X
تبلیغات
رایتل
تقدیم به مادرم، که خاتون تمام قصه هام بود

او ساعت دو و نیم، بعد از اینکه مزدک بهوش آمده بود و من و سوزان و دزیره با او مشغول حرف زدن بودیم، با ریش بلند و نامرتب و پیراهنی که اطو نداشت، طلبکارانه آمد!

برای اولین بار با خشم و تحقیر و تمسخر نگاهش کردم و گفتم:

- می خواستی حالا هم نیاییه موقع انقلابتون عقب میافته!

- تو روانی هستی بدبخت، اینجوری مزدکو دوست داری؟

- نه... فقط تو که دوستش داری، برای هفت پشتش کافیه.

باورم نمی شد که با این لحن دارم با مسعود حرف می زنمجوابم را نداد. دستی بروی سر مزدک کشید و احمقانه پرسید:

- چرا به این بیمارستان اومدین؟ اسمشو مامانت بهم عوضی داده بودماشینم هم خرابه و باید با ترن و اتوبوس می اومدم، دیر شد!

به جای مزدک با طعنه جواب دادم:

- اگه همونموقع که اسم همین بیمارستانی که الان قدم رنجه کردین و از خواب نازتون زدین و تشریف آوردین، با پای پیاده هم می اومدین، قبل از عمل اینجا بودید.

و بلافاصله برای اینکه به او فرصت جواب ابلهانه ی دیگری ندهم و بحث تمام شود، از اتاق بیرون رفتم.

عشق و اعتماد که به زیر سوال رفته بود، دیگر هیچ احترامی نیز بین ما نمانده بود. و این از نظر من یعنی نقطه ی آخر یک پیوند.

ساعت شش بود که مزدک را مرخص کردند و مسعود بعد از اینکه از زبان سوزان شنید که با ماشین او بخانه می رویم، گورش را گم کرداما قبل از اینکه از در خارج شود رو بمن کرد و گفت:

- راستی اینبار که به شیراز رفتی تا معشوقه ات رضا رو ببینی، دیگه لازم نیست از من مخفی کنی!

آن روز وجود مهین و مسعود، هر دو برایم شکستندهیچ کدام آنها لیاقت مرا نداشتندنه بعنوان خواهر و نه همسر. اگر ریگی به کفش مهین نبود، چطور توانسته بود تنها رازی که بعد از ازدواج بین من و مسعود بود را به او بگوید. مگر می خواست مرا خراب کند و خود را شیرین تر.


***


یک هفته گذشت و در این یک هفته مزدک نمی توانست به مدرسه برودمادرم خبردار شد اما تنها چیزی که هنوز برایش مهم بود این بود که خانواده و فامیل از ماجرای من و مسعود و مهین خبردار نشوند.دلیل او این بود که آبرویمان می رفت و تف سربالا بودبه او گفتم:

- من و تو سرمون بالاستاگه کسی باید خجالت بکشد مهین و مسعود هستنداما چون تو ناراحت میشی، چیزی نمیگممنتها اگر نخوام برادرام دیگرم از ماجرا بویی ببرند، باید با اونا قطع رابطه کنم و دیگه بهشون تلفن نکنم وگرنه در صورت پرسیدن حال مسعود و مهین، باید بخاطراین کثافتا دروغ هم بگم.

و به این ترتیب من از قبل هم تنهاتر شدم و رابطه ام با برادرها و خانواده هایشان که همیشه نزدیک بود و دختر عمه ام که اول دوست و مونسم بود و بعد فامیل، قطع شد.

با هم برگردیم به زمانی که مهین وارد سیدنی شد:

وقتی رسید، برای من یک زنجیر طلای استفاده شده آورده بود و گفت:

- پول نداشتم برات سوغات بخرم، این بود که این زنجیر طلا رو که مادرشوهرم بهم هدیه داده بود و دوستش نداشتم، برات آوردم.

من یکه خوردم که آدم چیزی را که دوست دارد به عزیزانش هدیه می دهد نه برعکساما حرفی نزدم و زنجیر را گوشه ای گذاشتم تا دلش نشکنددر آن هفته ای که مزدک بعد از عمل اش داشت استراحت می کرد، زنجیر را همراه نامه ی بسیار تندی، برایش بوسیله ی دوستم پس فرستادم. در آن نوشته بودم:

یاد بگیر که اگر می خواهی به کسی هدیه بدهی، چیزی را هدیه کن که دوست بداری وگرنه کار مسخره ای هست!

