X
تبلیغات
رایتل
تقدیم به مادرم، که خاتون تمام قصه هام بود

از سفر که برگشتم، مسعود نه تنها هیچ پولی پس انداز نکرده بود، بلکه چهارصد و پنجاه دلار هم از زن ایرانی همسایه گرفته بود و او را در روزنامه ی جدیدی شریک کرده بودبه این قول و قرار که:

- روزنامه مشهور می شود و ما از طریق تبلیغات، پولدار می شویمنصف شما نصف من!

زن بعد از یک روز که من رسیدم، پیش من آمد و گفت:

- من اشتباه کردم و  پولمو میخوام نسرین جانمن یه پیرزن بیکار و بی درآمدم.

او را با قول به اینکه در اولین فرصت پولش را پس می دهیم روانه کردم و برای اولین بار در زندگی با مسعود بحثمان شدبا ناراحتی و عصبانیت گفتم:

- تو چرا این زن را بجون من انداختی؟ این چه کاری بود کردی آخه؟ دوباره که گل کاشتی!... از یه طرف قول میدی به علی و منو روونه ی مسافرت می کنی، بعد میری از یه پیرزن بدبخت پول قرض میکنی و دوباره روزنامه راه میندازی؟ کی میخواد برات تجربه بشه که اینکارا اینجا درآمدی نداره!؟

او عقیده داشت یک روزنامه ی وزین فرهنگی، نباید آگهی داشته باشد و حق با او بود اما در شرایط ما هم چنین کاری عملی نبود. 

بحث بی فایده بود و ما که دوباره بیکار بودیم باید پول این خانم را هم پس می دادیم.

موقع برگشتن از ایران علی بمن هفتصد دلار داد تا برایش یک حساب بانکی باز کنم... با قول و اصرار مسعود، قرض آن خانم را با پول علی پرداختیم تا دو ماهه، تمام قرض علی را بپردازیم.

اما این کار بیشتر از یکسال طول کشید!


***


روابط ما با خانواده هایمان خوب و صمیمی بودخانواده ی او در شهرکی نزدیک به رشت زندگی می کردند و خانواده ی من در شیرازچند بار مادر های هر دومان خواستند تا ترتیب آشنایی خانواده ها را بدهیم تا آنها با هم ارتباط دور و نزدیک داشته باشند اما هربار مسعود بشدت رد می کرد. دلیل اش این بود که چون او قبل از اینکه از ایران بیرون بیاید فعالیتهایی داشته، ممکن است برای خانواده ی من مشکلی پیش بیاید.

هر چند بنظر من این مشکل نمی توانست بوجود بیاید، اما چون هیچوقت در فعالیتی شرکت نداشتم و او حمل بر نداشتن دانش من درینمورد می کرد، دیگر اصراری نمی کردم.

روابط من و مسعود بعد از رفتن گروه تئاتر و اعلام ورشکستگی خیلی نزدیک تر شدبخاطر کم کردن ایرادهایش و زیاد شدن دوستان خوبی که داشتیم و یک فرزند خوب و سالم که عاشق هر دو نفرمان بود، سرشار از محبت بودیم.

از نظر مالی همیشه پایین بودیم و با کم بودن درآمد، دیگر حتا با او در مورد رویایم برای داشتن خانه ای هرچند نقلی یا خریدن ماشین، حرف هم نمی زدمچون دیگر فکرش را هم نمی کردم!

از نظر احساسی دو نقطه ی روبرو بودیممن هر طور بود یا هرچقدر طول می کشید برای روزهای خاصی مثل سالگرد تولدش، سالگرد ازدواجمان، عید نوروز و حتا کریسمس برایش هدیه ای می خریدمگاهی که وضعم خوب بود، کت و شلوار و یا ساعت  مچی می خریدمگاهی هم که خوب نبود، به خریدن کراوات و پیراهن کفایت می کردم.

حتا یام هست یکبار که مزدک سه ساله بود و تولد او نزدیک بود، با هم درباره ی جشن تولد گرفتن و اختلاف بین ماها و نسل جدید که بیشتر به این روز اهمیت می دهندحرف می زدیماو گفت:

مثلن من نه تنها هیچوقت خانواده ام برایم جشن تولد نگرفتند، حتا انتظار اینکه یادشان باشد را هم نداشتم... که از بس تعداد ما خواهر و برادرها زیاد بود، هیچوقت تاریخ تولد ما ها را بیاد نداشتند!

آن روز تصمیم گرفتم او را سورپرایز کنم و بجای هدیه ی آن سال تولدش،  جشنی را که هیچوقت نداشته به او بدهم.

