X
تبلیغات
رایتل

باز هم سر و کله ی آن مار سیاه با خال خال های زردش پیدا شده بود. دور خودش می چرخید، چند دایره دور و برش درست می کرد و سرش را طوری از آن وسط بالا می آورد که گویی گردن درازی دارد!

آرام آرام از گوش های مراد سرش را بیرون می آورد و به دنیا نگاهی می کرد... زبان  دراز و باریکش را چند بار در می آورد و گویی هوا می داد! بعد می رفت توی دماغش و مراد هی باید دماغ کوفتی اش را بخاراند. ولی مگر مار دست بردار بود؟ از این سوراخ دماغ داخل می شد و از آن یکی بیرون می آمد. تازه به همین جا هم ختم نمی شد، وارد دهانش می شد و می رفت تا خفه اش کند... آنقدر طولش می داد و زجر کشش می کرد تا او از خواب بپرد و ببیند خیس عرق شده! آن شب هم یکی از آن شبها بود...

به کنار دستش نگاه کرد، منیر نبود!

بلند شد و با آستین عرق سر و صورتش را گرفت و از پنجره به بیرون نگاه کرد... او کنار حوض ایستاده بود و گریه می کرد!

چراغ را روشن کرد، دمپایی اش را پوشید و به طرفش رفت... چقدر هوا سرد بود! انگار نه انگار که هنوز پاییز بود و زمستان از راه نرسیده.

- منیر؟... منیر چی شده دوباره؟

بدون آنکه به طرف مراد برگردد، با مچ پیراهن اشک هایش را پاک کرد. روی پاشویه ی حوض نشست و با انگشت به وسط حوض اشاره کرد و زار زد:

- تو که باور نمی کنی... بازم ماه افتاده تو حوض و داره گریه می کنه... فکر کنم دلش شکسته. هر چی هم قد می کشم که بکِشمش بیرون، دستم بهش نمی رسه!

مراد تازه دید که آستین های پیراهن منیر خیس اند!

دستش را روی شانه ی او گذاشت و با دست دیگرش  به آسمان اشاره کرد و گفت:

- ببین! جای ماه اون بالاهاست. اونجا... اینی که تو حوضه، عکسشه. هر جا که آب باشه، ماه دوست داره اونجا عکسشو بندازه. مث آیینه واسه منیر خوشگلم... بیا بریم تو وگرنه سرما می خوری.

منیر با تعجب به او نگاه کرد و پرخاشگرانه گفت:

- مگه دیوونه شدی؟! با این فاصله چجوری می تونه عکسشو بندازه تو آب... اونم فقط تو حوض فسقلی ما؟!!!

و بعد صدایش را مهربان کرد و با نرمی گفت:

-همیشه اون بالا باید مهربون بشینه و ناز بفروشه به خلق خدا... تا هزار سال دیگه... ولی تازگیا، شبا می افته تو حوض ما و داره از سرما میمیره... برو یه چیزی بیار که درش بیاریم...

مراد با ناتوانی گفت:

- آخه ماه که سردش نمیشه! شنیدم که میگن خودش هم از جنس برفه... یخِ یخه... سرما رو دوست داره.

منیر با تردید تآیید کرد:

- شاید واسه همین تا خورشید خانم از پشت کوه ها بیدار میشه و میاد بالا، ماه میره قایم میشه!

مراد حق بجانب جواب داد:

- آره!

منیر نگاه دیگری به آب حوض کرد و با نگرانی گفت:

- ولی مراد من می دونم... امشب دل ماه شکسته و افتاده این تو. ماهیای بدجنس قرمز هم هی می خوان برن تو گوشاش و اذیتش کنن... نیگا... نیگا کن چطوری دُم می جنبونن و ماه رو ریشخند می کنن؟! انگار شبا مرض تو جونشون می افته که مهربونی روزا رو ندارن... فک کنم شبا جنی میشن جون تو... نیگاه!...

