X
تبلیغات
رایتل
تقدیم به مادرم، که خاتون تمام قصه هام بود


***

روز بعد در یک محضر، با دو شاهد و یک غم سنگین به عقد مسعود درآمدمنه امیدوار بودم و نه خوشحالتنها فامیل ام مهین و نادر، در کنارم نبودندمن با یک دامن ساده ی طوسی و یک بلوز سرخابی دوست ام و یک دمپایی پلاستیکی سفید کفش ملی به محضر رفتم و به عقد هم در آمدیم!

بر خلاف فکر مسعود که می گفت در عرض دو هفته کارهای سفارت انجام خواهد شد، یکماه به سر آمد و تازه سفارت برای من وقت مصاحبه را برای دو روز دیگر گذاشته بود.

من نگران بودم چون حتا پولی که برای خریدن بلیط کنار گذاشته بودم، دست خورده بودپس به او پیشنهاد کردم که او فردا برگردد سیدنی و شرع کند به کار کردن، منهم بر می گردم سر کارم تا ویزایم برسد و راهی بشومولی او قبول نمی کرد و می گفت:

- اگه من اینجا باشم همون آن ویزای تو را میدن ولی اگه برم شش هفت ماه دیگه طول می کشه.

- عیبی نداره، صبر می کنیم.

عصبانی می شد که:

- تو انگار دلت نمی خواد با من باشی!

- این چه حرفیه؟! معلومه که دلم می خوادولی دیگه پولی برامون نمونده و اگه بلیط تو هم بسوزه دیگه اوضاعمون بدتر میشه.

- تو نگران نباشمن یه دوست دارم تو کانادا، بهش میگم برامون بفرسته تا بریم استرالیا و بکش کار می کنم و قرض شو پس میدم.

بعد با هم به تلفنخانه مرکز شهر رفتیم و مسعود با دوستش حرف زد و قرار شد او به حساب بانکی که من داشتم، دو هزار دلار واریز کند تا ما به استرالیا برسیم و شش ماهه آن را پس بدهیمبعد برای اینکه مسعود به او گفت هیچی پول تو دست و بالم نیست، او آدرس خواهرش که راهی انگلستان بود را در آتن داد و گفت:

- برو از سودابه بگیر وقتی پول به حسابت ریخته شد بده به او.

ما به نشانی محل سکونت خواهر دوست مسعود رفتیم و پول را گرفتیم و بعد برای هواخوری و پیاده روی به خیابان رفتیم، مسعود پشت ویترین یک مغازه ی لوازم موسیقی ایستاد و به یک آکاردئون قرمز خیره شد و گفت:

- من همیشه خیلی دلم یه آکاردئون می خواسته و قیمت این نسبت به قیمتهای اونجا یعنی مفت... بیا بخریمش!

- اول که پول نداریم و بعدشم مگه بلدی بزنی؟

- نهولی یاد می گیرم!

- آخه نمیدونیم که چقدر اینجا موندگار می شیم؟ ممکنه پول کم بیاریم...

- تو نگران پول نباشمیریم دفتر هواپیمایی و تاریخ بلیطمو عوض می کنیمو بلافاصله دست مرا که با تعجب از این حساب باز کردن و خرید با پولی که جا برای خرج کردن نداشت را کشید و با خود به داخل مغازه بُرد!

وقتی به خانه رفتیم، مسعود هر چه شلوار و بخصوص شلوار جین در میان لباسهای من بود را بیرون کشید و کنار گذاشتبعد کابشن چرم بسیار شیکی که از ترکیه خریده بودم را با تحقیر به کناری انداخت.

- تو که تین ایجر نیستی که این مدلی بپوشی، اصلن مناسب یه زن شوهردار نیست!

