X
تبلیغات
رایتل
چقدر هوا سرد بود!

مراد زیر شلواری اش را پوشید، چراغ را خاموش کرد و زیر لحاف خزید. دلش نمی خواست حتا یک ذره هوای گرم تن منیر از زیر لحاف بیرون برود و او سردش بشود.

اما با صدای بلند فکر کرد: این لحاف کهنه دیگه داره زهوارش در میره... حسابی نخ نما شده، مثل زیر پیرهنی خودم و خودت...

منیر خندید و خودش را توی بغل او انداخت، سرش را روی سینه ی او گذاشت تا گرما را قسمت کند.

دست های مراد زیر سر و روی بازویش کشیده و قفل شدند. دژی که منیر بیشتر از هر چیزی از مراد دوست داشت. یک مآمن خوب و دوست داشتنی و گرم! 

صدای نفس های منیر یکنواخت می شد و مراد هنوز داشت فکر می کرد به هزار و یک علامت سوال زندگی. این کار هر شب او بود. می گذاشت تا منیر اش بخواب برود و او فکر فردا کند.

ساعتی نگذشته بود که نور ماه از پشت پنجره و کنار پرده سرک کشید. پرده کاملن دریچه را نمی پوشاند چون برای دریچه کمی باریک بود. این پرده ی ترمه یادبود مادرش بود...

طولی نکشید که نفس های یکنواخت منیر قطع شد. مراد خودش را به خواب زد تا او نداند که دوباره نگرانی نان بی خوابش کرده.

منیر آرام دست او را کنار بدنش گذاشت و آرام از زیر لحاف بیرون رفت. بدون پوشیدن لباس اضافی یا حتا دمپایی، روی برف هایی که روی زمین نشسته بود قدم گذاشت... انگار داشت در خواب راه می رفت که زمستان را یادش رفته بود.

 مراد می دانست که او دارد به سراغ حوض و در نتیجه ماه محبوبش می رود. دعا کرد که امشب، ماه در خیال او گریه نکند!

چند دقیقه ای گذشت. لای در کمی باز مانده بود و برودت هوا داشت گرمای زورکی اتاق را می گرفت. بلند شد و ژاکتش را پوشید. چراغ را روشن کرد، ژاکت و دمپایی منیر را برداشت و پرده را کنار زد.

 دیدن منیر که با سرحالی داشت باز با عکس ماه در آب حرف می زد، باعث شد کمی بایستد و ساکت بماند. اما زور سرما بیشتر بود... بفکر قبای نه چندان گرم و پای برهنه ی منیر روی برف ها افتاد. در را روی لولای زنگ زده اش چرخاند و بیرون رفت. دست هایش را از سرما روی سینه قفل کرد و منتظر به او خیره ماند...

منیر با شنیدن صدای در روی پاشنه، با خوش رویی به طرف مراد برگشت. صورتش را برای یک لحظه به عکس ماه روی حوض برگرداند. چیزی گفت و به طرف مراد دوید... 

 

***

ماه دوباره تنها شد...

کز کرد و به گوشه ی حوض پناه برد!

 

 19 خرداد 1394 

برچسب‌ها: سوررئال ها
نظرات (1)
پنج‌شنبه 14 بهمن 1395 ساعت 00:52
مثل همیشه عالی بود
امتیاز: 1 0
پاسخ:
ممنون
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.