X
تبلیغات
پخش زنده جام جهانی
تقدیم به مادرم، که خاتون تمام قصه هام بود

زندگی مان سخت شده بود و خوشبختانه مسعود تصمیم گرفت دوباره به سر کار برگرددتا می توانستیم صرفه جویی می کردیم تا بتوانیم ماشینی بخریم چون دیگر با وجود مزدک، سخت از خانه بیرون می رفتیمبخصوص زمستان و بهار که باران های دوش مانند سیدنی، جایی برای شک کردن نمی گذاشت. ضمن اینکه تا دو سال، مرتب و هر از چند ماه یکبار، باید او را پیش متخصص مغز و قلب می بردیم تا مطمئن باشیم صدمه ی جدی ندیده است. 

کمی که پول جمع شد،خبردار شدم که او شاعر، نویسنده و پژوهشگری به نام محمود فلکی را از آلمان به سیدنی دعوت کرده تا شب شعر و داستان خوانی داشته باشد!!!

 فکر کرده بود چون تا آن روز شاعری به سیدنی نیامده و آن شخص تازه در ادبیات فارسی مطرح شده بود، عقیده داشت که با آمدن او و اجرای سه شب برنامه، هم مردم از وجود این شاعر خوب بهره مند می شوند، و هم بعد از رفتن او ما بهرحال می توانیم با فروش بلیط های برنامه ها ماشین دار بشویممن نه تنها مخالفتی نکردم بلکه خوشحال بودم که افتخار مهمانداری هنرمند شریفی را داشته باشم.

چندی نکشید که تاریخ آمدن این عزیز مشخص شد و با کمک دوستانمان در سه تاریخ مختلف در عرض دو هفته، سه برنامه ی شعر خوانی، داستان خوانی و پرسش و پاسخ گذاشته شد.

اتاق مزدک را برای ایشان مهیا و وسایل مزدک را به گوشه ی اتاق خودمان منتقل کردیم.

در ابتدا کمی نگران بودیم که نتوانیم پذیرایی خوبی بکنیم اما با ملاقات او در همان لحظات اول، تمام نگرانی مان از بین رفتاو یک انسان بسیار خاکی و مهربان بود و محال بود کسی با او آشنا بشود و شیفته ی صفات اخلاقی ارزنده اش نشود.

متاسفانه چون مسعود تجربه ای در این کار نداشت، خرج، بیشتر از درآمد حاصله از تبلیغات، فروختن بلیط های سالن ها و بلیط رفت و برگشت سفر محمود عزیز شد. حتا نتوانستیم پولی بابت دستمزد به این انسان متواضع و دوست داشتنی بپردازیم. وگرنه شعرها و داستان ها و پژوهش های این گرانقدر، در خور تحسین شایسته ای بود و هست.

بعد از رفتن مهمانمان، باید برای خریدن ماشین از صفر شروع می کردیممنتها همیشه تا پولی در دستمان جمع می شد، بخاطر خرج هایی که پیش می آورد، موفق به خریدن آن نمی شدیم.

یکی دو ماه بعد از اولین تماس من و مهین، خبردار شدم که پسر عمویم دارد داماد می شود. مادرم دلتنگی کرد و جوان ترین برادرم علی از من خواست که برای عروسی به ایران برویم که با یک تیر، دو نشانه بزنیم.

مسعود بمن گفت تنها با مزدک برو تا منهم حسابی به کار بچسبم و پولی پس انداز کنیم. با تاریخ شمسی پاسپورت ایرانی مزدک، او هنوز زیر دو سال محسوب می شد و بلیطش فقط صد و پنجاه دلار بود و بلیط من در آن زمان هزار و هفت صد دلاربرای خرج در آنجا هم حداقل پانصد دلار لازم بود تا بتوانم در عرض پنج هفته، اگر خرجی داشتیم، در نمانیم... اما از کجا؟ مسعود تازه به سر کار رفته بود و بمن قول داد تا سه ماه دیگر ما را راهی خواهد کرد.

جریان را به برادرم گفتماو گفت:

- من برات می فرستم برای عروسی خودتو برسونبعد، سه ماه دیگه مسعود برای من بفرستهپول تو جیبی هم نمی خواد بیاری، من نمُردم!

قبول کردم و بین خودم و علی قرار گذاشتیم که من سورپرایزی بروم و فقط او به فرودگاه بیاید و با هم به خانه برویم و مامان را خوشحال کنیم.

