X
تبلیغات
پخش زنده جام جهانی
تقدیم به مادرم، که خاتون تمام قصه هام بود

مثل بچه ای که عزیزترین اش را از او دور کرده اند، بغض کرده بودم و مدام منتظر بودم تا بالاخره تلفن زنگ بخوردو نخورداین احساس چه بود؟ اگر من عاشق او نشده بودم، پس چرا بغض؟ چرا برایم مهم است؟ و دیگر کتمانش برایم مفهومی نداشت.

فردا که زنگ زد به او گفتم:

- احساس می کنم بهت علاقه مند شدم.

واکنش او مثل این بود که به بچه ای عزیزترین اسباب بازی دنیا را داده ای... و چه شیرین بود!

چهار ماه از اولین تلفن گذشته بودپرونده ی من تازه داشت به جریان می افتاد که آن روز گفت:

- دل ات میخواست یه هفته ی دیگه پیش هم بودیم؟

گفتم:

- معلومه، این پرسیدن نداره.

گفت:

- من بلیط خریدم و دیگه نمی تونم صبر کنم، هفت روز دیگه ساعت یازده و نیم صبح پیش ات هستمحتا بهم مرخصی ندادند چون کارمو تازه شروع کردم، منهم استعفا دادماگه قراره با هم باشیم، بذار هر چه زودتر شروع بشهبعدشم من اگر اونجا باشم خیلی زودتر بتو ویزا میدن و با هم بر می گردیم.

خیلی خوشحال شدم که داره میاد و یک هفته ی طولانی گذشت تا آمدهمیشه یادم خواهد ماند که با یک لباس مشکی که گلهای سرخ داشت، با یک شاخه گل سرخ به فرودگاه رفتم و مردی که قرار بود برای همیشه همراه و مونس و عشق من باشد، می آمد تا خستگی آنهمه سختی را از تن و جانم بزدایدو من هم تمام تلاشم را می کردم تا او را خوشبخت کنمپس دیگر هیچ چیز مهم نبود، آینده از آن ما بود.

مسعود با یک بلیط که برگشت آن برای یکماه دیگر بود، در یک صبح جمعه وارد آتن شداو مرا مطمئن کرده بود که کارمان بیشتر از آن طول نمی کشد و از یکماه جلوتر هم به من می گفت:

- از روزهای آخر شغلی ات لذت ببر، چون من دوست ندارم همسرم کار کُنهیه نفر کار کنه تا اون دیگری بتونه محیط آرومی برای خونه شون مهیا کنه.

- ولی من دلم می خواد کار کنماز اینکه بتونم خدمتی به مردم بکنم و پولی بدست بیارم و کمک خرج باشم لذت می برم.

- نهاینجوری هر دو نفرمون خورد و خسته از سر کار می آییم و هیچکدوم حوصله ی اون یکی رو ندارهفکر می کنی اینهمه دعواهای زن و شوهرهای عادی بخاطر چیه؟ همینه دیگه!

با خوشحالی گفتم:

- پس من میرم درس می خونممن همیشه دلم می خواسته روان شناس کودک و یا معلم بشم.

- فکر خیلی خوبیه، من تا آخر راه پشتیبانیت می کنم!

و حالا آمد.

آن روز صبح موهایم را از همیشه بهتر سشوار کشیده بودم و کمی روژ لب کمرنگ، و سرمه ای که همیشه به چشم می کشیدم، تنها آرایش آن روزم بود.

هر چه به ساعت فرودی که او به من گفته بود نزدیک می شد، قلبم تند تر می زددر این فکر بودم که باید چکار بکنم؟ به او دست بدهم و بگویم سلام؟ یا منتظر بشوم تا ببینم او چکار می کند و بعد من عکس العمل نشان بدهم؟... در همین فکر ها بودم که کسی با سر انگشتان از پشت به شانه ام زد و گفت:

- سلام!

برگشتم، او بود! دست هایش را برایم باز کرد و من دوستانه و خیلی کوتاه به آغوش اش رفتم و بجای جواب سلام گفتم:

- تو کی اومدی که من ندیدم ات؟

- من دو ساعت زودتر رسیدم... تنهایی؟

- آره خودت اصرار داشتی که تنها بیام.

- می دونم... خوب کردیبریم.

مسعود دست اش را بطرفم دراز کرد و من به همان راحتی که به او اطمینان کرده بودم، دستم را در دست او گذاشتم و با او راهی شدم.

از فرودگاه خارج می شدیم که مسعود مرا به نشستن روی صندلی کنار در خروجی سالن دعوت کرد و گفت:

- یه دقیقه بشین اینجا کارت دارم!

بعد دست به جیب اش کرد و یک جعبه ی مخمل سرمه ای درآورد و خودش در آن را باز کرد و حلقه ای را از آن در آورددست چپ مرا بطرف خودش کشید و آن را به دومین انگشتم کرد و گفت:

- گفته بودی عاشق ستاره هایی، اینهم یک ستاره از طرف من!

