تقدیم به مادرم، که خاتون تمام قصه هام بود

 پرسید: 

ـ نمی ترسی که در رو قفل کردم؟ 

بدون شک گفتم نه! این چه حرفیه؟ چرا باید بترسم؟

همانطور ایستاده، بدون آنکه نگاهم کند با بغض گفت:

ـ  فقط اومدم ازت خواهش کنم نری کانادا... خواهش می کنم نرو!

و از چشمان بی غل و غش اش اشک به آرامی سرازیر شد!!!

بلافاصله مرا هاج و واج این خواسته، جا گذاشت و رفت!

شب به پریسا گفتم و با تآیید اینکه حسی به من پیدا کرده، تصمیم گرفتم بخاطر عطا نروم. و نرفتم! اما هیچ حسی بجز احساس نزدیکی دو دوست خوب یا یک خواهر و برادر، نه به او داشتم نه به محمد. هر چند هر دو برایم خیلی عزیز بودند. قلب و ذهن محمد که از آن پریسا بود و دیگر همه آن را می دیدند، حتا اگر از آن حرفی نزنند. اما هیچکس حدس اینکه عطا به من مهری پیدا کرده باشد را گمان نمی کرد. حتا خودم!

از آن ببعد ما دیگر شب ها بدون عطا می رفتیم. هر شب به بهانه ای نمی آمد و بعد از مدت بسیار کوتاهی، بیرون رفتن های دسته جمعی ما قطع شد. محمد نمی خواست عطا را که رفیق سالیانش بود تنها بگذارد و بدون او خوش نمی گذراند که حق داشت.

دو ماه گذشت و سفارت استرالیا، بدون آنکه با من مصاحبه ای داشته باشد، پرونده ی مرا برای مهاجرت به کشورش نپذیرفت. از طرف دیگر، گریگوری هر ماه پرداخت حقوق نادر و مهین را به عقب می انداخت و آنها ناراحت بودند. ضمن اینکه فکر می کردند که اگر در آتن باشند، می توانند بهتر دنبال کار رفتنشان به مقصد باشند. این بود که استعفا داده و به آتن آمدند و چون پسر عمه ی نادر هم آمده بود، یک آپارتمان سه اتاق خوابه اجاره کردیم و من از پریسا جدا شدم. 

مدت کوتاهی نگذشت که پریسا نیز با محمد و عطا همخانه شدند و از هتل رفتند.


***


چند ماه گذشت...

برای نوروز به لاوریون رفتیم تا هم نوروز را به مصطفی و خانواده و بقیه تبریک بگوییم و هم اینکه در جشن تولد نصرت، دختر مصطفی و زینب شرکت کنیم که مصطفی بعد از اینکه او را در جریان کارم گذاشتم گفت:

مسعود از وقتی رفته دنبال کار بچه هاست و برای چندتاشون اسپانسور فرستاده. می خوای بگم واسه تو هم بفرسته؟ گفتم آره و اگه هم متآهل رو بهتر قبول می کنند بگو خواهرم و نادر رو ساپورت کنه بعد اونا منو می برند.

چند روزی گذشت تا یک روز مصطفی به من زنگ زد و گفت:

شنبه بیا لاوریون تا با مسعود حرف بزنی. چون او تلفن کرده و گفته به هر کسی میتونم امید بدم ولی نسرین رو صد در صد میتونم تا دو ماه دیگه ببرم استرالیا!!! ساعت دوازده ظهر تلفن میکنه تا باهات حرف بزنه و بگه چه طور؟

روز شنبه به لاوریون رفتم، سر ساعت دوازده مسعود زنگ زد. بعد از احولپرسی مختصری گفت:

-  شما اگر با کسی که مقیم اینجاست ازدواج کنید، خیلی راحت ویزا می گیرید!

گفتم: من قصد ازدواج ندارم.

گفت: مهم نیست! فقط به صورت مصلحتی.

جواب دادم:

- ولی من که کسی رو نمی شناسم که این کار رو برای من بکنه.

اول گفت دوستی دارم که این کار را میکند و بعد گفت: خودم!

پرسیدم: واقعن شما اینکار رو می کنید؟

گفت: صد در صد! چرا نه؟

***

وقتی به آتن برگشتم، جریان گفتگویم با مسعود را برای مهین و نادر تعریف کردم. نادر خندید و گفت:

- باید ازتو خوشش اومده باشه که بهت همچین پیشنهادی داده!

گفتم:

- نه بابا، گفت مصلحتی.

نادر خیلی بامزه از زیر عینک اش با شیطنت نگاهم کرد و گفت:

- پس چرا به یه دختر دیگه این پیشنهاد رو نکرد، چرا تو؟

جواب دادم: لابد بخاطر اینکه مصطفی سفارش منو کرده بوده.

