X
تبلیغات
پخش زنده جام جهانی
تقدیم به مادرم، که خاتون تمام قصه هام بود

بعد از جریان دادگاه، هنوز هر وقت مسعود به دیدن مزدک می آمد، یک تکه از وسایل خانه را با خودش می آوردبه او سپردم که:

- دیگه اینکار رو نکن چون من تصمیم دارم تمام وسایلی که من و مزدک از زندگی قبلی داریم رو ببخشم و نو بخرمچون از خرید تمام اونا خاطره دارم و حالا دیگه نه تنها از داشتن اونا راضی نیستم، بلکه دیدن و زندگی کردن با اون وسایل اذیتم می کنه.

کم کم شروع به خرید وسایل نو کردم و وسایل قبلی را می بخشیدمدلم می خواست همه را قسطی بردارم و خودم را یکجا راحت کنم اما چون بعد از جریان تئاتر ورشکسته اعلام شده بودم، هیچکس بمن وسیله ای را به آن شکل نمی فروختنه تنها خرید وسایل، بلکه برای هر نوع قراردادی اعتبار نداشتم و نمی توانستمحتی نتوانستم مبایلی را که برای دو سال قرارداد و مقدار خیلی کمی پرداختی ماهیانه داشت را قسطی بردارمضمن این خرید های کوچک، گواهینامه ی رانندگی را در اولین امتحان گرفتم و با کمک و تشویق سوزان، یک ماشین دایهاتسو به قیمت هزار و سیصد دلار که خیلی ارزان بود را خریدم تا رفت و آمدمان را آسان تر کند. بخصوص بعد از اتفاقی که در خانه ی سوزان افتاد، سوزان و آذر دست از تشویق و اصرار برنداشتند که بابت آن، همیشه مدیونشان هستم.

دیگر می دانستم که خانواده ام حتی به اندازه ی دوستانم مرا پشتیبانی نمی کنند، این بود که به دوستانی که خودم دوست داشتم و نه بخاطر مسعود آنها را تحمل می کردم تماس گرفتم و جریان را بطور خلاصه برایشان گفتم و باب دوستی را دوباره برقرار کردمراستی که دوستی چه موهبت زیبایی است.


***


نُه ماه از آمدن مهین گذشته بود که علی بمن زنگ زد، پرسیدم:

- معلومه سرکار نیستی... صدای ماشین میاد، تو خیابونی؟

- آرهبا مهین اومدیم اداره ی مهاجرت که برای شش ماه دیگه ویزاشو تمدید کنیمولی سه ماه بیشتر نکردند و گفتند هر توریستی فقط یه سال می تونه اینجا بمونه.

- معلومه بهش خوش گذشته که میخواد بازم بمونهمگه مآموریتش تموم نشده که معشوقه شو مجبور کرده بازم صد و پنجاه دلار خرجش کنه؟

- صد و پنجاه دلار رو من دادم!

- پس تو هم داری کمکشون میکنی!!! خیلی جالبه، فکر کردم از این وضع ناراحتی... بابا کلاهتو یه کم بذار بالاتردیگه چرا بمن زنگ زدی؟!! که خبر خوش بدی و مژدگانی بگیری!؟

و از عصبانیت، بدون خداحافظی یا هر حرف دیگری گوشی را گذاشتم.

زبانم بسیار تند شده بود و ملاحظه ی هیچ چیز را نمی کردم!


***

چند هفته گذشت و یک روز که با سوزان و دزیره در یک فروشگاه پوشاکی بودیم علی زنگ زد و پرسید: خونه ای امروز بیام یه سر اونجا؟ کار مهمی دارم.

گفتم : نه،  نیستم.

 اصرار به آمدن کرد و قرار شد سه ساعت دیگر به خانه مان بیاید. خریدهایمان را کردیم و ناهاری خوردیم وبعد به خانه رفتیم. علی پشت در منتظرمان بود! دلم شور افتاد اما بروی خودم نیاوردم و به حساب دلخوری تلفن قبلی اش گذاشتم.

