X
تبلیغات
رایتل
تقدیم به مادرم، که خاتون تمام قصه هام بود

عصر برای آوردن مزدک از مدرسه ربع ساعت زودتر رفتم چون نگران بودم کار احمقانه ای بکنداما اتفاقی نیفتاد و با هم بخانه آمدیم و در راه برایش گفتم که مسعود برای دیدنش آمده گفت

ـ من بابا ندارمتو هم مامانمی هم بابام!

ـ  نه مزدک... من هیچوقت نمی تونم جای پدر رو برات پر کنم. فقط می تونم سعی کنم مادر خوبی برات باشم چون تو لیاقتشو داری.

آنشب مسعود پیدایش نشد تا روز دادگاه. فقط زنگ زد و تلفنی به مزدک گفت که برای دیدنش آمده و من نگذاشته ام!


***


روز دادگاه فرا رسید... آن روز،یکی از شیرین ترین روزهای زندگی ام بود و هست

وقتی وارد راهرو دادگاه شدم،  او را برای یک لحظه در گوشه ی تاریک سالن انتظار دیدمبا همان ریش بلند و لباسهای اطو نشده.

با لبخندی دوستانه در کنار مادری که برای پشتیبانی دخترش برای طلاق آمده بود نشستمیکی از چیزهایی که من در اینجا شیفته اش هستم، وقت شناسی شان هستسر ساعتی که اعلام کرده بودند، جفت جفت صدا می زدند و به پرونده ها رسیدگی می کردند.

نوبت ما رسیدداخل شدیم و متوجه شدم که قاضی زن استلبخندی به خوش شانس بودنم زدم و آن را به فال نیک گرفتمقاضی از من پرسید:

- شما تقاضای طلاق دادید؟

- بله.

- علت اش؟

- شوهرم عاشق خواهرم شده و دو سال هست که من و پسرم بدون او زندگی می کنیم. دلیلی نمی بینم که فقط حامل اسم فامیلی ایشون باشم. 

- خواهر خودت؟!

- بله.

قاضی رو به مسعود کرد و گفت:

- شما چی دارید بگید؟

- دروغ میگهخواهر او داره با یه دانشجو ازدواج میکنه، ما فقط دوستیم.

- در مدت این دو سال کجا بودین؟

- رفته بودم مسافرت.

ـ درینمدت سفر کمک خرج فرزندتونو می فرستادین؟

ـ  یکسال و خورده ای دادم بعدش نداشتم که بدم!

قاضی رو بمن کرد و گفت:

- شما توضیح بدید.

- سال اول من و پسرم را از خونه بجای دیگه ای منتقل کرد و با خواهرم زندگی می کرد اما کمک خرجی می داد و حتی برامون یخچال خریدبعد از یکسال که ویزای خواهرم تمام شد و رفت، یکماه و نیم بعدش، به کانادا رفت و  بعد از رفتنش حتی یک تلفن به پسرمون نکرد چه خواسته بخواد پولی بده. و حالا، چند روز پیش بعد از یکسال برگشته. 

رو به مسعود کرد و با اشاره بمن گفت:

- شما باید به ایشون افتخار کنید که بدون شما پسرتونو بزرگ کرده و تمام مخارج مدتی که نبودین رو برای  زندگی پسرتون پرداختهاین وظیفه ی شماست که حتی در صورت جدایی،حداقل  هفته ای هشتاد دلار برای او بپردازید.

روی صندلی لم داد و بی قید گفت:

- من تازه رسیدم و باید زندگیم رو از صفر شروع کنمپول ندارم که حتی اتاقی اجاره کنم چه خواسته مخارج بدمدر ضمن من طلاق نمی خوام!

- چرا؟

- چون او دروغ میگه!

- شما صداقت دارید؟

- بله... مثلآ این رو میگم که شش ماه پیش برای مدت کوتاهی برگشتم سیدنی، ولی بخاطر اینکه او (اشاره به من) چندین بار گوشی رو روم قطع کرده بود، جرئت نکردم به پسرم حتی زنگ بزنم!

