X
تبلیغات
پخش زنده جام جهانی
تقدیم به مادرم، که خاتون تمام قصه هام بود

با لبخندی به شادی از این فکر گفتماونا رو بیارین اینجا و بعد از یه هفته از اینجا اونا رو بفرستید نروژچون فرودگاه های اینجا مثل ترکیه خطرناک نیستن.

ـ باشهولی تو رو هم می فرستم، جایزه ی وفاداریت!

ـ نه، من تحمل سرما را ندارمحالا که اینهمه زجر کشیدم، دلم میخواد برم یه جای گرم و معتدل مثل ایرانالان که توی نوبت رفتن به استرالیا هستم، ترجیح میدم برم اونجا.

ـ پس من پولی رو که میخواستم خرج رفتن ات کنم، بهت میدماما بعد، بهم اعتماد داری؟

نمیدانم چرا ولی از ته دل جواب دادمآرهمن فردا به مهین زنگ میزنم و بهش میگم که خوشحال بشن.

قول داد و گفتفردا، سر همون ساعت امروز، بیا همون جایی که من بهت سلام کردم تا بهت بگم اونا کی میان اینجا و چطوری.

از خوشحالی در کالبد خودم نمی گنجیدمبا هم تا نزدیکی های هتل برگشتیم و او با من خداحافظی کرد و رفتوقتی به اتاقم برگشتم، متوجه شدم که نزدیک نیمه های شب هستما شش ساعت حرف زده بودیم!؟

پریسا بیدار شد و گفت که وقتی عطا و محمد قرار بوده جایشان را با هم عوض کنند، ما را گم کرده بودند و نگران به هتل برگشته و تا نیم ساعت قبل، پیش پریسا منتظر من بوده اند.

از پنجره به سمت اتاق آنها نگاه کردم، چراغ روشن بودرفتم و خبر سلامتی ام را به آنها دادم و بطور خلاصه برایشان گفتم که چه شنیدم و چه گفته امبعد پیش پریسا برگشتم و تا ساعتی با او حرف زدیم و خوابیدیم.

فردا بعد از کارم، به مهین تلفن کردم و جریان را برایش گفتم که خیلی خوشحال شد و بعد به سرعت به طرف هتل روانه شدممصطفی به آتن آمده بود تا برای گودبای پارتی مسعود که چند روز دیگر راهی استرالیا بود، ایرانیها را دعوت به جشنی کند که قرار بود در سالنی در لاوریون برگزار کند. ( مسعود همان جوانی بود که روز اول رسیدن من به لاوریون، پیشنهاد کرده بود که بعنوان زن محمد خودم را معرفی کنم و من از او خوشم نیامد ). من گفتم که نخواهم آمد و پریسا دوست داشت برویم. اعتراض کرد که:

- چرا آخه؟! بیا بریم، بهمون خوش میگذرهبخصوص که همه ی بچه ها هم اونجا هستن و می بینمشون.

گفتم:

- چون من از مسعود خوشم نمیاد، نمیامتو برو.

مصطفی گفت:

- ولی او همیشه با احترام از تو حرف میزنه.

بحالت شوخی گفتمایشون بمن لطف داره من به ایشون لطفی ندارممن اصلن او رو نمی شناسم چرا بیام؟ و بعد رو به پریسا اضافه کردمتو با محمد و عطا برو..چیکار بمن داری دختر؟

پریسا گفتاگه تو نیای منم نمیرم!

مصطفی نامه ای را از جیب اش در آورد و بمن داد و گفتمسئله ی لطف و بی لطفی نیست، خوشم میاد که همه یه احترام بخصوصی به شما دوتا دارن و از گل نازک تر بهتون نمی گناین نامه رو ناصر برات از دانمارک فرستادهو بعد با کنجکاوی به صورت من خیره ماند تا عکس العمل مرا ببیند.

گفتم:

- مطمئنی برای منه؟

گفت:

- آرهخودت ببین دیگهروی پاکت نوشتهلطفن این نامه را به نسرین خانم برسانید!

نامه را که خواندم، احساس گرمای مطبوعی کردم و لبخندی به قدر شناسی بر لبم نشستدوباره آن را برای نگاه ها و فکرهای کنجکاو، با صدای بلند و لرزان خواندم.

نوشته بود که همیشه دلش می خواسته که به من بگوید کهبعنوان یک دختر هموطن، بمن افتخار می کند و برای هر نوع کمکی بمن آماده است.

