X
تبلیغات
رایتل
تقدیم به مادرم، که خاتون تمام قصه هام بود

شب اول نمایش در سالن هزار نفری، فقط صد و پنجاه و خورده ای تماشاچی آمد! بهروز باورش نمی شد و شوکه شده بود که چرا اینقدر ایرانیان مقیم سیدنی کم از او استقبال کرده اند. اما بالاخره نمایش شروع شد و این دو عزیز هنرمند، بازی خوب و در حد تحسین شان را ارائه دادند.

من آنشب مسئول فروش بلیط بودم و تمام مدت از ناراحتی احساس تهوع داشتم و بغضی که باید جلو مردم، آن را در خودم فرو می خوردم. در ضمن اینکه باید حواسم به مزدک هم باشد که همان حوالی برای خودش می پلکید و بازی می کرد.مسعود با شروع اجرا پیشم آمد و گفت:

- هر چی بلیط فروختی پولاش بده! باید به جنتی بدم تا کمی آروم بشه... بیچاره ها همگی شوکه شده اند.

- نباید شوکه بشن، معلوم بود ژانویه همه مسافرتند و اینور و اونور.

پولها را از من گرفت و بدون حرفی رفت. فهمید که دارم به در می گویم که دیوار بشنود. هر چند دیگر هر حرفی بی فایده بود.

شب دوم چون سالن کوچکتر بود، کم بودن مردم کمتر به چشم می خورد. اما باز هم حتا پول کرایه ی سالن در نیامد! فردا عصر، با مزدک مشغول بودم که در زدند و وقتی در را باز کردم، با چهره ی مهربان و دوستانه ی بهروز عزیز روبرو شدم که با لبخندی پر از مهر از من پرسید:

- مهمان می خواید؟

سورپرایز خیلی قشنگ و خوبی بود، با خوشحالی گفتم:

- اگر این مهمان به عزیزی شما باشد، چرا که نه؟

علی پورتاش و ایرج جنتی عطایی و احسان و مسعود، به دنبال او وارد شدند. به آشپزخانه رفتم تا چایی دم کنم اما یک دانه میوه هم در خانه نداشتیم و من از خجالت نمی توانستم از آنجا بیرون بیایم.

چای را که آوردم، موقع تعارف گفتم:

- خیلی خوشحالم کردین اما ای کاش می دونستم تا بهتر می تونستم از شما پذیرایی می کردم.

علی پورتاش در حالیکه با مزدک سرگرم بود با مهربانی گفت:

- برای دیدن شما اومدیم نسرین خانم نه برای خوردن.

- میدونم ولی اینطوری من شرمنده شدم.

بهروز گرامی و علی خوب ومهربون با هم منعم کردند اما جنتی عطایی چیزی نمی گفت و ساکت بود. احسان برای آوردن چیزی از ماشین اش بیرون رفت. بهروز رو به مسعود کرد و گفت:

- من نمی فهمم آدم صاف و ساده ای مثل تو، چرا با یه همچین آدمی شریک شده... او یه ذره بفکر تو نیست.

مسعود خنده ای کرد و گفت:

- چی گفت مگه؟

- چیزی نگفت، از کیسه ی خلیفه راحت می بخشه. هیچ دلیلی نداشت ما با همین ماشینی که الان باهاش اومدیم نتونیم از فرودگاه بریم به محل اقامتمون. یا مثلن... مگه ما تو ولایت خودمون هر روز غذای رستوران می خوریم که او هر روز شکم ما رو می بنده به غذاهای چرب رستوران؟ لابد پول بلیط نیوزیلندشو هم تو دادی، آره؟

( نیوزیلند کشور همسایه است که سه ساعت پرواز به استرالیا فاصله دارد. ) مسعود چشمش را از بهروز گرفت و نگاه زودگذری بمن کرد. به این معنا که: نسرین نمی دونه، هیچی نگو!

بهروز برای اینکه مسیر حرف را عوض کند از من پرسید:

- نسرین خانم فکر می کنید چرا مردم استقبال نکردن؟

- ژانویه زمان خوبی برای این برنامه ها نیست. مردمی که کار می کنند، از تعطیلات طولانی ژانویه برای سفر استفاده می کنن. در ضمن اینکه تبلیغات محدود شد به روزنامه ی خودمون. لااقل باید از رادیو ایرانی پخش می شد که نشد!

بهروز رو کرد به مسعود و گفت:

- چرا اینها رو بما نگفتی مرد مومن؟ خب برنامه رو مینداختیم عقب!

