X
تبلیغات
پخش زنده جام جهانی
تقدیم به مادرم، که خاتون تمام قصه هام بود

***

شش ماهه حامله بودم که شنیدیم در رشت زلزله ای رخ داده و تلفات فراوانی ببار آورده است. در رادیوی ایرانی اعلام کردند برای جمع آوری کمکهای مالی ایرانیان، شب شعر و موسیقی اصیل ایرانی در یکی از سالن های بزرگ سیدنی ترتیب داده شده و از کسانی که مایل به هر نوع کمک یا اجرای برنامه ی مناسبی هستند، دعوت کردند تا با آنها همکاری کنند.

قبل از شنیدن این آگاهینامه، من تحت تاثیر اتفاقی که افتاده بود، شعری نوشته بودم که هنوز فکر می کنم بهترین و حساس ترین شعری بوده که تا بحال سروده ام. اما متاسفانه آن زمان اشخاص زیادی از جمله ما، کامپیوتر نداشتیم و من با خیال راحت از اینکه در ماهنامه ی خودمان چاپ شده و می ماند، هیچ کپی از آن را نگه نداشتم.

به خانم مسئول آنجا زنگ زدم و گفتم:

- من شعری در رابطه با زلزله ی رشت سروده ام ولی بخاطر شرایطم نمی تونم بیام شب برنامه اونو اجرا کنم. اگه دوست دارید براتون بخونم و اگه اونو مناسب تشخیص دادید، می تونید تو برنامه تون ازش استفاده کنید. شعر را به درخواست او برایش خواندم.

مضمون شعر اینطور بود که بچه هایی که در آن زلزله ی شوم تلف شده بودند را به ساقه های نارس گندم تشبیه کرده بودم و حال قایقرانانی که آنشب شوم بجای ماهی، مرده ها را با قایق هایشان حمل می کردند پرداخته بودم. مردان غیوری که باید هنگام حمل دوست و رفیق و برادرشان، ماسکی بصورت می زدند تا زن هایشان ندانند که چه دردی را با خود هموار می کنند و بار این درد بیشتر از وزن مرده ی بر دوش ِشان بود. و اینکه زن های پر قدرتی که بجای سوگواری باید به بقیه ی افراد خانواده شان دلداری می دادند و مابقی زندگی را جمع و جور کنند و به یاری دیگران دلمشغول کنند... آن شعر، شعر ِ مادر من بود نه ابریشم تردید که در یکی از برنامه های سخنرانی یکی از نویسندگان ایرانی در کانادا، از چند قسمت آن در برنامه ای تحت عنوان " زن در شعر امروز " یاد کردند.

بعد از خواندن شعر، اشک زن در آمده بود و گفت:

- میشه بگید چرا خودتون نمی تونید بیاین؟ چون خودتون خیلی با احساس و خوب اونو دکلمه می کنید.

- من حامله ام و ما ماشین نداریم. اگه بخوایم بیایم، مجبوریم با قطار یا اتوبوس بیاییم. فاصله ی خونه ی ما تا این سالن حداقل یک ساعت راهه و این برای وضعیت من بده چون من حاملگی کاملن طبیعی ندارم. باید خیلی مواظب باشم.

- میشه از یکی از دوستاتون خواهش کنید بخاطر زلزله زده ها شما رو با ماشین و آروم بیارن؟ قول میدم شما رو اول برنامه بگذارم تا اگه خسته شدید، بتونید هر وقت میخواید برگردید خونه.

- سعی میکنم و بهتون تا فردا خبر میدم. اگر نتونستم میخواید اونو پست کنم؟

- بله عزیزم، حتمن... شعر فوق العاده با احساسی هست. بهتون تبریک میگم.

با موافقت دوست ماشین دارمان به این ترتیب من در اولین برنامه ی علنی سیدنی شرکت کردم. مسعود اهل رشت بود و تا آن زمان به همه خودش را کُرد معرفی می کرد. اما اول اینکه محل اتفاق در نزدیکی شهری که زندگی کرده بود اتفاق افتاده بود و دوم به شرطی راضی می شد من برنامه را اجرا کنم که شعر خودش اول خوانده شود!!! چون او هم شعر کوتاهی سروده بود که وقتی من تماس گرفتم که خبر رفتنمان را به مجریان ِ شب شعر بدهم، آن را برای برگزارکننده ی برنامه خواندم، ولی مورد قبول واقع نشد و این برای مسعود سنگین بود چون شعرهای او همیشه از گفته های من زیباتر بود و روان تر.

