X
تبلیغات
پخش زنده جام جهانی
تقدیم به مادرم، که خاتون تمام قصه هام بود

***

مهین همیشه ی زندگی اش حالت دستور بده و رئیس بودن داشت. باید محیطی که در آن زندگی می کند، تحت کنترلش باشد و بس. 

تلفن کرد که:

- من قراره دو ماه دیگه بهم خونه ی دولتی بدن و اگه بخوام سه ماهه بیام این موقعیتو از دست میدم.

( اجاره بهای خانه های دولتی خیلی ارزان تر از خانه های معمولی است، اما مدتی باید در نوبت قرار گرفت که نسبتآ طولانی است )

با شیطنت و خوشحالی گفتم:

- خب شاید اینجا با یکی آشنا شدی و دیگه اصلآ اون خونه بدردت نخورد...

خیلی جدی جواب داد:

- شاید نخوام دیگه ازدواج کنم نسرین.

- حق با تو هست... خب نمی تونی بهشون اطلاع بدی برای سه ماه داری میری مسافرت؟ اینجا همه اینکار رو می کنند تا از نوبت خارج نشن.

با ناراحتی گفت:

- نهبعدشم یادت باشه من اینجا توی یه گروه ام و دوستای زیادی پیدا کردم که با دنیا هم عوضشون نمی کنممن می خوام برگردم کانادا!

- میخوای برای دو ماه بلیط بخری، یا بندازیش برای بعد از کریسمس؟

- نه، یا سه ماه و الآن یا هیچوقت (!!! )

- قربونت برم، هر تصمیمی بگیری من بهش احترام میذارمتو واسه این سفر، بنا به شرایط زندگیت تصمیم بگیر و بما خبر بدهمن فقط خوشحالم که داری میای و می گیرمت تو بغلمبقیه اش با خودت.

- من الآن میام ولی تاریخ برگشت نمی زنم تا بعد تصمیم بگیرم.

- پس ما منتظرتیم.

وقتی مسعود طبق عادت هر روزه، موقع ناهار خوردن اش بمن زنگ زد تا حالم را بپرسد و بقول خودش صدایم را بشنود، پرسید:

- چه خبر؟

جریان گفتگوی خودم با مهین را برایش تعریف کردمخیلی رک گفت:

- بهش بگو اصلآ نیا.

- نه مسعودتو رو خدا اذیت نکنوقتی هم اومد قول بده باهاش بحث نکنیبذار هر کی برای خودش هرجور می خواد فکر و زندگی کنه.

- من یکساله به این نتیجه رسیدم که مبارزه ی سیا سی بیخودههر کی که زندگی خودشو درست کنه، همین بزرگترین مبارزه شهمیخوام بهش تجربه مو بگم تا او هم بکشه کنار!

- تو چکار او داری لامصب؟... تو رو خدا ول کن.

خندید و گفت:

- باشه.

***


علی آمد و از پیشنهاد خانه خریدن خیلی استقبال کرد و از مسعود خواست که تا تصمیم گرفتن اساسی برای آینده اش، او را به سر کار ببرد.روز دوم طاقت نیاورد و به هردومان گفت:

- من تا حالا هیچ زن و شوهری رو ندیدم که اینقدر بهم صمیمی و نزدیک باشن. در عین حال اینکه معلومه چقدر همو دوست دارید خیلی هم بهم احترام میذاریدهمیشه همینجوری هستید یا هنوز من براتون تازه واردم؟

مسعود خیالش را راحت کرد که همین است که می بیند.

یک هفته گذشت و شب رسیدن مهین بسر رسیدوقتی داشتیم به فرودگاه می رفتیم، احساس دلشوره ی عجیبی کردم اما چیزی به زبان نیاوردمفکر می کردم بخاطر اینکه هشت سال او را ندیده ام، هیجان ام زیاد استاما هر چه به فرودگاه نزدیک می شدیم، دلشوره ی من بیشتر می شد و یک احساس بد مغزم را مثل خوره می خورد.

مسعود متوجه حالم شد ازم پرسید:

- تو چته!؟

با عجله جواب دادم:

- هیچی!

اما حالم بد بود، خیلی بدحتا از خودم بخاطر فکری که در سر داشتم، خجالت می کشیدم:... من از دعوت کردن مهین پشیمان شده بودم!!!

وقتی به فرودگاه رسیدیم متوجه شدیم که پرواز مهین یک ساعت تآخیر داردمن مثل مار بخودم می پیچیدم و نمی توانستم این پشیمان بودن را درک کنممسعود فهمید من خیلی وضع ام خراب است، دستم را گرفت و بطرف در خروجی فرودگاه کشاند و به علی گفت:

- علی جان یه دقیقه مواظب مزدک باش من این گل نسرینمو ببرم بیرون یه هوا به سرش بخوره و بیارمشمثل اینکه دیگه طاقت دوری مهین رو نداره.