مصطفی آهی کشید و گفتخب همه ی ما به تو افتخار می کنیمحالا حتمن جواب نامه شو نمی دی، نه؟ و غش غش خندیدگفتم:

- اتفاقن حتمن جواب نامه شو میدموقتی این انسان شریف با اینهمه محبت برای من نوشته، چرا من جواب محبتشو ندم؟

خنده بر لبانش ماسیداو مرد بسیار خوبی بود و دوست داشتنی ولی قدیمی فکر می کرد و نمی کرد، بستگی به شرایط داشت!!

از آنها عذرخواهی کردم و به تنهایی روانه ی دیدن مهرزاد شدمهر چه محمد و بیشتر عطا اصرار کرد که امروز گم مان نمی کند، قبول نکردم و گفتم:

- او هیچکاری نمی تونه با من بکنهحتا نمی تونه وعده ی دروغ بهم بدهچون میدونه آبروشو می برم و برای او که اینجا اول کارشه، این مسئله خیلی مهمه.

مهرزاد دقیقآ سر ساعت شش آنجا بود و من عاشق وقت شناسی امسلام و علیکی کردیم و اینبار از راه دیگری رفتیمداشت مرا بسوی ستونهای تاریخی آتن می برد که البته در مرکز شهر بود و همیشه شلوغاینبار زیر سایه ی ستونی نشستیم و او گفت که:

- من با حمید در ترکیه تماس گرفتماول اینکه بهشون بگو برن پیش حمید و مقدار پولی رو که سپرده ام از او بگیرن و به هر چه میگه عمل کنناونا هفته ی دیگه اینجا پهلوی تو اند!!!

ای خدا چه خبر خوبی بودبا شوق پرسیدم:

- اون کارایی که قراره حمید به اونا بگه، چیه؟ بمن هم بگید.

گفتبا من جمع حرف نزن... باید بلیط هاشونو از او بگیرند و راهی یوگسلاوی بشن، بعد...

پریدم وسط حرف اش کهچرا یوگسلاوی؟ گفتین میان اینجا که!

- میان ولی من ترجیح میدم اونا از مرز یوگسلاوی بیانبذار چند روزی هم مهمون من اونجا رو ببیننکشور سبز و قشنگیه.

از خوشحالی بهش گفتم:

- بریم بستنی بخوریم مهمون من!

گفتمن گرسنه ام، اول بریم مهمون من شام بخوریم بعد دسرش مهمون تو.

رفتیمپول همه را خودش حساب کرد و بعد از آن مرا به هتل رساند و رفت.

آن شب با پریسا که با محمد تازه از بیرون برگشته بود، تا ساعت ها حرف زدیم و من خاطرات کودکی ام را با مهین، برایش تعریف کردم.

دو هفته طول کشید تا روز موعود دیدار ما بعد از شش ماه دوری رسیددر عرض این دو هفته، مهرزاد با جمع ما آشنا و دوست شد و حتا یکبار که راهی لاوریون بودیم، بنا به خواسته ی مصطفی، او را با خودمان بردیممصطفی و زینب، همیشه از محبت و دوستی سنگ تمام می گذاشتند.

مهرزاد هم مثل محمد و عطا، شمالی بود و من یک کلمه هم متوجه حرف هایشان نمی شدم ولی پریسای باهوش که بخاطر عشق اش به محمد، خیلی دقیق بود، دیگر اکثر حرفهای آنها را می فهمید و گاهی برای من می گفتپریسا اهل و زاده ی تهران بود.

مهین و نادر، یک هفته در یوگسلاوی ماندند و بعد به آتن آمدندآن روز صبح قرار بود ساعت یازده و نیم، در همان ایستگاه قطاری که یک روز من و محمد آمده بودیم و بعد هم پریسا و عطا، آنها را دوباره در آغوش بگیرمهرگز نمی توانم احساس آن روز را درست بیان کنممدام از خوشحالی گریه می کردمدر اتاقمان مدام ترانه ی خونه تکونی مهستی را زمزمه می کردم و می خندیدم و لرزشی که بابت دو روز شوق زیاد چیزی نخوردن بمن دست داده بود، همه دست به دست هم داده بود تا پریسا را دیوانه کنم از بس او را بغل می کردم و می بوسیدم و فقط تکرار می کردم: خیلی خوشحاللللمم.


