تقدیم به مادرم، که خاتون تمام قصه هام بود

فکر کردم که شاید به مهر بتوانم راحت تر به مقصود برسم تا به قهر... پس به طرف خانه راه افتادم و وقتی مسعود در را برایم با نگرانی باز کرد، هر دو بدون یک لحظه تآمل، در آغوش هم فرو رفتیم. و بعد روبروی هم نشستیم و حرف زدیم.

مسعود گفت:

- خسته ام و به استراحت و آرامش احتیاج دارم.

- تو تا بحال باید استراحت ات رو کرده باشی. بخصوص که ما، بخاطر قرض هامون در شرایطی نیستیم که بتونیم استراحت کنیم. به پول نیاز داریم تا بتونیم زندگی مونو بسازیم. بیا دوتامون بچسبیم به کار و زودتر از زیر دین مردم بیایم بیرون و بعدشم زندگی خودمونو بسازیم.

- باشه. اما فردا میریم به مراکز مخصوصی که برای افرادی با شرایط ما هست و یه مدتی از حقوق بیکاری استفاده می کنیم تا من روبراه بشم، بعد.

بهت قول میدم بریم سر کار ولی بهم فشار نیار!

یک ماه به همین منوال گذشت. نه از سر کار خبری بود و نه بدنبال آن گشتن! تا نزدیک های ظهر در رختخواب می ماند و بعد تا عصر به نوارهای شجریان گوش می کرد و بعد هم ویدیو...

فقط چون آن محله گران بود، با اتوبوس به قسمت دیگر شهر رفتیم و آپارتمان بسیار ارزان دو اتاق خوابه ای را کرایه کردیم و قرار شد دو روز قبل از رفتن سودابه و گرک به آنجا برویم. در آن روز، مسعود از سودابه شماره حساب بانکی اش را گرفت و به او گفت:

- من به محض جابجا شدن همونجا میرم دنبال کار و پولتو در اسرع وقت برات می فرستم. فقط دویست دلار برای بیعانه ی خونه کم داریم، اونو هم بمن قرض بده تا همه را با هم برات بفرستم!

سودابه با مشورت با شوهرش، دوباره به او پول قرض داد!!! مسعود با صد دلار، همان تخت یکنفره و یک میز کوچک گرد و یک کمد را از وسایل خانه ی آنها که به حراج گذاشته بودند خرید و با ماشین بزرگ گرک به خانه ی جدید منتقل کردیم.

آنجا متوجه شدم که دوستانش بیشتر در آن منظقه زندگی می کنند و اکثرن کرد بودند. و او خودش را که اهل و متولد یکی از شهرستان های کوچک اطراف رشت بود، کُرد معرفی کرده بود! زبان کردی را خیلی خوب حرف می زد و بسیار مسلط و زیبا می رقصید.

با شروع زندگی در خانه ی جدید سعی کردم با امید و دید مثبت به آینده مان، هر چه را برای هر دو نفرمان خوب است انجام بدهم. اما دیگر با شناختی که از مسعود داشتم می دانستم که باید تا می توانم صبور و با گذشت باشم. چون هیچ راه برگشتی بنظرم نمی رسید.

حالا می فهمم که تمام آن بی دست و پایی، عایده ی استرس بود و بیکسی و نداشتن حمایت خانواده ام. ضمن اینکه احساس می کردم که به او علاقمندم و هم این که نمی خواستم به عقب برگردم. من باید به جلو می رفتم و زندگی را می ساختم. وقتی آنهمه سختی را در ترکیه پشت سر گذاشته بودم، پس می توانستم این سختی ها را هم تحمل کنم تا به زندگی ایده آلم برسم.

