواسته های گروه ما جواب مثبت داده و همه ی ما دوازده نفر که حالا بیست و دو نفر شده بودیم را قبول کرده استمصطفی و زینت و بقیه کسانی که از لاوریون آمده بودند، به لاوریون برگشته بودند و آن بیست و یکنفر به هتل کایروسیتی منتقل شده بودندحالا من باید هر وقت از بیمارستان مرخص شدم، به همان هتل بروم.

حالا یک مشکل مانده بود و آن این که ما بیست و دو نفر باید همگی و به اتفاق، فردا صبح به شعبه ی بخصوصی از اداره پلیس برویمو اگر من آنروز مرخص نمی شدم، بعد باید تنها میرفتم که من آن جا را بلد نبودم. ضمن اینکه سازمان ملل برای فردا همه چیز را برنامه ریزی کرده بودحتا چهار هزار دراخما برای کرایه تاکسی و گرفتن عکس برای تشکیل پرونده به هر نفر تعلق می گرفته که سهمیه ی مرا نسرین برایم آورده بوددر ضمن تمام مخارج بیمارستان مرا هم سازمان می پرداخت.

موضوع پذیرفتن ما، بهترین خبر برای کامل شدن بهبودی من بود و چون دکترم بعد از ملاقات من، از اوضاع جسمی ام راضی بود، مرا مرخص کرد و من توانستم با آنها راهی شوممعرفی در آن هتل که کرایه اش از طرف سازمان داده می شد، یک کار اجباری بود که باید هر چه سریعتر انجام می شدمن با زهرا راهی هتل شدیم. (قربان مسافرخانه های درجه سه ایرانو نسرین و منصور با نگرانی اینکه من چطور شبها با امنیت در هتل می خوابم، بخانه خودشان رفتندنسرین موقع خداحافظی بمن گفت:

- همیشه و هر وقت دلت خواست خونه ی ما بیا ولی ناراحت نشو اگر ما هیچوقت اونجا نیاییم!

پرسیدمچرا؟

نسرین با حالت بدی بمن گفت:

- وقتی خودت اونجا رو دیدی، می فهمی چرا... فقط یادت باشه اینجا همیشه خیابوناش خیلی امن هستاگر نصف شب کسی اومد پشت در اتاقت و مزاحمت شد، بلند شو بیا خونه ما و سه بار بزن به درشک نکنی ها؟بهم قول بده که اینکار رو میکنی!

من که توی دلم خالی شده بود، ازش تشکر کردم و بهش قول دادم.

در راه زهرا بمن گفت:

- حالا میریم هتل، تو ساکتو بذار تا ببرمت یه کباب خوشمزه بهت بدم که مشتری همیشگیش میشیبه حرفهای این نسرین هم زیاد گوش نده که می بازی!

من که اشتهام باز شده بود گفتم:

- ترکیه که اسکندر کباب اش محشر بود، مخلوطی از گوشت کبابی و ماست و نون در یک ظرف با یکجور سبزی شبیه تره خودمون، این کباب یونانی اسمش چیه:

دست انداخت دور شانه هایم و گفت:

- سوفلاکی...

و بعد به سوی هتل روانه شدیم .روز خوبی بودوارد هتل شدیممدیر آنجا مردی مصری بود نسبتن کوتاه قد با سبیل های تابیده، لباسی همیشه مرتب و تا دلتان بخواهد هیز!

به محمد و بقیه، اتاق های مشترک داده بودندبه این صورت که دو یا چهار نفر در یک اتاق، اما چون دختر یا زن دیگری با من نبود، من بتنهایی در اتاق کوچکی که دو تخت یکنفره در آن بود، در طبقه ی سوم جا گرفتیم.

اول من خیال می کردموای چه عالی شد، یک اتاق در هتلی در مرکز شهر فقط مال من خواهد بود. قرار بود سه وعده غذا داشته باشم، از طرف سازمان هم، ماهیانه حقوقی معادل صد دلار امریکایی دریافت می کردم که برای خریدن مایحتاج دیگرم بس بودواحد پول یونان دِراخما استدفترچه ای داشتیم که به بانک دولتی محل رجوع می کردیم و معادل آن، به ما نفری سی هزار دراخما می دادند.

با زهرا سوار آسانسور شدیم و به طبقه ی سوم که اتاق من در آن بود رفتیم، وقتی از آسانسور پیاده شدیم، کهنگی هتل و کفپوش راهرو تاریک و نمور خودنمایی می کردوارد اتاق که شدیم، بوی نا و دو تخت قراضه و یک پنجره ی سنتی فوق العاده قشنگ چوبی کار دستی مخصوص یونان روبرویمان بود... یک سینک دستشویی کوچک و یک کمد لباس نیز بود..چند قدم برای رسیدن به تخت کافی بود.

توالت و حمام در راهرو بود که عمومی بودبدی مسئله ی حمام در این بود که وقتی داخل می شدی دیگر کسی از توالت هم نمی توانست استفاده کنداما اتاقهای سه نفره و چهار نفره دارای حمام و توالت شخصی بودند.

پنجره را باز کردم و ساکم را در کمد گذاشتم و اتاق را بقصد خرید شلواری برای من و سوغاتی بیشتر برای زهرا ترک کردیماول به تلفنخانه ی عمومی مرکز شهر که بسیار نزدیک به هتل بود رفتیم و من با مهین کمی حرف زدم. آنجا بطور خلاصه همه چیز را برایش تعریف کردم و او گفت که به من افتخار می کند و بعد خبر رسیدن نامه ی رضا را داد. از او خواستم پاکت را باز کند و برایم بخواند. نوشته بود:

 وقتی تو اینجا بودی، من نمی توانستم بین تو و مادرم که هر دو را به یک اندازه ولی در دو جهت مختلف دوست داشتم، انتخاب کنمو تو با رفتن ات بمن کمک بزرگی کردیخواهش می کنم دوباره مرا به همان دوزخ برنگردان.

اگر می خواهی برگرد، ولی دیگر روی من حساب نکن!

خداحافظ

ساکت بودممهین پرسید:

- حالت خوبه نسرین؟

نمی توانستم جواب بدهم، پر از بغض بودمبه سختی با او خداحافظی کردم و او خواست با نادر صحبت کنمسلام و احوالپرسی کوتاهی کردیم و او از من خواست آنها را فراموش نکنم و من به او قول دادم که هر کاری بتوانم انجام بدهم و گوشی را گذاشتم... ذهن ام میان سیم های تلفن جا مانده بود و جملات نامه ی رضا در سرم تکرار می شد.

به گیشه که رفتیم متوجه شدم که کمی بیشتر از آن پولی که داشتم، حرف زده اماز زهرا قرض گرفتم و بعد با او به پارکی در آن نزدیکی رفتیمتمام طول راه ساکت بودم و نمی فهمیدم که او از چه صحبت می کندزهرا پرسید:

- خواهرت چه گفت که تو اینجوری شدی؟

زدم زیر گریه و بعد که کمی آرام شدم، ماجرای خودم و رضا را به این صورت برایش تعریف کردم:



برچسب‌ها: خاطرات
+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 دی 1395ساعت 00:12  توسط نسرین  |  نظرات (0)