بهرحال من به هیچکدام از آشغال های تو نیاز ندارمفقط پشت سرت گفته ام که کاری که تو کردی، مثل کاری است که یک زن فاحشه ممکن است بکند و از این بابت معذرت می خواهم!

نه از تو، از آنها

آنها بخاطر امرار معاش اینکار را به اجبار می کنند اما تو بدون نیاز و اجبار کردی.

هیچوقت ترا نمی بخشم.


چند روز بعد مسعود از من خواست که به دادگاه مراجعه و شکایت کنم که او را با زنی در رختخواب دیده ام و از او تقاضای طلاق کنم تا او بتواند مهین را عقد کند و او پیش اش بماندقبول نکردم... مرا تهدید کرد:

- اگه این کاررو نکنی، مزدک رو از جلو در مدرسه می دزدم و می فرستمش ایران پیش مادرمبا ماهی صد دلار او می تونه مثل پادشاه زندگی کنه و تو دیگه اگه پشت گوشتو دیدی، او رو هم می بینی!

رسم طلاق در استرالیا بر این منوال هست که زن و شوهر باید دو سال از هم جدا زندگی کنند تا مطمئن بشوند بدون هم می خواهند زندگی کنند بعد تقاضای طلاق بدهنداین قانون یک تبصره دارددر صورتیکه زن یا شوهر، همسر خود را در حین عشقبازی با کسی ببیند، می تواند فورآ تقاضای طلاق کند و صادر می شود.

آخر هفته طبق قرار قبلی مان، جمعه شب سوزان و دزیره بخانه ی ما آمدند و فردایش برای یک خرید خوب و بیاد ماندنی رفتیمبرای خودم سه شلوار جین خریدم و دو سه بلوز معمولی و سایز خودم قبلآ بخاطر مسعود باید هر پوشاکم را یک سایز بزرگتر می خریدم تا بقول او فرو رفتگی و برآمدگی های بدنم در آن معلوم نباشد که مردهای هیز ببینند!!!) و برای مزدک، هر چه خواستاما دلهره ای در تمام مدت داشت مرا خفه می کردمن نه آدرسی از خانواده ی مسعود داشتم و نه شماره تلفنیتنها می دانستم که در آبکنار زمین برنج دارند. اگر او اینکار را می کرد، من بدون مزدک میمردم و پسرمان یک ضربه ی دیگر می خوردمنتهی با لجبازی گفته بودممن از تو طلاق نمی گیرمهر غلطی دلتون میخواد بکنید.

اولین دوشنبه که مزدک را به مدرسه بردم پیش مدیر مدرسه رفتم و با علم به اینکه لیست مخصوصی برای اینکار هست، خواستم مزدک در آن لیست قرار بگیرد کهبجز من هیچکس حق ندارد او را از مدرسه ببرد و در صورتیکه پدرش آمد، اول بمن و بعد به پلیس خبر بدهد چون او مرا تهدید کرده که...

و تهدید در اینجا یک جرم بزرگ محسوب می شود.

مدیر از من خواست با روانشناس مدرسه که در مسایل حقوقی وارد بود صحبت کنماو پیشنهاد کرد که من برای قیمومت کامل مزدک اقدام کنم و اسم او را در لیست تمام مرزهای دریایی و هوایی استرالیا بگذارمو بمن اطمینان داد که بدون اجازه ی جفت والدین، هیچ بچه ای که زیر هجده سال است، نمی تواند پاسپورت بگیرد. (پاسپورت ایرانی اش هم که پیش خودم بود چون عکس و اسم او در پاسپورت مشترک من و او بود )

او که مردی میانسال بود، با مهربانی مرا با ماشین خودش به دادگاه خانواده برد و با گرفتن یک وکیل خوب و مجانی (دولتی)، برای گرفتن سرپرستی کامل مزدک، پرونده را تشکیل دادیم.

دو روز بعد ماموری نامه ی دادگاه را به در خانه ی مسعود برده بودبمن زنگ زد و داد و بیداد راه انداخت که:

- حالا دیگه شکایتمو می کنی؟ تو اگه واقعآ عاشق منی باید بذاری با هر کی دوست دارم باشمباید بذاری خوشحال باشم نه اینکه مآمور دم خونه ام بفرستی.