اما از وقتی بلیط آمد توی دستم، از سورپرایز کردن پشیمان شدمبه علی زنگ زدم و در حین اینکه تاریخ و ساعت ورودمان را به شیراز به او می گفتم، اضافه کردم:

- فکر می کنم من از الآن خوشحالم، بذار مامان اینا هم چند روز بیشتر خوشحال باشهبهشون بگو.

به سختی قبول کرد و عصر بمن زنگ زد و با خنده گفت:

- ظهر که رفتم خونه، حجت (برادرمو خانواده اش هم اونجا بودندسر سفره ناهار، براشون قیافه گرفتم و پروین (خواهرمپرسید:

- خبریه علی؟

- آره، نسرین و مزدک جمعه ساعت ده صبح وارد شیراز می شن.

پری آنچنان جیغی می زند که جیغ شادی معروف فریده،  زن داداشم را می پوشاند. مادرم خیلی خوشحال می شود اما بلافاصله به فکر فرو می رود و اولین چیزی که می گوید این بوده:

- باید خانه را حسابی تمیز کنیمشیشه ها باید شسته بشن و در خونه رو رنگ بزنیم!!!

با ناباوری، مقداری سوغاتی خریدم و با تنها صد دلار پول برای خرج کردن راهی شدماما وقتی سوار هواپیما شدم، متوجه شدم که مزدک صندلی ندارد و باید تمام طول راه او را در بغل بگیرمبرایم مهم نبود تا شب شد و من خستهمزدک در آغوشم بخواب رفت اما من می ترسیدم حتا چشمانم را روی هم بگذارم و او از دستم رها شود مثل حالا نبود که برای بچه های زیر دو سال ننو بگذارند که لااقل مادر بتواند شب را بخوابد ).

مهمانداری به کمکم آمد و گفت:

- قسمت سیگاری ها سه صندلی خالی است می خوای بیای اونجا بنشینی؟ لااقل میتونی پسرتو روی دوتا صندلی بخوابونی و خودت هم چشماتو بگذاری روی هم.

با خوشحالی پیشنهادش را پذیرفتم و بدنبالش رفتمدو دسته ی بین سه صندلی را بالا زد و مزدک سرش را روی پای من گذاشت و راحت خوابیداما من که در زمان حاملگی ام به بیماری آسم هم دچار شده بودم این از قلم افتاده بود تا صبح فقط سرفه کردمچون ده دوازده جوان با هم سفر می کردند که مدام مشروب می خوردند و سیگار دود می کردند خوشبختانه الآن کشیدن سیگار در هواپیما قدغن شده )

از سیدنی به دوبی رسیدیمدر ترانزیت مجبور بودیم سیزده ساعت بمانیم و بلیط فروش ایرانی در سیدنی بمن گفته بود که با نشان دادن بلیطمان، یک اتاق در هتل فرودگاه دوبی در اختیار ما خواهند گذاشتداشتم از خستگی ضعف می کردم اما با چهره ی شگفت زده ی مسئول هتل که مواجه شدم، دیگر اصراری برای چک کردن دوباره نکردممی خواستم با پول خودم قیمت اتاق را بپردازم، اما در آنصورت، وقتی به شیراز می رسیدم، بیشتر جلو خانواده ام شرمنده می شدماین بود که دوری در فرودگاه کوچک و فروشگاه های کم آنجا زدیم و روی صندلی های سالن نشستیم. (بیست و پنج سال پیش دوبی یکی از کوچکترین فرودگاه های بین المللی را داشت. برعکس حالا)

مزدک خوب خوابیده و سرحال بوداما من از بی خوابی داشتم سردرد می گرفتم و بخاطر میگرنی که داشتم یکی دیگر از دست آوردهای دوران حاملگی)  اگر بسراغم می آمد، تا سه روز باید درد و حالت تهوع را تحمل می کردمپس فورن دو قرص مسکن خوردم و شروع کردم به تلقین به خودم کهالآن برای چند دقیقه چشم هایم را روی هم می گذارم و سر درد گورش را گم می کند... همان موقع مرد جوانی بما نزدیک شد و گفت:

- سلام

چشم هایم را باز کردم و با شک گفتمسلام!

- شما هم عازم شیرازید؟

- بله.

- بنظر میاد خیلی خسته ایداگه می خواید بخوابید من مواظب پسرتون می شم، شما بخوابید.

- نه، ممنون.

گفت که در شیراز، چهار راه سینما سعدی پارچه فروشی دارد و به دوبی آمده بوده که جنس بخردبعد کمی از مزدک سوال کرد که او هم از بس کمرو بود به هیچکدام جواب ندادیا شاید حس بدی به مرد جوان پیدا کرده بودنمی دانم.