مسعود با آهی، دو دستش را بصورتش کشید و گفت:

- دیگه شد!

برنامه نیوزیلند که در روزهای اول و قبل از برنامه های سیدنی برگزار شده بود هم آنطور که باید و شاید استقبال نشد. ما ماندیم و بیست و پنج هزار دلار قرض، به اضافه ی دستمزد آنها که فقط هزار و پانصد دلار آن را دریافت کرده بودند و بس. مسعود یک چک به ایرج جنتی داد که هرگز وصول نشد و جالب اینکه جنتی موقع گرفتن چک، با خنده به مسعود گفت:

- می دونم این چک هیچوقت نقد نمیشه!

کار دیگری که مسعود کرده بود و فراموش کردم تعریف کنم این بود که، برای برنامه ی آخر پول کم آورد. با تلفنی به دوست و همشهری اش در ژاپن، دو هزار دلار از او قرض گرفت و به او قول داد که آن را دو ماهه می پردازد!!!

 گل بود به سبزه نیز آراسته شد.

تنها تجربه ی قشنگ و خوب این کار، آشنایی از نزدیک با شخصیت دوست داشتنی و بسیار گرامی بهروز وثوقی و علی پورتاش بود. بهروز یک درویش تمام عیار بود که پر از مهربانی و انسانیت بود. و علی پورتاش یکی از هنرمند ترینی که در عمرم دیده و شناخته ام. او نیز برایم سمبل مهربانی بود و بس!

یک شب بعد از اجرای برنامه ها، که در خانه ی یکی از دوستان نزدیکمان مهمان بودیم، علی پورتاش که بسیار آدم شوخی است، یک لحظه را نگذاشت که بدون خندیدن بگذرد. یادش بخیر شب فراموش نشدنی برایم هست. همسر بهروز به آن مهمانی نیامد. او و آقای جنتی از اینکه مسعود قادر به پرداخت دستمزد آنها نبوده اما آنها را دعوت کرده، بسیار شاکی بودند که من حق را به آنها می دادم و می دهم. هر دو شاید فکر کرده بودند یک مرد پولدار بیزینس من آنها را دعوت کرده که حداقل از عهده ی پرداخت دستمزدشان بر خواهد آمد و برخوردشان تند بود. باز هم می گویم که حق با آنها بود چون تا هنرمند تآمین نباشد، قادر به ادامه ی کارش نیست.

به درخواست ایرج جنتی عطایی در روزهای آخر، یک شب شعر برای ایشان ترتیب دادیم که در یک سالن کوچک برگزار شد و استقبال خوب بود. چون در شب های نمایش مرتب آن را به اطلاع مردم رساندیم و در رادیو ایرانی اعلام شد.


***


آنها رفتند. ما ماندیم و یک کوه قرض، با بیکاری مسعود. احسان غیب شده بود و دیگر حتا تلفن هم به او نمی کرد و نکرد!

سه ماه گذشت و با جودیکه مسعود به سر کار رفته بود، عملن نمی توانستیم هر دو قسط را بپردازیم. ضمن اینکه دو هزار دلار دوست مسعود هم مانده بود و او مرتب زنگ می زد و پولش را لازم داشت و بمن گفت:

- من به مسعود گفته بودم دارم میرم ایران ازدواج کنم و این پول را دو ماهه میخوام. او هم بمن اطمینان داد که این یه قرض ِ دو ماهه هست.

و من فقط با شرمندگی از او عذرخواهی می کردم و می گفتم:

- الآن خونه نیست. تا اومد میگم بهتون زنگ بزنه.

اما مسعود از تلفن کردن سرباز می زد چون پولی نداشت که بخواهد برای او بفرستد. می گفت زنگ بزنم که چه بگویم؟ به اندازه ی کافی امروز و فردا کرده بود و توضیح داده بود که چه شده است.

بعد از سه ماه به من گفت:

- تو که کار نمی کنی که بخواد به اعتبارت لطمه ای وارد بشه! اگر هم بخوایم خونه بخریم با اسم من وام می گیریم. پس تو به اعتبار بانکی نیازی نداری. من میگم تو رو ورشکسته اعلام کنیم تا لااقل قسط تو رو نداشته باشیم و بتونیم قرض محسن رو بدیم.

آنقدر فشار عصبی تلفن های محسن روی شانه هایم زیاد بود که بدون فکر کردن گفتم:

- یعنی با اعلام ورشکستگی دیگه نمی خواد وام منو بپردازیم؟

- نه!