چند زوج را که از بهترین دوستانمان بودند دعوت کردم و از همان خانم همسایه که شریک روزنامه نویسی مسعود شده بود کمک خواستمچون کیک تولد من بین دوستانم معروف بود و مسعود و مزدک عاشق آن، تصمیم گرفتم خودم کیک را درست کنم. یک روز قبل از سالروز تولدش، کیک را آماده و  آن را در یخچال آن خانم گذاشتیم. همچنین خورشت های مورد علاقه ی او را که باقالی قاتق و میرزا قاسمی بودند.

به مهمانها گفته بودم سر ساعت شش آنجا باشند و از خانم همسایه خواستم تا یک ربع به شش مسعود را به بهانه ی کاری یا حرفی به خانه اش ببرد و بعد ساعت شش و ربع با او به مهمانی بیاید.

آن روز موعود، دو نوع سالاد درست کردم، ماهی توپر و خوراک مرغ هم پختم و زرشک را تفت دادم و ساعت یک ربع به شش خانم همسایه بدنبال مسعود آمد تا پرده ای را برایش آویزان کندمسعود که مشغول نوشتن مقاله ای بود با دلخوری از اینکه آن خانم قبول نکرد که بعد از نوشتن برود، با نارضایتی به خانه ی او رفتاما هیچکدام از مهمان ها سر وقت نیامدند!

ساعت شش و ربع خانم همسایه نوه اش را فرستاد که:

بیاییم؟

گفتم: بگو هیچکس نیومده، تا اومدن بهتون تلفن می کنم.

ساعت شش و نیم نیمی از مهمان ها آمده بودند که خانم همسایه بمن زنگ زد و گفت:

هر چی حرافی بوده کردم و دیگه میخواد بیاد، نمی تونم بیشتر نگهش دارم... چکار کنم؟

- امان از دست این رفتار بد بعضی ایرانیا که وقت شناس نیستن و هیچوقت سر وقت جایی نمیرن... نمی دونید چندبار به هر کدومشون گوشزد کردم که چون می خوام بفرستمش خونه ی شما، سر ساعت شش اینجا باشید... بهرحال خیلی ممنون ازتونتشریف بیارید، نصفیشون اومدن.

وقتی مسعود و خانم همسایه با شوهر و نوه اش وارد شدند، مسعود دید من و مزدک لباس عوض کرده ایمبا یک خنده ی عصبی گفت:

خانم و آقای م حوصله شون سر رفته، تشریف آوردند امشب با ما باشند... شما چرا لباس عوض کردین!؟

- آخه مهمونای عزیز دیگه ای هم داریم.

با مهمانها دست داد و سلام و احوالپرسی کرد ولی با شناختی که از او داشتم می دانستم از بودن مهمان در آن شب که می خواست مقاله بنویسد، ناراحت شده... کسی در زدبا لبخندی به شیطنت گفتم:

در رو باز کن خوش اخلاق.

در را باز کردمهمان تازه!... خنده اش گرفت و در حالی که به دوست ی که خیلی به او علاقه داشت دست می داد گفت:

امشب ماه از کدوم طرف دراومده که تمام عزیزان محبتشون بما گل کرده؟

دوست اش لو داد که:

تولدته مردیعنی خودت نمی دونی امروز چه روز بخصوصیه؟

آآآه... بعد برگشت نگاهی بمن کرد و با خنده ی بلندی گفت:

پس اینا همش زیر سر تو بود!!!

من خیلی سرحال بودم. حندیدم و گفتم:

گناهکارم عالیجناب!

همه خندیدند و با آمدن آخرین مهمان که یکی از خواننده های تازه رسیده به سیدنی بود و نوای خوش تار آقای م، مجلس سالروز تولد مسعود رونق بیشتری گرفت.

شب خوبی بود و آخر شب او از من تشکر کرد و اضافه کرد:

ولی باید میذاشتی برای یه شب دیگه چون وسط نوشتن یه مقاله ی مهم بودم و حالا دیگه نمی تونم تمرکز کنم که تمومش کنم!

ببخشیدا ولی امروز روز تولد تو بود نه یه روز دیگه.

برای او، این کارها موردی نداشتحتا روز تولد خودش را بیاد نداشت و همیشه روزهای خاص مربوط به من هم یادش نبود و فراموش کرده بود و من از این وضع راضی نبودم. در روز مثلن تولدم،  با ناراحت دیدن من می رفت و هدیه ای می خرید و بخانه می آمداما دیگر آن هدیه برایم فاقد ارزشی بود که می بایست.

 

***


روزها در پی هم می گذشتند و به ماه و سال می رسیدکم کم به این نتیجه رسید که هر فعالیتی حتا در ایران هم داشته، بیمورد و بیخود بوده و زندگی و جوانی اش به هدر رفته.

روزنامه نویسی را کنار گذاشت و به کار کردن بیشتر اهمیت داد. مراتب کارهایی که برای آمدن علی برادرمبه استرالیا می کردم را با دلسوزی دنبال می کرد.