اولین کاری که در خانه جدید کردم این بود که مجبورش کردم تا پیش یک متخصص برویم تا معده اش را درمان کند. چون خیلی درد می کشید و موقع درد رنگ ِ صورتش سفید می شد و باید هر چه زور گویی بود را تحمل می کردم تا بیشتر درد نکشد. برای هیچکس آسان نیست که شاهد درد کشیدن دیگری باشد. شاید بخاطر همین گفته اند: پرستار بودن، سخت تر از بیمار بودن است.

بعد از سونوگرافی، تشخیص بر این بود که سه زخم در معده اش وجود دارد که یکی از آنها عفونی است و بزرگ. دکتر سه نوع قرص تجویز کرد. یکی را ده دقیقه قبل از غذا باید می کوبید و در آب می ریخت و می خورد، یکی را وسط غذا خوردن و سومی را بعد از غذا.

اولین قرص را خورد و از وعده ی دوم گفت:

- من حوصله ی این کارا رو ندارم!

بدون اینکه خم به ابرو بیاورم گفتم:

- من برات می کنم.

و تا پایان دوره ی درمان، گاهی مجبور بودم برای اینکه نمی خواست ده دقیقه صبر کند تا بتواند غذا را بخورد، مثل بچه ها به وسیله ای سرگرمش کنم. مثلن می گفتم:

- انگار یکی از نوارهای شجریان نیستش! ( یکی را اسم می بردم )

او که عاشق نوارهایش بود، تا می گشت و پیدایش می کرد و نواری روی ضبط می گذاشت، پنج دقیقه می گذشت و بعد می گفتم:

- دارم میز رو حاضر می کنم...

و سعی می کردم آرام کارم را انجام بدهم تا ده دقیقه بسر آید. یا می گفتم:

- برنج دم نکشیده دل دردت بیشتر می شه، یا خورشت جا نیفتاده بابا صبر کن، بچه که نیستی!

خلاصه زخم معده درمان شد و بعد نوبت به دندان های خراب شده اش بخاطر سیگار کشیدن مفرط بود.

دندان هایی را مجبور شد بکشد ولی لااقل دیگر همیشه یک خلال دندان دستش نبود که بعد از آن هم از درد، دستش را روی گونه های فرو رفته اش بگذارد.

اینهم در عرض یک ماه انجام شد. حالا باید تشویق اش می کردم به سر کار برود!!!

باز کارش همان شد که بود: صبح تا ساعت یازده بخوابد، غذایی بخورد و پای ضبط صوت اش بنشیند و از صبح تا شب صدای بی نظیر شجریان و چهچهه هایش خانه را پر می کرد. دیگر صدای شجریان را دوست نداشتم. دیگر از آوازهایش لذت نمی بردم. از بس نوارهایش را می گذاشت. انگار او فقط داشت فریاد می زد و ناله می کرد ( ببخش شجریان عزیز) داشتم سرسام می گرفتم تا اینکه یکی از دوستانش یک تلویزیون سیاه و سفیدش را که بخاطر خریدن تلویزیون رنگی نمی خواست بما داد. بعد دیگر برنامه های تلویزیون هم اضافه شد. شب هم تا ساعت یازده با هم بودیم و گاهی ورق بازی می کردیم و یا کتاب می خواندیم. من می خوابیدم و او تا ساعت دو - سه صبح می نشست و می نوشت و سیگار دود می کرد. یک زندگی خسته کننده و عاطل و باطل!

بارها خواستم از کار و قرض حرف بزنم. اما تا شروع می کردم می گفت:

- حالا که دولت داره بهمون حقوق بیکاری میده، منهم برم سر کار یه ذره از این بیشتر می گیرم!

می گفتم:

- مگه قرار نشد من هم برم سر کار؟ بعدشم ما خودمون دنبال کار نمیریم وگرنه این حقوق، حق ما نیست.

