X
تبلیغات
پخش زنده جام جهانی
تقدیم به مادرم، که خاتون تمام قصه هام بود

جواب ندادم و جُم نخوردماصرار کرد:

- گفتم هر کاری بگی می کنم.

زورم به او نمی رسید، نشستم و با قیافه ی خیلی جدی بهش گفتم:

- اگه قراره هیچوقت بخاطر دل تو بچه دار نشیم، باید بریم سر کار. اینجوری می پوسم... دارم زجر می کشم... من نمی تونم با این وضع زندگی کنمدلم تغییر می خواد، دلم می خواد دیگه به قرض این و اون فکر نکنمدلم از وسایل کهنه ی دیگران بهم می خورهمگه خودمون چی مون کمه که نتونیم وسایل زندگی مونو بخریم؟ باید فردا بریم اداره ی کار و جدی بدنبالش باشیم.

قبول کرد و گفت:

- باشه... قول میدم... مرده و قولش... حالا حالت بهتره؟

- آره.

- پس پاشو بریم ورق بازی.

مشغول بازی شدیم ولی ربع ساعتی که گذشت، سر گیجه ی شدیدی بهم دست دادکنترل چشمانم را نداشتم و مدام ماهیچه های دست و بخصوص پاهایم می پریدگفتم:

- حالم بده.

- بازی کن تا یادت بره!

- کنترل بدنم را دارم از دست میدم تو میگی بازی کن؟!!!

ـ پس برو انگشت بزن تو دستشوییهفت تا قرص زیاد نیست که بخواد خطرناک باشه. (بعدها شنیدم می تونسته خیلی صدمه به سلامتی و توانایی عضلاتم بزنه)

رفتم و سعی کردم، نشد.

یکراست به اتاق خواب رفتم و به هر سختی بود خوابیدمماهیچه های پاهایم مرتب بالا می پرید.

من که مدت خوابم به پنج ساعت رسیده بود، آن شب یازده ساعت خوابیدموقتی بیدار شدم، دهانم بد مزه بود، سرم درد می کرد و هنوز گیج بودم. ولی چیزی نگفتمهمچنین تصمیم گرفتم طبق معمول از او سوال نکنم که:

- داریم می ریم؟ هنوز سر حرف ات هستی؟ باید او را در مقابل عملی که بارها قول داده بود قرار می دادم.

دوش سردی گرفتم و بعد از صبحانه و نوشیدن یک قهوه ی غلیظ با هم به اداره ی کار رفتیمدر راه با اطمینان گفت:

- با زبان ضعیفی که تو داری محاله بهت کار بدن.

تا وارد دفتر شدیم، یک آگهی روی تخته ی اعلانات به چشم می خوردبه یک نفر چرخکار ِ سریع، نیازمندیم!

آدرس و شماره تلفن را نوشتم و گفتم:

- برای شروع، من به این کار راضی امخب حالا نوبت توست! بقول خودت مَرده و قول اش.

با ناباوری در حالیکه می خندید گفت:

- باشه، نوبت منه!

اما آن روز برای او کاری که تخصص بخصوصی نخواهد، نبودپس به خانمی که آنجا بود به سختی حالی کردم که من می توانم این کار را انجام بدهمبه شماره ای زنگ زد و مترجم فارسی از آن طرف خط بمن گفت:

- چه کمکی می تونم بهتون بکنم؟

گفتم:

- سلاممن زبان انگلیسیم خوب نیست ولی چرخ کاری که زیاد زبون لازم ندارههر چی بذارن کنار دستم چرخ می کنم و تحویل میدم. لطف کنید به صاحب کار تماس بگیرید و شرایط منو بگید.

مترجم به ناتالی که صاحب یک پرده دوزی بود زنگ زد و برای من قرار گذاشت که فردا صبح ساعت شش به کارگاه اش بروم و امتحانی، یک روز برایش کار کنم که اگر کارم مورد پسند بود، ماندگار می شدم وگرنه بعد از ربع ساعت باید آنجا را ترک می کردمساعات کار شش تا دو و نیم بود که ساعت ده یک ربع برای قهوه یا چای و نیمساعت برای ناهار محسوب می شدپنج روز در هفتهساعتی نُه دلار برای شروع و بعد زیاد می شداگر شنبه ها بمن احتیاج داشت ساعتی سیزده دلار و نیم می پرداخت.

قبول کردم و با شوق به خانه رفتیم.