بیرون که رفتیم گفت:

- خب حالا راستشو بگو ببینم چته؟

- از خودم خجالت می کشم ولی از دلشوره دارم می میرم... مسعود من پشیمونم مهین رو دعوت کردیم بیاد!!! دلم نمی خواد بیاد...

خندید، مرا در آغوش گرم اش کشید و گفت:

- آروم باشتو فقط هیجان زده ای.

و انگار راست می گفت... مهین آمد و آن احساس در من ناپدید شد.

یک هفته به گشت و گداز و خنده و شادی گذشتمسعود مرخصی گرفته بود و یا صبح زود می رفت و قبل از ظهر بر می گشت و بعد همگی می زدیم بیرون و جاهای دیدنی سیدنی را زیر پا می گذاشتیم.

روز تولد مزدک رسید و بزرگترین جشن او را در پارک بزرگی در نزدیکی خانه گرفتیمهمه چیز عالی برگزار شدبخصوص که رابطه ی بین مهین و مسعود روز به روز بهتر و صمیمی تر می شد و من خیلی خوشحال بودم که جریان بحث های مخالف آنها در یونان فراموش شده است.

هر روز که از خواب بیدار می شدم بعد از صبحانه ظرف ها را می شستم، مزدک را به کودکستان می بردم و بعد از خرید به خانه می رفتم.معمولن با مهین به حرف زدن و قدم زدن مشغول می شدیم و بعد از ناهار سبکی، من شام را آماده می کردم و او کتاب می خواندبعد مزدک را بخانه بر می گرداندم و با آمدن مسعود و علی از سر کار غذا را می خوردیم . ظرف ها را می شستم و به مزدک می رسیدم تا بخوابد.

علی عاشق فیلم دیدن بود و هر شب یکی دو فیلم ویدیو را می دید و بعد به اتاقش می رفت و می خوابیدمن غذای فردای علی و مسعود را تهیه می کردم و در این مدت، مهین و مسعود در بالکن مشغول بحث های دوستانه ای بودند که تا پاسی از شب طول می کشیدو من چون هیچ بینش و دانش سیا سی نداشتم، ترجیح می دادم بعد از ساعت یازده بخوابمآنها می نشستند تا ساعت یک و دو صبح و گپ می زدند...  از نزدیکی آنها خیلی خوشحال بودم اما نگران کم خوابی مسعود بودم، چون او و علی هر روز برای کار، ساعت پنج و نیم از خانه بیرون می رفتند و چهار ـ پنج ساعت خواب، برای کسی با شغل مسعود کم بود.

یک شب از خواب بیدار شدم و متوجه شدم مسعود در کنارم نیستفکر کردم هنوز ساعت یک نشده و آن دو عزیزترینم مشغول حرف زدن های شبانه شان هستندبطرف دستشویی رفتم که دیدم چراغ بالکنی خاموش استدر ِ اتاق مهین را باز کردم، او آنجا نبودبه ساعت نگاه کردم، ساعت از دو گذشته بود!

به بالکنی رفتم و دیدم کسی آنجا نیست... خدایا چه شده؟ حتمن مهین حالش بد شده و مسعود او را به بیمارستان بردهمرا هم صدا نکرده اند تا من ناراحت نشوم... غیر از این نمی تواند باشد... " خدا کنه خیلی حالش بد نباشه، خیلی سیگار می کشهاینبار رودربایستی نمی کنم و ازش می خوام کمتر بکشهحتمن بخاطر سیگار کشیدن زیاده"

بعد فکر کردم اگر خیلی حالش بد بوده حتمن علی را با خودشان برده اند تا کمک باشد، پس به اتاق علی سرک کشیدم... او راحت خوابیده بودمبایل یک پدیده ی تازه بود و همه گیر نشده بود و مسعود هنوز مبایل دار نشده بود.

با نگرانی و دلشوره در اتاق نشیمن نشستم تا بیایند... چاره ی دیگری نبود.

وقتی با دلواپسی منتظر آنها بودم، برای یک لحظه صحنه ی عجیب و ناممکنی بنظرم آمدمن و مزدک و مسعود در یک ایستگاه ترن بودیم.مسعود مزدک را از من گرفت و من با گریه از آنها خداحافظ کردمداشتم گریه می کردم که مسعود دست مزدک را گرفت و از من دور شدند...

سرم را بشدت تکان دادم تا آن صحنه ی محال را از ذهن ام برانم.