- پس بکن.

و به این ترتیب من ورشکسته اعلام شدم و تا دوازده سال، از هرگونه اعتباری در مملکت، ساقط شدم. حتا فرم درخواست مبایل را که آنموقع باید دو ساله قرار می بستیم، با اسم برادرم گرفتم!

در همین گیر و دار، پروین از نروژ زنگ زد و گفت برای دو ماه می خواهد به استرالیا بیاید تا ببیند موقعیت زندگی چگونه است. چون درس ( فیزیو تراپی ) اش در حال اتمام بود و بعد از تمام کردن درس نمی خواستند آنجا بمانند. او با دخترش می آمد و جواد بخاطر اینکه کارش را متوقف نکند، در اسلو می ماند. منتها پروین می خواست به شرطی پیش ما بیاید که ما قبول کنیم آنها خرج خوراک و تلفن و آب و برقی که سهمیه ی آنها می شود را از آنها بگیریم تا احساس راحتی کند. بقول خودش، حرف یک روز و دوروز نبود.

خب چه می توانستم بگویم؟ با آن وضعیت مالی اگر این پیشنهاد را نمی داد چگونه می توانستیم از آنها پذیرایی کنیم؟... پس قبول کردم.

مسعود بمن اعتراض کرد که:

- خجالت نکشیدی؟

- من که نمیام پول آب و برق ازش بگیرم، او و شوهرش زمانی بمن پول دادند که من در بدترین شرایط بودم. اگر وضعمون بد نبود هم حرفشو قبول نمی کردم. ولی حال با این وضعیت مالیمون چطور بگم نه؟!!! تعارف الکی کنم بعد شکمشونو چجوری سیر کنیم؟

او و دختر قشنگ نه ساله اش روناک ( به زبان کردی بمعنی روشنایی است ) آمدند و من با دیدن خنده های قشنگ او، به گذشته ای رفتم که چه سبکبال و رها بودم... و نمی دانستم.

مسعود بیکار بود و به هیچ جا برای کار رجوع نمی کرد! یک روز که در پارک محله مان بودیم، بچه ها که خیلی با هم اخت شده بودند، مشغول بازی بودند.  پروین از من پرسید:

- نسرین میشه یه سوال خصوصی ازت بکنم؟

- حتمن!

- این چه زندگیه بهش تن دادی؟

به چشم های قشنگ و درشتش خیره شدم و اشک چشم های خودم را پر کرد و آرام گفتم:

- اینقدر بده که در عرض سه روز فهمیدی؟

بغلم کرد و گفت:

- تو اون نسرین ی نیستی که من می شناختم. چرا بهش فشار نمیری بره سر کار؟ حقوق بیکاری اینقدر زیاده که یه مرد بتونه اینقدر نسبت به زن و بچه اش بیخیال باشه؟ البته سوتفاهم نشه، او مرد خوبیه. مودبه، معلوماتش بالاست، نجیبه و معلومه شما دوتا رو خیلی دوست داره. ولی من موندم چرا نمیره سر کار؟!! چرا یه زندگی راحتتر برای شما درست نمیکنه؟! تو میدونی چرا جواد با ما نیومد سیدنی؟

- نه.

- چون  ما الآن تو خونه ی خودمون زندگی می کنیم و کم کم قسط اش داره تموم میشه. ما داریم یه آپارتمان یه اتاق خوابه می خریم که بدیم اجاره. حتا وقتی بیایم استرالیا هم نمی خوایم اونو بفروشیم. پولش همه میره برای قسط اش و بعد از اینکه قسطاش هم تموم شد میشه یه سرمایه برای زمان پیریمون... خودت یه کاری بکن لااقل.

- نمیذاره برم بیرون کار کنم. میگه صبر کن مزدک بره مدرسه بعد. ولی اگه تو فردا صبح یه لطفی بمن بکنی، میخوام یه کاری رو شروع کنم که درآمدش زیاد نیست ولی باز برای خودش بهتر از هیچی هست.