صبح ساعت پنج بیدار شدم و با ترن به محل مورد نظر رفتمیک زن کوتاه قد و چاق و سرخ گونه ی ایتالیایی با شوهر لاغر اندام و قد بلند اش آنجا را اداره می کردند و یک خانم یوگسلاو به نام ماریا هم برایش کار می کرد.

زنی در حدود پنجاه سال، با موهای خرمایی کوتاه، خوش رو، پر از اعتماد بنفس و فضول!

ناتالی بعد از سلام و احوالپرسی و سوال که از کدام کشوری و چندتا بچه داری و چند وقته اومدی استرالیا، پارچه ای را به من نشان داد و در دست دیگرش یک پرده را نشان داد و پرسید:

- بلدی مثل این بدوزی؟... و خوشبختانه بعد بالای آن را که در آن زمان نمی دانستم چطور باید دوخته شود را نشانم داد و گفت:

- نوار دوزی اینجا را بگذار برای ماریامن اندازه می گیرم و چرخکاری را انجام میدم، شوهرم می بُره و ماریا هم از این ببعد نوار بالای پرده ها رو می دوزه.

قرمز شدم و گفتم:

- تا بحال پرده ندوختم ولی خیلی زود یاد می گیرم!

- خواهیم دید!

یک متر پلاستیکی دور گردنم انداخت و مقداری وزنه ی کوچک مخصوص پرده های بلند را بمن داد و گفت:

- اول باید اینا رو ته هر درز پرده بدوزی و بعد تو بگذاریمتوجه شدی؟

- بله.

اول مطمئن شدم که بالای پرده کجاست و با نگاه کردن به پرده ی دوخته شده، فهمیدم اول باید دو طرف پرده دوخته شود و برای هر تو گذاشتن اطراف پرده، با متر اندازه گرفتمیک اینچ بود دو سانتمتر و نیم )

وقتی سر پارچه را در دستم گرفتم متوجه شدم که یک اینچ هم اندازه ی بلندی بند شصت ام می شود و دیگر از نگاه ناتالی کمتر دلواپس شدمبا یک نفس عمیق شروع کردم به دوختن.

ناتالی و شوهرش با هم مشغول گفتگو به زبان ایتالیایی بودند. نگاه ناتالی مرتب به دست های من بود و این مرا مضطرب می کرد اما تنها به دو نکته فکر می کردممن باید بتوانمو اینکه اگر کارم را خوب انجام ندهم، باید بنشینم گوشه ی خانه و زجر بکشم.

در عرض ربع ساعت یک پرده را دوختم، دو طرف و وصل وزنه ها و تو گذاشتن سه اینچ در سه اینچ که باز هم بوسیله ی اندازه گرفتن از روی پرده ی دوخته شده فهمیدم.

 از دیدنِ کار خودم لذت بردمصاف و مرتب بود! آمد و نگاه کرد و گفت:

- بسیار خوب.

و بعد یک سبد پر از پارچه های مرتب تا شده در هم کنار دستم گذاشت و گفت:

- اگر سه تا تکه با هم بود، سه تا رو بهم بدوزاگر دوتا، دوتا رو با هم... متوجه شدی؟

با لبخندی از ته دل جواب دادم: بله و مشغول کار شدم.

ناتالی سر ساعت نُه از من پرسید:

- چای می خوری یا قهوه؟وقت چای خوری هست و معمولن یکی مون برای همه چای یا قهوه درست می کنه.

- قهوه لطفن.

- با شکر و شیر؟

- بله لطفن.

پنج دقیقه بعد، من و ماریا چرخ ها را خاموش کردیم و تازه احساس کردم چقدر گرسنه امچون صبح به آن زودی نتوانسته بودم قبل از بیرون آمدن از خانه چیزی بخورم.

یک نوع بیسکویت با مزه ی کمی نمکین و مارگارین روی میز کوچکی بود که با پرده ی باریکی از قسمت کارگاه جدا می شدهر سه نفر دستها را شسته و شروع به خوردن کردیمگفتم:

- هفته ی دیگه من بیسکویت و مارگارین و قهوه میارم.

ناتالی اشاره کرد به یخچال فسقلی کنار میز و گفت:

- نه، نگران نباشصبحانه با من هست... و قبل از اینکه کسی وقت داشته باشد چیزی بگوید اضافه کرد:

- چند وقته ازدواج کردی؟

- یکسال.

- و نه ماهه که استرالیایی؟

- بله.