به بهانه ی خرید از او عذرخواهی کردم و دست مزدک را گرفتم و دوباره بطرف فروشگاه ها روانه شدیم.

وقتی یازده ساعت گذشت، برای سوار شدن به هواپیمای ایران هما روانه شدیممرد بدنبالمان آمد و گفت:

- می تونم یه خواهشی ازتون بکنم؟

- بفرمائید ولی نمی دونم بتونم انجام بدم یا نه؟

- من چند قواره بیشتر از مجاز آوردممیشه اونا رو برای من بیارید؟ اگه بخواید یه اُجرت ناچیز هم تقدیم می کنم... یا تشریف بیارید مغازه هر پارچه ای خواستین، به اندازه ی یه قواره ی لباسی انتخاب کنید تا تقدیم کنم خدمتتونالبته بگم که پارچه های ما ارزون نیستند و از زیر خجالتتون در میام.

به زبان بازی کاسب ها در دلم خندیدم و گفتم:

- اُجرت نمی خوام، ولی من چون از استرالیا میام، تو صف گشت چمدون نباید برم و زودتر از شما خارج میشمبعد پارچه رو چکار کنم؟

- آدرس مغازه رو که دادم خدمتتونولی اگه ربع ساعت بیرون از فرودگاه لطف کنید و منتظرم بشید، من آشنا دارم و زود میام بیرونخودم ازتون می گیرم تا زحمتی هم برای شما نشهمیخواید هم آدرس منزلتونو بدید من بیام در خونه بگیرم.

با تعجب گفتم:

- نخیر، بیرون فرودگاه منتطرتون میشم.

و حالا با شنیدن اخبار از اینکه بعضی ها مواد مخدر را جاسازی می کنند و به مسافر دیگری برای رد کردن آن و خطر دستگیری رجوع می کنند، می دانم که چه ریسک احمقانه ای کردم و نمی دانستم.

وقتی سوار هواپیمای ایران ایر شدیم را هرگز فراموش نمی کنم... دکور داخلی هواپیما افتضاح بود. خنده ام گرفت از آنهمه رنگاوارنگ بودن موکت های روی دیواره یا کف زهوار در رفته ی هواپیما. رویه های کهنه ی صندلی ها و آن پشه!

هنوز به لبخند می نشینم از بیادآوری آن لحظات... اما یک پشه حتا باعث شد من تحت تآثیر قرار بگیرم و از ذوق اینکه باری دیگر در یک هواپیمای ایرانی نشسته ام، احساساتی شده بودم. تمام آن همه تفاوت بیمورد رنگ هایی که برای دکور داخلی استفاده شده بود هم! آن کتلت خشک شده که بزور جویده می شدو کمی سالاد الویه که بیشتر می شد گفت سالاد سیب زمینی له شده بود و یک نوشابه ی زرد ایرانی! 

خدای من!

حتا دیگر مهم نبود که رفتار خشک و بدون لبخند مهمانداران چقدر با هواپیمای قبلی تفاوت داشت و توی ذوق می زد. انگار به آنها دستور داده بودند آدم آهنی باشند! بگذریم...

با دیدن خانواده ام بعد از شش سال، نمی خواستم از آغوش هیچکدامشان تا ساعت ها بیرون بیایممزدک را بغل به بغل می گرداندن و وقتی به آغوش خواهرم پروین رفت، دست هایش را دور گردن او حلقه کرد و دیگر جایی نرفت!

آرام و خوشحال مرا نگاه می کرد که دارم پر از عشق می شومپر از محبت هایی که سالها از آن دور بودم... تا مرد خراز آمد و با تشکر بسته هایش را گرفت و رفت.

سه روز در خوشی بینهایت گذشترفتار مزدک با قبل از آمدن به ایران فرق کرده بود و از آن پسر خجالتی که با هیچکس حرف نمی زد و یا تحویل نمی گرفت، با خانواده و اقوام، زمین تا آسمان فرق داشت و من خیلی خوشحال بودم.

هر روز مسعود تک زنگی می زد چون هنوز تلفن ها کارتی و ارزان نبودگفته بود پنج هفته ای که ما نیستیم را سخت کار خواهد کرد که بمحض رسیدن ما، پول علی را بفرستیماما روز سوم که زنگ زد خیلی بغض داشتپرسیدم:

- چیزی شده؟

- دلم براتون خیلی تنگ شدهتو که خونواده تو دیدی، دیگه برگردید.

- شوخیت گرفته؟!!!

