تقدیم به مادرم، که خاتون تمام قصه هام بود

هنوز دو هفته از آمدن مهین نگذشته بود که یک روز بیدار شدم و متوجه شدم که مهین خانه نیست! ظهرها همیشه مسعود بمن تلفن می کرد اما آن روز حدود ساعت ده بود که زنگ زد و گفت:

- فقط زنگ زدم بگم نگران نبودن مهین نباش او امروز با ما اومده سر کار!

- او آمده تعطیلات تو بردیش سر کار نقاشی ساختمون؟!!

- خودش خواستحوصله اش تو خونه سر میره!

- با من که باشه حوصله اش سر میره؟

- نه بابا از خونه موندن.

وقتی بخانه آمدند دوستانه مهین را بغل کردم و گفتم:

- هر کاری فکر می کنی بهت خوش میگذره به من بگو با هم بکنیممن دلم نمی خواد بخاطر اینکه حوصله ات سر میره بری سر کاراونم یه کار مردونه.

- هر کاری مردا بتونن بکنن، زنهام میتوننامروز خیلی لذت بردمتو خونه که هستم احساس میکنم فسیل شدم.

- تو فقط ده روزه اینجایی و بیکار!

- خب؟!

دیگر نتوانستم چیزی بگویممزدک صدایم زد و گردنبندی را که اولین سال ازدواجمان در روز تولد مسعود به او داده بودم و تا بحال یک لحظه از گردنش بیرون نیاورده بود را نشانم داد و گفت:

- مامان ببین بابا چی بهم داد!

- مسعود تو گردنبند طلا دادی به بچه ی پنج ساله که چی بشه؟!

- دادم که مال او باشه!

و بلافاصله به حمام رفت تا دیگر از او چیزی نپرسم.

معمولآ وقتی غذا می خوردیم، یک تا دو ساعت وقت ِ مسعود از آن مزدک بودهر سه به پارک می رفتیم و او و مزدک فوتبال بازی می کردند و دنبال هم می دویدند و منهم یا با آنها همراه می شدم یا به تماشایشان می نشستم و لذت می بردم و  بخاطر دیدن این صحنه شاکر بودمآن روز غذا را که خوردیم، داشتم ظرفها را می شستم که مسعود و مهین به آشپزخانه آمدند و گفتند:

- ما رفتیم، خداحافظ!

- کجا؟

مسعود جواب داد:

- میریم یه کم رانندگی کنیم و این دور و برارو نشون مهین بدم!

- خب بذار ظرفارو تموم کنم ما هم بیایم.

- ما زودی برمی گردیم....

و رفتند!

رفتار و کارهای مسعود را نمی فهمیدم و نمی خواستم باور کنم که ازدواج ما در خطر استمن به مسعود و مهین بیش از هر کسی اعتماد داشتماما آن شب قبل از اینکه بخوابم، صدای مسعود زدم و او را به اتاق خواب بردم و از او پرسیدم:

- چه اتفاقی داره تو خونه ی ما میافته؟ تو خیلی عوض شدی.

- چی عوض شده؟

- توجه و محبت کردن ات به من و مزدکخوردنتخوابیدنترفتارت با من و مزدکحتی طرز حرف زدنت!

- تو نمی دونی چقدر به مهین سخت گذشته تو جداییش از نادرمن نمی خوام با دیدن رابطه ی نزدیک ما ناراحت ترش کنمدلم براش می سوزه!

- با کم محلی زن و بچه ات اونو خوشحال می کنی؟ با بیدار نشستن هر شب ات با او؟ یا بیرون بردن او به تنهایی؟... پس ما چی؟ ما مهم نیستیم؟ باید فکر کنه دیگه هیشکی خوشبخت نیست؟ اینجوری که نمی تونه به مرد دیگه یا رابطه ی دیگه اعتماد کنه!

- فکر کردم مهین رو از خواهر و برادرای دیگه ات بیشتر دوست داری.

- دارمولی خوشحال هم نیستم که می بینم تو بخاطر خوش آیند او داری عوض میشیاونم نه به خوبی.

- منظور؟

- تو سیگار رو سخت ترک کردی، من و مزدک رو از سر راه پیدا نکردی، سلامتی خودتو هم با این کم خوابی داری به خطر میندازی... دیگه چی می خوای برات مثال بزنم؟

- تو داری بزرگش می کنیبذار سعی کنیم بهش خوش بگذرهاو که سه ماه بیشتر اینجا مهمون ما نیست.