در حالیکه به حلقه خیره شده بودم و از ظریفی آن خوشم آمده بود، در یک آن احساس کردم یک ظرف آب سرد روی سرم ریخته شد!

قرار بود ما با هم در آتن برای خرید حلقه برویم و با هم انتخاب کنیمقرار بود نامزدی مان را جشن بگیریم و در آنجا حلقه های هم را بدست دیگری کنیم...

اما حالا من در مقابل یک عمل انجام شده قرار گرفته بودمکاش لااقل خودم جعبه را باز کرده بودم... بماند که، طرح ِ این حلقه گل بود نه ستاره!

با دلخوری کوچکی گفتم:

- اینجا و اینجوری؟... قرار ما چیز دیگه ای بود.

- یه روز حوصله ام سر رفته بود و دلتنگ تو بودم، با یکی از دوستام به اسم سودابه رفتیم به پاساژ محلاینو که پشت شیشه ی ویترین جواهرفروشی دیدم، یاد تو افتادم که ستاره دوست داریبا وجودی که عیار طلاش نُه بود، برات خریدمش!... فکر کردم هم حلقه ات باشه و هم سوغاتیت!!! خب دیگه پاشو بریم!

با دلخوری همراهش براه افتادم و داشتم با خودم کلنجار می رفتم کهمهم نیست، اینم قشنگه و سمبل عشق مسعودهفقط این مهمه...

تمام موجودی مسعود فقط سیصد دلار اسرالیایی بود که اصلن پول زیادی محسوب نمی شد. 

روز بعد طبق دعوت من از چند دوست صمیمی از جمله مصطفی و خانواده اش، پریسا و محمد و عطا (که عطا و محمد نیامدند) جشن نامزدی کوچکی گرفتیم. آن روز قبل از اینکه پریسا موهایم را درست کند و صورتم را آرایش کند، مسعود مرا به اتاقی برد و گفت: من دوست ندارم اصلن آرایش کنی. خواهر من تازه جونش رو در یک سانحه از دست داده و من عزادارم.

به احساس اش احترام گذاشتم و قبول کردم...و  جشن کوچکمان به سادگی برگزار شد.

دو سه روز بیشتر طول نکشید که با مهین، بر سر یک بحث سیاسی بحث شان شدنادر از مهین دفاع می کرد ولی من هرگز نه چیزی از سیاست بلد بودم و نه علاقه ای به مطالعه و یادگرفتن اش داشتمتازه اگر هم چیزی می دانستم، طرف هیچکدام را نمی خواستم بگیرم، پس ساکت می نشستم و فقط دعا می کردم که این بحث زودتر تمام بشوداما آنها برنامه ی هر شب شان شده بود. مستآصل شده بودم و مدام داشتم با خودم و خدایم حرف می زدم: "خدایا هر دو را دوست دارم و نمی خواهم بین شان کدورتی پیش بیاید، چکار کنم؟"

هر کدام را تنها گیر می آوردم می گفتم: ترا بخدا بحث نکن. تو برای خودت فکر کن و بگذار او هم هر طور می خواهد فکر کند.

اما فایده ای نداشت تا اینکه یک شب، وقتی با مسعود از بیرون بخانه می رفتیم، جلو پله ها ایستاد و گفت:

- انتخاب کن نسرین! یا من یا خواهرت؟

با تعجب گفتم:

- چی میگی؟!!! میدونی که نمی تونم.

- تو مجبوری چون من دیگه نمی تونم و نمی خوام با مهین یکجا باشم.

- ولی من نمی تونم خواهرم رو بندازم دور. او عزیزترین شخص قبل از تو توی زندگیم بود و حالا هم هر دوتون رو در یک حد دوست دارم منتها در دو جهت مختلف.

بعدشم، تو از وقتی اومدی هی میگی هفته ی دیگه میریم و نذاشتی برم سرکارم، تمام پس اندازم داره ته میکشه. حتا دیگه پول بلیط هم ندارم. خودتم که نمیری سر کار. اجاره اینجا رو تا یکماه دادم. میخوای چکار کنی اگه اینجا نمونیم؟! لااقل میتونیم از اونا بخوایم که بما قرض بدن تا بریم و براشون بفرستیم .

با غضب و لجبازی پرسید: من یا مهین؟

دیدم خیلی غیر منطقی حرف می زند، گفتم مهین.

سری تکان داد و گفت:

- پس خداحافظ!

سرم را محکم به دیوار سیمانی کنار در کوفتم و گفتم:

- اینکار رو با من نکن!

پشت اش را بمن کرد و گفت: من میرم خونه ی دوستم افشان اینا، اگه منو خواستی بیا اونجا!

و رفت!

با چشم گریه رفتم تو و با مهین و نادر حرف زدم، نادر گفت:

- شما که هنوز نامزدید و ازدواج نکردین، بهم بزن!

مهین گفت: نه!

مستاصل پرسیدم: پس چکار کنم؟

- نمیدونم!

چند ساعتی گذشت و مسعود آمد...