- نه جدی میگم... من دوری تو و مزدکو نمی تونم تحمل کنمحالا می فهمم چقدر بیشتر از اونی که فکر می کردم دوستت دارم.

- ما هم دلمون برای تو خیلی تنگ شده ولی حتا هنوز عروسی پسر عموم نشدهتو رو خدا طاقت بیاربذار یه مدتی توی اینهمه لذت غرق باشم و پر از انرژی پیشت برگردمچرا اینموقع خونه ای؟ مگه سرکار نمیری؟

- نهحوصله ی کار کردن ندارمحوصله ی هیچیو ندارم وقتی خونه خالیه و شما نیستید!!!

- اگه بری سر ِ کار، سرت گرم میشه و غروب خسته میای خونه، یه دوش می گیری، یه چایی و شام و بعد هم تا یه ذره کتاب بخونی، یه نوار گوش بدی، یه چیزی بنویسی، خوابت میگیرهبعدش میری می خوابیاینجوری که تو میکنی خب منهم بودم از بیکاری بی طاقت می شدم.

- نمی تونم.

- پس کاش بمن نمی گفتی میخوای کار کنی و پول علی رو تا من برگشتم بدیچون من به علی قول سه ماه رو دادم.

- حالا یه کاریش می کنم.

- مسعود، آدرس مادرت اینا رو بده بمن تا باهاشون تماس بگیرم و برم دیدنشونمطمئنم دلشون می خواد بچه ی تو رو ببینند.

- نه! حسابی فامیل خودتو ببین و بیا!

***

تمام فامیل وقتی به دیدنم آمدند، برای هدیه ی ازدواج و زایمان، بمن طلا دادند و برادر بزرگم یک دسته اسکناس خوشگل. همه، بخصوص خواهرم پروین، برادرها و همسر و بچه هایشان که سنگ تمام گذاشتند. هم مالی هم معنوی.

مسعود تازگیها به سه تار علاقمند شده بود، آن روز عصر برایش با کمک اعظم که دوست واردی در ساز داشت، یک سه تار خریدم و روز بعد حلقه ی ازدواجش را که ساده بود و می گفت دوستش ندارد را با خودم آورده بودم که با یک حلقه ی پهن تر که نگین مستطیلی مشکی رنگ زیبایی داشت عوض کردمبابت اختلاف قیمت اش، از طلاهایی که هدیه گرفته بودم استفاده کردم.

غروب روز عروسی بود و جشن در حیاط بزرگ خانه ی مادرم برگزار می شدبرادر زاده ام دوان دوان آمد و گفت:

- عکاس آمده ولی میخواد با یه بزرگتر حرف بزنهمن به کی بگم بره دم در باهاش حرف بزنه؟

من آرایشگاه نرفته بودمخودم موهایم را شسوار کشیده بودم. میوه ها را در دیس ها با کمک زن عمو چیده و بیکار نشسته بودم و به بازی مزدک با یکی دیگه از برادرزاده هام نگاه می کردم. پس گفتم

ـ من میام.

مانتویی روی شانه هایم انداختم و روسری را سرم کردم و به طرف در خانه براه افتادمبرادرزاده ام پیش مزدک و برادرش ماند اما چون وسایل عکاسی و فیلمبرداری را دست دو نفر دیدم، شک نکردم که همان ها هستندوقتی به آنها نزدیک شدم، رضا از در خانه وارد شد.فهمیدم که عکاس مجلس رضاست! ( اولین عشق زندگی من که یادتان هست؟ )

با دیدن او تبسمی کردم اما هیچ از احساس قبلی نسبت به او در من نمانده بودظاهرن او هم به همان مرحله ای که من بودم رسیده بود.محترمانه و رسمی سلام و علیکی کردیم و او گفت:

- من خواستم این آقایون را معرفی کنم و حضورن تبریک بگم که گویا شادوماد نیستن.

- شادوماد رفته دنبال عروس اش.

- نمی خواستن از در آرایشگاه فیلمبرداری کنند؟!

- نهنمی دونم... مگه قبلن راجع به این چیزا با هم حرف نزدین؟

- وقتی اومده بودن وقت بگیرن من نبودمبا برادرم قرار گذاشته بودند که ما ساعت پنج در خدمتتون باشیم که حالا ساعت پنجه.

- از من می شنوید، صداشو درنیارید چون اینا یه کم دست و پاشون رفته تو هم و همه دارن بهم میگنمن فکر می کردم این کار تو هست.اون یکی میگه نه این وظیفه تو بود... ممنون که سر وقت اومدید فقط خوبه که موقع رسیدن عروس آمادگی داشته باشید که اون لحظه رو از دست ندیم.

