X
تبلیغات
رایتل
 آفتاب از پنجره سرک کشیده بود که منیر بیدار شد. مراد کنارش بود اما خواب...

آهسته از رختخواب بیرون رفت، جلوی تاقچه روبروی آینه ایستاد و تا به تای موهای قشنگش را شانه کرد. آینه به او زل زده بود. منیر آینه را برداشت و به پشت آن نگاه کرد... سیاه بود... یکدست سیاه! 

غصه اش گرفت. روی آینه را برگرداند و به او گفت: نمی دونستم... می دونستم دو رو داری... اما نه اینقدر سیاه!

آینه چیزی نگفت.

منیر با سر ناخن هایش، خراشی به پشت آینه کشید. یک شیار رنگ از رویه ی تاریک آینه برداشته شد و منیر کف دست خودش را دید! آینه را بطرف دریچه گرفت، نور طلایی خورشید از آن رد شد. اخمی کرد و پرسید: 

پس چرا میگن سیاهی پشت آینه واسه بهتر دیدنه؟ کیو می خوای نشونم بدی که باید سیاهی بیاد کمک؟! مگه غیر از اینه که هر کسی دلش می خواد اصل هر چیز و کسیو ببینه!؟...

پس چرا دو رویه داری تو؟ دیگه من از کجا بدونم تو داری صورت واقعی منو نشونم میدی! هان؟! 

و بعد با عصبانیت آینه را به دیوار کوبید و شکست...

و مراد،

خواب بود هنوز...


نظرات (0)
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.