- کی تصمیم دارید بچه دار بشید؟

خشکم زد که چطور دارد چنین سوال خصوصی را از من که هنوز یک روز از آشنایی مان نگذشته می کند و بخاطر همین در جواب دادن به او مکث کردممعمولن در چنین مواقعی که فکر می کنم طرف مقابل نباید به خودش اجازه می داده سوال خصوصی از من بپرسد جواب می دهم:چطور مگه؟

و بعد اگر باز بگوید همینجوری و یااز روی کنجکاویجواب می دهمآهان... و خاموش می مانم و جوابش را نمی دهماو با دیدن تعجب من اضافه کرد:

- اگر قصد داری بزودی حامله بشی، من نمی تونم بهت کار بدم.

با حسرت جواب دادم:

- نه..نگران نباشین. من نمی تونم حامله بشم. 

و سر کارم ماندگار شدم! هر روز چیز تازه ای از دوخت پرده یاد می گرفتم، ضمن اینکه مجبورم می کردند موقع ناهار به سوال هایشان جواب بدهم و همین باعث می شد در مغزم هر چه از کلمات انگلیسی می دانم، استفاده کنم. سعی می کردم خیلی ساده و کوتاه جواب بدهم تا تشویق شوم و موثر هم بود! آنها بخصوص ماریای فضول، با مهربانی خاصی، مدام غلط های مرا گوشزد می کرد و مجبورم می کرد درست جملات را تکرار کنم. هرگز محبت های آنها را فراموش نمی کنم.

ناتالی و شوهرش و ماریا آدمهای خیلی مهربانی بودندشوهرش که اسمش یادم نیست تا ساعت ده می ماند و پرده ها را می بُرید و می رفت تا ساعت دو و نیم که می آمد تا عزیزش را به خانه ببرد!

ساعت دو و نیم تعطیل شدم و دوباره نیم ساعت پیاده روی تا ایستگاه قطار و بعد با ترن به خانه رفتم.

مسعود داشت سیگار می کشید و به نوار شجریان گوش می کرددر را که باز کرد، بغلم کرد و مرا بوسیدبا سرحالی سلام کردم.

- خسته نباشی، چطور بود؟

- عالیتو چکار کردی؟

- هیچییه سر رفتم اداره ی کار، ولی خبری نبودمنتها از زنی که اونجا بود خواستم اگه کاری که به زبان خوب نیاز نداشته باشه خبرم کنه!

- مثل چه کاری؟

- هر چی، برام مهم نیستاینجا مثل ایران نیست که همه باید مهندس و دکتر باشن تا اون شغل رو آبرومند بدوننهیچ کاری عار نیست.

- آره بخصوص با شرایط ما... مسعود خیلی حالم خوبه... خیلی خوشحالم و از شانسم خیلی آدمای خوبی اند.

- فرهنگ ایتالیایی ها به فرهنگ ما نزدیکهبخاطر اینه ولی یوگسلاوها آدمای چِرت و پرتی هستن.

- همه جا خوب داره، بد هم داره این ماریا خوبه فقط یه کم فضوله.

- جوابشو نده تا دماغش بسوزه و دیگه فضولی نکنه... چی ازت پرسید؟

- اینکه چرا ما هنوز بچه دار نشدیم.

- تو چی بهش گفتی؟

- گفتم من بچه دار نمی شم.

- به او چه مربوطه که براش توضیح دادی!

- نتونستم خیط اش کنمما قراره هر روز با هم کار کنیممیخوام رفتارم دوستانه باشه ولی غصه نخور اگه تکرار کرد منهم از او سوالهای بیجا میکنم تا بفهمه کار قشنگی نمی کنه.

***


پنج ماه گذشت و در این مدت من توانستم از شر دو وسیله ای که خیلی دلم می خواست، راحت بشوم و بجایش نو بخریموسایل خوابِ یکنفر دیگر و تلویزیونی که متعلق به جمال بودمقداری هم وسایل آشپزخانهبعد از آن یک زن فروشنده چینی که در آنجا با ما دوست شده بود بما پیشنهاد کرد:

- اگر بخواید می تونید دو یا سه وسیله با هم قسطی بردارید و برای اینکه بهره ندین، شش ماهه بپردازیدشون.

ما هم یک ماشین لباسشویی، یک یخچال یخچالمان یک متر بلندیش بود و هر هفته آنقدر برفک می زد که مجبور بودم برای ساعتی خاموشش کنم تا بتوانم تمیزش کنم و یک چرخ خیاطی برداشتیم.