بعد از اینکه به او گفتم که با شعر او موافقت نشده، کار دیگری کرد: چون شب شعر برنامه ریزی شده بود و او از دوستمان که ماشین داشت خواسته بود که با ما بیاید، از من خواست اول اعلام کنم که: با شعری از مسعود.... برنامه ام را شروع می کنم و شعر او را بخوانم، بعد شعر خودم را!!!

شب برنامه کمی دلهره داشتم. چون سرماخورده و ریه هایم شروع به درد کرده بود و این باعث می شد که نفس تنگی داشته باشم. در ضمن اینکه سالها بود روی صحنه نرفته بودم. ( من در قسمت تئاتر دبیرستان همیشه فعال بودم ) و آنشب سالن، هزار نفری تقریبن پُر بود.

برنامه شروع شد. خانم مجری روی صحنه رفت و بعد از نشان دادن چند اسلاید از صحنه ی وحشتناک زلزله و اعلام اینکه هر چه می توانیم از کمک مالی که به رشت فرستاده خواهد شد دریغ نکنیم گفت:

- از آنجا که ما ایرانیها همیشه به خانم ها ارج بیشتری می نهیم، برنامه را با اجرای شعری از خانم نسرین مولا که خود مادر هستند و منتظر تولد دومین فرزند خود هستند (!) و همچنین از خاک پاک رشت می باشند (!) و خود عزیزانی را از دست داده اند (!)، دعوت می کنیم به روی صحنه بیایند و برنامه ی خود را اجرا کنند.

با زانوهایی لرزان بروی صحنه رفتم. وقتی از پله ها بالا می رفتم، مواظب بودم تا زمین نخورم چون کفشم با وجود بی پاشنه بودن نو بود و زمین لیز. خانم مجری به کمکم آمد و دستش را بطرفم دراز کرد و آهسته گفت:

- مواظب باشید! دیشب زمین اینجا را مخصوص رقص آماده کردند و بخاطر همین خیلی لیزه.

اول می خواستم توضیح بدهم: سه نکته در مورد من گفته شد که هیچکدام درست نبود ولی فکر کردم: بله، من مادر همان کودکانی بودم که از دست رفتند. من اهل شهری بودم که در جریان این اتفاق وحشتناک برایش گریستم و تمام آنهایی که مردند و یا زخمی و بی خانمان شدند، از کسان من بودند چون هموطنم بودند. پس چیزی نگفتم. از خجالت اینکه بر ضد خواست آنها مبنی بر نخواندن شعر مسعود، بدون اینکه به مجری نگاه کنم، بعد از یک نفس عمیق عنوان کردم که:

- بخاطر اینکه اولین بار است در سیدنی بر روی صحنه آمده ام و نفس تنگی دارم، امیدوارم هر کوتاهی که در اجرای شعر ملاحظه می کنید را ببخشید... من شعر را با شروعی از سروده ی همسرم مسعود.... شروع و با شعر خودم ادامه خواهم داد.

شعرها را شروع کردم و با چشمانی گریان تمام اش کردم.

تمام تنم می لرزید بخصوص که در طی دکلمه، آنها اسلایدی از یک کودک گریان را به تماشا گذاشته بودند و من بیشتر از همیشه به بچه ها حساس شده بودم.

وقتی پایین رفتم، پیرمرد سرشناسی جلویم بلند شد و دستش را بسویم دراز کرد و بگرمی فشرد. مسعود تا این صحنه را دید بطرف ما آمد. چون من مجبور شده بودم که بایستم و با او حرف بزنم.

در حالی که صدایش می لرزید، گفت:

- آفرین فرزندم، آفرین!

از او تشکر کردم ولی حالم اصلن خوب نبود و دل دردم بر اثر جو آنجا و دیدن آنهمه عکس دلخراش و دلهره، زیاد تر شده بود. دست مسعود را محکم گرفتم و آرام بطرف در خروجی رفتیم که مجری برنامه که تازه برنامه ی دوم را اعلام کرده بود با برادرش بطرف ما دوید و ما را نگهداشتند!

شمیران و برادرش هومر ارمنی بودند و بسیار مودب، مهربان و خوشرو.