گفت بیا چند روزی بریم لاوریون تا از این محیط دور بشم و آروم بگیرم. قبول کردم و فردا در غیاب مهین و نادر با گذاشتن یک یادداشت به لاوریون رفتیم. در آنجا بود که مسعود کمی از نقاب بدبینی هایش را کنار زد و من با حماقت تمام، نادیده گرفتم و یکی از بزرگترین اشتباهات زندگی ام را گرفتم...

وقتی رسیدیم، دوستانمان را مشغول تدارک برنامه ی پیک نیک به سارینو دیدیم. فردای آن روز همگی با اتوبوس برای بیست دقیقه ای می رفتند. غروب های سارینو در دنیا از نظر زیبایی مشهور است. سیاحان و توریست ها و مردم محلی حتا جمع می شدند و تپه ی روبروی دریا مملو از مردم ساکتی می شد که پشم به افق دوخته بودند. زمانی که فرو رفتن خورشید پشت آب ها در سرخی بینهایت زیبا و بی نظیرش فرو می رفت. و جالب اینکه هیچکس این سکوت را نمی شکست. انگار نمی توانستی... 

هنوز بعد از گذشتن سی سال، می توانم آن غروب را مجسم کنم. 

ما نیز رفتیم و برگشتیم و از جمله دوستانی که با ما بودند، همان علی خوشگله و نامزدش بودند. سر سفره ی ناهار بحثی اجتماعی درگرفت که متوجه دانش و عمق نگاه افسانه، نامزد علی خوشگله شدم. 

موقع برگشتن به لاوریون در شب، علی و افسانه روی صندلی جلویی من و مسعود نشسته بودند. به علی نگاهی کردم و بفکر رفتم که چرا؟ چه چیزی باعث شده این دو موجور تا این حد متضاد بهم وصل شوند؟ 

و بعد چشم به جاده دوختم.

مسعود ساکت بود. و بعد از پیاده شدن برعکس همیشه، دستم را نگرفت و حتا دو قدم از من جلوتر راه می رفت. سیگاری گیراند و وقتی به اتاق گودرز رسیدیم، نوار شجریان را گذاشت و صدایش را بیش از حد زیاد کرد و با تکبر در جمع، به خودش فرو رفت!

پرسیدم چیزی شده: گفت نه.

تا آخر شب حرفی از او شنیده نشد و در برابر هر سوالی هم بله یا نه مختصری و بس. 

ساعت از یازده گذشت و همه آماده ی خواب شدند که گفت: من میرم ساحل... بلند شدم و دنبالش رفتم. منتظرم نشد!!!

وقتی به ساحل رسیدم، کنار اسکله نشسته بود و سیگار می کشید. کنارش نشستم و گفتم: ما قراره تا آخر زندگی با هم شریک باشیم، بهم بگو ببینم چت شده؟ 

نگاهم کرد و گفت: چرا اینقدر به علی خوشگله زل زدی تو اتوبوس؟

توضیح دادم که به چه فکر می کردم و اینکه علی چی می تونه برای گفتن به زنی چون افسانه داشته باشه؟ و فقط یه لحظه بود اونم چون علی باوجودیکه توی اتوبوس بود، خیلی بلند داشت حرف میزد.

قبول نکرد!!!

بهم برخورد و فکر کردم، دیگر جایی برای من در کنار این مرد نیست... بلند شدم و گفتم: خوب شد قبل از عقدمون این موضوع پیش اومد...مرا به خیر / تو را به سلامت... اگه قراره بهم اعتماد نداشته باشیم و بهم احترام نذاریم، نمی تونیم یه عمر با هم زندگی کنیم.

و منتظر جواب نشدم و به طرف ساختمان پناهنده ها رفتم. 

وسط راه پله هایی بود. زانوانم نا نداشت و شوکه ی بدی بودم. آنهم از کسی که ادعای روشنفکری اش، مدام داشت همه جا فریاد زده می شد. گوشه ی پله های پایینی نشستم. ساعتی گذشت تا آمد و مرا دید. 

کنارم نشست و گفت منو ببخش. حسودیم شد. پاشو بریم بخوابیم، فردا هم میریم محضر همینجا و عقد می کنیم. من باید خیالم راحت بشه تو مال منی و بس!

و من احمقانه قبول کردم که مال دیگری به جز خودم باشم و با او رفتم. فکر کردم دارد با کلمات بازی می کند و منظورش حرف عاشقانه ایست و طور دیگری بلد نیست عنوانش کند! وگرنه یک زوج همراه و همدم  هم اند نه مالک یکدیگر.و احمقانه تر اینکه فکر کردم در عرض یک ساعت کسی می تواند صد در صد یک ذهنیت و باور را عوض کند و بپذیرد که اشتباه کرده است!

آن شب یکی از تلخ ترین تجربه های زندگیم رقم می خورد و نمی دانستم.


***



برچسب‌ها: خاطرات
+ نوشته شده در  سه‌شنبه 14 دی 1395ساعت 00:09  توسط نسرین  |  نظرات (0)