تقدیم به مادرم، که خاتون تمام قصه هام بود

دستی با دلسوزی بروی صورتم کشید و من در یک لحظه فکر کردم اگر کنترل ام را از دست بدهم و بخواهم گریه کنم که بجایی نمی رسمبا چشمان پر از قدردانی به زن خیره بودم که یادم آمد من چهار هزار دراخما بابت کرایه تاکسی آن روز و گرفتن عکس از سازمان ملل دریافت کرده بودم که هنوز در کیفم بود.... زن را با خوشحالی بوسیدم، به کنار خیابان رفتم و دستم را جلو اولین تاکسی که می آمد، گرفتمسوار شدم و فقط گفتم:

- پلیس آکادمی.

راننده بعد از سه یا چهار دقیقه مرا جلو یک ساختمان بزرگ، پیاده کرد و حدود صد و پنجاه دراخما از من گرفت! (پول خیلی کمی بود) پس اگر من راه را بلد بودم، راحت می توانستم پیاده به آنجا بروم.  اماهمیشه گفته اندمعما چو حل گشت، آسان شود!

به درون ساختمان رفتم و دوری زدم تا بلکه پسرها را پیدا کنم، خبری از آنها نبودفکر کردم شاید اینجا، همان شعبه ی مذکور نیست ولی احساس امنیت خوبی می کردم و با خودم گفتم، اینها خودشان مرا به شعبه ی اصلی خواهند فرستادهمینطور که با خودم در حال مشورت کردن بودم، مرد پلیسی از اتاقش بیرون آمد و با لبخندی از من چیزی پرسید و من یاد گرفته بودم که بگویم:

deg ze ro elenika یعنیمن یونانی بلد نیستم.

خیلی مهربان مرا با اشاره ی دست به دفتر کارش بردرفتار پلیس های یونان با پلیس های ترکیه اصلن قابل مقایسه نبود. با انگلیسی پرسید:

- اهل کجایی؟

- ایران.

و او به جایی تلفن کرد و با ایما و اشاره بمن فهماند که منتظر بنشینم تا مترجم بیایدبعد پرسید:

- چای یا قهوه؟

در خیابان خیلی انرژی از دست داده بودم، بدون تعارف قهوه خواستماو با همان لبخند مهربانش رفت و با دو لیوان که از آنها بخار مطبوعی با بوی خوش قهوه بلند می شد، برگشتیکی برای من، یکی برای او.

مترجم بعد از نیمساعتی آمد و فهمیدم به شعبه ی اصلی و درست آمده ام! در زمانی کمتر از یکساعت، پرونده ی من تکمیل شد! خداحافظی کرده و از اتاق بیرون آمدم ولی از سر جایم تکان نخوردم تا مترجم بیرون بیاید و برای برگشتن به هتل از او راهنمایی بگیرم.

چند دقیقه ای گذشت که صدای مردانه ی جمعی که فارسی صحبت می کردند، توجه ام را جلب کردبطرف صدا برگشتم و محمد و عطا و دیگران را دیدم که تازه داشتند وارد ساختمان اصلی می شدند!

جریان از این قرار بود که آنها ربع ساعتی منتظر من می شوند و وقتی اثری از من نمی بینند، با مترجم روانه ی اداره ی پلیس می شوندآنجا به آنها می گویند که اشتباه آمده اند و باید به شعبه ی آکادمی بروندوقتی برای محمد گفتم که از اتوبوس به گفته ی هومن پیاده شده ام و آنها آنجا نبودند، گفت:

- برای اینکه ایستگاه اتوبوس جلو آکادمی استتو جلو در ساختمان پیاده شدی، باید بیست سی قدم، عرض ساختمان را طی می کردی و به پشت ساختمان می اومدیآنجا سازمان ملل بود و ما اونجا منتظرت بودیم!... بعد هم طبق معمول زد زیر خنده. ( جلو ساختمان پر از مجسمه های قشنگ و همشکل بود و پشت، ستونهای زیبا و یک در قدیمی بزرگ )

من منتظر ماندم تا با محمد و عطا به هتل برگردمآنجا بما گفتند که اجازه ی کار نداریم مگر مددکار اجتماعی تشخیص بدهد که نیاز داریم.