آنها از ما بخاطر شرکت در برنامه تشکر کردند و خواستند که در صورت تمایل به آنها شماره تلفن بدهیم تا بتوانند در برنامه های آینده با آنها همکاری کنیم. شماره تلفن ها را رد و بدل کردیم و با دوستمان به طرف در خروجی حرکت کردیم که کفش من لیز خورد و در یک لحظه با باسن خوردم زمین... اول ترسیدم ولی وقتی مطمئن شدم چیزی نشده، زدم زیر خنده. جالب اینجا بود که مسعود و شهیار دوستمان هم اول با نگرانی دستهای مرا گرفتند تا بلند بشوم و با خندیدن من آنها هم خندیدند.

چند روز بعد ریه هایم چرک کردند و باید روزی دوبار از ماسک اکسیژن استفاده می کردم. تنهایی آن روزها غم انگیز بود.

چندی نگذشت که تصمیم گرفتیم یک شب رقص و موسیقی و قصه برای بچه ها ترتیب بدهیم و به این صورت پایه ی برگزاری " زیر گنبد کبود " در سیدنی که تا بحال هیچکس بفکرش نبود، ریخته شد. سوزان و چند نفر از دوستانش که آنها هم بچه داشتند، بما ملحق شدند و کمک کردند.

من سرپرستی گروه رقص محلی شیرازی (دستمال بازی) و دوختن لباسهایشان را به عهده گرفتم و قرار شد مجری باشم و شهیار شعر پریا ی احمد شاملو را با گریم و ماسک پیرمردی اجرا کند. سوزان مادر بزرگ می شد در صحنه ای که با فرش کردن قالی و گذاشتن نی قلیانی زیر لبها و یک شمد رختخواب پیچ پشت سرش باید می نشست و قصه می گفت.

دختربچه ی ده ساله ای رقص گیلکی و چند دختر و پسر دیگر رقص ترکی و اجرای خواب های طلایی به وسیله ی پیانیست دوازده ساله مان پوپک. شعبده بازی و یک مسابقه ی سرگرم کننده برای بچه های تماشاگر، بقیه ی برنامه را تشکیل می داد.

بعد از تبلیغات و مشخص کردن شب برنامه، درست پنج روز مانده به شب برنامه، حال من بد شد. مسعود سر کار بود. روانه ی بیمارستان شدم و فکر کردم تا یکی دو ساعت دیگر بر می گردم. اما دکتر اجازه مرخصی را نداد و گفت:

- اگر نمونی، ممکنه بچه را از دست بدی. میدونم برات سخته ولی یک ماه دیگه تحمل کن.

- یعنی باید یکماه را اینجا بمونم؟!

- نه، چند روزی تو را نگه می داریم و هر وقت مطمئن شدیم تو و نوزاد حالتون خوبه می تونی بری.


***


ما همیشه دلمان می خواست بدانیم فرزندمان دختر هست یا پسر؟ چون مسعود دلش پسر می خواست و من دختر. ولی او به همه می گفت:

- وقتی مزدک دنیا بیاد....

و من نمی خواستم اگر دختر هست، او شوکه بشود و یا جلو دوستانمان، به قول خودش خیط بشود. از آن طرف دکتر ابراهیمی مخالف سونو گرافی برای تشخیص جنسیت نوزاد بود و می گفت:

- موقع درد زایمان، این تنها سورپرایز زن زائوست. من نمیذارم سونوگراف بشما بگه بچه دختره یا پسر؟!

یکی از روزهایی که من حالم بد بود و او مرا برای سونوگرافی فرستاده بود، از مسئول سونو خواستم به ما بگوید بچه دختراست یا پسر؟ مسعود هم اصرار کرد و او گفت:

- دکترتون باید برام می نوشت که من اجازه داشته باشم بهتون بگم.

گفتم:

- طرز فکر او با ما فرق می کنه. ما می خواهیم ذهن مون برای دختر یا پسرمون آمادگی داشته باشه وگرنه مهم نیست چه جنسیتی داشته باشه.

- ولی همیشه سونو درست نمیگه. مثلن اگر نوزاد پاهاشو جمع کرده باشه ممکنه پسر باشه و دختر تشخیص داده بشه.

گفتم:

- حالا شما چی می بینی؟

خنده اش گرفت و گفت:

- دختره.

آن زمان من هفت ماهه حامله بودم. من از خوشحالی توی پوست خودم نمی گنجیدم ولی مسعود حالش گرفته شد منتها زود بر خودش مسلط شد و گفت:

- هر چی می خواد باشه، فقط زود و سالم بیاد راحتمون کنه!