کابشن را برداشتم و با ناراحتی گفتم:

- من اینو هم دوست دارم و هم خیلی گرون خریدماینو میخوامو نمی فهمم این شلوارهای به این سادگی چه عیبی دارند؟

مسعود به چشمانم زل زد و گفت:

- اصلآ زن نباید شلوار بپوشه، شلوار مال مرداست و دامن برای زن ها!

لوازم آرایش را هم که همان روز اول دور ریخته شده بود!

- اشکالی نداره، خواهر گودرز دوستش )، هم سایز توستمی فروشیم اش به اومطمئنم اگه نصف قیمت بهش بدی، ازت می خرهدیدم چطوری بهش نگاه می کنه، معلومه خوشش اومده.

چند روز بعد کابشن به خواهر گودرز داده شد و حتا وقتی که گفت:

- این برای من گرونه...

به او گفت:

- حالا چند روز بپوشیدش شاید پول اش جور شداگه هم نشد قابلی نداره!!! چون نسرین دیگه دوستش نداره!

دخترک هم با خوشحالی کابشن را گرفت و هرگز حرفی از پرداخت هر قیمتی بمیان نیامد!

***

وقتی پول به حساب ما واریز شد، او بجای اینکه پول خواهر دوستش را پس بدهد، پول را از حساب برداشت و گذاشت توی جیب اشاولین چیزی که با آن پول خرید، یک دوربین عکاسی با پایه و چند لنز مختلف و چندین حلقه فیلم بودو بعد شروع به خریدن لباس و کفش برای خودش کرد، به من هم پیشنهاد می داد که بخرم اما من حاضر نبودم با پول قرضی خرید کنم.

تصمیم گرفتم بعد از یکماه طولانی زندگی زناشویی را تمام کنمو قید زندگی با مردی را که فرسنگ ها با من فاصله ی فکری داشت را بزنمبرای شروع، با مادرم تلفنی صحبت کردم و در آخر حرفهایم اضافه کردم:

- ازدواج یعنی نیمی از خودت را بده و نیمی از او را بگیرولی همیشه او می خواد فکر و تصمیم اش را تحمیل کنههیچوقت به خواسته ی من اهمیت نمیده! 

گفت مثل چی؟

جواب دادم، لباسم، دوستام، برخوردم با مردم... اگه میگه منو دوست داره، پس چرا می خواد همه چیزمو عوض کنه؟... یا مثلن عیبای خودشو نه می بینه نه می خواد بشنوه. برای مثال یه ذره غرور نداره. خودخواهه ولی غرور هیچی... از مردم پول قرض میکنه و راحت خرجشون میکنه برای وسایلی که باید بعدها با پول خودش بخره نه دیگران... در ثانی، ما هیچی نداریم برای شروع زندگیمون. اونوقت او داره آکاردئون و دوربین می خره!

مادرم جواب داد:

- تو باید با شوهرت و زندگی با او گذشت داشته باشی تا بتونی با او زندگی خوشی داشته باشیهیچ دو انسانی مثل هم فکر نمی کنند که تو بخوای انتظار داشته باشی هر چی تا بحال می کردی از این ببعد هم انجام بدیتو کوتاه بیا تا او هم بموقع در مقابل تو کوتاه بیادهیچ جفتی مثل هم نیستند، دوستش داشته باش!

- دارم ولی فکر نمی کردم اینقدر سخت گیر باشهبنظر می اومد مرد روشنفکری باشه ولی چیزایی که میگه و یا از من می خواد متعلق به صد سال پیش هستزندگی باهاش خیلی سخته. کارایی که میکنه اصلن معقول نیستن.

- داره امتحانت میکنه ببینه چقدر خودتو با شرایط جدید و سخت وفق میدی وگرنه برای مثالمگه میشه کسی مدتها تنها زندگی کنه و هیچی وسایل زندگی نداشته باشه؟

صبور باشتو که نمی تونی هنوز دو ماه از عروسی تون نگذشته، برگردیفامیل چی میگن؟ نه!!! باید صبور باشی و باهاش یه جوری کنار بیایمنو جلو فامیل سرشکسته نکنهمه حسرت تو رو می خورن، تو می خوای به این زودی کمر خم کنی؟ او که چیز مهمی ازت نخواسته، پس اگر یه مشکل بزرگ برات پیش بیاد چکار میخوای بکنی؟ فکر جدایی رو هم نکنسرتو بنداز پایین و زندگی تو بکن، برنگردی هانذار دشمن شاد بشیم!!!