مهین گفت:

- بهرحال چیزی رو از دست نمی دی. قبول کردی دیگه؟

- آره. شماره تلفن سر کارم هم بهش دادم برای روز مبادا. آدرس اش هم به خواسته خودش از مصطفی گرفتم تا براش نامه بنویسم. باید نشون سفارت بدیم که از وقتی او رفته ما با هم مکاتبه داریم و از من خواست تو یه نامه از اینکه چه رنگی دوست دارم، گل مورد علاقه ام چیه و هر چی سلیقه ایه براش بنویسم. به اضافه اینکه چندتا خواهر و برادر دارم و پدر و مادرمو و خلاصه هر چی دوتا نامزد از هم می دونن، ما باید بهم تو یه نامه برای هم بنویسیم که در مقابل سوالی جا نمونیم. چون ممکنه با او اونجا مصاحبه کنند و با من اینجا.

نادر لبخند قشنگش گفت:

- تو برو بعد ما رو هم ساپورت کن که بیاییم اونجا!

- پس دوست برادرت چی میشه که می خواد ساپورتتون کنه؟

گفت:

- دوست کجا و فامیل درجه یک کجا نسرین جون؟! بوسیله ی او بخوایم بریم سه سال طول میکشه ولی از طریق تو دوماهه اونجاییم. مثل تو که داری دوماهه میری.

خندیدم و گفتم: من که از خدامه.

دو روز بعد، ساعت دوازده ظهر تلفن زنگ زد و سرکارگرمان اعلام کرد:

- وقت ناهار... و گوشی را برداشت. اول کمی معطل کرد و بعد صدا کرد: نزرین!!

با ناباوری نگاهش کردم. گوشی تلفن را در هوا نگه داشت و اشاره کرد که: برای توست!

گوشی را گرفتم و به زبان یونانی گفتم: بله؟

مسعود بود، گفت:

- فکر کردم که هر از گاهی تک زنگی بزنم تا اگر به سرکارتون تماس بگیرند، مدرک داشته باشیم.

حرفش بنظرم منطقی آمد و ده دقیقه ای حرف زدیم و رفتم برای ناهار و این مکالمه، هر روز و برای چهار ماه طول کشید. زنگ تلفن همیشه و دقیقن ساعت دوازده ظهر بود و چرخکارها دیگر می دانستند که این تلفن برای نسرین است. شده بود یک جور شوخی و اعلام وقت خوش ِ بیست دقیقه ناهار و استراحت. با صدای زنگ تلفن، همه با هم با شیطنت  داد می زدند: نزرین!

یکماه نگذشته بود که او اعتراف کرد که از زمانی که مرا با کتاب فروغ دیده، از من خوشش آمده و بعدها اگر من او را نمی دیدم، حتا وقتی که به لاوریون می رفتم، او مرا می دیده! گاهی حتا پشت سرم می آمده و ساعات کاری ام را بعد از چند روز فهمیده و دنبالم می کرده. گاهی نیز غروب هایی که به خانه ی نسرین و منصور می رفتم!!!

در ضمن طی نامه هایش که همیشه با انشای فوق العاده ای همراه بود و هر بار در یک رنگ متفاوت کاغذ و پاکت، که نشانه ی این بود که برای فرستادن آنها وقت می گذارد، مرا سرشار می کرد. اما من همچنان همان پاکت و کاغذ سفید و نامه هایی که همیشه یک یادداشت جداگانه همراهش بود و یا در تلفن روز بعد از فرستادنش که خاطر نشان می کردم که آنها را برای رد گم کردن نوشته ام. و او همچنان خودش را لو می داد تا یکروز که گفت مرا دوست دارد و میخواهد همسر واقعی او باشم! و من باز جواب ام همان بود: من علاقه ای بشما ندارم و قصد ازدواج نیز.

کم کم با روحیه و فکر و قلم او عادت شیرینی کردم. شعرهایش را دوست داشتم و طرز فکرش در مورد زندگی و خیلی چیزها برایم قابل احترام و قبول بودند.

او هر روز و بدون استثنا تلفن می کرد و من دیگر روزهای شنبه و یکشنبه را دوست نداشتم. دلم میخواست هفت روز هفته را کار کنم تا بتوانم به او گوش کنم. در ضمن دیگر کمتر چیزی می خریدم. لباس و کفش به اندازه ی کافی داشتم، بخصوص که فکر می کردم بزودی خواهم رفت. هر چه می توانستم، بعد از پرداختن سهمیه ام در اجاره و پول قبض های برق و آب و غذا، بقیه را جمع می کردم. دلم نمی خواست با دست خالی به استرالیا بروم و با وجودیکه مسعود گفته بودکه: "نمی خواد دیگه کار کنی، من برات می فرستم و پول بلیطت رو میدم"، ترجیح می دادم خودم بپردازم.

تا یک روز دو شنبه که با ذوق منتظر ساعت دوازده بودم و او زنگ نزد! 



برچسب‌ها: خاطرات
+ نوشته شده در  دوشنبه 13 دی 1395ساعت 01:04  توسط نسرین  |  نظرات (0)