اما دیگه از اون ببعد به دوستان نمی گفت مزدک که بدنیا بیاد فلان و بهمان و البته که روی خودش نمی آورد که دمق هست. 



***


آن روز مجبور شدم به مسعود تلفن کنم و به شوخی بگویم:

- سلام، این دخترت هوس کرده چند روزی از محیط خونه دور بشه. منو آورده بیمارستان و نمیذاره برگردم خونه.

- حالت خوبه؟

- آره، فقط بچه در خطره. اینه که مجبورم بمونم.

- خب بمون. اونا ازت خوب مواطبت می کنن. تنها هم نیستی... چندتا هم اتاق داری؟

- چهارتا. ولی یه مشکل دارم.

- چی؟

- اینا نمیذارن حتا برم مسواک و لباس خواب بیارم. از این لباسهای ناراحت بیمارستان بهم دادند که بپوشم.

- فردا صبح برات میارم. فقط امشب رو یه جوری سر کن. راستی میدونی چند روز بستری هستی؟

میدانستم که به فکر لباس های نیمه دوخته شده ی رقص و شب برنامه افتاده بود.

- فکر نکنم بیشتر از دو روز نگهم دارند. نگران نباش، زیر گنبد کبود خوب برگزار میشه.

- فعلن نگران توام. مواظب خودت باش.

خدایا، من چقدر این مرد را دوست داشتم، دیگر حدی برای نهایت عشق در من نبود. دوست، همدم، غمخوار، عشق، پشتیبان و نان آور خانه ی نقلی مان بود. از همه مهمتر او پدر بچه ام بود. او مرا خوشبخت کرده بود، چه اهمیتی داشت که چه رنگی بپوشم، چه اشکالی داشت که با بعضی خواسته های غیرمنطقی اش کنار بیایم؟ مگر چه کسی کامل است که او باشد؟ من عاشقانه او را دوست داشتم و همین، بمن آنقدر انرژی می داد که می توانستم غربت و تنهایی را کمرنگ ببینم. او تمام دلخوشی زندگیم شده بود و می دانست، چون روزی هزار بار به او می گفتم و هر شب که خسته از سر کار بر می گشت، به گردنش آویزان می شدم و با آن شکم گنده، صورت او را غرق بوسه می کردم. و او هم کم لذت نمی برد و خوشحال بود.

خلاصه کنم که دکتر نمی خواست مرا مرخص کند و من در محیط آنجا راحت نبودم. در ضمن اینکه نگران لباسهای محلی شیرازی هم بودم.

یکشنبه عصر موعدِ  برنامه بود. شنبه عصر مسعود به من زنگ زد و گفت:

- دارم میام پیشت، چیزی لازم نداری؟

- نه. چرا اینقدر صدات غمگینه؟

- می تونیم از بچه های رقص شیرازی عذر خواهی کنیم و برنامه اونا رو کنسل کنیم ولی قرار بود تو مجری باشی. نمیدونم چکار کنم؟

- سوزان رو بذار جای من

- نه

- خودت

- من باید پشت ضیط باشم برای موسیقی متن برنامه ها. بعدشم این کار از من بر نمی یاد.

این یکی را راست می گفت چون نه تنها صدای قشنگی نداشت، بلکه خیلی هم آرام حرف می زد. حتا جلو میکروفن، مرتب آن را از جلوی دهانش دور می کرد و خرابکاری می کرد. ( این را در یک شب شعر دونفری تجربه کردیم )

به او گفتم:

- ده دقیقه ی دیگه بمن زنگ بزن ببینم دکترم چی میگه؟

- باشه

از پرستار خواستم دکترم را خبر کند و به او گفتم:

- من دیگه نمی تونم بمونم. باید برم خونه و قول میدم استراحت کنم.

- هر چی پیش بیاد خودت مسئولی.

قبول کردم و با تاکسی به خانه رفتم. مسعود سر کوچه منتظرم بود.

به خانه رفتیم و من دوختن لباسها را تمام کردم و روز بعد، برنامه به نحو خیلی حوب و دلپذیری به پایان رسید. چون تمام بچه های حاضر در سالن را در قسمت مسابقه ای آخر برنامه شرکت دادیم و برای سه نفر اول مسابقه جایزه هایی تهیه کرده بودیم.

این برنامه باعث شد که ما به صورت یک زوج فرهنگ دوست در سیدنی معرفی بشویم و مرتب از ما در برنامه های گوناگون دعوت می شد تا در جلسه های آنها شرکت کنیم.