لبخندی زد و گفت: بروی چشم...

با او خداحافظی کردم و بدرون ساختمان برگشتم.

یک هفته بعد از عروسی برای دیدن و سفارش عکس با مزدک، پری، علی و پسرخاله ام به مغازه ی عکاسی او رفتیمعکس هایی که می خواستیم سفارش دادیم و آنجا او مزدک را دید و مثل مردها به او دست دادبعد دستی به سرش کشید و آن را بوسید.

روزی که قرار بود برای تحویل عکس ها برویم، پروین کاری برایش پیش آمدمن می توانستم صبر کنم تا یک روز دیگر با هم برویم اما تصمیم گرفتم تنها بروم تا بتوانم از زندگی او بپرسم.

آن روز حلقه را دست اش دیده بودم، پس حتمن ازدواج کرده بود. کنجکاو بودم بدانم که بالاخره به حرف مادرش دختری با فاصله ی سِنی ده سال ازدواج کرده بود یا نه؟ آیا بچه دار هست؟... چه فرقی می کرد؟ هیچ!

چرا می خواستم بدانم؟ 

ته دلم می خواست بگویدمن خوشبخت شدم! و منهم به او بگویم تصمیم ام درست بود و حالا من خوشبخت ترین زن خاکی ام.

بهرحال رفتماین تنها باری بود که به دیدن رضا می رفتم، با علم به اینکه عاشق اش نیستم.

تنها بودسلام و احوالپرسی کردیم و او خیلی زود پیشقدم شد:

- کی ازدواج کردین؟

- ده مرداد 67 شما چطور؟

خندید و گفت:

- پانزده مرداد 67!

ما با فاصله ی پنج روز، با دیگری پیوند زناشویی بسته بودیم!

هر دو خندیدم. پرسیدم: 

- خوشبختی؟

- قرمز شد و گفتخیلی. شما چطور؟

- آره منهممیخوای عکسشو ببینی؟

- حتمن.

عکس کوچکی از مسعود در کیف پولی ام بودآنرا درآوردم و به او نشان دادم و گفتم:

- مرد خیلی خوبیهتو یونان باهاش آشنا شدم...

عکس را در سکوت به من پس دادپرسیدم:

- چندتا بچه دارید؟

- دو تاسارا و علی.

- عکسشونو نشونم میدی؟

عکس های قشنگی از آنها گرفته بودزن فوق العاده جوان و خوشگلی داشت با دو بچه ی دوست داشتنی.

- گویا بالاخره مادرت برنده شده.

خندید و گفت:

- آره..همسرم ده سال و نیم از من جوونتره!

برایش آرزوی خوشبختی کردم، پول عکسها را با اصرار پرداختم و با مزدک به خانه برگشتیممن این موضوع را به هیچکس نگفتم بجز به مهین که از تمام دنیا به من نزدیک تر بوداو تکه ای از قلب من بود و انگار تنها کسی بود که باید همه چیز مربوط به مرا می دانست.

روزی که تلفن کرد تنها بودمگفتم:

- مهین این تنها راز منه که مسعود نمی دونهچون نمی خوام براش سوتفاهم پیش بیادوقتی بتو می گم فقط از روی فضولی رفتم، تو باورم می کنی ولی اگه به او بگم، ممکنه باور کنه ولی ناراحت میشه و من اینو نمی خوامپس بین خودمون بمونه، فقط من و تو.

- نه بابامگه دیوونه ای که بهش بگیآدم نباید همه چیزو به شوهرش بگه، بعضی چیزها مال خود آدمه و به هیچکس مربوط نمیشه.بعدشم مگه حالا چکار کردی که اسمشو میذاری راز؟

- من همیشه معتقدم زن و شوهر باید همه چیز همو بدوننحالا احساس گناه می کنمیه حال بدی دارم... کاش نرفته بودمحالا بمن چه که او چندتا بچه داره یا مادرش حرفشو به قاضی نشونده یا نه؟ بذار عروسک بازیشو بکنه.

و در آخر، قول دادیم این راز بین من و مهین عزیزم تا ابد بماند.

***

حدود یک سال بعد، مسعود با شنیدن اینکه بهروز وثوقی همراه با علی پورتاش نمایشنامه ای بنام پروانه ای در مشت را در آمریکا بر روی صحنه آورده اند، تصمیم گرفت که آنها را به سیدنی دعوت کند.