***


قطار ایستاد و اگر آنها از مرز رد نشده بودند، آنها را دوباره گردانده بودند به استانبولدست هایم را مشت کرده بودم و بر لبهایم می چسباندم و فقط خدا را صدا می کردمپریسا و حسین از دوستان ترکیه که با ما مدتی همخانه بودو محمد و عطا، با من بودندقطار در ریل مقابل جایی که ما ایستاده بودیم، توقف کردمن آرزو می کردم که قطاری بر خلاف نیاید که من بتوانم ببینم که مهین و نادر در واگن ها هستند یا نهکه نازنین و نادر با هم، سرشان را از پنجره ی یکی از واگن ها بیرون آوردند و یکصدا فریاد زدندسلاااام!

من دیگر هیچکس را نمی دیدم بجز صورت این دو محبوبمبدون اینکه فکر کنم، به روی ریل، پایین پریدم و بطرف آنطرف ریل که در خروجی قطار بود دویدمحسین فریاد زدچکار می کنی؟ اما دیر شده بود و من به آنطرف ریل ها رسیده بودم، منتها نمی توانستم به بالای سکو بروم.حسین را پشت سرم یافتم که روی سکو پرید و دستم را گرفت و بالا کشیدحالا دیگر من بودم و آغوش مهینمی بوییدم اش و صورت قشنگ اش را غرق بوسه کردمبا دست از پشت سر او، دست نادر را گرفته بودم و از خوشحالی می گریستم.

به هتل رفتیم و آنروز همگی از جمله مهرزاد، مهمان من، دعوت به خوردن چلو و خورشت قورمه سبزی بودند که با سختی در آشپزخانه ی هتل، با پریسا پخته بودیمجای نشستن برای همه نبود و همگی مجبور شدند بالای تخت ها به ردیف بنشینند و من و پریسا برایشان غذا بکشیم و بدستشان بدهیم.

سر سفره، مهین با مهرزاد دعوای بد و تندی کرد و هرچه مهرزاد می گفت:

- من یک ریال از پول شما رو ندیدم.

مهین حرف خودش را می زد که از درس عقب افتاده و بدبختی هایی که کشیده بودیم را از ندانم کاری مهرزاد می دانست و بس! دلم می خواست او ساکت بماندبه دو دلیلیکی اینکه من حرف مهرزاد را باور داشتم که در این میان فقط از اسم او استفاده کرده بودند و او داشت با این کارش، نام خودش را پاک می کرد. دوم اینکه نگران بودم که با این بحث ها، مهرزاد آنها را نفرستد.

مهرزاد و محمد و عطا که دیگر همیشه با هم بودند، بعد از ناهار با اشاره ی مهرزاد به اینکه کار دارد، بلند شدند.

وقتی مهرزاد از من خواست با او به راهرو بروم، مهین از او پرسید:

- ما کی عازم هستیم؟

مهرزاد گفت:

- هر وقت من تشخیص بدم که اوضاع مناسبهشما کجا منزل می کنید؟

مهین گفت:

- چون قرار نیست زیاد اینجا بمونیم، تو اتاق نسرین میمونیم تا بریم!!!

نگاهی به پریسا کردماما پریسا با خانمی هر چه تمام تر، با بردن سرش کمی به بالا به من فهماند کهبی خیال!

با مهرزاد و محمد و عطا به راهرو آمدیماو گفت:

- مرسی از غذا نسرین جان، دستت درد نکنهفقط نمی دونم چرا اینهمه از این خواهرت تعریف های خوب می کردی که در مقابل این خانم، تو گلی و او خارشما واقعآ خواهرید؟

گفتم:

- او عصبانیه، همینولی تو رو خدا اذیتشون نکنیدزودتر بفرسیدشون برن.

گفتمن در اولین برخورد، طرف خودمو می شناسم!

خداحافظی کردند و رفتند.

دو هفته گذشت و نیکولاس مدیر هتل، هر وقت مرا می دید متلکی می پراند دال بر اینکه میداند دو نفر در اتاق ما اضافه زندگی می کننداما سخت نمی گرفتاز طرفی شبها، جای ما واقعآ تنگ بودنادر و مهین روی تخت پهن تر می خوابیدند و من و پریسا، یک شب درمیان، روی تخت یکنفرهآن دیگری روی پتوهایی که از محمد و مدیر هتل گرفته بودم، روی زمین می خوابیدیمپریسا بیش از حد خوب شرایط را تحمل کرد و اعتراضی نمی کرد.

