X
تبلیغات
رایتل

مرد در حالیکه یک کیسه ی پلاستیکی در دستش بود، آن شب بارانی آمد و بعد از بوسیدن زن، به سوال همیشگی او جواب داد:

ـ چی برام آوردی؟

و او برایش یک قوطی بستنی وانیل ـ کوکی آورده بود. زن با اشتیاق آن را گرفت و در فریزر گذاشت تا بعد هر دو روبروی شومینه بنشینند و آن را بخورند.

مرد هیزم های شومینه را جابجا و خودش را گرم می کرد که زن یک استکان چای داغ برایش ریخت و آورد. اما او بجای چای، زن را می خواست.

وقتی در آغوش او خاکستر می شد، موسیقی فضا تنها صدای سوختن چوب ها بود و بس... انگار آنها و آتش، با هم می رقصیدند.

آنشب زن دلش می خواست که مرد با موهایش بازی کند. انگار هیچ لذتی به آن اندازه او را راضی نمی کرد و مرد به خواست او دل سپرد... مثل همیشه!

زن چشم هایش را بسته بود و از این نوازش بالاترین لذت دنیا را می برد تا هر دو به خواب رفتند.


***


صبحانه که تمام شد، مرد با او خداحافظی کرد. او را بوسید و پرسید:

ـ امشب چی بیارم؟

زن آرام در آغوش او فرو رفت، دست هایش را دور کمرش حلقه کرد و آرام گفت:

ـ فقط بیا. 

مرد لبخندی زد، لب هایش را بوسید و در گوشش زمزمه کرد: منتظرم باش!


***


شب شد، زن غذای مورد علاقه ی مرد را آماده و میز را چیده بود. لباس آبی اش را پوشید و عطر دلخواه او را پشت گوش ها و گردنش زد. موهایش را بارها شانه زد و روبروی شومینه به انتظار او نشست...

 آنشب دوباره بارانی بود و او نمی دانست مرد در حال رانندگیست اما نمی تواند جاده را درست ببیند. چراغ ماشین های روبرویی در عینک اش منعکس می شدند و دیدن را سخت می کرد.

در یک آن، یک ضربه ی ناگهانی... سوزشی شدید در قلب اش... دردی با فشار بیش از حد در سر اش و بعد، تاریکی و بی حسی مطلق!

 

پایان


نظرات (2)
سه‌شنبه 12 بهمن 1395 ساعت 23:03
آخ....
امتیاز: 1 0
سه‌شنبه 12 بهمن 1395 ساعت 09:07
وای چه غمگین........
امتیاز: 1 0
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.