- نه! ما باید اول بریم انگلیسی مونو تکمیل کنیم وگرنه همه ما رو تو محل کار مسخره می کنند. یادته اونروز تو به قصابه گفتی: یک کیلو از این گوشت می خوام و او چطوری نگات کرد؟

- آره ولی همون موقع تو بهم گفتی اینجا باید بجای اینکه بگی می خوام باید بپرسی می تونم داشته باشم لطفن؟ و منهم یاد گرفتم. روزا میریم کار می کنیم و شبها میریم تِیف ( جایی برای یاد گرفتن زبان ) ما اگه نریم تو اجتماع، زبونشونو یاد نمی گیریم. مسعود ما باید قرض مردمو بدیم، تو قول دادی شش ماهه اون پول را به دوستت برگردونی! یادته؟

- آره، ولی اون مشکل منه، یادته؟!!!

- وقتی این حرف رو بهم می زنی، احساس می کنم داری منو از خودت جدا و دور می کنی.

بالاخره به کلاس مجانی زبان محله مان رفتیم و موقع ثبت نام، یک خانم بلوند با چشمهای قشنگ سبزاش، خیلی خوش اخلاق و ظریف برگه ی ثبت نام ما را چک کرد و با لبخند قشنگی به فارسی گفت:

- شما ایرانی هستید!

من با خوشحالی گفتم:

- بله. ولی شما اصلن شبیه ایرانی ها نیستین!

خنده ی قشنگی کرد و هر چه مهربانی را نثار احساس تنهایی من در آن غربت بزرگ کرد... اسم اش رفیعه بود و حالا بیست و هشت سال از دوستی ما می گذرد. از آن زمان دیگر نگذاشتم مرا پروین خطاب کند... نام خودم را دوست داشتم و دلیلی نمی دیدم به نام دیگری خوانده شوم.

فاصله ی خانه ی ما تا کلاس بیست دقیقه پیاده روی بود. داشتیم خوب پیش می رفتیم و جزو بهترین شاگردهای کلاس بودیم. اما متاسفانه بعد از چندی، یک شب بارانی که سرماخورده بودم، از وسط راه نگاهی به من کرد و گفت:

- تو حالت اصلن خوب نیست و این هوا هم بدترت میکنه. بیا برگردیم خونه.

من تب و لرز داشتم و مدام عطسه می کردم. با رضایت همراهش شدم و برگشتیم. ولی دیگر هیچوقت به کلاس بر نگشتیم. خودش نمی آمد و اجازه نمی داد من بتنهایی بروم.

یک روز از راه دیگری وارد شدم و گفتم:

- من خیلی دلم می خواد مادر بشم. کاش بتونیم وقتی بچه مون دنیا میاد، قرض هامونو داده باشیم و یه زندگی ساده برای خودمون تهیه کرده باشیم.

بدون آنکه به من نگاهی بکند، محکم پرسید:

- کی گفته من بچه می خوام؟

- ولی من از هفده سالگی دلم می خواسته مادر بشم.

- اگه بچه دار بشیم، میاد تو دست و پای زندگیمون!!! بعدشم من نمی خوام عشقم به تو رو با کسی قسمت کنم...


***


قانون کشور استرالیا به این شکل بود که هر کس از طریق ازدواج ویزا بگیرد، باید دو سال با همسرش زندگی کند. حساب بانکی مشترک و قبض های دوساله و عکس و فیلم را بعد از دو سال می خواهند. اگر آن شخص اینها را نداشته باشد، در عرض سه هفته باید کشور را ترک کند.

من حتا اگر می خواستم، بخاطر نداشتن پول بلیط باید این دو سال را صبر می کردم و به هر شکلی بود به سرکار می رفتم تا بتوانم در صورت عودت دادن، بتوانم به یونان برگردم.

مادرم خیلی واضح و روشن، راه برگشت به ایران را هم برایم بسته بود. احساس بیکسی و نداشتن راهی، مرا به مرز آرزوی مرگ کشانده بود... مرگ؟ بله مرگ. تولدم یک اتفاق ناخواسته بود! اشتباهی که به گفته ی مادرم، بارها سعی کرده بود با از بین بردن من درست اش کند و نتوانسته بود. منهم مثل تمام مردم دنیا، بدون آنکه خودم بخواهم بدنیا آمده بودم، اما می توانستم مرگم را خودم انتخاب کنم و این بهترین زمان بود.