مهین و نادر از بیکاری و بلاتکلیفی، بی حوصله شده بودندمهین بمن گفت:

- فکر نمی کنم مهرزاد قصد فرستادن ما رو داشته باشهاگه می تونی یه کاری برای من و نادر پیدا کنی تا ما هم مثل خودت، منتظر بشیم تا بریم یه جایی. ( آنها روز دوم رسیدنشان، ثبت نام کردند و از طرف دیگر، برادر نادر در استرالیا دوستی داشت که وعده داده بود کمک کند. وقتی که با خوشحالی گفتم پس داریم میریم، مهین گفت: ما نمی تونیم برای تو هم رو بزنیم او که تو رو نمی شناسه)

تنها فکری که به فکرم رسید، گریگوری بودصبح به سر کارم زنگ زدم و گفتم کاری برایم پیش آمده و نمی توانم برومبعد بخانه ی گریگوری رفتمخودش در را برویم باز کرد و با خوشرویی مرا به داخل خانه دعوت کرد.

به او گفتم که خواهرم و شوهرش آمده اند و دنبال کار می گردند و من بخاطر همین مزاحم اش شده امبا خوشحالی گفت:

- اتفاقن یک مرد انگلیسی که در باغ توت فرنگی ام با پسرم کار میکرد، چند روزی است که به کشورش برگشته و ما دنبال کسی می گشتیم.من خوشحال میشم خواهرت و شوهرش اونجا کار کنند.

وقتی به صورت جمع گفت کار کنندپرسیدم:

- پس شما به هر دو نفرشان نیاز دارید؟

گفتبله، چون با وجودیکه باغ کوچکی است، ولی دو نفر برای رسیدن به آن کم اندیک آپارتمان کوچولوی دو اتاق خوابه هم همانجا دارم، با منظره ی جلو دریاچه ای بسیار زیبا که می تونن از اونجا برای موندن استفاده کننداجاره هم نمی خواد بپردازنفقط اگر زمانی ما کارگر بیشتر لازم داشتیم، برای چند هفته ای باید یکی از اتاق ها را در اختیار او بذارنحقوقشون هم برای هر کدام، ماهیانه پنجاه هزار دراخما!!!

از این بهتر نمی شدقرار شد که دو روز دیگر، ساعت ده ما جلو خانه ی او باشیم.

به هتل رفتم و خبر را رساندمخیلی خوشحال شدند چون متوجه شده بودند که کارهای موجود و همچنین اجاره ی حتا یک اتاقه، در چه حد و حدودی است. دو روز بعد آنها به دهکده ی بسیار زیبا و تمیز و سرسبز اورنج، نقل مکان کردند. همراهشان رفتم و غروب به آتن برگشتم.

از آن به بعد من هر پنجشنبه عصر، به خرید لوازمی می رفتم که فکر می کردم در دهکده ی آنها پیدا نمی شود و جمعه قبل از آمدن پریسا از سر کار، به همان ایستگاه قطار می رفتم و بعد از سه ساعت و نیم، اورنج بودمبعد با اتوبوس راهی آپارتمان آنها می شدم که بیست دقیقه طول می کشید.

عصر یکشنبه، به همان طریق بر می گشتم.

آرامش خوبی داشتم و همچنان در جمع چهار نفره و گاهی همراه با مهرزاد، روزها به کار و شب ها و آخر هفته ها سپری می شدند. تا یک روز پسری که قبلن عاشق پریسا شده بود، و من آب پاکی را روی دستش ریختم و به او گفتم که پریسا به محمد دل داده، در اتاق را زد. پریسا کار دومی گرفته بود و هنوز ار سر کار بر نگشته بود. او گفت که ویزای کانادا را گرفته و پیشنهاد داد به نام نامزد او به کانادا بروم!

تشکر کردم و گفتم: فکر خوبیه، ممنونم بیاد من بودی. اما تا دو روز دیگه روش فکر می کنم و بهت میگم.

او رفت و شب موقع شام به پریسا که گفته بودم، به محمد و عطا نیز گفتم. عطا پرسید: واقعن می خوای بری؟ گفتم نمی دونم. دارم روش فکر میکنم. بهش گفتم دو روز دیگه جوابشو میدم.

فردا شب، با جمع همیشگی مان نرفتم. گرسنه نبودم و دلم برای کتاب خواندن تنگ شده بود. داشتم می خواندم که عطا به اتاقم آمد و پرسید: سلام، می تونم در رو ببندم؟ با اطمینان به او که دیگر هم را خوب می شناختیم و می دانستم مثل آب پاک است گفتم: آره.

عطا در را بست و قفل کرد!!!


 


برچسب‌ها: خاطرات
+ نوشته شده در  یکشنبه 12 دی 1395ساعت 09:41  توسط نسرین  |  نظرات (0)