تقدیم به مادرم، که خاتون تمام قصه هام بود

اوایل بهار بود و هوا دلپذیر و خوب. ( اوایل پاییز ایران ) هنوز مانده بود تا به خانه برسم، چشم هایم را بستم و گذاشتم تا آفتاب تا مغز استخوانم نفوذ کند.

وقتی به خانه رسیدم، اول به آرامی مسعود را که خواب بود بوسیدم و بعد در اتاق خواب را بستم و مشغول کارهایی که در سرم انباشته شده بود، شدم.

همه چیز طبق نقشه ام پیش رفت بجز پرده را که مسعود وصل کرد و بعد با هم خانه را ترک کردیم اما نه بطرف کار و بیمارستان. به پارچه فروشی رفتیم تا تنها کاستی اتاق نوزاد را کامل کنیم: پرده.

دختر پارچه فروش چینی بود و با دیدن من گفت:

- پسر داری!

- اما سونو گرافی گفته دختره.

- وقتی شکم زن زائو گِرد باشه، پسره و وقتی پَهن باشه، دختر هست.

جالب بود چون وقتی برای خرید کمد لباسی نوزاد رفته بودیم، فروشنده پرسید:

- صورتی و سفید باشه یا آبی و سفید؟

مسعود جواب داد:

- صورتی و سفید.

من بلافاصله گفتم:

- نه، لطفن آبی و سفید!

مسعود نگاهی بمن کرد و گفت:

- چرا میگی آبی؟

- یه دفه حس کردم پسره... بعد از اونم آبی آسمونی قشنگیه که هم برای دختر مناسبه هم پسر. اما اگه پسر بود و کمدش صورتی، فکر نکنم خوشش بیاد!

بهرحال از بس زجر کشیده بودیم، دیگر برایمان واقعن مهم نبود دختر یا پسر. بخصوص وقتی که ریه ام چرک کرد و مدام نفس تنگی داشتم و شبها در کنار تخت می نشستم و سرم را روی تشک می گذاشتم چون به هیچ وجه نمی توانستم دراز کش بخوابم. یا زمانی که شکر خونم بالا رفت و یا آن دل دردها و...

آن روز او به سر کار رفت و من دوباره به خانه رفتم و در عرض نیمساعت پرده را دوختم و اطو کردم و روی تخت گذاشتم تا مسعود فردا آویزان کند و بعد به بیمارستان رفتم. احساس خوبی داشتم و حالم خوب بود.


***


دو روز گذشت و هیچ نشانی از بدنیا آمدن بچه نبود. انگار جا خوش کرده بود و نمی خواست بدنیا بیاید! دکتر فشار خونم را گرفت و گفت:

- دیگه نمی تونیم صبر کنیم، فردا ساعت هشت صبح آماده باش برای اتاق زایمان. با ترکاندن کیسه ی آب و زدن سوزن فشار، سعی می کنم بچه را بدنیا بیارم مگر اینکه تا اونموقع خودش تصمیم بگیره بدنیا بیاد!

خوشحال شدم. به مسعود تلفن کردم و جریان را گفتم.

در اینجا رسم بر این است که خانواده ی زائو از هر دو طرف زن و مرد پشت در اتاق زایمان منتظر می مانند ولی پدر بچه باید در کنار زائو بماند. تا هر وقت که بچه بدنیا بیاید. اما متاسفانه مسعود که در تلاش بود قبل از دنیا آمدن فرزندمان شغل بهتری دست و پا کند، در یک کمپانی بزرگ برای شغل عکاسی هنری اسم نویسی کرده بود. فردا از او امتحان می گرفتند و در صورت قبولی، مصاحبه می شد. بخاطر همین نمی توانست با من باشد.

من که دیگر هیچ چیز نمی توانست ناراحتم کند و ذوق زده بودم که فردا بچه را در آغوش دارم، به او گفتم که هر وقت کارش تمام شد بیاید.

آن شب ساعت هشت به رختخواب رفتم وسعی کردم تا بخوابم و وقت را زودتر بگذرانم! اما تا صبح هزار بار بیدار شدم و به ساعت نگاه کردم... مگر صبح می شد؟ انگار خورشید هم نمی خواست طلوع کند!

