X
تبلیغات
پخش زنده جام جهانی
تقدیم به مادرم، که خاتون تمام قصه هام بود
مدت ها بود که منیر دلش گرفته بود. خسته بود و غمگین.

می دونست که دیگه مرادی در کار نیست و همون نمایش بودنش هم دیگه وجود نداره. اما بروی خودش نمیاوُرد و مراد فکر می کرد که او نمی فهمه!

او زنی نبود که کم از این دنیا کشیده باشه. روزگار دمارش رو حسابی در آورده بود اما فکر می کرد که: این یکی دیگه ملکه شد!

هر روز چیزی از خونه رو از بین برد تا بلکه مراد چشمهاش باز بشه که منیر داره با اینکارا بغضشو فریاد می زنه. طوری که موقع غذا خوردن حس می کرد حنجره اش زخم شده، اما باز مراد نمی دید. او هیچوقت منیر واقعی رو ندیده بود ولی اینبار منیر هی سعی می کرد به او بفهمونه و موفق نمی شد... آخه مراد هر وقت می خواست بیاد خونه، چشاشو یه جای بهتری جا میذاشت. پیش همون از ما بهترون... 

یه شب آینه ی بزرگی که مراد هر روز خودشو فقط موقع بیرون رفتن از خونه نیگا می کرد رو شکست. فکر کرد حالا دیگه غوغایی میکنه، اما او حتا حالت صورتش هم عوض نشد!

یه روز دیگه ماهیای نارنجی حوض رو که تنها همدمای روزاش بودن رو کرد تو یه کیسه ی پر آب و داد پسر همسایه بندازتشون تو رودخونه ی پشت دیوار.

روز بعدش آب حوض رو خالی کرد و کفِ شو رنگ خاکستری زد... از شب همون روز دیگه خانم ماه هم مهمونش نشد. چه واسه غماش چه شادی هاش!

مراد اما هنوز خواب بود. 

منیر دیگه حوصله ی گلاشو هم نداشت و باغچه اش داشت نابود می شد. از رو بی حواسی روزی دو بار بهشون یه سیر آب می داد یا چند روز تو گرمای تابستون یادش می رفت بهشون آب بده... ولی انگار نه انگار...

تنها چیزی که کم نشده بود بلکه خیلی هم زیاد شده بود، تارهای عنکبوت گوشه ی اتاق بودن. خاک و گرد و غبار روی تاقچه بود و پریشونی و دلتنگی منیر.

یه روزی، سر یه ساعت نامعلومی، وقتی که عقرب های توی ساعت با اون همه سر و صداشون از قاب ساعت دیواری گنده ی اتاق زدن بیرون، خرنمکیِ کوچه خبر مرگ مراد رو هم براش آورد. پیغام ـ پسغام داده بود که: دیگه منتظرم نباش، انگار کن که من مُرده َ م...

منیر آروم گریه کرده و بعد پوزخند زده بود...

از اون ببعد دیوارای خونه فقط یه حرف تکراری رو از زبون منیر که دیگه موهاشو هم شونه نمی کرد شنیدن و بس:

نه دیگه گلی برام مونده، نه ماهی دارم، نه ماه و نه مراد...

تو تکی، من تنهام... تو تکی... من تنهام...



برچسب‌ها: ایجاز
+ نوشته شده در  دوشنبه 18 بهمن 1395ساعت 01:27  توسط نسرین  |  نظرات (2)