قاضی رو بمن کرد و گفت:

- چرا؟

- مجبور نیست وقتی تلفن میکنه با من هم حرف بزنه. کافیه بگه زنگ زدم با پسرمون حرف بزنم منم گوشی رو بدم به او. 

- ایشون میگه تو در مورد عاشق شدنش دروغ میگی.

- عشق قشنگترین احساس یک انسانهمن نمی فهمم چرا داره او نو نفی میکنه. من یک سال بطور جداگانه به هر دوشون تلفن می کردم و التماس می کردم این کار رو نکنند ولی تصمیم خودشونو گرفته بودن. حالا هم فکر می کنم چون مادرم حاضر نبود در عرض دو سال گذشته با خواهرم صحبت کنه چون خیلی از این کارشون شرمنده و ناراحته، خواهرم مسعود رو بر گردونده یا کرده بیرون... نمی دونم ولی دیگه برام مهم نیست.

- طلاق می خوای؟

- بله لطفآ.

- طلاق را صادر می کنم!

مسعود گفت:

- اما من امضا نمی کنم!

- شما چه امضا بکنی چه نکنی، من طلاق رو صادر می کنم... 

بعد برگه را امضا و مُهر کرد و تآکید کرد  ! I did it

با لبخندی از ته دل از قاضی تشکر کردم و از در دادگاه بیرون آمدم.

وقتی از دادگاه بیرون آمدم، احساس کردم به اندازه ی یک پر در نسیم خنک تابستان، سبک و خوش ام!


بهمن 1395

نسرین مولا


چند نکته که ممکن است برایتان سوال باشد:

در این مدت، اول خدا را همیشه در کنارم داشتم که حامی ام بود و بعد فامیل نزدیک از جمله مادرم و برادرهایم با خانواده هایشان، بخصوص زری همسر ابراهیم، دختر عمه ام شهین و دیگر دختر عمه ها و دخترخاله ها و خواهرم پروین که البته به مناسبت های مختلف، موضع اش عوض می شد و می شود! 

همچنین دوستان خوبم سوزان، سهیلا و علی، ماریا و رفیعه. هرگز محبت ها و همیاری های هیچکدام را فراموش نخواهم کرد.

پدرم نیز که بعد از سالها فهمید بسیار شوکه شده و باور نمی کرد... 

سهیلا انسان فوق العاده مهربان دیگری بود که با همسر و دو دخترش با من و مزدک چون دو فامیل نزدیک، دوازده سال دوست بودیم. خوبی های آنها را هرگز از یاد نخواهم برد و همیشه در قلب من اند.


* مهین را نمی خواهم ببخشم. نه بخاطر بارها پیش روانکاو رفتن و قرص آرامش خوردن ها. بلکه بخاطر تمام شب های پر کابوسی که برای من و پسرکم به ارمغان آورد. بخصوص وقتی که قضیه را دانست و با چشمان باز ادامه داد.

به خاطر تمام دردهای عصبی که به مزدک داد.

بخاطر تمام گریه هایی که از دلتنگی خواهرکی کردم و می کنم که تکه ای از قلبم بود و هست.

بخاطر این که به او و انتخاب هایش ایمان داشتم و او تمام معیارهای اخلاقی را شکست و زیر پا گذاشت.

به خاطر اینکه به من نشان داد، چطور محبوبترین آشنایت می تواند، حقیر ترین باشد، سنگدل ترین، خودخواه ترین و غریب ترین...

کاش بداند که تا آخر عمر احساسم همین هست و خواهد بود و آنچه کرد را از یاد نمی برم. نمی توانم و نمی دانم شب ها چطور می خوابد.

آیا زمین و زندگی اش بدون تحفه ای بنام مسعود نمی گذشت؟

و مسعود را بخصوص بعنوان یک پدر به پشیزی نمی شمارم و حتی ارزش آن را نمی دهم که بخواهم به او فکر کنم یا به حسابش بیاورم. او لیاقت پسری چون مزدک را نداشت و ندارد. 


*بعد از چند سال، مادرم مهین را بخشید. از او پرسیده بود چرا این کار را کردی؟ جواب داده بود: تنها بودم و مسعود هم  مرا ول نمی کرد!!!