مسعود همچنان کار نمی کرد و دو ماه بود که ما یکی از اتاق هایمان را به یک دختر و پسر ایرانی که نامزد بودند را به اصطلاح اجاره داده بودیم.ولی چون آنها تازه به استرالیا آمده بودند و قرار بود بزودی جشن عروسی شان را راه بیندازند، سر هر هفته به آنها می گفتیم:

- از هفته ی دیگه اجاره بدین.

تا اینکه آنها هم بسلامتی ازدواج کردند و آپارتمانی را اجاره کرده و رفتند سر خانه و زندگی شانچیزی نگذشته بود که یک روز حال من بد بود که حتا به سر کار نرفتمتلفن کردم و به ناتالی گفتم:

- نمی تونم امروز بیام خیلی حالم بده.

- چته؟

- سر درد و حالت تهوع شدید دارم.

- شاید مسموم شدی، برو دکتر و استراحت کناگه فردا هم حالت خوب نبود نیا، نمیخواد زنگ بزنی ولی اگه خوب بودی سعی کن بیایی.

- باشه.

مطب دکترهای اینجا از ساعت هشت باز می کنند تا شش و بعضی ها ده شبما بخاطر ضعف زبان انگلیسی و بخصوص نفهمیدن اصطلاح های پزشکی، همیشه پیش یک دکتر افغانی می رفتیماو قبلن بدون اینکه مرا نزد پیش متخصص بفرستد، به من صد در صد اطمینان داده بود که من هرگز مادر نخواهم شدمسعود هم راحت شده بود چون دلش بچه نمی خواست ولی من از وقتی او این حرف را بمن زده بود، هر وقت دست یک مادر و فرزند را در دست هم می دیدم، وسط خیابان می زدم زیر گریهآن روز دکتر برایم آزمایش خون نوشت و گفت بعد از یکساعت برگردم پیش اش.

در آن یکساعت دلهره داشتم ولی از حالت تهوع دیگر خبری نبود و من دلم می خواست بودوقتی داشتیم به مطب دکتر برمی گشتیم گفتم:

_ ممکنه حامله باشم.

 مسعود گفت:

- فکر نمی کنم.

دلم گرفت و گفتم: کاشکی باشم.

سکوت کرد و من که در عالم خودم بودم، حتا به او نگاه نکردم که بدانم حالت صورتش چیست؟ امیدوار است که نباشم و یا برعکس؟

وارد مطب شدیم و روی صندلی نشستیمدکتر که از اتاقش بیرون آمد تا مریض اش را بدرقه و مریض بعدی را صدا کند، ما را دید.دستهایش را با پرونده ای که همراه داشت بالا آورد و جلو همه با خوشحالی فریاد زد:

- دیدید بالاخره من شما را طفل دار کردم؟!!! مسعود جان برو برای مژدگانی، شیرینی برایم بخر و بعد بیا تا ببینمتان!

من، هم جلو مریض های دیگر از رفتار او اذیت شدم و هم از خوشحالی در پوست خودم نمی گنجیدممسعود از کار دکتر شوکه شده بود و دست مرا گرفت و با خود از مطب بیرون برد و باعصبانیت گفت:

- زنیکه ی احمق!

و بعد زد زیر خنده ای که از خوشحالی بود و مرا بغل کرد و دور خودش چرخاند!!!

- ما بچه دار شدیم!

توی ابرها بودمآرزوی هیچ چیز و هیچ کسی را نداشتم... مثل نسیم سبک شده بودم چون که به بزرگترین آرزوی زندگیم رسیده بودممی خندیدم و می گریستم و مرتب مسعود را غرق بوسه می کردمدلم نمی خواست از بغلش بیرون بیایم و او هم با وجود اینکه خیلی به این کارها در ملا عام مخالف بود، مرا بغل کرده بود و انگار با هم آن لحظه را ثبت می کردیم.

یک جعبه شیرینی خریدیم و پیش دکتر آرین برگشتیم و بعد از چند دقیقه ای که بمن گفت باید هر ماه برای چک آپ به بیمارستان محله مان که قرار بود در آنجا زایمان کنم بروم، با شادی بسوی خانه برگشتیم.

در قطار کنار پنجره نشستم و سرم را روی شانه ی مسعود گذاشتمدست اش دور شانه ام بود، سرم را می بوسید... و من خوشبخت ترین زن دنیا بودم.




برچسب‌ها: خاطرات
+ نوشته شده در  شنبه 18 دی 1395ساعت 00:54  توسط نسرین  |  نظرات (0)