نویسنده ی این نمایشنامه ایرج جنتی عطایی بود که در انگلستان زندگی می کردوقتی جریان را با من درمیان گذاشت، من مخالفت کردمچون اولن ما بودجه اش را نداشتیم و او می خواست اینکار را با گرفتن وام انجام بدهد.

دوم اینکه ژانویه بود زمان جشن کریسمس که معمولن مردم این تعطیلات را به مسافرت می روندپس معلوم بود که سالن نمایش خالی خواهد ماند و نتیجه اش ضرری بود انکار ناپذیر.

سوم اینکه مردم ایرانی مقیم ِ سیدنی، نسل جوانی بودند که فقط یک دهم آن بهروز وثوقی را می شناخت و با کارهای ارزنده ی او در سینمای ایران آشنا بود. علی پورتاش که هنرمندی بسیار تواناست، از هنرمندانی است که بیشتر بعد از انقلاب در آمریکا فعالیت داشته و در آنجا سرشناس بود اما در استرالیا هنوز کسی او را نمی شناخت.

من نمی توانستم اصرار او را بفهمماو نه پول داشت نه علم اینکار را می دانست!

یکشب با مردی بنام احسان به خانه آمد که من در اولین لحظه از او اصلن خوشم نیامدمسعود رو به من کرد و گفت:

- آقا احسان تجربه ی این کار را داره و می خواد با ما شریک بشهپول از ما، راهنمایی و تعیین جای نمایش و محل زندگی هنرمندان با ایشون!!!

وقتی احسان رفت از من پرسید:

- خب، چی فکر می کنی؟ 

جواب دادم:

- هر کی هست خیلی زرنگهدر صورت ضرر ِ ما او ضرر مالی نمی بینه، چون از جیب تو میخواد خرج کنه، اما میخواد در سود شریک باشه؟!

- او تجربه ی اینکار رو داره و ما نداریم.

- تجربه نداریم که نداریماینکار، کار ما نیست و موقعیتشو نداریمپس انجامش نمی دیم.

- من می خوام اینکار رو بکنم!

صدایم رفت بالا:

- با قرض؟... با جیب خالی؟

با لجبازی گفت:

- آره!

- من نیستم.

- نباشخودم می کنم.

- در صورت ضرر مالی و گرفتن وام، من و مزدک هم باید پا به پای تو پس بدیم یا نه؟

جوابم را نداد!

خیلی بهم برخورد و گفتم:

- اگه اینکار رو بخوای بکنی،  من از این خونه میرم.

از وجود مزدک استفاده کرد و با عصبانیت گفت:

- مزدک رو نمی تونی ببری.

فکر کردم با وجود مزدک اصلن قادر به دنبال کردن برنامه نخواهد بودپس با خوشحالی گفتم:

- باشه نمی برمپیش خودت بمونه!

سیگاری آتش زد و فکر کرد بلوف می زنماما من از کار های اینچنینی اش به جان آمده بودمبلند شدم و یک ساک کوچک از وسایلی که تنها خودم احتیاج داشتم پر کردم و مزدک را بوسیدم و بلند گفتم:

- خداحافظ!

بطرف در خانه که رفتم، مزدک زد زیر گریه و مسعود دید من واقعن دارم از در خانه بیرون می رومدوید و در را با دست محکم بست، پشت در ایستاد و شانه هایم را در دستهایش گرفت و گفت:

- نرونمی کنم!


***


چند روز بعد احسان دوباره به خانه مان آمد و با مسعود به اتاقی که کامپیوترمان در آن بود و کارهای ماهنامه را می کردیم رفتوقتی برایشان چای می بردم، شنیدم که مسعود دارد، با کسی تلفنی حرف می زند:

- آقای جنتی ما ترتیب همه ی کارها رو دادیم و فقط منتظر این هستیم که بگید کی تشریف میارین تا ما براتون یه محل مناسب رزرو کنیم که در مدت این سه هفته راحت باشید!!!

وقتی که احسان رفت، خیلی ناراحت بودم و عصبانیمزدک را خواباندم و به اتاق کارش رفتم و ساکت در کنار در ایستادم و فقط به او خیره شدمبرگشت و زد زیر خنده و گفت:

- من دوازده تا وام گرفتم و بهت قول میدم بیست تا از حاصل این کار برامون بمونهجنتی عطایی میگه منهم باید باشم چون نویسنده منم.همسر بهروز هم میاد ولی با خرج بهروز و...