من نفهمیدم که آیا مسعود تنها مرد روی کره ی زمین بود که جواب تنهایی ایشان را می توانست بدهد و بس!؟ و اگر مهین مایل نبود، چرا وقتی استرالیا را ترک کرد، آدرس و شماره تلفن جدیدش را حتی به علی یا مادرمان نداد، اما به تنها کسی که داد، مسعود بود!!!؟

بعدها به خودم گفت با او ازدواج کردم تا از تو و مزدک حمایت کنم!!! و با این توجیه، عصبانی ترم کرد.

حمایت نخواسته؟

کجا؟ چه و کدام حمایت؟!

اگر اینچنین بود، چرا استرالیا نماند تا مزدک از دیدن  پدرش محروم و دور نشود؟!

منظورش حمایت مالی بود؟ شش سال یک ریال کسی ندید، پس کدام حمایت؟

بعد از شش سال هم چندین ماه کمک مالی رسید آنهم به حساب خود مزدک که مبادا مزدک نداند پدرش ماهی پانصد دلار (که چندان پول قابل توجهی در استرالیا نیست) از مخارجش را می دهد آنهم حق نداشت به من برای کمک اجاره اش یا خوراک یا رفت و آمدش بدهد! که بهرحال بعد از چند ماه آنهم قطع شد. پس کدام حمایت؟! 

مسعود مرد هیزی نبود که اگر مهین با او ازدواج نکند، با کس دیگری برود، مسعود عاشق شده بود و مهین به او "نه" نگفت چون خودش هم عاشق شده بود. همین.


مدتی کنجکاو شده بودم بدانم به دوستانش چطور مسعود را معرفی می کند؟ می گوید چطور با هم آشنا شده اند؟ 

مگر نه اینکه عادیست از هر زوجی بپرسیم: چطور با هم آشنا شدید و ازدواج کردید؟

با کدام رو می توانست بگوید: او همسر خواهرم بود و ما در خانه ی او عاشق هم شدیم! ولی دیگر اهمیتی ندارد. به جز زمان نوشتن این خاطرات، وقتم را برای بیهوده ترین ها تلف نمی کنم و نخواهم کرد.

بعضی از ما انسان ها، نام حیوان و غریزه شان را بدنام کرده ایم و بس. وگرنه بعضی بندها هرگز نباید پاره شوند و یک انسان شریف، باید، باید، باید معیارهای فکری و اخلاقی انسانی برای خودش قائل باشد تا قابل احترام باشد و بماند.


* مسعود یک ماه بعد از برگشتن ما از شیراز، برای همیشه به کانادا برگشت و با مهین ازدواج کرد که دو سال قبل شنیدم بعد از هجده سال از هم جدا شده اند. خبر دیگری از آنها ندارم و مایل به داشتن اش هم نیستم. همان را هم بدون آنکه بپرسم به من گفتند.

 

*بعد از طلاق، در یک کمپانی لباس باله دوزی مشغول به کار شدم و در خانه نیز کارهای پرده و رویه ی مبل دوزی را قبول می کردمتا یکسال پیش که بخاطر ناراحتی آرتوروز زانو و دست، زودتر از موعد مقرر بازنشسته و خانه نشین شدم

 

*در سن سیزده سالگی پسرم، بنا به تشخیص روانکاو دبیرستان نیاز به رابطه با پدرش را شدید احساس کرد. شماره تلفن مسعود را از طریق علی پیدا کردم و به او گفتم که هر چه پیش آمده بین من و او و خواهرم بوده و مزدک نباید بیشتر از این از وجود پدر محروم باشد. بعد از آن هر دو سال یکبار مزدک برای دو سه هفته یکبار بعد از گرفتن دیپلم اش برای دو ماه پیش آنها رفت و برگشت وگرنه برای شش سال هیچگونه رابطه ای با او نداشت.


