X
تبلیغات
رایتل

باد سردی میاد و حس می کنم انگشتای پام یخ زده. سرم رو به زیر میندازم و در حالیکه دستام توی جیبهای پالتوم هست، با سرعت به طرف کافه ی محبوبم میرم.

بند کیف از روی شونه ام می افته پایین، اهمیت نمیدم. در رو باز می کنم و همین باعث میشه که بادنمای در که نوای زنگوله دار ظریفی داره به صدا دربیاد. این صدا همیشه منو به لبخندی وامیداره که از صاحب اونجا پنهونش می کنم. نه بخاطر اینکه نمی خوام لبخندمو ببینه، بلکه نمی خوام براش سوتفاهم بشه.

دمای کافه مطبوع و گرمه. کارگر اینجا که دختری بنام نگاره، داره یه سینی که حامل دو استکان چای و تکه ای کیک هست رو برای زوجی که اون گوشه ی دنج نشستند، می بره.

مادام ویونا، صاحب این کافه زن زیبا و مهربونیه که معمولآ ساکته. او پشت پیشخوون ایستاده و لوله ی مخصوص هم زدن شیر داغ رو با بخار آب جوش و دستمال سفیدی تمیز می کنه. با وارد شدن من، به طرفم برمی گرده. صبح بخیر می گم و اضافه می کنم:

ـ یه مُکای بی خامه با شیر بدون چربی لطفآ.

به طرف صندلی که همیشه روش می شینم نگاه می کنم... چه خوبه که هنوز کسی اشغالش نکرده. عجله دارم که تا کسی اونو نگرفته برم.

اما مادام ویونا همراه لبخند فوق العاده جذابش می پرسه:

ـ کیک امروزمون کیک هویجه. یه تکه براتون بذارم؟

ـ ممنون میشم.

صدای باز شدن در و بادنما میاد. با عجله به طرف صندلی میرم، اونو عقب می کشم و پالتو مو در میارم. نگاهی به بیرون از پنجره می کنم و متوجه میشم که داره آروم آروم برف می باره! کاش بشینه روی زمین. اونوقت کیف داره که یه جای خلوت و ساکت روشون راه بری و قرچ قرچ، صدای پِرِس شدنشونو زیر پاهات بشنوی!

کمی از اون روی موها و شونه هات بشینند و از دهنت بخار بیرون بیاد... ولی امان از وقتی که یه آدم ژنده پوش و پریشون جلوت سبز بشه! اونوقته که تمام این زیبایی طبیعت برات محو بشه. 

طبق عادتم، تا می شینم مداد و کاغذ از تو کیفم درمیارم و آماده میشم برای نوشتن. ولی باریدن برف منو با خودش به دنیای پنجره میبره... یاد بچگی ها و درست کردن آدم برفی وسط حیاط. همیشه برای گذاشتن دماغ آدم برفی دعوا بود. من می گفتم یه تکه هویج بذاریم و برادرم می گفت ذغال! بعد هر دو می دویدیم توی خونه که هر کی زودتر اونو بیاره، برنده است و می تونه خواسته ی خودشو عملی کنه. اما بهرحال همیشه او برنده بود.

حتا اگه من زودتر می رسیدم، هویج رو از دست من می گرفت و گاز می زد. بعد ذغالی که خودش آورده بود رو میذاشت جای دماغ آدم برفی! اونوقت من بودم و گریه های زشت و بی دلیل  با صدای ناهنجارش... عجب دنیایی بود! یادش بخیر. حتا یخ کردن دست و بعد گرم کردنشون بغل بخاری علاءالدین مزه داشت...

بوی قهوه منو از دنیام بیرون می کشه. سرم رو بالا می برم تا از نگار تشکر کنم، اما بجای او می بینم مادام ویوناست! خودش برام یه تکه کیک که روش رو پودر نارگیل پاشیده و وسطش دارچین آورده و جلوم می گذاره... نگاهی سرسری به نوشته ی روی کاغذ میندازه و با همون لبخند دور میشه... کاش می دونست چقدر اینجا راحتم و انس گرفتم. کاش می دونست این میز و صندلی کنار پنجره ی کافه تریای کوچک و دنجش چه مآمنی برام شده و ای کاش می دونست که چندتا نطفه ی داستانهام رو اینجا کاشتم.

کاش بدونه چقدر دوستش دارم. هم خودشو، هم کافه شو و هم این صندلی که روکش مخملی زرشکی داره.

بیشتر از همه، این دریچه رو!


نظرات (3)
دوشنبه 11 بهمن 1395 ساعت 23:58
نسرین عزیز همه داستانها عالین
یه جوری به دل میشینند طوری که آدم خودش رو تو اون فضا حس میکنه
قلمت مانا عزیز جان
امتیاز: 1 0
پاسخ:
خوشحالتم خوشت اومده ترلان جان
دوشنبه 11 بهمن 1395 ساعت 14:50
سلام
خیلی خوب بود. قبلا هم گفته بودم عالی تصویرسازی میکنین. جزئیات رو خیلی با دقت مینویسین. لذت بردم
امتیاز: 1 0
پاسخ:
سپاس
دوشنبه 11 بهمن 1395 ساعت 07:51
کاش بدونه کاش بدونه......................!عالین عاشق این داستانم
امتیاز: 1 0
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.