X
تبلیغات
پخش زنده جام جهانی
تقدیم به مادرم، که خاتون تمام قصه هام بود

دو هفته بعد از اینکه ما نصف اسباب خانه را منتقل کرده بودیم و بقیه را برای علی گذاشته بودیم، برای اولین بار در مرکز شهر با مسعود قرار دیدار داشتیم.

در کنار ایستگاه اتوبوس ایستاده بودم که مسعود، مزدک را از من گرفت و بطرف سینما بردبیاد صحنه ای افتادم که سه ماه پیش در شبی که خواهرم و مسعود به سینمای فضای آزاد رفته بودند افتادم.

روی نیمکت کنار خیابان نشستم و باریدم.

در آن لحظه، هیچکس را بدبخت تر از خودم نمی دانستم


کدام قصه از کتابی بودم؟

که شاهزاده ی خیالی اش

مثل ماه در آب

تنها خیالی بود، 

خیال!

 

چند روز بعد با باز شدن مدرسه ها، مزدک کلاس اول ابتدایی را شروع کرداما از روز دوم، صبح که می شد دل درد بدی می گرفت و صبحانه اش را نمی خوردفقط می گفت:

- میشه من نرم مدرسه؟!

می گفتمنهاگه نری مدرسه چیزی یاد نمی گیری و وقتی بزرگ شدی هیچی بلد نیستیبعد دوستات فکر می کنند تو کم هوشی و تنها میمونینمی تونی پولدار بشی چون چیزی بلد نیستی که بخاطرش بری سر کار... مگه تو نمی گفتی رویات اینه که خیلی پولدار بشی؟

- دیگه نمی خوام!

هر طوری بود می بُردم اش و تا شروع شدن کلاس، با اصرار او پیش اش می ماندم و بعد به خانه می رفتم و یا به بوتیک ها، خشکشویی ها و مغازه ها ی خیاطی اطراف خانه سر می زدم، تا به آنها بسپارم که یک خیاط خوب با قیمت مناسب تر در محله ی آنهاست.

این محله، یک محله ی اعیان نشین بود و خوشبختانه دستمزدها بالاتر از محله ی قبلی بودضمن اینکه دولت اینجا به پدر یا مادرهای تنهایی که با فرزندانشان زندگی می کنند، حقوق می دهداما این حقوق در حدی هست که در حد بخور و نمیر با صرفه جویی شدید بتوان زندگی کردتا زمانی که بداند حقوق آن فرد کافی است و آن پرداختی را قطع می کند.

مسعود هم فکر می کرد اگر هفتگی بمن پولی بدهد، من دیگر از او نمی خواهم که با ما زندگی کند و او با خیال راحت به عشق جدید اش می رسدپس سعی کردم خودم را سرگرم کار و پول جمع کردن کنم چون معلوم نبود او تا چه مدتی این پول را می پردازداما تا بخانه می رسیدم، اول به خواهرم تلفن می کردم و نیمساعتی با او حرف می زدم و از او می خواستم مسعود را تشویق کند تا به سر خانه و زندگی اش برگردد که البته همچنان او خودش را کنار می کشیداما جالب اینجا بود که او همیشه خانه بود و دیگر حوصله اش سر نمی رفت که به سر کار برود تا فسیل نشودبعد به مسعود که حالا دیگر مبایل خریده بود زنگ می زدم و سعی می کردم او را برگردانم و او فقط می گفتفعلآ نمی تونم!

دل درد مزدک هر روزه شده بود و تنها روزهای تعطیل که پیش هم بودیم، آن دل درد لعنتی دست از سرش بر می داشتاو را پیش کورش (دوست دیرینه ی دانشجو) که حالا دیگر دکتر شده بود و مطب داشت بردم و او بعد از اینکه حال مسعود را پرسید و من جریان را در دو سه جمله ی کوتاه به او گفتم، شوکه شد اما زود خندید و گفت:

- مسعود بدون شما زنده نیستبرمیگرده... یه وقت غصه نخورید ها که زمان رو از دست میدین!

