X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان
تقدیم به مادرم، که خاتون تمام قصه هام بود
 منیر دوباره تا دید مراد خوابه، آهسته از رختخواب رفت بیرون و باز هم به در اهمیت نداد. اصلن از در خوشش نمی اومد. فکر می کرد یه چیز اضافیه...

رفت طرف حوض. اوایل پاییز بود و هوا عالی.. کف حیاط پر از برگای زرد و نارنجی بود که عمدن جاروشون نمی کرد. چند بار هم مراد خواست این کار رو بکنه ولی او نذاشته  و گفته بود:

ـ نه... دلت میاد؟! خدا حیاطمونو به این قشنگی نقاشی کرده تو می خوای خرابش کنی؟!

و بعد با اخم جارو رو از دستش گرفته بود و برده بود تو انباری قایم کرده بود. مراد مونده بود وسط حیاط بلاتکلیف از دست منیر و دیوونه بازیای مخصوصش. منتها بازم با عشق نیگاش کرده بود تا برگرده و دستشو بگیره، بکشه ببره طرف حوض ماهی ها و مجبورش کنه اسم دونه به دونه شونو بگه:

ـ خانم نارنجی، دم قرمزی، سفید برفی، روسری بی سر، مادام قرقری و اصغر آقا!... حالا چرا اصغر آقا؟

ـ چراشو نمی دونی؟

ـ نه. از کجا بدونم؟

ـ بعدآ که من نیستم خودت ازش بپرس تا بهت بگه. اینا جلوی یکی دیگه با آدم حرف نمی زنن... یادت باشه... حالا آدم خوبی باش و برو براشون یه ذره خورده میگو بیار بریز بخورن به جونت دعا کنن. 

خلاصه که مراد روزگاری داشت... البته شاکی هم نبود... هیچوقت. چون نمی دید اصل ماجرا چیه.. بین خودمون باشه، اصل هیچی رو هیچوقت متوجه نمی شد... بگذریم...

اونشب منیر رسید سر حوض. ماهیا یه گوشه جمع شده بودن و با هم پچ پچ می کردن. هر چی سرشو جلو برد هیچی نشنید. فقط فهمید موضوع صحبتشون ماه هست. 

سرشو بالا برد دید ماه پشت یه تکه ابر قایم شده و گاهی سرک می کشه ولی باز یه ابر دیگه می دوه میاد جلوش چهارزانو می شینه... "ای بابا... اینام بازیشون گرفته امشب!" منیر با خودش فکر می کرد. بعد هی سرشو اینور و اونور برد تا بلکم ماه با دیدن او بزنه ابرا رو پاره و پراکنده کنه و بیاد با هم یه کم گپ بزنن ولی ابرا خیلی شیطون بودن و نمی ذاشتن.

منیر از ناچاری برگشت و نگاهی به ماهی ها کرد. اومده بودن نزدیک سطح آب و داشتن صدای ماه می کردن... همشون بجز اصغر آقا! منیر اخمی کرد و گفت:

ـ خاک به سرت اصغر که همیشه عقبی!

بعدشم سرشو بالا برد و با غضب به ماه گفت:

ـ فردا شب نیای گریه کنی ها! یادت باشه حالا که اینجام داری برام ناز می کنی و خودی نشون نمی دی!

وقتی با عصبانیت رفت تو اتاق، دید مراد خواب خوشه و داره از دهنش که باز مونده آب می ریزه رو بالشی که همین امروز صبح ملافه شو شسته بود! 

الکی یه سرفه ی بلند کرد که مراد نیمه بیدار شد. دهنشو بست و باز خوابید.

آسمون داد و فریادی راه انداخت که بیا و ببین. بعدشم تا دلت بخواد زد زیر گریه ای که تمومی نداشت... منیر گرده ی تور رو با سر انگشتاش زد کنار و به آسمون نگاه کرد... شنیدن صدای گریه ی ماه بود یا آسمون؟



برچسب‌ها: سوررئال ها
+ نوشته شده در  سه‌شنبه 19 بهمن 1395ساعت 02:19  توسط نسرین  |  نظرات (0)