من بفکر افتادم که برای اولین بار، شب شعر فروغ را در سیدنی به اجرا در بیاورم. نه تنها کسی تا آن زمان به فکر فروغ فرخزاد نبود، بخصوص هیچ زنی، مسئول چنین برنامه هایی نبود. با مشورت و تایید مسعود، سوزان را در جریان گذاشتم و او استقبال کرد. منتها باید برنامه را به بعد از زایمان من موکول می کردیم.


دو هفته مانده به زایمان، برای چک آپ معمولی به بیمارستان رفتم ولی فشار خون ام بالا بود. صد بجای هفتاد! و همین موضوع باعث شد که دکتر اجازه ندهد به خانه بروم و مرا بستری کرد.

به مسعود تلفن کردم و گفتم:

- بچه داره اذیت می کنه، اینها دارن منو تبنیه می کنند!

- چی شده باز؟

- فشارم بالاست، دکتر نمیذاره برم خونه میگه تا موقع زایمان باید بمونی که اگر یک درجه دیگه فشار بره بالا باید سزارین بشم و بچه رو بکشند بیرون... تو رو خدا دعا کن فشارم بره بالا!

- دیوونه برای بچه خوب نیست! دو هفته ی دیگه تحمل کن.

- برام شکلات میاری؟

- دیگه چی؟

- مسواک، لباس خواب، دمپایی... هیچی با خودم ندارم. خودت هر چی بفکرت می رسه برام بیار. یا فردا قبل از اینکه از خونه بیایی بیرون بهم زنگ بزن تا بهت بگم.

- باشه. فقط مواظب خودت باش.

آن دو هفته، از غمگین ترین روزهای اقامتم تا آن زمان بود. همه ی هم اتاقی هایم مرتب دور و برشان پر و خالی می شد و سبد های گل و خرس برایشان می آوردند و من تنها بودم. به پنجره زل می زدم و یا کتاب می خواندم و یا برای بچه ام ژاکت می بافتم. تنها کسانی که به ملاقات من می آمدند مسعود بود که هر روز یک ساعت قبل از اینکه به سر کار برود به دیدنم می آمد و رفیعه و شهین با خانواده شان که یکشنبه ها می آمدند. در آن دوران، سوزان بخاطر یک دلخوری و سوتفاهم از من قهر کرده بود... بهرحال ترجیح می دادم خانه بودم و تنها، تا در میان این جمع، چون در میان آنها بیشتر احساس بیکسی می کردم.

دو روز مانده به تاریخی که قرار بود بچه بدنیا بیاید داشتم از بیحوصلگی و استراحت دقمرگ می شدم. در ضمن می دانستم که مسعود در عرض این دو هفته محال است خانه را تمیز کرده باشد، از دکترم پرسیدم:

- می تونم برای سه چهار ساعت برم خونه و برگردم؟

- اگه ضروریه و قول بدی خیلی مواظب باشی، برو اما با مسئولیت خودت.

بدون اینکه به مسعود خبر بدهم، بیمارستان را ترک کردم و قبل از رسیدن به خانه، مواد لازم برای سالاد و غذای مورد علاقه ی عشق ام را که باقالی قاتق ( یک نوع غذای شمالی ) بود خریدم و به خانه رفتم.

در راه تصمیم گرفتم که آهسته در را باز کنم و نگذارم عزیزم از خواب بیدار بشود. مطمئن بودم دیشب دیر از سر کار برگشته و هنوز خواب هست. بعد به سراغ پرده های تور بروم و آنها را پایین بیاورم و در لباسشویی بیندازم و تا آنها شسته می شوند، بالکنی را آب و جارو کنم و به سراغ توالت و حمام بروم. بعد غذا بپزم و مسعود که بیدار شد، موهای نامرتب اش را کوتاه کنم و تا او دوش بگیرد، من جای ملافه ها را با پرده ها در لباسشویی عوض کنم.

پرده ی مرطوب را آویزان کنم تا اطو نخواهد و بعد سالاد را درست کنم تا عشقم بیاید و با هم ناهار را بخوریم و هر کدام به سمتی راهی شویم. او به کار و من به بیمارستان.




برچسب‌ها: خاطرات
+ نوشته شده در  دوشنبه 20 دی 1395ساعت 00:23  توسط نسرین  |  نظرات (0)