و من چه احمقانه پذیرفتم!

چند روزی گذشت و من که حالا طرز لباس پوشیدنم، از یک بلوز و شلوار ساده به لباس مبدل شده بود، با او راهی سفارت استرالیا برای مصاحبه شدمآن روز صبح با خوشرویی به مسعود گفتم:

- هر چه تو گفتی در مورد ظاهرم من کردم، حالا من یه خواهش از تو دارم.

- چی؟

- ریش ات رو بزنمن از ریش بدم میاد.

- ولی می دونی من چند ساله به ریش داشتن عادت دارم؟... کوتاهش می کنم.

- منهم با جین یه عمر عادت کرده بودم ولی بخاطر خوشحالی تو دیگه نمی پوشماین منصفانه نیست.

مسعود کمی فکر کرد و بعد با ناخشنودی به حمام رفت و بعد از اینکه بیرون آمد، از ریش اش خبری نبودبا خوشحالی فریاد کشیدم:

- ببین چقدر خوش تیپ تر شدیتمیز و مرتب... مرسی که اونا رو تراشیدی... و بعد او را به بغل کشیدم و گونه اش را محکم بوسیدم.

دو ساعت وقت بود ولی چون مسعود تصمیم داشت برایم کفش بخرد، زودتر راهی شدیماو عقیده داشت زن هایی که می خواهند توجه مردها را به خود جلب کنند، پاشنه بلند می پوشند وگرنه دلیلی ندارد که به خودشان درد را هموار کنند و به کمرشان آسیب بزنند، فقط برای اینکه کفششان تق تق صدا بدهد و یا کمی آنها را بلندتر نشان بدهد.

بعد از خرید کفش ساده و بدون پاشنه ای به طرف سفارت رفتیمبعد از مصاحبه قرار بر این شد که دو هفته ی دیگر برای جواب به آنجا مراجعه کنیم.

***

بعد از دو هفته ما با خوشحالی، پاسپورت حاوی ویزا را از سفارت تحویل گرفتیم و به نزدیک ترین دفتر آژانس هواپیمایی رفتیم و دو بلیط یکطرفه خریدیم و دو روز بعد، تنها با بدرقه ی دونفر از دوستانمان گودرز و مهوش، راهی شدیم. دو نفر دیگر از کسانی که مسعود به آنها قول داده بود به محض رسیدنمان به سیدنی، دنبال کارشان را بگیرد و آنها هم راهی شوند!!!

وقتی به استرالیا رسیدیم، با تاکسی به آدرسی که مسعود به راننده داد رفتیمخانه ی کوچک دو اتاق خوابه ای روبروی کنار یک قبرستان!

- اینجا خانه ی دوستی است که بمن پول قرض داد تا بیام پیش توهمان سودابه که باهاش برات حلقه خریدیمخودش ترک تبریز و شوهرش کاناداییهآدمای خوبی اند و منو هم خیلی دوست دارنمثلن اینجا هیچکس حتی به افراد خونواده اش هم پول قرض نمی ده ولی اینا بمن دو هزار دلار قرض دادند و گفتندهر وقت داشتی پس بده!

در را، خانمی زیبا که چشمان درشتی داشت، با موهای مشکی که به شانه اش می رسید، باز کردبا دیدن مسعود لبخندی به شادی زد و او را در بغل کشید و گفت:

- هیچ خبری ازت نداشتم، کجا بودی تا حالا؟


+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 دی 1395ساعت 00:07  توسط نسرین  |  نظرات (0)