به آنجا رجوع کردم. ایرانی بود و راحت به او گفتم:

- من اگر بیکار بمونم، دیوونه میشم.  او برگه ی اجازه ی کار را بمن داد و گفت:

- شغل هایی که برای خانم ها وجود دارند، اینها هستندگارسنی، نظافت کردن هتل ها، کلفتی در خانه ها، پرستاری بچه و.... اینجا که رسید، چون علاقه ی زیادی به بچه ها داشتم گفتم:

- همین، من می تونم پرستار بچه ی خوبی باشماما باید نوزاد باشه چون من زبان بلد نیستم.

مترجم من در آنجا دختر بسیار خوب و مهربانی بنام مهناز بود که با مادر و خانواده ی خواهرش زندگی می کرد و راهی استرالیا بودآدرس هایی که به هتل نزدیک تر بود را برایم علامت زدیکی از آنها، تنها بیست دقیقه پیاده روی با هتل فاصله داشت که من همان را انتخاب کردم و برای ملاقات با صاحبخانه، همانجا بوسیله ی مهناز وقت گرفتم، تا فردا صبح بخانه ی او بروم تا همدیگر را ببینیم و درباره کار و حقوق صحبت کنیمگویا شرایط مرا پذیرفته بودمن از همان روز با مهناز دوست شدم و فهمیدم که با نسرین و منصور هم خانوادگی دوست هستند.

وقتی به هتل رسیدم، تلفنی از زهرا داشتم که دو روز دیگر به کانادا پرواز داشت و دیگر دیدارمان میسر نبودخداحافظی تلخی بود ولی برایش خوشحال بودم که راهی می شودخوشبختانه قرض من به او بیش از حد کم بود تا بتواند باعث شرمندگی ام باشد.

فردا با یکی از دوستان محمد بنام ساسان که انگلیسی اش خیلی خوب بود، به خانه ی صاحبکار جدیدم رفتم تا با کمک او، از چند و چون کارم مطلع شومدر ضمن او مکان را خیلی خوب آشنا بود و من راه را هم یاد می گرفتمبعد از میدان آمونیا، اولین خیابان سمت چپ در...

رفتیم و مرد باشخصیت و موقری حدودن شصت ساله، در را برویمان باز کردخانه در حقیقت یک آپارتمان بسیار بزرگ در طبقه ی دوم یک ساختمان بود. او شروع کرد با ساسان از ایران پرسیدن و بحث کردنمن مثل کر ها یک کلمه را هم متوجه نمی شدم و همانجا تصمیم گرفتم که بعد از ظهرها را هم در کلاس انگلیسی ثبت نام کنم و کار مثبتی انجام بدهمتا بالاخره رو بمن کرد و لبخندی زد و عذرخواهی کرد و گفت:

- بهتر است اول همه جا را نشانت بدهم!

هر سه رفتیم و چهار اتاق خواب بود، یک آشپزخانه ی بزرگ، یک پذیرایی بزرگ، غذاخوری و همان دفتر کارش باضافه ی یک انباری خیلی درهم و برهمبعد هم حمام و توالت ها را نشانمان داد.

در یکی از اتاق ها پیرزنی در حدود هشتاد سال یا بیشتر، روی تختی خوابیده بود و در اتاق دیگری، دختر بلوند بسیار زیبای هفده هجده ساله ای که فقط یک بلوز بلند به تن داشت، روی تختش دمر خوابیده بود و سرگرم مجله خواندن بودگریگوری او را "شاهزاده خانم منمعرفی کرداو خیلی راحت و عادی به ما سلام کرد و همانطور به ورق زدن مجله مشغول ادامه داد.

از ساسان پرسیدم:

- پس همسر و بچه کوچکشان کجاست؟

ساسان برایم ترجمه کرد و مرد لبخندی زد و گفت:

- من از همسرم جدا شده ام و همین دختر را دارم با دو پسرم که یکی از آنها با دوست دخترش جدا زندگی می کند و فقط یکی از آنها با من زندگی می کنددر ضمن دوست دختر این پسرم نیز با ماست.