رابطه ی او با مسعود برای چند سال خوب شده بود که چهار سال پیش، قبل از یک عمل بسیار حساس جراحی غده ای در گردن مزدک، خودش را از هر لحاظ مالی و بخصوص معنوی کنار کشید و رابطه شان دوباره قطع شد. بارها به مزدک اصرار کردم او را ببخشد و رابطه را باز کند که تا مدتها حاضر نشد.

 

* مسعود را سیزده سال پیش در کانادا دیدم چون برای بردن مزدک از خانه ی دختر خاله ام که مهمان او بودم آمده بودبا دیدن هم بهم دست دادیم و مثل دو آشنای قدیمی احوالپرسی کردیم! و بعد قراری گذاشتیم در یک کافه تریا تا درباره ی آینده ی مزدک و نیازهایش صحبت کنیم که به نتیجه نرسیدیم. او ترجیح می داد درباره ی آشتی کردن من و مهین صحبت کند که من با عصبانیت آنجا را ترک کردم. واکنشم بسیار تند بود، بطوری که یادم هست میز را بطرفش هل دادم و شوکه اش کردم.

 

* مسعود را بعد از دو سال توانستم ببخشم و طلاق بدهم. از همه لحاظ. 


* مهین را فکر می کردم چند سال پیش بخشیده ام، اما دلم کدر است و نمی توانم و نمی خواهم او را ببخشم. بنظرم لیاقت بخشش را برای این کارش ندارد... ما بعد از مرگ مادرم برای دو ماه گاهی باهم تلفنی حرف می زدیم و او از کارش ابراز شرمندگی کرد و گفت بزرگترین اشتباه زندگیم را کردم. اگه می دانستم رابطه ام با تو بهم میخورد، (؟!) هیچوقت با او ازدواج نمی کردم. 

که وقتی این گفتگو را برای خواهرم پروین تعریف کردم، از من پرسید: 

ـ تو چه ساده ای که باور کردی! وگرنه پس معطل چیه؟ پس چرا هنوز داره با هاش زندگی میکنه؟! اگه داره به تو راست میگه، وقتی فهمید تو رو از دست میده، چرا جدا نشد؟


ما برای دو ماه تقریبآ هر روز مکالمه تلفنی داشتیم تا او از من دعوت کرد همراه مزدک که راهی کانادا بود به آنجا بروم. منهم تصمیم گرفتم کدورت ها را دور بریزم و قبول کردم. اما او وقتی موقع بلیط خریدن شد، گفت که روی موضوع فکر کرده و درست نمی داند که من هم با جمع باشم. گفت:

 بهتره پدر و پسر با هم مدتی تنها باشن من و تو ایتالیا همدیگه رو ببینیم!

به او گفتم که من استفراغ خودم را نمی خورم، از چه ترسیدی؟ دیگه به من زنگ نزن تا خودم تماس بگیرم چون حالمو بد کردی. 

و تماس را برای همیشه قطع کردم.


 

*نکته ی مهم دنیا و آخرتی کره ی زمین اینکه:

هیچکدام دنبال فعالیت های سیاسی را بعد از یکسال نگرفتندبخاطر همین ما آدم های عادی کره ی زمین هنوز نجات نیافته ایم! 

 

و پسر خوبم در این برهه: 

مزدک بیست و هفت ساله شده و با هم در یک آپارتمان کوچک با یک بالکنی باصفا، زندگی آرام و خوبی داریم. او طراحی وبسایت و آی تی خواند و مشغول کار است.


زندگی همه ی موجودات، دارای مشکلاتی هستند که بی تردید بر جای نمی مانند. کاش یادمان بماند که هر مشکلی داریم، به این فکر کنیم که دو ماه دیگر، آن مسئله سر جای خودش نیست. دیر یا زود حل می شود یا شکل عوض می کند. نقطه ی آخرین مرگ است و تمام. پس معیارهای انسانی را دریابیم و به جز خود، به دیگران و اطرافیانمان هم بیاندیشیم.





ما همه ققنوس هایی هستیم که مدام می سوزیم و باز از خاکستر خود سر بر می آوریم



+ نوشته شده در  جمعه 8 بهمن 1395ساعت 00:05  توسط نسرین  |  نظرات (0)