توی حرف اش دویدم و گفتم:

- مگه ما با هم درینمورد حرف نزدیم؟ مگه نگفتی اینکار رو نمی کنی؟ چرا احساس مسئولیت برای زندگیمون نمی کنی؟

نه تنها درست و مثل همه ی آدمها هر روز نمی ری سر کار، منو هم نمیذاری برم کار کنم و هی سن مزدک را بهانه می کنیحالا هم از بس پول داریم میخوای پنج تا مهمون دعوت کنی؟

حداقل ده هزار دلار پول بلیطهاشونه... کجا میخوای جاشون بدی؟ با کدوم پول میخوای خرج غذاشونو بدی؟ من و تو میتونیم اگه وضع خراب باشه، نون خالی بخوریم ولی تو نمی تونی به اونا هم همینو بدی، میتونی؟

با چاخان جلو آمد و با مهربانی و لبخند گفت:

- تو نگران جا و غذاشون نباشاحسان یه ویلا نزدیک دریا سراغ داره که سه اتاق خوابه است و غذاشونو هم گفته هر روز از رستوران ایرانی می بره و بهشون می رسونهفقط پولشو من باید بدم!

با مسخره گفتم:

- زحمت کشیده... اجاره اون ویلا چقدره؟

- هفته ای پونصد دلار.

- از کجا میاری؟

- اونم راه داره!

باورم نمی شد که فکر همه چیز را کرده، بدون آنکه به من بگویدعصبانی شدم و فکرم را به زبان آوردمگفت:

- آخه تو یه چیزی رو نمی دونی... وقتی بمن زنگ زدند که بمن خبر بدن آماده ی اومدنن، روم نشد بهشون بگم من نمی تونم یا پول به اندازه کافی ندارم ببخشید!

پشتم را با ناراحتی راه کردم که از اتاق بیرون بروم که دستم را گرفت و کشیدگفت:

- نسرین باور کن با این کار پولدار می شیم.

- این یه قماره که تو می خوای با دست خالی انجامش بدیاین کار حماقت محضه مسعودداری چکار می کنی؟... بعدشم تو بمن گفتی اینکار رو نمی کنی و حالا میگی فکر همه چی شو کردی؟

خودمون تو خونه ای زندگی می کنیم که هفته ای صد و پنجاه دلار بیشتر اجاره نمی دیم، اونوقت می خوای هفته ای پونصد دلار خونه برای اونا کرایه کنی؟ مگه تو روز اول نگفتی اتاق مزدک را دو تا تخت میگذاری تا نخوای کرایه هتل بدی؟ حالا چرا با اضافه شدن مهمونا موافقت کردی؟ می تونستی تو خونه ی خودت براشون آشپزی کنی تا نخوای هر روز یک عالمه پول غذای بیرون رو بدی.

تو که گفتی بهروز آدم خاکی هست و علی پورتاش همپس چی شد اون حرفها؟... از همه مهمتر مگه به این نتیجه نرسیدی که این کار اشتباه هست و نباید بکنی؟ یه کلمه می گفتی ژانویه است و مردم نمی تونن از برنامه استفاده کنند و می انداختی عقببعد دیگه محال بود اونا زنگ بزنند و اصرار کنند.

مثل همیشه موقع تصمیم گیری، دست چپش را زیر بغل دست راست گذاشت و با انگشتهای دست راست سبیل های خوش فرم اش را چرخاندکمی فکر کرد و گفت:

- خب باشه ٬ حالا اینکار رو می کنم!!!

- قول می دی؟

- قول می دم!

به آرامی به او یاد آوری کردم که:

- ما هنوز یه ماشین قراضه زیر پامون نیست مسعود، باید به فکر یه سقف برای بالای سرمون باشیم که هم یه عمر اجاره نشین مردم نباشیم و سالی یکبار بار و بندیلمونو جابجا نکنیم، هم اینکه سرمایه ای باشه برای مزدکمن برای برنامه های فرهنگی همیشه پشتیبانتم ولی نه در این سطحبه اندازه ای که از عهده مون بر بیادبدون اینکه به زندگیمون لطمه بخوره.

- قبولتو درست میگی، دیگه چیزی نگو.

بعد بغلم کرد و دیگر درباره اش حرفی نزدیمخیلی خوشحال بودم که عوض شده و به حرفم گوش می دهداین را یک جور احترام می دانستم و برای این احترام، ارزش زیادی قائل بودم.

فردا صبح که بیدار شد گفت:

- نسرین... دیشب وقتی تو رفتی خوابیدی، من یه فکری کردم.

خندیدم و گفتم:

- خیر باشه!

