X
تبلیغات
رایتل

چشم هایم را بزور باز کردم و به ساعت رومیزی نگاه کردم ... خدای من ! ساعت یک ربع به هشت بود ، چرا آلارم ساعت کار نکرده بود!؟ مطمئنم که دیشب قبل از خواب تنظیم اش کرده بودم. امروز اولین روز شغل جدیدم بود و خیلی مهم بود که مرتب و سر وقت آنجا باشم.

باسرعت بطرف دستشویی رفتم، وقتی برای دوش گرفتن نبود، مسواک زدم و موهایم را تا آنجا که میشد مرتب کردم. مشت آب سردی که بصورتم پاشیدم خواب را کاملآ از سرم پراند.

بعد از آرایشی که هولکی بود و من باید سر ساعت نـُه آنجا باشم. خدای من! به موقع می رسم؟

جورابم را پوشیدم و دامن را از پاهایم بالا می کشیدم که ناخنم به جوراب گیر کرد و در رفت! عصبانی شدم که چرا دامن را از سر نپوشیدم ؟! جوراب را با احتیاط عوض کردم و بلوزم را به تن کشیدم، قلبم تند تند میزد و خدا خدا می کردم که زودتر بتوانم از خانه بزنم بیرون... بنزین کافی دارم؟ میخواستم امروز زودتر خانه را ترک کنم تا بتوانم بنزین بزنم، اشتباه کردم. باید همان دیشب ترتیب اش را داده بودم .

ماهها بود که بیکار بودم واین کار را به توصیه ی پدر شوهرم که دوست صمیمی رئیس شرکت بود، تازه بدست آورده بودم. کار سختی نبود، جواب تلفن دادن و تنظیم وقت مصاحبه ها و کارهایی که باید در طول روز، بوسیله ی رئیس ام انجام می شد ، تایپ و فرستادن فکس ها و ایمیل ها به جاهای مربوطه و از این قبیل . کار بسیار آسانی که در خواب هم نمی دیدم.

مشغول بستن دکمه های بلوزم بودم که یکی از آنها توی دستم جاماند! حالا چکار کنم؟ دکمه در جایی نبود که بتوانم آنرا نادیده بگیرم، باید آنرا بدوزم. مجبور بودم از بردن ماشین صرفنظر کنم و با تاکسی بروم... می توانم بموقع تاکسی گیر بیاورم؟ چاره ی دیگری نبود، بطرف جا کفشی رفتم و درحالی که کیفم را برمی داشتم، کفش را از زیر کفشهای دیگر بیرون کشیدم، یک لنگه... و اینهم یک... نه، نیست... خدایا چرا امروز هیچ چیز سر جای خودش نیست؟ با عصبانیت همه کفشها را ریختم بیرون. گریه ام گرفته بود، نباید دیر می رسیدم .

شوهرم که با صدای کفشهای بیرون ریخته شده از خواب بیدار شده بود، با چشمان خواب آلود بطرفم آمد و پرسید :

ـ دنبال چی میگردی این موقع صبح؟

با درماندگی گفتم :

ـ لنگه ی کفشم... پیداش نمی کنم، نباید دیر برسم ...

در حالی که نمی توانست جلو خنده اش را بگیرد، گفت :

ـ هر دو لنگه ی کفش تو دستته، در ضمن امروز یکشنبه است!


20 شهریور 1391

دومین داستانی که نوشتم.

نظرات (2)
پنج‌شنبه 14 بهمن 1395 ساعت 23:32
عالی بود، من هم یک بار اینجور دلهره ای داشتم یاد سالها پیشم افتادم قشنگ اون حس رو نوشتین .
امتیاز: 1 0
پاسخ:
سپاس
پنج‌شنبه 14 بهمن 1395 ساعت 11:16
یادش بخیر. یکی از داستانهاییت بود که فوق العاده روم تاثیر گذاشت
امتیاز: 1 0
پاسخ:
دومین داستانکم بود که نوشتم و دیگه تشویق شدم بنویسم
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.