X
تبلیغات
رایتل
تقدیم به مادرم، که خاتون تمام قصه هام بود

مسعود جواب داد:

- اصلن به اون سادگی قبل نیست که مردم در عرض دو هفته عروسشون را می آوردند. از بس دروغ شنیدن، دیگه حرف کسیو بدون مدرک قبول نمی کنن.

- این عروس خوشگلته؟

- آره، پروین (!!!)... بعد رو به من کرد و با اشاره با سودابه گفت:

- اینم سودابه که اونهمه ازش برات تعریف کردم (؟!)

لبخندی زدم، احوالپرسی کردم و همگی به درون خانه رفتیم. سودابه پرسید:

- خب جشن عروسی کی هست؟ کجا میخوای سالن بگیری مسعود؟... همه ی دوستا منتظرند.

- بیخود منتظرند! من خواهرم تازه مرده، ما عزاداریم!

سودابه بعد از مکث کوتاهی با هیجان گفت:

- خیلی جالبه، من امروز لباس پوشیدم برم سر کار ولی دیدم خسته ام. به رئیسم زنگ زدم و گفتم: من مریضم نمی تونم بیام سر ِ کار!

بعدشم دیدم هوس خورشت آلوبخارا و سیب زمینی کردم، تا نیم ساعت دیگه آماده است. شما برید یه کم استراحت بکنید تا غذا آماده شد صداتون می زنم.

تشکر کردیم و به اتاقی که او نشانمان داد، رفتیم. آنجا یک تخت یکنفره بود و یک کمد لباس بزرگ و یک میز بلند و باریک.

سودابه در کمد را باز کرد و چوب لباسی ها را با فشار دست بکناری زد و رو به من گفت:

- می تونید لباساتونو اینجا آویزون کنید.

بعد دستش را به درون کمد کرد و یک ساز کیبورد، یک ضبط صوت نسبتن کوچک دستی، یک کیسه پر از نوار شجریان و یک جعبه ی کفش را در آورد و به مسعود گفت:

- اینم وسایل ات که بمن سپرده بودی. 

سودابه از اتاق بیرون رفت و در را پشت سرش بست. مسعود جعبه را به من داد... روی تخت نشستم و جعبه را با کنجکاوی باز کردم: شش فنجان بدون نعلبکی سفید.

همین!

تمام دارایی مسعود همان ها بود!!!

***

با صدای تلنگری بر در بیدار شدیم. سودابه به من که در را باز کرده بودم گفت:

- دو ساعته خوابیدید. اگه بیدارتون نمی کردم اونوقت شب خوابتون نمی برد.

و بعد سرش را بدرون اتاق کشید و از مسعود که هنوز روی تخت خوابیده بود پرسید:

- میخوای خونه بگیری؟

- نمیدونم... مجبوریم. چطور مگه؟

- این اتاق از وقتی تو رفتی خالیه، می خوایم یه همخونه بیاریم. اگه می خواید شما همینجا بمونید تا کارو زندگیتون جا بیافته.

- نصف، نصف؟

- نه. چون اتاق بزرگتر مال ماست و اتاق شما یه کم نموره، هشتاد به صد و بیست درصد.

- قبوله! هان پروین؟ دوست داری یه مدتی پیش سودابه و گِر ِک بمونیم تا تو هم تنها نباشی وقتی من میرم سرکار؟

- آره

با رفتن سودابه به آشپزخانه، از او پرسیدم چرا منو پروین صدا می کنی؟ گفت چون اول به دوستم پیشنهاد کردم با تو ازدواج کنه و چون او قبول نکرد ندیده این کار رو بکنه، خودم پا پیش گذاشتم!!! 

حالا نمی خوام بدونن تو همونی.

حس خوبی نداشتم...

بعد از گرفتن دوش، میز را که چیدیم، گرک از راه رسید. مردی قد بلند و لاغر، خجالتی و بسیار مودب بود که هر چه سودابه می گفت، همان بود!


