تقدیم به مادرم، که خاتون تمام قصه هام بود

سه ماه دیگر گذشت و مهین بدون خداحافظی از من و بدون اینکه شماره تلفن یا آدرس اش را به کسی بجز مسعود بدهد، رفت.

پنج هفته گذشتمسعود تا یک ماه بعد از رفتن او مدام به من می گفت پول ندارد و هیچ کمک خرجی برای مزدک را نمی داد. دولت حقوق  بخور و نمیری به ما می داد چون مزدک کم سن بود. از طرفی کار من در خانه گرفته بود و جایی هم دو روز در هفته استخدام شده بودم با ساعاتی که می خواستم بین ساعاتی باشد که مزدک مدرسه بود.  این بود که دیگر چندان اهمیتی هم نمی دادم. تا یک روز غروب و وسط هفته به خانه مان آمد. یک ساعتی مزدک را به پارک نزدیک خانه برد و وقتی برگشتند، با یک خداحافظی سریع رفت.

آن روز غروب تا شب مزدک خیلی ساکت بود. همیشه سعی می کردم بعد از بودن آنها با هم، از او نپرسم: بابا چی گفت؟ تو چی گفتی؟ می خواستم رابطه ی او با پدرش را از خودم جدا کنم و راحت باشد.

موقع خواب گفتمامان میخوام یه رازی رو بهت بگم!

- چی؟

- بابا امشب رفت کانادا و دیگه هیچوقت برنمی گرده!

راستش شوکه شده بودمیعنی دیگر مزدک نمی توانست پدرش را ببینداو اینقدر بی احساس شده که قید دیدن تنها فرزندش را زده بود و تمام این مدتی که بمن می گفت نمی تواند کمک خرج برای مزدک بپردازد، مشغول پول جمع کردن برای بلیط کانادا بوده؟!... مزدک را در آغوش گرفتم و بوسیدم و گفتم:

- متاسفم مزدکمتاسفم.

- تقصیر تو نیستولی من از بابام متنفرم!

- نه متنفر نیستی، دل پاک تو جایی برای نفرت ندارهتو از دستش عصبانی هستی و حق داری.

آنشب یکساعتی روی تخت او با هم حرف زدیم و من بعد از مدتها در اتاق خودم خوابیدماما از فکر کاری که آنها کردند بیرون نمی رفتم و برای هرکدام یک علامت سوال در ذهنم مرا عذاب می داد:

خواهرم چطور توانست اینکار را بکند؟

آنهمه عشقی که مسعود از آن دم می زد کجا رفت و چه شد؟ آیا دروغ می گفت و فقط زنی را می خواست که برایش آب و جارو کند و لباسهایش را بشوید و اطو کند و غذایی بپزد؟ خب می توانست کلفت بگیردچرا خودش را مقید کرد سه ماه به یونان بیاید و مرا با خودش بیاورد و بعد هشت سال با من زندگی کند؟

فردای افشای راز مزدک که مسعود از او خواسته بود بمن نگوید، او بمدرسه رفت و من به علی تلفن کردم و پرسیدم:

- حالا تو توی اون آپارتمان سه اتاق خوابه تنها زندگی می کنی؟

- آره.

- اگه بخوای می تونی همخونه بیاری و دوتا از اتاقا رو اجاره بدی که برات سنگین نباشه.

- نه اینجا نمی مونم چون مسعود از من کرایه هفتگی رو مرتب می گرفت ولی سه هفته اجاره را نداده و مجبورم تخلیه کنم.

ـ نگران نباش، تا چهار هفته عقب افتاده باشه رو از بیعانه بر می دارن. می تونی بهشون زنگ بزنی بگی از این ببعد با تو طرفند...

ـ اون رو قبل از سه هفته پیش مصرف کرده! بخاطر همین هم بیعانه ای وجود ندارهمن نمی خوام بدحسابی مسعود، اول اعتبار من تو این مملکت باشه.

- قرضاتو ازش گرفتی یا نه؟

- ماشین قراضه شو یه مقدار وسایل نقاشی شو بجای قرض هاش بهم داد.

- ماشینو به اسم ات کرد یا نه؟

- آره.

- حالا می خوای چکار کنی؟

او از روی نوار ویدیویی در خانه ی دوستم سوزان، خواهر او را بنام سودابه دیده بود و ماهها بود که با هم تماس تلفنی و مکاتبه ای داشتند و علی از او خواستگاری کرده بودآنها بطور وکالتی و در غیاب علی، پیوند زناشویی را بسته و منتظر گرفتن ویزا بودند تا به استرالیا بیاید و زندگی مشترکشان را شروع کننددر جوابم گفت:

- اگه بتونم یه مدتی یه جای خیلی ارزون پیدا کنم، میتونم تا اومدن سودابه بیشتر پول برای وسایل خونه جمع کنم.

- بیا با ما زندگی کن تا سودابه بیاد، اجاره هم نمی خواد بدی.

- جدی میگی؟!

- آره دیوونهاما نمی تونم بهت اتاق بدمما دوتا اتاق خواب بیشتر نداریم و باید تو هال بخوابی.

- برام مهم نیستممنون میشم، ولی باید خرج خوراک رو ازم بگیری.

