X
تبلیغات
رایتل

آن روز باز هم باران می بارید و منیر ژاکت مشکی اش را که حالا دیگر هزار سوراخ داشت پوشیده بود. لبه های ژاکت را با دست هایش گرفت و آنها را به زیر بغلش کشید تا زودتر گرما را احساس کند. 

کنار در اتاق رو به حیاط ایستاد و به حوض خیره شد. تلاقی قطره های باران بر روی آب حوض را دوست داشت. در را باز کرد تا صدای آن ها را بشنود. تق تق های کوچکی که با به هوا رفتن مقدار کوچکی از آب، خبر از درد آب می دادند! 

جلوتر رفت تا ببیند ماهی نارنجی اش در چه حال و روزیست. آن را ندید! با دقت بیشتری نگاه کرد و روی آب خم شد، اما ماهی هیچ کجای حوض نبود، غیبش زده بود!‌ منیر کاملن خیس شده بود اما او که ابایی نداشت. دست هایش را به پناه پیشانی اش گرفت تا بلکه ماهی را ببیند، اما نبود!

ممکن بود مرده باشد و مراد آن را دور انداخته باشد تا او نبیدش؟ نه! مراد هر چه را نمی دانست، این موضوع را خوب می دانست که هیچ چیزی را از گوشه و کنار این چهار دیواری نمی تواند از او پنهان کند... کاش به سر کار نرفته بود تا منیر از او می پرسید: ماهی نارنجی من کو؟

آخر مراد جواب همه ی سوال های منیر را می دانست. حتا اگر نمی دانست، خودش از خودش یک جوابی درست می کرد و منیر را آرام می کرد...

ـ آه حوض لعنتی... دود همه ی دردسر ها از تو جعبه ی سنگی بی سر  بلند میشه... ماهی منو چیکار کردی؟ 

منیر با صدای بلند این را گفت تا باران هم شاهد باشد، شاید کمکش کند. 

فکری کرد. نفس عمیقی کشید. موهای توی پیشانی اش را که پخش شده بود توی تمام صورتش، با دست هایش پس کشید. دست هایش را روی لبه ی حوض تکیه داد و بعد سرش را تا آنجا که می توانست زیر آب کرد... اما هیچ گوشه ای خبر از ماهی نبود.

منیر با تمام شدن نفس اش، سر از آب در آورد. سرش را بالا برد و زیر آسمانی که می بارید زجه زد.


به تنها اتاقشان برگشت و جلوی آینه ایستاد، اما هیچکس را در آینه ندید!


برچسب‌ها: سوررئال ها
نظرات (0)
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.