- چرا نه؟ هر کاری بگی می کنم... می خوای چکار کنی؟ تقاضای طلاق؟

با وحشت گفتم:

- نه پروین... نه! من نمی خوام مزدک بی پدر بزرگ بشه. خودم هم بدون او هم می میرم. خیلی دوستش دارم... فکر نکن از روزا و سالهای اول اینقدر بهم نزدیک بودیم. پس باید تا آخر راه برم. باید تمام تلاشمو بکنم... شاید دیگه براش تجربه شده باشه و کسی رو دعوت نکنه. فقط نمی دونم با این کم و زیاد شدن سرکار رفتناش چکار کنم؟

- فردا میخوای چکار کنی؟

- اینجا توی خشک شویی ها، تعمیر لباس قبول می کنند. میخوام برم بهشون بگم من این کار را بلدم و شروع کنم.

- چرخ خیاطی داری یا باید بخری؟

- وقتی حامله بودم خریدیم.

- خب، برای شروع بد نیست. در ضمن مخالف حرف ایشون هم نمیشه. بالای سر پسرت هستی و یه کم پول هم بدست میاری... خوب میکنی نسرین. روی پاهای خودت وایسا عزیز. تو از هجده سالگی مدام کار می کردی. کسی نیستی که از کار بترسی یا ترجیح بدی همیشه مصرف کننده باشی.

 

روز بعد به چند خشک شویی مراجعه کردم و شماره تلفنم را گذاشتم. برای تعمیر لباس و پرده دوزی. چون من در زمانی که برای ناتالی کار می کردم، کم کم با استفاده از وقت چای خوری که ده دقیقه بیشتر نبود، کنار دست شوهر ناتالی می ایستادم و طرز اندازه و بریدن را یاد گرفته بودم. و در یکماهی که ماریا به مسافرت رفت ( خیاط یوگسلاو) او مجبور شد که طرز مختلف دوختن نوارهای بالای پرده را، به من یاد بدهد. حتا یکی از آنها که باید برایش الگو می کشیدیم. بخاطر همین، حالا با دوختن سخت ترین مدل پرده برای خانه خودمان مطمئن بودم می توانم از پس پرده دوزی برآیم.

اولین کار پرده را گرفتم و چه خوشحال بودم. پروین کمی کمکم کرد و مزدک و روناک هم که با هم خوش بودند. صبح ها می دوختم و خرید و آشپزی بود، عصرها را هر چهارتایی به جاهای دیدنی سیدنی می رفتیم و مسعود مشغول روزنامه نویسی و رویا بافی برای اینکه یک روز ایرانیان مقیم سیدنی قدر او را بدانند و او معروف بشود و البته که یک آدم معروف بعد از این، حیف اش بود به دنبال کار و یا پول درآوردن باشد!!!

کار دوم که به من رجوع شد، کوتاه کردن آستین یک کت مردانه بود.... خدای من! بلد نبودم چون هرگز این کار را انجام نداده بودم اما با خوشرویی و اعتماد بنفس نشان دادن به مرد مغازه دار، کار را تحویل گرفتم و بخانه اوردم. آخر شب کت را وارونه کردم و دیدم فقط یک درز بیرونی دارد. درون آستین دست چپ. دکمه های سردست را با نوک قیچی کوچک جدا کردم و درز درون آستین را باز کردم و با دقت نگاه کردم و فهمیدم باید یکی را تا اندازه ای ای که با سنجاق علامت زده بودند کوتاه و بعد از روی دیگری کپی دوزی کنم. به این طریق کار را یاد گرفتم و یک کار تمیز و بی نقص را تمام کردم و با خیال راحت خوابیدم.

صبح که بیدار شدم پروین پرسید:

- من یه فکر خوبی کردم! بریم بدیم به اون خیاط چینی بدوزه و بگو خودم دوختم. او که همیشه بهت کت نمیده. از این پولی گیرت نیاد بهتر از اینه که بگی بلد نیستم و کارتو از دست بدی.

از ته دل خندیدم و گفتم:

- ببین چقدر خوب کارمو انجام دادم که تو نفهمیدی کوتاه شده.

با تعجب و خوشحالی گفت:

- دروغ نگو... واقعن کوتاهش کردی؟ چجوری؟

قسمت بریده شده را که در جیب کت گذاشته بودم نشانش دادم و جریان را برایش تعریف کردم و گفتم:

- از این ببعد هر کاری را قبول می کنم و به همین ترتیب یادش می گیرم.

خیلی مرا تشویق کرد و به این ترتیب، من کار کردن در خانه را شروع کردم.

بعد از دو ماه که پروین می خواست به نروژ برگردد، طبق قرار قبلی مان من باید هزار دلار قرض او را پس بدهم. اما نتوانسته بودم آنقدر جمع کنم و جریان را به او گفتم. جواب داد:

- من مطمئنم ما به اینجا مهاجرت می کنیم چون دیگه تحمل سرمای نروژ را ندارم. میتونی بعد بهم بدی. البته اگه جواد این پول را بتو نداده بود، من ازت نمی گرفتم ولی شرمنده...