همچنین من و مهین دیگر طاقت دوری و نبودن با هم را نداشتیم و او تصمیم گرفتیم برای سه ماه مهمان ما باشداما از نظر مالی در وضع خوبی نبود.

دوستان فراوانی دور خودش جمع کرده بود و خیالم از تنها نبودن اش راحت بود و دیگر غصه نمی خوردماما دلم برای دیدن اش بی تاب بود.

با علی و مسعود حرف زدم و علی که در کشور دیگری منتظر ویزای مهاجرتش بود گفت:

نصف پول بلیطشو من می تونم بدم.

ما هم قبول کردیم که نصف دیگر قیمت بلیط را فراهم کنیم تا عزیزترینم بیاید. بخاطر آن کار مسعود، یک حس بزرگ قدر دانی از او در تمام تنم بود که هرگز نسبت به هیچکس نداشتمحاضر بودم برایش جان بدهم که اینهمه مرا پشتیبانی می کندبخصوص از نظر روحیمشخص بود که این کار را دارد از دل و جان می کند.

من به پیشنهاد همسایه ام پیش وکیل مجلس ناحیه مان رفتم تا کار آمدن علی را سریع تر کنمفکر نمی کردم که منشی اش حتا محل بمن بگذارد اما با خوشرویی، به وکیل مجلس خبر داد که یک همشهری می خواهد با او حرف بزندو او مرا پذیرفتبه همین راحتی!

به او گفتم که برادر جوانم در کشوری که هیچکس را ندارد منتظر ویزای استرالیاست و من باید به او کمک کنم.

از من تشکر کرد که خواهر خوبی هستم و بمن گفت که بمن افتخار می کندبعد بمن یاد داد که حرفهایم را صمیمی و ساده بروی کاغذ بیاورم تا او زیر نویس اش کند که من و خواسته ی مرا پشتیبانی می کندبعد از من پرسید:

شما سیتی زن استرالیا هستین؟

نه.

بهتون پیشنهاد می کنم اینکارو بکنید تا برادرتون امتیازی از این طریق بگیره... موفق باشید

و به این طریق من برای سیتی زنی اقدام و پذیرفته شدم. 

در حال و هوای آماده کردن وسایل راحتی علی و مهین بودیم که یکی از دوستانمان تلفن کرد و مثل بعضی از دوستان متاهل مان خواست با ما درباره ی مشکل زناشویی که با شوهرش پیدا کرده بود با ما مشورت کندمحمد اهل موسیقی بود و عاشق زن ی که مسئول دکور صحنه بود شده و دیگر شبها دیر به خانه می آمددو پسرش را نادیده می گرفت و هر چه هاله سعی می کرد زندگی شان را به روال قبل برگرداند، موفق نمی شدحالا هاله تنها راه را گفتگو با مسعود می دید چون می خواست محمد را به نحوی متوجه کند که رفتارش درست نیست.

قرار شد فردا صبح، قبل از اینکه محمد از خانه بیرون برود، ما آنجا باشیم تا باهم حرف بزنیماما وقتی رفتیم، هاله با چشمان اشکباری گفت:

- دیشب خونه نیومدحتمن با اون زنه بوده.

مسعود با ناراحتی زیاد آهی کشید و گفت:

- من نمی فهمم چطور یه مرد شریف می تونه این کار رو بکنه؟ بخصوص وقتی پای بچه در میون باشه، آدم دیگه متعلق به خودش نیست، مسئولیت دارهدیگه باید از هر خواسته ای که کوچکترین لطمه ای به بچه اش می زنه، چشم بپوشه... دلم دوباره هوس سیگار را کرد، لعنت بتو محمد!

بیقرار بود، از روی مبل بلند شد و دستهایش را توی جیب شلوارش کرد و با ناراحتی از هاله پرسید:

- از کی این قضیه شروع شد؟ چرا زودتر بمن خبر ندادی؟

هاله در حالی که گریه می کرد گفت:

- همش فکر می کردم موقتیه.بهش اعتماد داشتم و فکر می کردم رابطه ی دوتا همکارهاصلن فکر نمی کردم اینجوری به من و بچه ها بی تفاوت بشهمن فکر می کنم این زنیکه جادوش کرده مسعود جان.

- این حرفا چیه می زنی تو قرن بیستم؟!!! ما دیدیمش؟

- شاید، همیشه تو شب شعرا مثل کولی ها لباس می پوشه تا جلب توجه کنه.

تا بعد از ظهر ماندیم تا شاید محمد برگردد و مسعود با او حرف بزند، ولی نیامد و ما به خانه برگشتیمتازه یک ماشین دست دوم خریده بودیم و خوشحال بطرف خانه می رفتیمبه مسعود گفتم:

- من زن خوشبختی هستم که شوهر پاک، مسئول و خوبی مثل تو دارمخیلی دوستت دارم و میدونم که میدونی قدرتو می دونم.