***


یک هفته گذشت و هیچ چیز تغییری نکردمن از اوضاع خیلی ناراحت بودم اما تصمیم گرفتم بخاطر اعتمادی که به هر دو داشتم، صبور باشم.در عین حال از اینکه فاصله ای بین من مسعود پیش آمده بود، زجر می کشیدمعملآ دیگر با هم نبودیم و در عوض، تمام اوقاتِ او در اختیار مهین بودتا یک روز صبح ساعت پنج و نیم صبح بود و علی و مسعود عازم کار بودندمسعود بیدارم کرد، خواب آلود گفتم:

- غذاتون آماده تو یخچاله.

- میدونم، میخوام درباره ی یه چیز دیگه باهات حرف بزنم.

- الآن، این موقع صبح!!؟

- آره.

- درباره ی چی؟

- من اوضام خیلی خرابهدیروز از طبقه ی سوم یه ساختمون که داشتم رنگ می کردم، می خواستم خودمو بندازم پائیننمی دونم چکار کنم؟

- چرا؟!!  چی شده؟!!

- قول بده به مهین نگی تا بهت بگم!

- قول میدم، تو رو خدا زود بگو چی شده؟

- خودش نمی دونه ولی من عاشق اش شدم و دست خودم نیست... نسرین من دیگه تو رو بعنوان همسرم دوست ندارم و نمی خواماما می خوام باهم دوست بمونیم...

شوکه شده بودم... خواب از چشم هایم پریده بود و نمی دانستم چه جوابی باید به او بدهمفقط آرام زدم زیر گریه... دستهایش را گرفتم و گفتم:

- باورم نمیشه... اون همه عشق چی شد و کجا رفت؟... مسعود من بدون تو میمیرم. دوستت دارم دیوونه، این جواب اعتمادمه؟... یادته درباره ی محمد چی می گفتی؟ حالا خودت میخوای مثل اون مردکه ی کثافت باشی؟... وای مسعود، به مزدک فکر کن!

مزدک که از وقتی مهین به خانه مان آمده بود، تخت اش را در کنار تخت خودمان گذاشته بودیم بیدار شد و با نگرانی بما نگاه کرد، اما هیچ نگفتاشک هایم را پاک کردم و بطرفش رفتم و بوسیدمش و گفتمبخواب قربونت برم، بخواب!

مسعود دست مرا گرفت و به طرف اتاق مهین برددستم را کشیدم و گفتم:

- چکار می کنی؟ شاید لباسش مناسب نباشه تو ببینی!

گوش نکرد و در اتاق را باز کرد. مهین بیدار شد، نشست و پرسید:

- چی شده؟

مسعود مرا روی تخت نشاند و گفت:

- دارم به نسرین میگم دیگه نمی خوام زن و شوهر باشیم، میخوام فقط دوست باشیممن می خوام به زندگی سیاسی برگردم!

مهین خونسرد و انگار هیچ اتفاقی نیافتاده نگاهم کرداز او پرسیدم:

- تو میدونستی؟

- نهولی این صادقانه ترین کاریه که مسعود داره میکنه!

- ما عاشق همیم مهین!!!... بچه داریم که باید با هم بزرگ کنیم... من و مزدک بدون مسعود میمیریمتو دیدی که چقدر مزدک به مسعود وابسته هست، این چه حرفیه میزنی؟!

- میلیون ها بچه مثل مزدک!!! گاهی طلاق لازمه!


***


از آن شب مسعود روی زمین اتاق نشیمن خوابید.

دو سه روز گذشت و من هر شب تا صبح کابوس می دیدم که مزدک از پشت به گردنم آویزان است و من از کوه ی آویزان و داریم به پائین پرت می شویممسعود و مهین خندان رد می شوند و مسعود پا روی دست های من می گذارد تا ما پرت شویم.... از خواب بیدار می شدم و گریه می کردمتا آن روز که باز با همان کابوس، صبح خیلی زود بیدار شدم و تصمیم ام را گرفتم... آرام به اتاق مهین رفتم و بیدارش کردم.

- مهین

چشم هایش را مالید و با ناراحتی پرسید:

- بله؟

- خواهش می کنم کمکم کن! نمی خوام زندگی خانوادگیمون از هم بپاشه...

- این مشکل شماست، بمن مربوط نیست!

- بتو مربوط میشه..دلیلش تویی!

- داری بمن توهین می کنی نسرین... منو دعوت کردی تو خونه ات که بمن بی احترامی کنی؟

- نه! گوش کنمسعود عاشق تو شده.

- اشتباه می کنیما فقط با هم دوستیم، همین!

- خودش بمن گفت، ولی بتو نمیگه چون می ترسه تو برگردی کانادا!

- بخاطر اینکه اینجا همه فقط تو فکر شکم و جیبشوننمی بینه من متفاوتم، بطرفم جلب شدهدو سه ماه ی که بگذره، این احساس اش فرو کش میکنه.

- تو رو خدا دیگه باهاش نشین تا صبحباهاش تنها نرو سینما و سر کار.