داشتم گیج می شدمپرسیدم:

- پس من باید چه بچه ای را پرستاری کنم؟

جواب داد:

- من به پرستار بچه نیازی ندارم، من نظافتچی خانه خواسته بودم... و تا عکس العمل مرا در چهره ام دید، فهمید که مرا اشتباهی به آنجا فرستاده اندبا عجله اضافه کرد:

- و بذار بگم که من کلید در خونه  را به تو میدم و تو بیشتر روزها فقط با مادرم در خانه هستینپنج روز و نیم کار میکنی و درآخر هر هفته هم من هفت هزار دراخما می پردازم و حتمن نباید روزی هشت ساعت کار کنی... هر وقت کارت تموم شد برو.

صبحانه و ناهار را مهمان ما خواهی بود و من قول میدم که اینجا زبان انگلیسی ات تقویت بشه چون بجز مادرم، همگی ما در خانه انگلیسی صحبت می کنیمدر ضمن هر وقت به کمک در هر موردی، نیاز داشتی، بمن بگو، من نه نخواهم گفت!

مانده بودم چه کنم؟ از اینکه فکر کنم مملکت خودم را رها کرده ام و حالا باید تن به این شغل بدهم اذیت می شدماو می خواست که من از فردا کارم را شروع کنم چون مدتها بود که کسی را نداشتبه او گفتم:

- اگر فردا ساعت هشت که میگویی اینجا نبودم، بدان که نمی آیمچون من بخیال و فکر پرستاری بچه به اینجا آمدم.

بیرون آمدیماصلن خوشحال نبودمدلم نمی خواست آن کار را بکنم که ساسان بمن گفت:

- مشخصه که شما چه تیپی هستی نسرین خانم ولی میدونی بعضی از دخترای ایرونی چه کار آسونتری میکنن؟

گفتمنه.

- یه دوست پسر میگیرن و اونا زندگیشونو می چرخوننعصرها یه سر بیایید پایین دم در هتل خودتون می بینید چه خبرهیا فوق اش تن به کارهای آسونی مثل رقص در کلاپ های شبانه و امثالهم میدناین یک کار شراقتمندانه هست که شما پیدا کردید و اینجا انجام اینکار مثل ایران مخصوص طبقه ی پایین نیستخیلی از دانشجوهای اروپایی اینکار رو با دل و جون انجام میدن و تازه، اینجا چندتا مزیت دارهیکی اینکه این خونه در اختیار خودتونه و کسی کاری بکارتون نداره، بنظرم خیلی آدم راحتی اومد و بهترین نکته اینکه وقتی هم هستن شما رو مجبور میکنن انگلیسی حرف بزنید و چون من نوعی نیستم تا کمکتون کنم، زود راه می افتید.

گفتم:

- من می خوام کار کنم و کار کردن رو دوست دارمکار کردن بمن انرژی و روحیه میده. ضمن اینکه سربار بودن رو دوست ندارمولی بعضی کارها رو نمی تونم انجام بدم و کار تو این خونه، از جمله کارهاییه که نمی تونمبا وجود اینکه قبول دارم که شرافتمندانه است، اما روحیه ام رو پایین میاره.

پرسیدحالا چکار می کنید؟

جواب دادمنمیدونمبستگی به تلفنی داره که میخوام به خواهرم بکنم.

در میدان آمونیا همان میدان نزدیک هتل از او تشکر و خداحافظی کردم و به تلفنخانه رفتم و وقتی مسئول باجه شماره ی کیوسک را بمن گفت و نشان داد، هزار دراخما نشانش دادم و با رویی خوش به او گفتم:

؟ no more... finish....OK

سری به تایید تکان داد و گفت:

OK

نمی خواستم مثل دفعه ی قبل پول کم بیاورم و در ضمن می خواستم کمی پول در کیفم باشد. بخاطر همین به او فهماندم که بعد از هزار دراخما، تماسم را قطع کند.

به مهین تلفن کردم و شماره هتل را به او دادم و خیلی سریع به او گفتم:

- من ثبت نام کردم برای مهاجرت به استرالیا که گویا شش ماه باید منتظر نوبت بشموضعیت شما چطوره؟

گفت:

- ما داریم سعی میکنیم بریم سوئیس ولی هزار دلار پول کم داریم که برادر نادر قراره پانصد دلار برامون بفرسته.

من بدون اینکه فکر کنم، به او گفتم:

- من امروز کار پیدا کردم و اگه بتونم از کسی قرض بگیرم براتون می فرستمباشه؟

تشکر کرد و من نگران بودم که مسئول گیشه، در شلوغی کار مرا از یاد برده باشد و یا متوجه منظورم نشده باشد و از اینکه بموقع، ارتباط را قطع نکند دلشوره داشتمبا مهین خداحافظی کردم و گوشی را گذاشتمچیزی حدود پانصد دراخما شده بود که پرداختم و به هتل رفتم.