- حتا اگر تو هم می گفتی نه یا جواد، من باید و حتمن این پول را بر می گردوندم چون بهت قول داده بودم. اون هزار دلار یه قرض بود نه هدیه.

پروین و روناک رفتند و من بعد از دو ماه، هزار دلار را برایش حواله کردم.


***


وقتی مزدک دو سال و نیمه بود، از طریق مادرم شنیدم که خواهرم مهین و نادر از هم جدا شده اند. خیلی تعجب کردم چون علاقه ی آنها بهم زبانزد بود. بخصوص با آن طریقی که ازدواج کردند.

نفری یک حلقه ی ارزان که فقط سمبل پیوندشان باشد و یک مهمانی کوچک که مادرم برایشان گرفت. تعداد مهمانها، شامل خانواده ی تنها عمویم، دو خاله ام و مادر نادر می شد! همین.

مهین یک بلوز و دامن سفید پوشید که خودش بتازگی خریده بود و ماریا دوست من به خانه آمد تا کمی او را آرایش کند و من هم عکاس مجلس بودم!

دلیل را پرسیدم. از شنیدن این که نادر معتاد بوده و مهین از همه پنهان می کرده شوکه شده بودم. در عین حال برای عشق مهین احترام بیشتری قائل شدم.

مادرم از من خواست به او تلفن کنم و نگذارم احساس تنهایی کند. منهم شماره اش را گرفتم و مسئله را با مسعود درمیان گذاشتم و خیلی جدی به او گفتم:

- من باید بهش زنگ بزنم، باید!

مسعود خندید و انگار از شنیدن خبر ناموفق بودن زندگی زناشویی آنها خوشحال شده بود. تاکید کرد:

- همین الآن زنگ بزن!

وقتی مهین گوشی را برداشت، باورش نمی شد من هستم. خوشحال شده بود و خونسرد گفت:

- قبل از ازدواجمون معتاد بود و بخاطر من ترک کرد، چون تنها شرط من همون بود. ولی نگذاشتم هیچکدومتون بفهمید. همش فکر می کردم این موضوع مربوط به گذشته ی نادره و حالا که ترک کرده موردی نداره شما بدونید و نسبت بهش جبهه بگیرید. ولی وقتی شما از یونان رفتید، دوباره شروع کرد و باز مجبورش کردم ترک کنه. اما وقتی رسیدیم کانادا تا دو ماه پیش پنج بار دیگه بطرف مواد مخدر رفت و من دیگه خسته شدم. بهش گفتم: اگه یکبار دیگه بری طرف این جور چیزا، من ترک ات می کنم... و کردم.

یه ساک کوچک دستی و یه تلفن به دوستم تو یه ایالت دیگه و رفتم. یک هفته خونه ی دوستم موندم تا کار پیدا کردم و بعد برای خودم مستقل شدم.

در حالی که داشتم آرام آرام اشک می ریختم و برای موفق نبودن عشق و ازدواج خواهرم و شوهرش غمگین بودم از او پرسیدم:

- حالا در چه حالی هستی؟ می تونی یه سفر بیای استرالیا نفس تازه کنی و برگردی؟ یا حتا چرا برگردی؟ اگر از اینجا خوشت بیاد، اقدام می کنیم و یا با دوستای مجرد ما آشنا می شی و شاید از یکی از اونا خوشت بیاد و ازدواج کنی و بمونی. اینجوری نه تو تنهایی و نه ما.

خندید و گفت:

- الآن نه نسرین. هنوز کار طلاقمون تموم نشده. اینجا باید دو سال از هم جدا باشیم تا بتونیم تقاضای طلاق بدیم. بهرحال از پیشنهادت ممنون. روش فکر می کنم.

از آن ببعد رابطه ی ما و مهین برقرار بودانگار هرگز بین من و او جدایی نبوده و کدورتی وجود نداشته استحتا وقتی زنگ می زد و مسعود گوشی را بر می داشت، دوستانه حرف می زدند و روابط دوستانه بود.


نمی دانستم که این، آرامشی است قبل از بزرگترین طوفان زندگی من...


+ نوشته شده در  یکشنبه 26 دی 1395ساعت 02:19  توسط نسرین  |  نظرات (0)