X
تبلیغات
رایتل

  ماه دور و برش را نگاه کرد، رنگ های نیلی و سیاه با هم قاطی شده بودند و سرما غوغا می کرد

تک تک دانه های برف را می شد از هم تشخیص داد و سکوت ی که پر از تنهایی و وحشت بود. وحشت از ندیده شدن، نبودن، نگاهی را به خود نکشیدن... و صدایت را کسی نشنیدن!

صبر کرد تا ابر سیاه و بزرگ از روبرویش گذر کند و بعد نگاه به خانه ی نُقلی منیر و مراد انداخت. عکس خودش را درون حوض کوچک دید و دلش گرفت... همه می گفتند که زیباست اما هیچکس تنهایی اش را نمی دید! هیچکس بجز آن پلنگ پیر عاشق با او حرف نزده و هیچکس بجز منیر به او اهمیت نداده بود...

منیر از اتاق بیرون آمد و به لب حوض رفت

لبه ی آن نشست و سر انگشتانش را روی صورت قشنگ ماه کشید و آرام پرسید:

ـ چقدر سردته!... اما دیگه گریه نمی کنی... امشب خوبی؟ 

ماه خیره به او نگاه کرد.

ـ با من حرف بزن... مراد همیشه با من حرف می زنه. ولی همیشه اونقدر مهربونه که آدم شرم اش میشه. گاهی با شنیدن حرفاش فکر می کنم نمی فهمه من چی می گم! انگار داره با یه بچه حرف می زنه... همش گولم می زنه... مث اونشب که گفت تو رو انداخته بری تو آسمون! آخه مگه ماه نمی تونه بره مهمونی خونه ی منیر؟!... ماه خونه ی منیر نره، کجا بره؟ حیف که همش ساکتی و منیر نمی دونه دردت چیه. دلم می خواد باهام درد دل کنی. از اونهمه چیزای خوب و بدی که از اون بالا می بینی برام بگی... ولی نمیگی...

ماه لبخندی زد.

منیر خندید و شنید که در روی لولای زنگ زده اش چرخید. به عقب برگشت، مراد بود. از سرما دست هایش را به سینه قفل کرده بود.

آمده بود منیرش را ببرد تا بخاطر ماه سرما نخورد

منیر برگشت و یواش به ماه گفت: فردا شب بازم میام... کلی برات حرف دارم!

 

***

و ماه دوباره تنها شد!

رفت کُنج حوض

کِز کرد و نشست...

 

برچسب‌ها: سوررئال ها
نظرات (0)
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.