به سراغ قفسه ی داروها رفتم و شیشه ی محتوی قرص های خواب را که دکتر بر اثر بیخوابی های مکرر بمن داده بود، برداشتم. هفت تا بیشتر نمانده بود، آیا کافی بود؟ نمی خواستم فکر کنم. بیش از حد خسته بودم و ناامید. شوالیه ی من یک رویای تو خالی بیشتر نبود.

قرص ها را خوردم و بظاهر برای خواب به اتاق خواب رفتم و خوابیدم. سرم را زیر لحاف کردم و گریستم. برای اولین بار در زندگی، دلم برای خودم می سوخت.

از نوارهای شجریان خسته بودم و حساسیت پیدا کرده بودم. حتا زمان تلویزیون تماشا کردن هم مدام از فکر شش هزار دلار بدهکار بودن احساس سرشکستگی می کردم و از آن وضع زندگی حالم بهم می خورد.

ما حتا در ترکیه هم سر و وضع زندگیمان به این بدی نبود. دلم می خواست شبها با آرامش اینکه به دیگران مقروض نیستیم بخوابم، دلم می خواست مثل مردم عادی، خودمان وسایل نو بخریم نه اینکه هنوز از کمد و تخت یکنفره ی سودابه استفاده کنیم و یا تلویزیون قراضه ی جمال، دوست مسعود گوشه ی اتاق پذیرایی باشد. با آن مبل دو نفره دست دوم و مسخره...و هنوز هزار دلار به پروین در نروژ بدهکار بودم که در بدو ورودم به ترکیه از او قرض گرفته بودم. هرچند او و شوهرش جواد با مهربانی گفته بودند هدیه است نه قرض، ولی من باید آن را پس می دادم. باید!

گاهی از گوشه ی پشت در اتاق خواب، کُنج ِ دنجی برای خودم درست می کردم که می توانستم ساعتها آنجا بنشینم. ولی بعد از پنج دقیقه صدایش بلند می شد: نسرین... نسرین!

آن روز هم بعد از چند دقیقه ای به سراغم آمد و چون معمولن تا دلم حسابی نشکند گریه نمی کنم با تعجب پرسید:

- هِی!... چرا گریه می کنی؟

- دیگه نمی خوام زنده باشم، دست از سرم بردار بگذار به حال خودم بمیرم.

خندید و دستش را روی شانه ام گذاشت و به عقب هل داد تا صورتم را ببیند. پرسید:

- چته؟

در حالیکه هنوز گریه می کردم نالیدم:

- دیگه مهم نیست چمه. هر چی قرص خواب بود رو خوردم و بزودی از دست ِ هم راحت می شیم!

- دیوونه شدی مگه؟

- نه تازه فکرم رسیده به یه راه حل که دیگه اینهمه تو خونه ی تو زجر نکشم.

- چندتا قرص بود؟

- چه اهمیتی داره؟

- لوس نشو بگو ببینم... پاشو بریم تو دستشویی انگشت بزن تا بیاریشون بالا.

- ولم کن!

دستم را کشید و با حالت خواهشی در لحن حرف زدن اش گفت:

- پاشو، هرکاری بگی می کنم. ولی نمی تونیم بریم بیمارستان چون سوال پیچمون می کنند که چرا خودکشی کردی و بعد هم پلیس خبر می کنند و پرونده سازی میشه!!!

در اون شرایط چی مهم تر بود؟ سلامتی من یا جواب دادن به چند سوال؟




برچسب‌ها: خاطرات
+ نوشته شده در  جمعه 17 دی 1395ساعت 00:50  توسط نسرین  |  نظرات (0)