X
تبلیغات
رایتل
تقدیم به مادرم، که خاتون تمام قصه هام بود

هنوز از برگشتن مسعود دلسرد نشده بودممدام فکر می کردم او یک روز چشم هایش را باز می کند و پشیمان بر می گرددبعد من راحت هر دو را می بخشم و با آغوش باز از او استقبال می کنمبخاطر همین بود که به او گفته بودم:

- هر وقت فهمیدی اشتباه کردی، بدون که دوتا قلب برات همیشه اینجا می طپه و در ِ این خونه همیشه بروت بازه!

دیگر به مهین تلفن نکردم اما هر روز به مسعود تک زنگی می زدم بی آنکه بدانم هربار در کنار عشق اش نشسته و علی خرج خانه را می دهد تا بعد مسعود جبران کند!!!

علی هر از گاهی زنگ می زد و با صدای ناراحتی  از روی دلسوزی، با من احوالپرسی می کرد یکبار به او گفتم:

- علی چرا وایسادی اونجا؟ غیرتت قبول میکنه با مردی زندگی کنی که خواهرتو با یه بچه تو یه همچین غربتی ول کرده رفته دنبال دل اش؟

- موندم اینجا چون می خوام خیالت راحت باشه که اونا با هم نمی خوابندبعدشم، او برام کار جور می کنه من که به محیط اینجا هنوز وارد نیستم.

- وقتی تو سر کاری اونا می تونن هر غلطی بکنند دوم اینکه تو دیگه با کار و محیط و آدما آشنا شدی، می تونی برای خودت کار پیدا کنیتو کسی بودی که بدون اینکه یک کلمه انگلیسی بلد باشی از ایران زدی بیرون، بعد از شش ماه مطالعه شخصی با کتاب و نوار، شدی معلم انگلیسی! پس می تونی اینجا هم سرتو بگیری بالا و خواهرتو تنها نذاریمن واقعآ نمی فهمم تو چطور می تونی با اونا یه جا باشی و منو بذاری کنار؟!

ساکت ماند و آه کشید!

باز از او پرسیدم: مهین یکبار بمن گفت اگر فکر می کنی بودن من باعث جدایی شما شده، من هر چه زودتر برمی گردم کاناداو من بهش گفتمفقط میدونم که اگر بمونی زندگی زناشویی ما برای همیشه نابود می شهو او گفتپس من میرم... چی شد علی؟ پس چرا نمیره؟ من نمی خوام یه بچه ی بی پدر بزرگ کنم.

گفت: نمیدونم!

* هیچوقت در زندگی عادت نداشتم کاری را که برای کسی کردم به یادش بیاورمنه به مهین یادآوری کردم که بخاطرش در یونان کلفَتی کردم... حتی اگر باز همان شغل را انتخاب می کردم، با پولم می رفتم یونان را می گشتم... و نه به رخ علی کشیدم که با بچه ی کوچک در زمستانی سرد و پر باران اینجا که مثل دوش حمام می بارد، گالسکه به دست، با اتوبوس به مرکز شهر رفتم و با وکیل مجلس حرف زدم تا به او کمک کند که بیاید و هرگز در عرض دو سالی که منتظر آمدن بود تنهایش نگذاشتم. چون فکر می کنم هر کس برای دیگری کاری می کند، انتخاب خودش هست و منتی بر سر کسی ندارد.

دوستم آذر که آپارتمان جدید را برایمان پیدا کرده بود مرتب بمن سر می زد و هر روز تماس تلفنی داشتیم او بمن دعوا می کرد که به مسعود زنگ می زنمتصمیم گرفتم به مادرم و خواهر بزرگم پری در شیراز، موضوع را بگویم تا آنها با مهین صحبت کنندپری باور نکرد و بعد گفت:

- خاک برسرشونمن حتمن بهش زنگ می زنم و بهشون دعوا می کنمگفتم:

- فقط بهش بگوحواس ات نیست این زندگی خواهرته و مرد هم توی دنیا قطع نیستآخه او با افتخار میگهبچه های تیم ما تو هر خونه ای مهمون میشن، اون خانواده از هم می پاشهشاید حالا این میخواد رکورد بشکونه و زندگی خواهرشو از هم بپاشونهوقتی هم بهش میگم با مسعود بحث سیاسی نکن میگهمن مبحث دیگه ای نمی دونم که برای صحبت کردن برام جالب باشه!!!

بعد از یک هفته به پری زنگ زدم و پرسیدم چی شد؟

- صبر کردم تا خودشون تلفن کردند ولی من چیزی روآورشون نکردم!

- چرا؟!!!

- فکر کردم روشون باز میشه و پررو تر میشن!!! بذار اینجوری بترسند. فکر کنن ما نمی دونیم که زودتر قطع کنند!!!

- تو نمی فهمی من و بچه ام تو چه شرایط روحی هستیماز این حرفها گذشته.

