X
تبلیغات
رایتل

پیرزن داشت آلو ها را با چاقو تکه تکه می کرد تا مربا درست کند و دختر عاشق مربا های او بود. داشت شیشه های خالی مربا ها را که شسته شده بود، با دستمال سفید کتان خشک می کرد تا بعد مرباها کپک نزنند.

جلوی پیشخوان آشپزخانه، درست روبروی مادربزرگ که لباس خاکستری پوشیده و یک لچک سفید نخی را که به پشت گردنش گره زده بود، ایستاده بود و بنظر می آمد که به او خیره شده... جوراب ضخیم سیاهی که تا زیر زانوی هایش می رسید و یک کفش کهنه ی زمخت سیاه که جلوی آن به مرور و بر اثر کهنگی سفید شده بود، بپا داشت. همان قسمتی که دخترک به آن خیره شده بود. اما نه آن را می دید و نه حتا حرف های پیرزن را می شنید که داشت از قدیم و طعم بهتر میوه های آن زمان تعریف می کرد. اینکه چقدر سخت تر زندگی می کردند اما پربارتر. و اینکه...

جان دختر از پنجره به بیرون کلبه رفت و راهی جاده ی زیبای جنگلی شد.

پاییز بود و تقریبآ تمام برگ های درختان زرد و نارنجی و گاهی قرمز بودند. کف جاده ی خاکی را برگها پوشانده بودند و با هر قدم دختر بر روی آنها، صدای خشی بلند می شد. سعی می کرد آرام قدم بردارد، اما له کردن آنها زیر پاهایش، اجتناب ناپذیر بود.

تمام جاده را بدون اینکه به چیز بخصوصی فکر کند، پیمود. هیچ چیز خارق العاده ای توجه اش را جلب نکرد، بجز یک برگ قرمز پر رنگ که بر روی زمین افتاده بود و زیبا بود! از کنارش گذشت و آهی کشید... نسیم خنکی می آمد و آفتاب چندان گرمایی نداشت.

 یک پیراهن زرد رنگ پوشیده بود که بلندی اش تا نزدیکی مچ پاهایش می رسید. یکباره ایستاد و به دو چشم خاکستری فکر کرد. همان هایی که یک روز بر جانش آتش زده و حالا مدام در برابر او بودند.

و بعد خودش را از دور دید که کم کم در انتهای جاده، در میان رنگ های زرد برگها گم می شد...

 

نظرات (1)
یکشنبه 10 بهمن 1395 ساعت 23:28
امتیاز: 1 0
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.