- باشه، حالا برو بذار بخوابم، ما دیشب خیلی دیر خوابیدیم.

با خیال راحت به اتاقم رفتم و به خواب عمیقی رفتموقتی بیدار شدم ساعت هفت و نیم بود. مهین و مسعود و علی خانه نبودند!!!

ساعت یازده بود که بدون علی برگشتند. علی را در ساختمانی به نقاشی گذاشته و بعد کار جدیدی را دیده بودند و مسعود به صاحب ساختمان قیمت داده بود. بعد هم گویا در راه کمی رانندگی کرده و بخانه برگشته بودندانگار هیچ حرفی بین من و مهین زده نشده بود!!!

 بعد از سلام با بی تفاوتی محض که انگار هیچ از من نشنیده یا حرفی نزده گفت:

- از در یه باغ رد می شدیم که باغبونه تمشک تازه می فروخت، ما هم اینارو خریدیم... 

من اهمیتی ندادم و ناراحت، رویم را از آنها برگرداندم و با طعنه گفتم:

ـ خوش به حال من!

به مهین برخورد و زیر لب گفت:

- چه بی ادب!

و تمشک یا توت را روی کابینت آشپزخانه گذاشت و به اتاقش رفتمسعود بمن نزدیک شد و دست روی شانه ام گذاشت، من با عصبانیت گفتم:

- دستتو بکِش! شورشو داری در میاری...

ـ چکار کردم؟ صداتو بیار پایین میشنوه!

عصبانیتم را بصورت صدای آرام اما محکمی توی صورتش کوبیدم که:

ـ بشنوه!  مهین متخصص بود که بردیش قیمت کار بده؟!

جوابی نداشت به جز اینکه بدون مفهوم بگوید:

ـ تو دیوونه ای.

و به بالکنی رفت تا سیگار بکشد و خودش را از خشم بیمورد لابد زنش خالی کند.


***


آن جهنم را خلاصه کنم و بگذرم که حتا حالا بعد از بیست سال حالم را بد می کند. 

خواهر خودم!

همسری که آنهمه ادعای اخلاقیاتش دنیا را گرفته بود!

بدون یک ذره احساس شرم یا ناراحتی، هر دو عاشق شده بودند. فقط همین. 

چیز یا کس دیگری را هم نه می دیدیدند نه اهمیت می دادند.


***


سه ماه گذشت و من از هر دری وارد شدم تا مسعود را بطرف خودم برگردانموقتی می خواستند به سینما بروند می گفتممنهم می آیمو آنها ترجیح می دادند نروند! ( اما بهشان بر می خورد!)

به علی موضوع را گفتم و از او کمک خواستمگفت:

- چرا بمن میگی؟ من چکار می تونم بکنم؟!

از او خواستم با مهین حرف بزند اما او می گفت:

- او سه ماه مهمان شماستبعد میره و همه چی برمی گرده به جای اولشمن کاری نمی تونم بکنم!

یک روز صبح که او و مهین از کم خوابی به سر کار نرفتند، مزدک را به مهد کودک رساندم و برگشتم. مسعود تنها داشت در بالکنی سیگار می کشید. کنارش نشستم و به او توپیدم که:

- واقعآ ناراحت نیستی و خجالت نمی کشی؟  فرق تو با محمد چیه؟ که او بدون ادعا به همسرش خیانت کرد و تو با ادعا؟ کار تو که بدتره! حریم مهمان و میزبان رو خوب رعایت کردین هر دو. 

در جوابم گفت:

- بیا یه مدتی با مزدک برو ایران پیش مادرتیه طلاق ظاهری هم از من بگیر. من هم مهین رو عقد می کنم تا بتونه ویزای اینجا رو بگیره و پیشمون بمونهتو هم از ایران پسر عموتو عقد کن و بیار!!!

- چی داری بهم می بافی؟ چرا هذیان میگی؟! مهین بمن گفت اینجا رو دوست نداره و میخواد برگرده کانادا فعالیت هاشو دنبال کنهکدوم پسر عمو؟.. من از تو بهیچوجه جدا نمیشم... تو چطور می تونی این وسط به مزدک فکر نکنی؟ میدونی جدایی ما چه ضربه ای به او می زنه؟ بجای این فکر، بمن میگی برو پیش مادرت؟! برم براش خبر خوش ببرم که همسرم میخواد ازم جدا بشه؟

مهین که انگار دیگر هیچ مرز و حرمتی را نمی شناخت،  به هال آمده و حرفهای ما را شنیده بود. با عصبانیت بمیان آمد و گفت:

- داری بمن طعنه می زنی که طلاق گرفتم؟ مگه طلاق جُرمه که نباید به گوش مامان برسه؟

- جرم نیست، بخصوص که نادر معتاد بوده و کار تو درست بودهولی در مورد ما خبر خوش نیست، بخصوص که همیشه خود مسعود بهش می گفت ما چقدر خوشبختیم.