فردا صبح ساعت هفت من دوش گرفته، مسواک زده و موهای شانه زده، روی تخت منتظر پرستار بودم. سر ساعت هشت آمد و فشار خونم را گرفت... خیلی بالا بود ولی او گفت:

- دیگه مهم نیست چون بزودی فشارت میاد پایین و چهار پنج ساعت دیگه بچه به بغل ی!!!

- در کشور من میگن زایمان اول، حد اقل شانزده ساعت طول میکشه.

- نه! یک زایمان طبیعی نباید بیشتر از پنج ـ شش ساعت طول بکشه.

با شادی غیر قابل وصفی با او همراه شدم. پرسید:

- چه کسانی از فامیل ات امروز خواهند آمد؟

- هیچکس. من اینجا هیچ فامیلی ندارم. شوهرم هم مصاحبه برای کار داره و بعد میاد.

- شوخی می کنی؟!

- نه. چرا؟

- تو به پشتیبانی و وجود او نیاز روحی داری. بهش زنگ بزن بیاد.

- نه... متشکرم به فکرمی ولی من موقع درد عادی هم، ترجیح میدم تنها باشم.

- موفق باشی!

سوزن فشار را وارد سرم خوراک یا هر سرمی که به من وصل بود کرد و بعد اَنترنی آمد و کیسه ی آب را پاره کرد و رفتند.

اول خوشحال بودم چون در اتاقی بودم که دور تا دورش پنجره بود و فضای سبز بسیار زیبایی که هنوز می توانم بخاطر بیاورم، روبرویم بود. هیچکس نمی توانست داخل این اتاق را ببیند ولی من بودم و آن دشت بزرگ و زیبا و... وای که بعد از ربع ساعتی درد شروع شد و همراه با آن، تنهایی و بیکسی متلاشی ام کرد...

مسعود حدود ساعت دوازده رسید. از امتحان اش راضی نبود و من در اوج درد کشیدن بودم و پشیمان از حاملگی!!! مرتب می گفتم:

- غلط کردم، من بچه نمی خوام!

اما برای این حرف کمی دیر بود...

ساعت شش و نیم عصر که شد، من دیگر به منتهای ناتوانی رسیده بودم و رمقی نداشتم. بدتر از همه این که، صدای نبض نوزاد قطع شده بود!

از پرستار پرسیدم:

- دکتر پس کی میاد؟

- وقت زایمان!

- تو که صبح گفتی پنج - شش ساعت طول میکشه... من دیگه نمی تونم درد رو تحمل کنم.

- باید به دکتر خبر بدم بیاد چون صدای نبض بچه قطع شده و این نشونه ی خوبی نیست.

دکتر ساعت هفت آمد و ساعت هشت و بیست و پنج دقیقه، نوزاد را با فورسپس بیرون کشید. مسعود با خوشحالی و تعجب نگاهم کرد و گفت:

- پسره نسرین، پسره!

دکتر به پشت مزدک زد و او گریه نکرد! نصف بدن اش آبی بود و کبود... به پرستار چیزی گفت و او فورن از اتاق بیرون رفت و با یک کپسول مخصوص برگشت و بدون اینکه او را بشوید، پسرکم را نزدیک من آورد و گفت:

- ببوسش تا زودتر او را ببرم!

در اینجا همیشه نوزاد با مادر و در کنار او می ماند، پس چرا داشتند او را می بردند؟ بعد از اینکه من پیشانی اش را بوسیدم، او را درون کپسول گذاشت و برد.

دکتر از من عذر خواهی کرد و گفت:

- خیلی متاسفم اینطور شد. تو سزارینی بودی و نباید اینهمه درد می کشیدی.

گفتم:

- مهم نیست، بالاخره تموم شد ولی چرا دو ساعت صدای نبض اش نمی اومد؟

- بند ناف دور گردنش پیچیده بود. بخاطر همین هم گریه نکرد، اکسیژن بهش نمی رسیده. باید منو زودتر خبر می کردند.

- حالا حالش خوبه؟

- خوب میشه، نگران نباش!