و بعد از یک معاینه ی دقیق گفت:

- از مزدک سالم تر نیستنمی دونم چرا دل درد داره، بهتره برای اطمینان یک متخصص اطفال هم او رو ببینه.

متخصص هم بعد از چهل و پنج دقیقه معاینه و پرسش و پاسخ از مزدک گفت:

- من اشکالی در سلامتی او نمی بینم اما برای اطمینان یک عکسبرداری رنگی از معده را براش می نویسم.

بعد از عکسبرداریِ ناخوشایند معده، هیچ اثری از بیماری در او دیده نشد.

دو ماه گذشت تا یک روز روانکاو مدرسه به من تلفن کرد و گفت:

- مزدک موقع ناهار یه گوشه میشینه و تنها غذاشو می خورهبعد از غذا هم با بچه های دیگه نمی جوشه و بازی نمی کنهتو خونه هم اینقدر غمگین و ساکته؟

- نه!

- اتفاق خاصی بتازگی براش افتاده که فکر کنی اون باعث این عکس العمل غیر طبیعی باشه؟

- پدرش از ما جدا شد و ما هیچکدوم انتظار اینو نداشتیم.

- پدرشو می بینه؟

- فقط یکبار در تعطیلات آخر هفته برای یکی دو ساعت.

- قبلآ با او نزدیک بود؟

- خیلی.

- از محیط خونه راضیه ، درد دیگه ای هم داره؟

- نه، فقط دل درد هایی که از شروع مدرسه گرفته و قطع نمیشهاونم تنها روزهایی که میاد مدرسه این جور میشه.

- بخاطر اینکه می ترسه.

- از چی؟

- از اینکه بیاد مدرسه و بعد بفهمه مادرش هم ولش کرده و رفتهتو باید باهاش حرف بزنیاکثر بچه های طلاق، خودشونو مقصر جدایی پدر و مادر می دوننباید بهشون فهموند که اینطور نیست و اونا نباید خودشونو ملامت کنندبخصوص مزدک باید مطمئن بشه که تو ترک اش نمی کنیمثلن به هیچ وجه نذار دیر برای برگردوندنش از مدرسه برسی.

از او تشکر کردم و بعد از یک گریه ی حسابی به مسعود تلفن کردم و بعد از تعریف کردن جریان تلفن با روانکاو مدرسه گفتم:

- بیشتر بیا پیش مزدکاگر دیگه به من علاقه نداری، به مزدک که داری، درسته؟

- معلومه که دارم!

- پس باهاش بیشتر تماس بگیربیشتر بیا پیش اش.

گفت باشه و خداحافظی کرد.

به مهین زنگ زدم و با گریه گفتم:

- مزدک مشکل پیدا کرده بود و هیچکس نمی فهمید چشه تا امروز که....

و جریان را برایش تعریف کردمبه آخر که رسیدم مثل یک تکه سنگ بی احساس گفت:

- همیشه با بچه دار شدن مخالف بودم و هستمهم دست و پا گیرند هم مگه ما از دنیایی که توش هستیم راضی هستیم که یکی دیگه رو هم میاریم؟ الان هم تو داری از مزدک مثل یه وسیله استفاده می کنی که شوهرتو برگردونی

 ماهها بعد از زبان علی شنیدم که تا سه ماه بعد از رفتن من از آن خانه، آنها به سر کار نمی رفتند و هر دو در خانه مشغول درست کردن روزنامه ی فرهنگی بوده اند!!! که هرگز بچاپ نرسیدیعنی تمام تلفن هایی که من به هر دو می زدم را، دیگری می شنیده و لابد بعد هر دو رفتار و گفتار مرا تجزیه و تحلیل هم می کرده اند.

از دستش عصبانی شدم و گفتم:

- او همسر من و پدر بچه ی منه، تو داری از مسعود چه استفاده ای می کنی؟  

- من و مسعود تصمیم گرفتیم کار فرهنگی بکنیم... ولی زن هایی امثال تو، مردهای روشنفکر و مقتدری که می تونن برای دنیا مفید باشن رو توی محیط حقیر زندگی زناشویی حبس می کنند.