- باشهحرف می زنم

دو سال بعد فقط گفته بودهنوز با همید؟همین!

اما مادرم تا دو سال وقتی مهین تلفن می کرد، حاضر نمی شد که با او حرف بزند. می گفت: هیچکس تا به حال در زندگی مرا چنین سرشکسته نکرده بود که مهین کرد.

***

شش ماه گذشته بود که با دوست صمیمی ام سوزان تماس گرفتم و جریان را برایش گفتمشوکه شده بود و می گفت:

- جدا شدن هر کسی را باور می کنم بجز تو و مسعود را!

قرار گذاشتیم جمعه شب تا یکشنبه عصر به خانه ی او و دزیره برویم چون او و محسن از هم جدا شده بودند و هفته ی بعد به همین ترتیب، آنها پیش ما بیایندعصر جمعه مزدک را از مدرسه برداشتم و با اتوبوس به طرف خانه ی سوزان و دزیره رفتیممتوجه شدم که مزدک گشاد گشاد راه می رودوقتی علت را پرسیدم گفت:

- زیر دلم درد میکنه از ظهر!

- چرا به معلم ات نگفتی به من زنگ بزنه بیام ببرمت دکتر؟

- فکر کردم خودش خوب میشه... بریم عیبی نداره!

- شاید احتیاج داشتی بری توالت دوباره نرفتی؟ چون یادمه یه بار گفتی توالت مدرسه خیلی تمیز نیست من بدم میاد اونجا برم دستشویی.

- رفتم ولی نتونستم جیش کنم.

وقتی به خانه ی سوزان رسیدیم، مزدک و دزیره که با هم دو سال اختلاف سنی داشتند مشغول شدند و من دو سه بار از او پرسیدم:

- هنوز درد داری؟ و او می گفت: نه، خوبم.

ساعت دو شب بود که مرا بیدار کرد و گفت:

- مامان خیلی درد دارمجیش هم دارم ولی از بس درد می کنه نمی تونم.

مزدک همیشه در مقابل درد قوی بود و تا درد توانش را نمی برید، ساکت می ماندسوزان را صدا کردم و گفتم:

- مزدک حالش بده زنگ بزن آمبولانس بیاد چون نمی تونم بغلش کنم، پاهاشو نمی تونه جمع کنه.

خوشبختانه آخر شب برادر جوان او به آنجا آمده بود و همانجا خوابیداو را بیدار کرد، دزیره را به او سپرد و با هم مزدک را به بیمارستان نزدیک خانه شان رساندیم. دم در بیمارستان از ساکتی و رنگ پریده گی مزدک دلم به درد آمد و زدم زیر گریه و هر طوری بود او را روی دست به قسمت اورژانس بردماَنترنی او را معاینه کرد و گفت:

- باید فورن عمل بشه.

 مسئول بخش به تشخیص پیچیدگی ماهیچه ی بیضه ها شک کرد و گفت:

- نمی تونه اون باشهمردها با این مشکل، فریادشون به آسمونه ولی این بچه ساکت اینجا خوابیدهباید صبر کنیم تا عکسبرداری و آزمایش خون را انجام بدیم.

از سوزان خواستم به خانه اش برگردد

ساعت هفت شد، جواب آزمایش خون و عکسبرداری و دکتر متخصص با هم رسیدنددکتر با تعجب گفت:

- تشخیص اولیه درست بودهبعد نگاهی به مزدک کرد و اضافه کردتو پسر قوی هستی، چطور داد و بیداد نکردی با این درد؟ باید خیلی زود عمل ات کنیم وگرنه خودش درست نمیشه.

مزدک ساکت نگاهش کرد، جم نمی خورد تا درد اش بیشتر نشوددکتر از وجود پدرش پرسید و خواست اگر مزدک می خواهد، خبرش کنیم.ساعت هشت بود که به درخواست مزدک به او تلفن کردم و جریان را گفتم و اضافه کردم:

- بزودی عمل اش می کنند، قبل از بیهوشی خودتو برسونخواب آلوده گفت:

- ما تا دیر وقت ویدیو می دیدیم، تازه خوابیده بودم!!!

با عصبانیت پرخاش کردم:

- یعنی چی؟!

فورآ گفت:

- یه دوش می گیرم و میام.

ساعت یازده مزدک را به اتاق عمل بردند و هنوز چشم اش به در ورودی بود اما از مسعود خبری نبود.

او را بوسیدم و گفتم:

- وقتی بیدار شدی، من و بابا همینجا منتظرتیم قربونت برم.

او را بردند و من در خودم تا شدم و روی زمین نشستمباز احساس بیکسی بیش از حد مرا مچاله کرده بود... بی صدا در خود زار می زدم...گناه مزدک چه بود؟... آیا مسعود تا این حد از انسانیت سقوط کرده بود؟


ادامه دارد...
+ نوشته شده در  دوشنبه 4 بهمن 1395ساعت 00:13  توسط نسرین  |  نظرات (0)