کمی بعد سوزان برای خواب بعدازظهر به اتاق من رفت. علی خواست به ساحل برویم تا هم بچه ها راحت بازی کنند تا سوزان بتواند بخوابد و هم ما راحت حرف بزنیم. 

وقتی رسیدیم و بچه ها مشغول ساختن قلعه ی شنی شدند، علی سیگاری روشن کرد. گفتم چی می خوای بگی؟ راحتم کن!

گفت یه خبر بد از ایران دارم... ابراهیم تصادف کرده و حالش خوب نیست. 

گفتم: او خیلی قوی هست، شک ندارم بزودی خوب میشه... یادته مامان یه بار گفت: تو بالاخره با این رانندگیت یه روزی تصادف بدی می کنی، خب یواشتر برون پسر!

پوزخند تلخی زد و گفت: نه. اینبار بهش زدند.

ـ جاییش شکسته؟

دود سیگارش را با آهی عمیق بیرون داد و گفت: آره... پاش.

ـ عیب نداره، خوب میشه. پای راست یا چپ؟

ـ هر دو!

چشمانم گشاد شد:

ـ هر دو با هم؟! چجوری؟!

به دریا خیره شد تا نگاهم نکند و گفت:

ـ تو پیاده رو از گلفروشی میاد بیرون که یه ماشین شاسی بلند محکم بهش میزنه... راننده اش یه جوونی بوده که حشیش زیادی کشیده بوده یا یه زهر مار دیگه، بجای اینکه ترمز کنه، هول میشه و پاشو میذاره رو گاز و دوباره میزنتش به دیوار...

با دو دست محکم دهانم را گرفتم تا صدای هق هقم را خفه کنم تا بتوانم بقیه ی حرف هایش را بشنوم... ادامه داد:

ـ راستش فلج و زمین گیر شده!

زدم زیر گریه... اما با شناختی که از ابراهیم داشتم، با اطمینان گفتم... خوب میشه... باید خوب بشه... پاشو بریم خونه من با دوست دکتری دارم تماس بگیرم ببینیم چکار می تونیم براش بکنیم... وااای... ابراهیم با اون غرورش!

علی گفت: 

ـ تو بهترین بیمارستان شیرازه و بهترین متخصصا بالای سرشن. دیر شده... کسی نمی تونه کاری براش بکنه.

تقریبآ سرش داد کشیدم که:

ـ نه! علی تو یادت نیست مگه؟ ابراهیم بود و غرورش... چجوری می تونه دوام بیاره کس دیگه ای کارای شخصیشو بکنه؟ پاشو بریم من زنگ بزنم... چرا به من نگفتن؟ چرا به من زنگ نزدن؟ چرا اینا اینجوری با من می کنن؟!!...  عیب نداره... پاشو بریم یه کاری بکنیم... تو رو خدا پاشو!

و صدای بچه ها زدم که داریم میریم خونه.

علی محکم دستم را گرفت و مرا کنار خودش نشاند. زل زد توی چشم هایم و گفت: 

ـ چیکار مثلآ می تونی براش بکنی؟

ـ می فرستیمش آلمان. اونجا خوبش می کنن.

ـ اگه زنده مونده بود شاید.

فقط فریاد می زدم: نه! نه! 

و او با تکان دادن سر تآیید می کرد که: بله!

تمام دنیا دور سرم چرخید... یخ کردم و هر چه انرژی داشتم از تنم پر کشید... صدای علی را دیگر نمی شنیدم... فقط دهانش باز و بسته می شد... حالت تهوع داشتم و انگار در مه ی غلیظ گم شده بودم.

 همه جا تار و درهم شده بود و فقط مشت های بی جانم را نثار سینه ی علی می کردم و بس...

او دست دیگرم را رها نکرد چون به روی شن هاسقوط کردم و از حال رفتم...


***



برچسب‌ها: خاطرات
+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 بهمن 1395ساعت 00:15  توسط نسرین  |  نظرات (0)