جای فکر کردن نداشت و من باید حتا برای موقت هم که شده باشد، با این کار شروع می کردمخودم را قانع کردم کهفکر می کنم خانه ی خودم را تمیز می کنم و غذایی هم باید بپزمبه او گفته بودم که غذای ایرانی بلدم نه هیچ غذای دیگری و او گفته بود:

- آدم گرسنه هر غذایی جلوش بذاری می خورهفقط یادت باشه ما گوشت و سبزیجات پخته خیلی دوست داریمهمین.

پس من مشکلی در آن خانه نخواهم داشتمن الان فقط باید بفکر خواهرم و شوهرش باشم نه روحیه ی خودم.

فردا صبح که در خانه را برویم باز کرد، دستهایش را از خوشحالی باز کرد و با صدای بلند گفت:

- یاسو (سلام )

کسی بجز خودش و مادرش خانه نبود و بعد از نیم ساعت خودش هم روانه شدقبل از رفتن، خیلی شمرده با انگلیسی به من فهماند که:

- خانه را تمیز کن و غذا که پختی، لباسها ی داخل سبد را در حمام بریز توی لباسشویی و بعد توی خشک کن چون از بند رختی خبری نبودغذا را برای مادرم به اتاقش ببر و بعد از نیمساعت ظرفها را از اتاقش بردار و بگذار توی ظرفشویی و لباسهای قابل اطو را اطو بکش و بعد برو بعد هم طرز کار لباسشویی و ظرفشویی اش را یادم داد و رفت.

با خودم فکر کردم خانه ی به این بزرگی و بخصوص آن همه لباس و ظرف و اطو کشی، شانزده ساعت وقت می خواهد مرد حسابی، چه میگویی؟  دو سبد خیلی بزرگ، لباسهای تمیز ولی اطو نشده در کنار میز اطو منتظرم بودند.

بعد از هشت ساعت، تمام کارهایی که خواسته بود را انجام دادم بجز اینکه نتوانستم تمام اطو کشی را تمام کنمنصف لباس ها را تا کردم و در سبد گذاشتم برای فرداچون فکر می کردم کههر روز که برنامه ی رختشویی ندارند، پس بقیه باشد برای فردا.

از پیرزن خداحافظی کردم (همان یاسو معنای خداحافظی و چندین معنی دیگر هم می دهد ) و به طرف هتل به راه افتادموسط راه یک رستوران کوچک بود و از هر ظرف غذای آن روز اش، یک پیشدستی از آن را برای نمونه گذاشته بودظرفی از ماکارونی، یک ظرف استیک و در کنارش سیب زمینی سرخ شده و کاهو، ظرفی از یک نوع پلو که شامل چلو خودمان بود که در آن نخود فرنگی، املت، هویج و کرفس ریز خورد شده بود و گوشت نازکی مثل کالباس خورد شده که بعد فهمیدم هم هست گوشت خوک)... این آسان بود و برای ناهار فردا انتخاب شد....

برایم عجیب بود، اما روحیه ام خوب بود و از کاری که کرده بودم، احساس رضایت می کردمبخصوص وقتی که پیرزن را موقع ناهار بیاد می آوردم و یا اینکه ساعتی دیگر گریگوری و دختر و پسرش با دوست دختر او می آیند و گرسنه اندغذایشان آماده هست و خانه شان تمیز و لباسهایشان آماده ی پوشیدن... راستی ای کاش فردا اعتراض نکند که چرا همه را اطو نکشیده ام.

وقتی به هتل رسیدم و سوار آسانسور می شدم، یکی از پسرهای نجیب و خجالتی بنام ناصر، با لباسی که کمی گچ به آن چسبیده بود و نشان از بنایی کردن می داد، خسته، با من سوار آسانسور شد و سلام کرد.

طبقه ی سوم من پیاده شدم و او گویی بالاتر می رفت.

راهرو را طی کردم و به نزدیکی اتاقم که رسیدم، متوجه شدم که در اتاق کاملن باز است!