- من کار فوق العاده ای نمی کنمعاشق زن و بچه ام هستم و براشون جون میدممحمد و امثالهم حرومزاده هایی هستن که برای خودشون ارزشی قائل نیستنداینا آدم نیستند، حیوونند... قلب ندارند... وقتی یادم میاد به چشم های دوتا پسرشون یا هاله که چطور اشک می ریخت، دلم براشون کباب می شه.

- آره بیچاره ها... امشب تلفن کن شاید اومده باشه و بتونی از خواب غفلت بیدارش کنی... وای فکر هاله و بچه هاشو بکن... اگه او برای همیشه ترکشون کنه، تو این غربت چی به سرشون میاد!

- یه مرد باید خیلی احمق باشه که زن خوب و بخصوص بچه داشته باشه و بره دنبال یه زن دیگهمحمد یه پدره... چطور به بچه هاش فکر نمی کنه؟ من اینو نمی فهمم.

و بعد زیر زبان چند فحش رکیک به او داد.

- من برام عجیبه که هاله باوجودیکه می دونه شوهرش بهش خیانت میکنه بازم می خواد باهاش باشهیه زن باید خیلی عاشق باشه که بتونه خیانت شوهرشو ببخشه و باز باهاش بمونهالبته یک زن عاشق بخاطر معشوق اش، همه بخششی می تونه بکنه، ولی خیانت؟

- یادته یه بار گفتیمن فکر می کنم یک زن بدون غرور، زیبایی شو از دست می دهصورت یک انسان نیست که به او زیبایی می بخشه، غرورشهانسان بدون غرور، یعنی یه مترسک؟

- آره غرور زیباترین داشته ی یه آدمه.

- برات سوتفاهم نشه، ولی تو هم خیلی از خودگذشتگی در مورد من کردی... راستی چرا اینهمه سال به تمام خواسته های من تن دادی؟

- چون می خواستم زندگیمون رو بسازیم و ساختن همیشه مستلزم گذشت و فداکاریهسرمایه گذاری کردم برای آینده ای که هیچکس بجز من و تو نداشته و نداره.

- پس از صبوری هات راضی هستی.

- معلومه که هستم.

- تو زن خوشبختی نیستی که من شوهرتم، من خوشبختم که تو رو دارمهیچوقت، هیچکسو به اندازه ی تو دوست نداشتم.

بعد دستم را گرفت و بوسیدو من دست های او را.

آن گفتگو یکی از قشنگ ترین گفتگوهایی بود که هر زنی به دل اش می نشیند، چون آنها را از زبان مردی می شنیدم که برایم مهم بود و عاشقانه دوستش داشتم، مردی که می دانست بیشتر از اندازه ی کافی صبوری کرده ام و کوتاه آمده ام. درک و حس او برایم بهترین هدیه بود که حالا بتواند مرا ببیند و قدرم را بداندمرد وفاداری که دوستم داشت و من زن زندگی اش بودم. دیگر از خدا هیچ نمی خواستم... در همین افکار بودم که گفت:

- می خواستم صبر کنم تا علی برسه و سورپرایز ات کنم ولی حالا بهت میگم... من مدتیه تو فکر اینم که خونه بخریمبا علی شریک میشیم و یه خونه ی قدیمی کنار دریا می خریم و یواش یواش تعمیرش می کنیم.

با خوشحالی پرسیدم:

- راست می گی؟... حالا چرا خونه کهنه و قدیمی؟

- ارزونترهبعدشم هرجوری خودمون دلمون خواست تغییرش میدیمیه خونه که زمین بزرگی داشته باشه که بتونیم دوتا ساختمون توش بسازیمیکی برای ما یکی برای علی.

- عالی میشه مسعودعالی!


***


دو هفته قبل از سالروز تولد شش سالگی مزدک بود که علی راهی سیدنی شد و هفته ی بعدش باید به در همان روز به پیشواز نازنینم می رفتیم.

روز رسیدن علی، یکی از بهترین خاطره های من است. دیدن و در آغوش گرفتن او که همیشه جانانه دوستش داشته ام، برایم با شکوه بود. و هنوز باورم نمی شود که شب آمدن مهین، یکی از عجیب ترین احساس هایم در زندگی شروع شد که بعدها با ناباوری فهمیدم که دارای آن شده ام!

شوق یا دلواپسی، قبل از وقوع یک رویداد خوب و خوش، یا افتادن یک اتفاق بد! 


+ نوشته شده در  سه‌شنبه 28 دی 1395ساعت 00:23  توسط نسرین  |  نظرات (0)