***


یکی دو روزی که گذشت و ما به وسیله ی دوستی فهمیدیم که چون مسعود بدون مرخصی از کارخانه ی قبلی بیرون آمده، او را غیابن اخراج کرده اند و حالا او حتا نمی خواست به آنجا برگردد تا سعی کند که کارش را دوباره بدست بیاورد. پس برای زمان موقتی، در مقابل چشمان بهت زده ی من، به سر کار بنایی رفت.

دلیل دیگرش هم این بود که کارخانه به خانه ای که در آن زندگی می کردیم، دور بود.

سودابه و گرک هم معمولن سرکار بودند. این بود که من از صبح تا عصر تنها بودم. خانه را تمیز می کردم، غذا می پختم، لباسها را در لباسشویی می انداخت و اطو می کردم.

خیلی زود سوالهایم راجع به تحصیل از سودابه شروع شد و یک روز صبح که او کار نمی کرد، با هم به نزدیک ترین کالج زبان رفتیم تا فرا گرفتن زبان انگلیسی را شروع کنم و بتوانم درس خواندن را ادامه بدهم.

شب که مسعود فرم های ثبت نام را روی میز اتاق دید گفت:

- تو واقعن میخوای درس بخونی؟

- آره.

او سرش را به نشان تاسف تکان داد و گفت:

- تو نمیدونی کالج و دانشگاه های اینجا چه محیط کثیفی دارند. اونجا کسی نمیره درس بخونه که، میرن تا با بقیه بلاسند و حال کنند! محیط این کالج برای تو مناسب نیست.

- من مهم هستم که بخوام درس بخونم یا چیزایی که تو میگی. و من میخوام درس بخونم... تو که قول دادی پشتیبانیم می کنی!

- الآن نه نسرین. سودابه و گرک می خوان یکماه دیگه از این شهر برن. ما هم نقل مکان می کنیم به یه قسمت دیگه ی شهر. اونجا مردمش ساده تر اند و کالج اش خوب. اونجا با هم می ریم! قول میدم. و من باز هم قبول کردم چون بهرحال سه ماه به شروع سال تحصیلی مانده بود.


***


هنوز دو هفته نگذشته بود که یک روز مسعود، دو ساعت بعد از رفتن به سر کار به خانه برگشت! پرسیدم:

- حالت خوبه؟

- آره

- پس چرا به این زودی برگشتی؟

زد زیر خنده و گفت:

- من از تلفن شرکت استفاده می کردم، لو رفتم و قبل از اینکه رییس ام بیاد و اخراجم کنه، خودم در رفتم.

- مگه بی اجازه تلفن کردی؟

- نمیشه که تلفن خارج از کشور بخوام زنگ بزنم و اجازه بگیرم. به خونواده ام و خانواده ی تو زنگ می زدم. فکر می کردم نمی فهمه ولی از قبض تلفن اش فهمیده.

با نگرانی پرسیدم:

- فکر می کنی این چهار روزی که کار کردی و هنوز حقوق شو نگرفتی، جای پول اون تلفن کردن ها را پر کنه؟

- نمی دونم. دیگه مهم نیست!!!

- کار چی میشه؟ اعتبارت خدشه دار نمیشه؟

- تا دلت بخواد کار فراوونه. نگران نباش!

وقتی سودابه به خانه آمد، مسعود با خنده جریان را برایش تعریف کرد. او گفت:

- این تلفن خونه ی ما هم اشکال داره. ما سه هفته پیش قطع اش کردیم. چون داریم از این شهر میریم فکر کردیم پول تلفن را صرفه جویی کنیم. ولی انگار یادشون رفته قطعش کنند. من که هر شب دارم به یکی از اقوامم که سالهاست باهاشون حرف نزدم، تلفن می کنم!

شما هم اگه میخواید استفاده کنید. ولی باید همزمان با ما از اینجا برید که گیر نیافتید!!! فقط مسعود جان یادت باشه زودتر یه کار دست و پا کنی چون من قبل از اینکه از اینجا بریم پولمو میخوام.

- یعنی چقدر وقت داریم؟

- یک ماه!