وارد اتاق شدمدختر زیبای شانزده ـ هفده ساله ای روی تخت روبرو نشسته بود! چشم های او در صورتش، تابلوی درخشانی بود و چشمگیراولین چشم هایی که دیدم و دانستم چشم شهلا یعنی چه؟

با تعجب سلام کردم و گفتماینجا اتاق منه! گفت:

- بله می دونم... من فعلن با شما هم اتاقماسمم پریسا است، تازه از ترکیه اومدم.

اسم ام را به او گفتم و در حالیکه خوش آمد می گفتم، بطرف در برگشتم تا آن را ببندم که پرسید:

- در باید بسته باشه؟!

پرسیدم:

- باز باشه؟

گفتآرهدل آدم میگیره تو این اتاق فسقلی.

خندیدم و در را باز کردم.

تشکر کرد و بعد از ده دقیقه، بمن گفت که در استانبول با محمد همخانه و در آنجا عاشق هم شده بودندحالا هم مادر و ناپدریش را در استانبول جا گذاشته تا نزدیک محمد باشداو به همراه پسر دیگری آمده بود، بهمان طریق من و محمد.

چقدر رمانتیک و چه دختر پر دل و جرئتی!

پرسیدم:

- حالا محمد آقا می دونه شما اینجایی؟

با لبخندی به قشنگی عشق گفتآره

در فاصله ای که او برایم حرف می زد، هر کس رد شد، سرکی به اتاق کشیدکنجکاوی ناشی از بیکاری آنها بود و البته فضول بودنشانو این کار آنقدر ادامه پیدا کرد که پریسا خودش در را بست! در کنارم روی تخت نشست و دست هایم را گرفت و گفت:

- نمیدونم چرا اینقدر زود بهت اعتماد کردممن معمولن با هیچکس اینجوری نیستم.

او را بغل کردم و گفتم:

- خوشحالم که بهم اعتماد کردی، نمیدونی چقدر به عشق تو و محمد احترام میذارمپس باید خیلی برات سنگین بوده باشه که محمد با من راهی شد.

خندید و گفتداشتم از حسودی میمردمولی اونموقع مامانم به من اجازه نمیداد بدون اونا با محمد بیاممنتها من اونقدر بی تابی کردم که دیگه منو روانه کرد... حالا هم به این شرط گذاشتن بیام که وقتی اونا به آلمان برسن، منهم برم پیششونولی من دیگه از محمد دور نمیشم.هرجا او بود منهم خواهم بود.

محمد و عطا آمدند و عطا سربسرشان می گذاشتهمه تا مدتی گفتیم و خندیدیم تا اینکه نسرین در حالی که با دستمال کاغذی جلو بینی و دهان اش را گرفته بود، وارد شد و منصور و هومن و شکوفه دخترشان، بدنبال او وارد اتاق شدند.

محمد و عطا خداحافظی کردند و رفتند، چون در اتاق جا نبود!

پریسا را معرفی کردم بعنوان هم اتاقی ام و از نسرین پرسیدم:

- چرا دم دهنتو گرفتی؟

جواب داداز بس اینجا کثیفه!

ـ دیگه لازم نیست تو اتاق ما اینکار رو بکنی چون من همه جای این اتاق را تا بحال دوبار ضدعفونی کرده و شسته ام.

آنها آمده بودند تا مطمئن بشوند که من در امن و امان ام و نسرین پیشنهاد کرد که من هر روز عصر یک ساعتی بخانه ی آنها بروم و کار با چرخ را یاد بگیرم تا بتوانم از کار کردن در خانه ی مردم راحت بشوم.

با خوشحالی قبول کردم و چون در مدرسه خیاطی را آموخته بودم، می دانستم که خیلی زود به چرخکاری مسلط می شومبخصوص که به این کار علاقه داشتم.

در حالیکه نسرین دوباره دستمال را جلو دهانش گرفته بود، از ما خداحافظی کردند و رفتنداز پریسا پرسیدم:

- گرسنه نیستی؟

گفت:

- بد جوری چون از ظهر که با محمد ساندویج خوردم، چیزی نخورده ام.

گفتم پاشو ببرم به یه کباب معتادت کنممن هر شب این شاممه و خیال عوض کردنش رو هم ندارم...




برچسب‌ها: خاطرات
+ نوشته شده در  جمعه 10 دی 1395ساعت 00:54  توسط نسرین  |  نظرات (0)