- خیلی خیره... تو می دونی که من وقتی بدهکار باشیم، کارمو هی ول نمی کنم و مرتب میرم سر کار درسته؟

- درستهالبته از وقتی مزدک تو زندگیمون اومده تو این اخلاق رو پیدا کردی.

- می دونم، حالا گوش کن چه فکری کردممن دوازده هزار دلار وام گرفتم که دو روز دیگه می تونم از حسابم بردارم، خب؟

- خب؟

- بیا تو هم یه وام بگیر و با این دوتا وام، یه ماشین بخریم.

- وقتی دستمون خالیه و تو بیکار، بهتره با همون دوازده هزار دلار ماشین بخریممجبور نیستیم ماشین نو بخریم.

- حتا اگه اینکار رو هم بکنیم، با بقیه ی پول یه زمین تو ایران می خریم و چند سال دیگه وقتی قسط اش تموم شد، با فروش اش می تونیم یه بیعانه ی خوب برای خریدن یه خونه تو سیدنی رو بدیم.

داشتن خانه همیشه از خواسته های من بود چون می دیدم که همیشه، آنکه مستاجر هست، باید نصف حقوق اش را خرج دادن اجاره بها بکند و زندگی آن افراد چندان پیشرفتی نمی کردبخصوص بعد از تولد مزدک، این خواسته در من شدید تر شده بوددلم می خواست پسرمان مثل ما با دست خالی زندگی را شروع نکند و سختی های ما را تجربه نکندپس قبول کردم و گفتم:

- ولی من که بیکارم، بمن وام نمیدن.

- این خانمی که توی این بانک کار می کنه از دوستای احسان هستاو برامون جورش می کنهفقط دندونش گِرده برای بقول خودش شیرینی ِ کاری که انجام می دهصبر کن زنگ بزنم به احسان...


***


بعد از چند روز که از درخواست وام گذشت، آن خانم از بانک بما تلفن کرد و گفت:

- نسرین خانم شیرینی من یادتون نرهدر ضمن اگه دوستای دیگه ای هم دارید که وام لازم دارند، اونارو پیش من بفرستید تا براشون ترتیبشو بدم.

باورم نمی شد، اما او یک وام سیزده هزار دلاری را برای من که بیکار بودم، جور کرده بود و بابت اش یک درصد را بطور خصوصی و نقد می گرفت یک روز قبل از تحویل پول، وگرنه آن را باطل می کردو بعد یک هدیه هم جدا بصورت سورپرایزمی خواست!  او به مسئولان بانک گفته بود که من در یک رستوران کار می کنم!

روز بعد از تحویل پول، صبح زود مسعود از خانه بیرون رفت و تا عصر خانه نیامدکاری که هرگز سابقه نداشت، مگر اینکه سر کار بود که می دانستم آن روز بسر کار نمی رود.

وقتی آمد، تنها نبودبعد از سلام و احوالپرسی، با احسان و فریبرز مدیر پخش روزنامه مان یکراست به اتاق کارش رفتند و تا نیمه های شب، فقط برای خوردن شام از اتاق بیرون آمدند.

وقتی برای بردن غذا از آشپزخانه به سر میز به کمکم آمد از او پرسیدم:

- چه خبره دوباره مسعود؟

- منظورت چیه؟ و خندید و فورن از آشپزخانه بیرون رفت تا جواب صریحی بمن ندهد.

دلم ریختمی دانستم که دارند دوباره نقشه ای می کشند و نمی توانستم بفهمم تا اینکه دوستانش از خانه ی ما بروند... رفتند و من فهمیدم که برنامه ریزی برای برگزاری نمایشنامه کامل شده است:

سالن هزار نفری دانشگاه سیدنی و سالن تئاتر پاراماتا را رزرو کرده و پولش را جلو جلو پرداخته بودند، ویلایی که احسان نشانی داده بود را کرایه کرده و با صاحب رستوران حرف زده بودندحتا لیموزین برایشان رزرو کرده بودند که از فرودگاه آنها را به ویلای مذکور ببردو آنشب هم بلیط ها را طرح زده بود که فریبرز فردا برای چاپ و پخش در مغازه های ایرانی ببردو قرار شان بود که از فردا تبلیغات را در ماهنامه خودمان شروع کنیمتمام کارها تقریبن انجام شده بود!

حتا همان روز صبح، بلیط ها برای آنها فرستاده شده بود!



برچسب‌ها: خاطرات
+ نوشته شده در  شنبه 25 دی 1395ساعت 00:03  توسط نسرین  |  نظرات (0)