و به این ترتیب علی برای شش ماه بخانه ی ما آمد که با آمدن همسرش، من مهمانی خوبی در ساحل قشنگی برایشان ترتیب دادم. آنها به خانه ی خودشان نقل مکان کردند و من و مزدک برای شش هفته راهی سفر دیگری به ایران شدیم.

همه احوال مسعود را می پرسیدند و من به همه می گفتمخوبه ممنون!!! همه می گفتندلابد وقتی مهین از پیشتون رفت خیلی ناراحت شدی و گریه کردی؟!!

مجبور بودم بخاطر دل مادرم فقط بگویمگریه که تا دلتون بخواد.

و همه تآیید می کردند کهبا اون رابطه ی نزدیک و احساسی که شما بهم داشتید ما می دونستیم خیلی داغون میشی وقتی بره!

اینبار پول زیادی با من بود و حسابی بما خوش گذشت.


***


یک سال از رفتن مسعود به کانادا گذشت. حالا دیگر بعد از دو سال، شک نداشتم که هرگز حاضر نیستم حتی یک روز با مسعود جایی باشم چه خواسته همسر او باقی بمانم.

 می دانستم که او بخاطر نداشتن برگه ی طلاق نمی توانسته با مهین ازدواج کند و با تمام شدن ویزایش، مجبور به بازگشت می شد. با مزدک حرف زدم و تصمیمان را با هم گرفتیم...

 یکماه مانده به تاریخی که حدس می زدم یکسال از رفتنش به کانادا گذشته، به دادگاه خانواده مراجعه و تقاضای طلاق دادماز من خواستند که برگه ی احضاریه را بوسیله ی هرکسی که می شناسم حضورن به مسعود برسانم. وقتی گفتم آدرسی از او ندارم و او در کاناداست، گفتند در آنصورت من باید سر موقع به دادگاه بروم و چون او حضور ندارد، دادگاه به سه هفته ی بعد موکول می شود و آنجا غیابن طلاق صادر خواهد شد.

سه روز مانده به روز دادگاه، مزدک مدرسه بود و من مشغول خیاطی که در زدندهمیشه خیلی مرتب بودم چون هر آن ممکن بود مشتری های زیادی که برای کار پیدا کرده بودم، سرزده بیایندتمام مشتریها زن بودند و همگی می دانستند که اگر آقایون لباس یا شلواری برای کوتاه کردن و تنگ و گشاد کردن دارند، باید بوسیله ی دختر، خواهر و یا همسرشان آورده بشودبخاطر همین خیلی راحت بودم.

آن روز را هرگز فراموش نمی کنم. دامن مشکی تا زانو پوشیده بودم و یک تاپ زرشکی رنگموهایم سشوار کشیده، با یک آرایش خیلی ملایمدر چوبی و اصلی خانه را باز کردم که مسعود را پشت در تور امنیتی دیدم!

بسیار لاغر و ژولیده با پیراهن و شلواری چروکیده و ریش بلند، ساک کوچکی در دستش بودمشخص بود که از فرودگاه یکراست به در خانه  ای آمده که گویا همیشه برویش باز است و دو دل در آنجا فقط برای او می طپدبا صدای آرام و از ته چاهی گفت:

- سلام

خیلی خونسرد و بدون آنکه در توری را باز کنم جواب دادمسلام

- من اومدم.

مکث کردم و یادم به چیز مهمی افتاد... گفتمیه دقیقه صبر کن!

نمی دانم فهمید نمی خواهم وارد خانه شود یا فکر کرد برای آوردن کلید می روم. بهرحال با خستگی مفرطی ساک را زمین گذاشت و منتظر شد.

به اتاقم رفته و برگه ی احضاریه را آوردمدر توری را باز کردم و بطرفش دراز کردمآن را گرفت و با تعجب پرسید:

- این چیه؟

در حالیکه دوباره در امنیتی را برویش می بستم گفتماحضاریه ی دادگاه برای طلاقچهارشنبه دادگاه "پاراماتا" می بینمت!

چشمانش گشاد شد و گفت:

- تو تقاضای طلاق دادی؟!!!

خونسرد گفتمآره.

- من طلاقت نمی دم!

- ولی من تو دلم طلاقت دادم... اون تکه کاغذشو هم می خوام بگیرم و می گیرم.

- من نیام دادگاه نمی تونی!

- خوب هم می تونمغیابی ترتیبشو می دم، برو پی کارت!

و در چوبی را با تمام قدرتم بر روی صورت اش بهم کوبیدم!

چه احساس خوب و سبکی داشتم!!!

اصلآ از برخورد تندم ناراحت نبودم و نیستم، برعکس! دلم خنک شده بود و بی اختیار زدم زیر خنده!

 اما بعد از پنج دقیقه دوباره در زددر را باز کردم  و با اخم پرسیدم:

- چته؟ چی میخوای؟

- می خوام پسرمو ببینم.

- آه... بعد از دو سال یادت اومد پسر داری؟

- بتو مربوط نیست.

- تو حتی اینقدر مغز نداری باهاش فکر کنی که الان بچه ها مدرسه اند چه خواسته یادت باشه بچه ات مدرسه میره و حالا خونه نیست! 

و دوباره در را محکم تر بهم زدم.


ادامه دارد...



برچسب‌ها: خاطرات
+ نوشته شده در  پنج‌شنبه 7 بهمن 1395ساعت 00:12  توسط نسرین  |  نظرات (0)