فردای آن روز من لباسهای شسته را روی بند انداختم و بدرون خانه آمدم. دیدم مسعود گوشی تلفن را کنار کیبوردش گذاشته و مشغول نواختن آهنگ مرا ببوس گلنراقی است! صبر کردم تا آهنگ را که به زیبایی می نواخت، تمام کند و بعد پرسیدم:

- کسی پشت خطه؟

- آره، خواهرت پری!

بعد گوشی را دست من که شوکه شده بودم داد تا من هم احوالپرسی کنم! خواهرم بمن می گفت:

- خوش بحالت که شوهرت اینقدر با ذوق و هنرمنده. حتمن همش برات آهنگ های عاشقانه می زنه.

من زود خداحافظی کردم و علیرغم اشاره ی مسعود، گوشی را گذاشتم و زدم زیر گریه.

- چی شده؟ چرا گوشی را ندادی بمن تا خداحافظی کنم؟

دیگر طاقتم طاق شده بود، فریاد زدم:

- تو چرا هیچ چیو جدی نمی گیری؟ انگار نمی فهمی در قبال دیگرانی که بهشون قول دادی مسئولی. من طبق خواسته ی خودت روی تو حساب باز کردم، سودابه و اون دوستت منتظرند قرضشونو پس بدی، اونوقت تو نشستی اینجا از خط ِ تلفنی که حق نداری استفاده کنی، آهنگ می زنی اونور دنیا که چی بشه؟

مسعود با صدای بلندتری داد زد:

- نفهم خودتی که اینجور با من صحبت می کنی. قرض منه بتو چه مربوط؟!

- بمن مربوطه چون من زن تو ام، تو دیگه مجرد نیستی که بخوای بگی بتو مربوط نیست. منو آوردی اینجا زجرکش کنی؟

- ناراحتم کردی و دوباره درد معده ام عود کرد... اصلن میدونی چیه؟ دنده شون نرم، می خواستن پول قرض ندن!

بعد با عصبانیت سیگار و فندکش را برداشت و از اتاق بیرون رفت تا با یک لیوان شیر، درد معده اش را فرو بنشاند.

من ماندم و یک حالت تهوع، از سر ِ درماندگی...

حالم خیلی بد بود... تحمل هوای مسموم شده ی خانه را نداشتم. پس از خانه بیرون رفتم و نگاهی به دور و برم کردم... کجا بروم؟ پیش کی؟ من بجز مسعود کسی را نداشتم و این بی کسی باعث شده بود که به تحمل کردن احمقانه ام ادامه بدهم.

گورستان تنها جایی بود که هم چند قدم به من بیشتر فاصله نداشت و هم می توانستم با خیلی ها حرف بزنم و مطمئن باشم به حرف ام گوش می کنند!

غروب بود. هوا سرد بود یا درون من از دلتنگی سرما زده شده بود؟ سر قبر زن جوانی نشستم و بفکر فرو رفتم. چرا اینهمه تحمل می کردم؟ چرا زیر پا به همه چیز نمی زدم و از پیش او نمی رفتم؟ من که از هجده سالگی روی پای خودم ایستاده بودم و زن ضعیفی نبودم.

آیا سختی های بیش از حدِ دو سال قبل باعث شده بود که من از او یک شوالیه برای خودم بسازم؟ یا داشتم از مسئولیت زندگی زناشویی که قبول کرده بودم، سرباز می زدم؟ مگر موقع قبول ازدواج در محضر، قول نداده بودم که در بدترین شرایط در کنار همسرم بمانم؟ مگر او را دوست نداشتم؟

جواب هر چه که بود، زورگویی، لجبازی و تنبلی مسعود بیش از حد بود و خودش هم می دانست که در شرایطی نیستیم تا او بخواهد اینهمه از زیر بار مسئولیت شانه خالی کند و بی خیال باشد.

پس من باید چکار می کردم؟


+ نوشته شده در  پنج‌شنبه 16 دی 1395ساعت 00:04  توسط نسرین  |  نظرات (0)