- تقصیر خودته که تهدیدم کردیحالا دیگه حتی با حرف هم نمی تونی اذیتم کنی چون اسم مزدک تو کامپیوترهای تمام مرزهای استرالیا هست و دیگه می دونم که بدون اجازه ی من نمی تونی اونو از مملکت خارج کنی.

- تو فکر کردی من اگه بخوام کاری کنم قانون مانون سرم میشه؟ آنچنان داغ مزدک رو به دلت بشونم که پرنده های آسمون به حالت گریه کنند... و گوشی را گذاشت.

از آنشب دوباره نمی توانستم بخوابممزدک که بخواب می رفت، پتویی می آوردم و تا صبح کنار تختش می خوابیدم تا اگر مسعود هر سه قفل در خانه را هم باز کند، بیدار بشوم... با خودم فکر می کردم: او که نمی داند من پایین تخت روی زمین خوابیده ام!

روز دادگاه، مسعود در دادگاه حاضر نشدقاضی گفتبرایش احضاریه می فرستیمسه هفته ی دیگر دوباره بیا و اگر باز هم او غیبت کند، غیابآ قیمومت پسرت را می گیری.

اجازه خواستم حرف بزنم و وقتی اجازه داد، بجای حرف زدن بغض گلویم را آنچنان می فشرد که مشت کرده بودم و آنها را روی لبهایم می فشردمبا هر زحمتی بود گفتم که مرا تهدید کرده که مزدک را می دزدد و به ایران می فرستد بدون دادن آدرس به من.

گفت:

- اسم مزدک را در لیست مرزها بگذار و ممنوع الخروج اش کن.

وکیلم گفتکردیم!

قاضی خیلی خونسردو محکم گفت:

- پس دیگه نگران نباش.

- می ترسم بطور قاچاقی اینکار رو بکنه.

- نمی تونه!

آنچنان با اطمینان گفت نمی تونه که آرام شدم.

سه هفته بعد که دیگر نه به دیدن مزدک می آمد و نه حتی تلفن می کرد، روز دادگاه شددر سالن دادگاه هر چه نگاه کردم اثری از او نبود.موقع پرونده خواندن، متوجه شدم که فکسی برای قاضی فرستاده و داوطلبانه، قیمومت کامل مزدک را به من واگذار کرده است!

جالب اینجا بود که مزدک بعد از دو ماه اول، حال روحی اش روز به روز بهتر می شد و بر عکس روزهای اول که هر روز عصر سر ساعت چهار که معمولآ پدرش از سر کار می آمد، به بالکن بیرونی می رفت و یک ساعت هر چه می گفتم بیا توجواب می داد:

-  الآن میاد با هم میایم تو!

دیگر منتظرش نبود و موضوع را پذیرفته بودبخصوص با تماس گرفتن با دوستانی که بچه های همسن و سال او را داشتند و هم بخاطر اینکه طلاق در اینجا یک اتفاق کاملآ معمولی و عادی استحتی طوری بود که یکبار من در تراس خانه به بهانه ی نوشیدن قهوه تنها نشسته بودم و فکر می کردم او مشغول بازی است. پیش من آمد، از پشت بغلم کرد و گفت:

- ناراحت نباش مام،.. همه چی درست میشهبابا برمی گرده.

اما هضم موضوع برای من خیلی سخت بودایکاش "آن زن دیگر" لااقل خواهرم نبوداگر زن غریبه ای بود، عزیزی را از دست می دادم که تنها هشت سال با او زندگی کرده اماما مهین؟ خواهرم؟ کسی که سی و چهار سال با او زندگی کرده بودم و خنده و دردِمان یکی بود؟ مشکلاتمان مشترک بود؟ او از خون من بود... مگر مردهای خوب از روی کره زمین محو شده بودند و تنها مسعود مانده بود؟ حتی در آنصورت هم، من به جای او بودم، هرگز نمی توانستم... نمی کردم...

قبلآ به او گفته بودم: نادر مثل برادرم می مونهشوهر خواهر آدم مثل برادر نَمونه، مثل چی باید باشه؟

و حالا... 

نه

حتمآ من خوابم و دارم کابوس می بینم...


ادامه دارد...


+ نوشته شده در  سه‌شنبه 5 بهمن 1395ساعت 00:56  توسط نسرین  |  نظرات (0)