و با بغض التماس کرد:

-دارن از روی ماه رد می شن و هی بهش لگد می زنند... تو رو خدا یه کاری بکن!

مراد مستآصل شده بود. ناتوان از قانع کردن منیر گفت:

- آخه می خوای چیکار بکنم؟

منیر دست های یخ زده اش را مشت و دندان هایش را بهم فشرد. اخم هایش را در هم کرد و صدایش را برد بالا که:

- مرد باش و پاچه ی شلوار قراضه تو بزن بالا و برو تو حوض... نمیمیری که!

- اونوخ چیکار کنم؟

- تو مردی... کاری واست نداره... ماه رو در بیار و پرت اش کن تو آسمون!

مراد خنده اش گرفته بود ولی بیشتر از آن منیر را دوست داشت که به او نه بگوید. باید هر طوری بود، داستان آنشب برای همیشه تمام می شد وگرنه هر دو سرما می خوردند و چند روزی بدون پرستار در رختخواب می افتادند.

فکری کرد و با اطمینان گفت:

- خیلی خب... ولی تو هم باید کمک کنی.

- هر چی بگی!

- چشاتو ببند و تا وقتی نگفتم بازشون نکن!

- خب، باشه!

منیر بلافاصله چشم ها و لب هایش را بهم فشرد! مراد پشت او آمد، دست هایش را روی شانه های او گذاشت و در حالیکه او را به جلو هل می داد گفت:

- باز نکنی ها... وگرنه ماه ازت خجالت می کشه و نمیاد تو بغل من که پرتش کنم بالا... حالا همینطور که چشات بسته است باید بری اونطرف حوض وایسی که تاریکه تا خانم ماه نبیندت... آهان... همینجا!

منیر را جایی برد که دیگر ماه را در آب نمی دید. بعد پاچه های پیژامه اش را بالا زد و به درون آب سرد حوض رفت. سردی آب لرزه بر تنش انداخت اما چاره ای نداشت.. صداهایی که مبنی بر زور زیاد باشد از خودش در آورد، یکباره دست هایش را با شتاب و محکم زیر آب بُرد و بعد با شدت آنها را به طرف بالا پرت کرد.

در حالیکه سرش را بسوی آسمان می کرد، گفت:

- برو سر جات خانم ماه... دیگه هم نیا به زمین. هر کسی جایی داره خانوووم... خواب رو از چشامون گرفتی که چی بشه؟ از فردا شب هم فقط عکستو بنداز تو حوض ما!

منیر که داشت ذوق می کرد، چشمهایش را باز کرد و سرش را بطرف آسمان برد. اما ماه را ندید... با نگرانی پرسید:

- چیکارش کردی؟!... کجا انداختیش!؟

مراد از حوض بیرون آمد. دست او را گرفت و در حالیکه به طرف اتاق می رفتند گفت:

- آخه تا حالا دست نامحرم بهش نخورده بود، خجالت کشید و رفت پشت ابرا قایم شد... بیا که از سرما مچاله شدم.

و قبل از آنکه منیر به عقب برگردد یا حرفی بزند، او را دوان دوان بطرف اتاق برد. در را که بستند، هر دو با خنده ای بی دلیل، مشغول در آوردن لباس هایشان شدند...

 

***

 

بعد از یکی دو دقیقه، چراغ داخل اتاق خاموش شد.

همه جا سیاه و سرد بود.

ماه اما، 

گوشه ی حوض کز کرده بود و گریه می کرد!

 

 

13.2.1391

 

برچسب‌ها: سوررئال ها
نظرات (1)
جمعه 8 بهمن 1395 ساعت 01:04
خیلی جالب بود.
یاد تئاتری از مرحوم حسین پناهی به اسم ستاره افتادم.
موفق باشی
امتیاز: 1 0
پاسخ:
سپاس
از امروز به بعد، قصه هامو اینجا پست می کنم.
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.