با تمسخر گفتم:

- یعنی تو و مسعود میخواین دنیا رو نجات بدید؟

- بله!

- تو برو اول خودتو نجات بده که از همه غرق تریبیچاره اون آدمایی که امثال تو ناجی شون اند... مسعود روزای اول اومدنت خوب اسمی روت گذاشته بوددائی جان ناپلئون.

و گوشی را با عصبانیت کوفتم.

آن روز مزدک را بجای خانه به رستوران دلخواهش بردم و بعد از ناهار و یک دسر خوشمزه به او گفتم:

- مزدک صبح ها که دل ات درد می گیره، کی خوب می شی؟

- وقتی معلممون حرف می زنه، من درد یادم میره.

دیگر شک نداشتم که روانکاو مدرسه درست تشخیص داده، کنارش نشستم و گفتم:

- می دونی چقدر دوستت دارم؟

- خیلی؟

- نه، بیشتر از خیلیهیچ اندازه ای برای این دوست داشتن وجود نداره مزدکمن تو رو از خودم، از زندگی، از تمام دنیا بیشتر دوست دارم و بخاطر تو و خوشحالیت هر کاری می کنمبخاطر همین هم می خوام یه رازی رو بهت بگم.

چشمای درشت و قشنگشو گشاد کرد و پرسید:

- چی؟

- من تا تو ازدواج نکنی و از من نخوای جدا ازتون زندگی کنم، از پیش ات نمی رمپیش کی برم از تو بهتر؟ اصلآ مگه من بجز تو کس دیگه ای رو هم دارم؟ اگر هم همسرت راضی نبود، هی براش هدیه می خرم و همه ی کارای خونه تونو می کنم تا او منو دوست داشته باشه و بخواد که من باهاتون بمونم.

بغلم کرد و بخودش فشار داد.

قلبم داشت از جا کنده می شد و نتوانستم جلو گریه کردنم را بگیرمپرسید:

- چرا گریه می کنی؟ کسی ناراحتت کرده؟

-  می دونی که خیلی باباتو دوست دارم.

با بغض سرش را به تصدیق تکان داد.

- اما او تصمیم گرفته زندگی شو از ما جدا کنه چون می خواد از این ببعد با خاله مهین زندگی کنهنه من می تونم کاری بکنم و نه تومن خیلی سعی کردم بابایی بما برگرده ولی او تصمیم خودشو گرفته و این نه تقصیر منه و نه تقصیر تواین فقط انتخاب باباته و ما باید بهش عادت کنیم.

بغلم کرد و من چه مادر بدی بودم که یادم رفت او پسر بچه ای بیش نیست که تن و جان کوچکش حامل زخم عمیقی است که خارج از قدرت شانه های خورد اش هستدر آغوشش گریه کردم و مدام بوسیدمش و تکرار کردم:

- تو تمام عمر و هستی مامانیتو از این ببعد تمام عشقی هستی که به من توان راه رفتن میده، میگذاره قشنگی ها رو ببینم، کمکم می کنه تا یادم بره چقدر از دست دادن بابات منو عذاب میده و نذاره احساس تنهایی کنم...

از آن روز به بعد دل درد مزدک قطع شد و روابط ما رنگ دیگری گرفتهرگز فکر نمی کردم بتوانم او را بیشتر از آنچه دوست دارم، دوست داشته باشماما او بهترین دوست من شد و همانطور تا به امروز ماند.

از آن روز سعی کردم دستهایم را به زانو بزنم و بلند شوم. دیگر به این فکر راه نمی دادم که

اگر مزدک را نداشتم خودم را از زندگی راحت می کردم.


ادامه دارد...



برچسب‌ها: خاطرات
+ نوشته شده در  یکشنبه 3 بهمن 1395ساعت 07:23  توسط نسرین  |  نظرات (0)