- من نمی تونم این جَو رو تحمل کنممیرم کتابخونه و نمیدونم کی برمی گردم.

بعد در خانه را بشدت بهم زد و رفتمسعود گفت:

- حالا خیالت راحت شد ناراحتش کردی؟

- بره یه لیوان آب سرد بخورهشاید او نمیدونه ولی من میدونم مامانم از خبر جدایی خودش و نادر چقدر غصه خوردتازه می دونست شوهرش معتاد بودهحالا اگه بشنوه ما هم فکر جدایی کردیم سکته میکنه بیچاره... مسعود به مزدک فکر کن.

- باشه... بخاطر مزدک نمی کنم.


***


سه ماه از آمدن مهین گذشت و مسعود طبق قانون اینجا، صد و پنجاه دلار داد و ویزای سه ماهه ی توریستی او را برای شش ماه دیگر تمدید کردروابط ما دیگر به یک نمایش مسخره تبدیل شده بود.

من همچنان خانه را تمیز می کردم و آشپزی می کردم و لباسها را می شستم و اطو می کشیدمعلی مثل یک بیگانه ی بی تفاوت با ما زندگی می کرد و بفکر ازدواج افتاده بود و نمی دانست با کی؟

مسعود و مهین برای خودشان خوش بودندمزدک در بیخبری بسر می برد و فقط از این تعجب می کرد که چرا عصرها بجای جمع سه نفری مان، او و خاله و پدرش به پارک می روند و اگر مامان باشد، بابا نمی آید چون خسته هست!!!

بنا به صحبتی که بین من و مسعود شده بود، جریان را به هیچکس بجز دوستی بنام آذر نگفتم تا وقتی حال مسعود سر جا آمد، او از دوستان و خانواده خجالت نکشداما هیچوقت در زندگی اینهمه غمگین نبودم و غصه نخورده بودمآذر با تعجب و عصبانیت گفت:

- از مسعود بعید بود... خواهرتو از خونه بیرون کنبگو زنیکه ی احمق گورتو گم کن!

اما من چطور می توانستم به خواهرم چنین حرفی را بزنم؟ شوهرم این بازی را شروع کرده بودهر چند در این نوع رابطه ها همیشه این زن است که در را بروی مرد باز می کند یا می بندد.

بیشترین مسئله ای که ناراحتم می کرد این نبود که اینهمه صبوری و گذشت و اعتماد کردم و این نتیجه اش شدبیشتر از سه جهت زجر می کشیدماین که مسعود خواهرم را به من ترجیح داده و من دیگر به اندازه ی کافی برایش عزیز نبودم. آیا من بعنوان عشق دیگر کافی نبودم؟ دوم اینکه مزدک شوک بدی می شداو عاشق مسعود بود. و سوم اینکه هلن برای من بتی بود. ما از نظر مهرو نزدیکی زبان زد فامیل بودیم. می دانست چقدر برای من محبو است و داشت خنجر را از روبرو به قلبم می زد.

بجز راه عصبانیت و دعوا، مدتی مهربانی و محبتم را به مسعود بیشتر کردم.

بعد قهر کردم و خودم را کنار کشیدم.

مدتی فقط غذاهای مورد علاقه ی او را درست می کردم و کارهایی که می دانستم او می پسندد را انجام می دادم.

خلاصه هر راهی را که می دانستم انجام دادم و فایده ای نداشت، او تصمیم گرفته بود که ما را رها کند و زندگی جدیدی را با زن دیگری که از بد شانسی عزیزترین خواهرم بود، شروع کند.

تا یک روز با رفتن به خانه ی آذر، او پیشنهاد کرد که آپارتمانمان را به علی و مهین بسپاریم و به نزدیکی او و شوهرش که در محیطی زیبا در نزدیکی دریا، در یک آپارتمان کوچک دو اتاق خوابه، نقل مکان کنیممن از این که مسعود از این پیشنهاد استقبال کرد، از شادی در پوست خودم نمی گنجیدم، منتها مسعود به من گفت:

- چون من به محیط کارم خیلی دور میشم، تا یه مدتی من چهار روز میام خونه و سه شب پیش بچه ها میمونم تا کارم تو محله ی جدید جا بیفته.

من قبول کردم چون فکر می کردم لااقل چهار روز او دوباره با ما خواهد بود تا خواهرم برودغافل از اینکه این حرف یک وعده ی دروغ بیشتر نبود...


***



برچسب‌ها: خاطرات
+ نوشته شده در  پنج‌شنبه 30 دی 1395ساعت 00:29  توسط نسرین  |  نظرات (0)