از ساعت سه گذشته بود که آنها خندان وارد شدند... من بطرف مهین رفتم و او را بغل کردم، بوسیدم و با نگرانی پرسیدم:

- چی شده؟ حالت خوبه؟

او با تمسخر خندید و حرف مرا تکرار کردگفتم:

- نگران شدم دیدم نیستینفکر کردم شاید حال تو بد شده باشه... 

بعد به مسعود نگاه کردم که داشت از شوخ طبعی مهین می خندید و پرسیدم:

- میخوای بگی کجا بودید یا نه؟

- نوشیدنی و سیگارمون تموم شده بود، رفتیم بخریم دیدیم همه جا بستهما هم رفتیم سینمااولین فیلم رو که دیدیم متوجه شدیم فیلم دومی بهتره، اونم دیدیم و بعد اومدیم!

- سیگارتون؟ مگه تو دوباره سیگار می کشی؟

- سخت نگیر...

- می تونستی یه یادداشت بنویسی که لااقل وقتی تو داری با دل خوش فیلم می بینی، من دلواپس نشم... فکرم هزار جا رفت.

- نمی دونستیم میریم سینمامی خواستیم نوشیدنی و سیگار بخریم و برگردیم که نشد.

- نمی دونستم تو سینما تو ساعتهای مختلف، فیلم های مختلف نشون میدن!

- سینمای فضای باز رفته بودیم.

- من خیلی خوشحالم رابطه ی شما اینقدر صمیمی و خوب شده ولی تو با این کم خوابی مریض می شیتو چطور میخوای دو ساعت دیگه بری سر کار؟

- تو نگران من نباش!

مهین با حالت بخصوصی که بنظر می آمد از جواب مسعود بدش نیامده گفت:

- مثل مادرش بهش حرف می زنی.

جوابش را ندادم اما از دست او هم ناراحت بودم که فکر نمی کند که خودش تا هر ساعتی بخواهد، می تواند بخوابد ولی همسر من بعد از دو ساعت باید به سر کار برود و هشت ساعت کار بدنی سخت داشته باشد تا نانی سر سفره ای که او هم حالا دورش می نشیند بگذارد.

فردا عصر که مسعود و علی از سر کار برگشتند، مسعود حلقه اش را درآورد و به من داد و گفت:

- لاغر شدم و این برای انگشتم بزرگ شدهمی ترسم گمش کنماینو بذار یه جایی برام.

- بخاطر کم خوابیه مسعودمن نگرانتم.

- نگران نباشاز امشب زودتر می خوابم.

سر میز غذا که نشستیم، دیدم مسعود یک تکه نان و پنیر و یک گوجه ی قاچ شده را در یک پیشدستی گذاشت و سر میز آورد و بجای غذایی که من پخته بودم جلو خودش گذاشتاز این کارش خیلی تعجب کردم چون او عاشق دستپخت من بودحتا وقتی می خواستیم به مهمانی برویم و انواع و اقسام غذاها منتظر ما بود، قبل از ترک خانه، غذای شب مانده را می خورد و می گفتدستپخت هیچکس بجز تو را قبول ندارمولی نمی خوام از گرسنگی هم اونجا ضعف کنم و دوباره زخم معده بگیرم و حالا؟!!

با تعجب پرسیدم:

- چکار می کنی مسعود؟ این غذای مورد علاقه ی تو هست که امروز درست کردم!

- دلم غذای سبک و خنک می خواد.

هیچ زنی از چنین کاری خوشش نمی آید، منهماما فکر کردم کم خوابی عصبی اش کرده و بهتر است بخاطر غذا سربسرش نگذارم.

آن شب بیرون نرفتند اما دوباره تا پاسی گذشته از شب با هم مشغول بحث کردن بودندمن تا ساعت یازده پیش آنها نشستم اما باز فقط شنونده بودم و به طرز سیگار کشیدن مسخره ی مهین نگاه می کردم و دیگر نگران اش نبودم چون او یک ذره از دود را به درون ریه هایش نمی داد و انگار سیگار را فقط برای ژست این عمل می کشید. جالب بود که با وجود زیبایی ژست اینکار، چون او بلد نبود، ظاهر خیلی مسخره ای پیدا می کردپک می زد و بلافاصله آن را بیرون می دادحتا شکل گرفتن سیگار میان انگشتان اش بدشکل بوداما متاسفانه مسعود روز به روز بیشتر سیگار می کشید و فراموش کرده بودکه چه سخت آن را ترک کرده است.



برچسب‌ها: خاطرات
+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 دی 1395ساعت 00:07  توسط نسرین  |  نظرات (0)