مسعود خسته اما شاد به خانه رفت تا به مادرهایمان تلفنی خبر بدهد و من بعد از دوش کوتاهی سراغ مزدک را گرفتم. پرستار گفت:

- تو الان احتیاج به استراحت کامل داری. پسرت در اتاق مخصوصی نگهداری میشه تا بعد بیارنش پیش ات. به درخواست من، مرا پیش او برد و از آنجا به اتاق خودم منتقل شدم.

بعد از ماه ها، سبک و راحت خوابیدم. ساعت سه بود که بیدار شدم و احساس کردم مزدک گریه می کند. به اتاقش رفتم و احساسم درست بود. از پرستار پرسیدم:

- چرا گریه میکنه؟

لبخندی زد و گفت:

- دلش برای مادرش تنگ شده!

ساعتی پیش اش ماندم ولی لرزم گرفت. پرستار مجبور شد صدای پرستار دیگری بزند و مرا در پتویی که در ماکروویو گذاشته بود بپیچد و به اتاقم ببرد. با خوردن مُسَکنی بخواب رفتم و ساعت هفت بیدار شدم. صبحانه ام را خوردم و به دیدن او رفتم. بعد از نیمساعت کمر درد و ضعف شدید باعث شد به اتاقم برگردم و خیلی زود با خوردن مُسَکن به خواب رفتم. تا پرستاری بیدارم کرد و گفت:

- این برگه را باید امضا کنی.

- در مورد چیه؟

- بچه ات حالش بدتر شده و ممکنه بمیره. داریم به بیمارستان کودکان منتقل اش می کنیم. باید امضا کنی که اگر مُرد، در جریان هستی!!!

شوکه شده بودم، گفتم:

- حتمن اشتباه میکنی، من تازه دیدم اش و حال اش خوب بود!

- نهمگه اسمش مزدک نیست؟

در حالی که اشکم سرازیر شد جواب دادم:

- چرا!

- خب پسمتاسفم، من نمی دونستم تو نمیدونی که نوزادت داره میمیره.

در حالی که ملافه را از رویم با نگرانی و پریشانی کنار می زدم، از تخت پایین آمدم و بدون اینکه به او نگاه کنم، برگه را با دستم کنار زدم و بطرف بخش ی که حالا دیگر می دانستم بخش موردهای بد هست، روانه شدم.

پرستار به دنبالم آمد و مرتب تکرار می کرد:

- حالت خوبه؟ بذار کمکت کنم.

ولی نه به دنبال آن خبر شوم بودم و نه کمک اش را می خواستمانگار او مقصر بود، پرستار بیچاره ای که تنها جرم اش این بود که نمی دانست که من چه با خیال راحت خواب بودم و فکر می کردم همه چیز روال عادی خودش را داردنمی دانست که من زنی هستم که درحال گرفتن جشن ی در دل ام برای گرفتن بهترین هدیه از خدایی بودم که فکر می کردم بمن جایزه دادههدیه ای به جبران ِ تمام صبوری ها و سختی هایی که در زندگی کشیده ام اما همیشه و در هر حال شاکرش بودم، خوشی و ناخوشی!

زنی که می داند بهترین لحظه ی زندگی اش، تولد نوزادش بود و هست و باید هم چنین بماندنه انتظار مردن جگرگوشه ام را داشتم و نه تحمل خبر اش را دارم.

 در حالی که در بی صدایی، زار می زدم، به طرف مزدک می رفتم تا به این پرستار نادان بفهمانم که اشتباه کرده است... پسر من حالش خوب استاو فقط دلتنگ مادرش هست... مگر نه اینکه آن پرستار دیشب مرا به این موضوع دلخوش و امیدوار کرد؟ پس او راست می گفت و این پرستار، پسرک مرا با نوزاد دیگری اشتباه گرفته است.

در بدترین شرایط روحی و جسمی به اتاق او رسیدمسر جایش نبودزانوانم خم شد و از شدت ضعف و درد روحی به زمین نشستمدر خودم تا شدم و باریدم...

نالیدم که:

- پسرم کجاست؟ با او چه کردید؟

 


برچسب‌ها: خاطرات
+ نوشته شده در  سه‌شنبه 21 دی 1395ساعت 01:41  توسط نسرین  |  نظرات (0)