X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری
تقدیم به مادرم، که خاتون تمام قصه هام بود

زن روبروی دریا ایستاد. موج ها بر هم سوار می شدند و فرو می افتادند. نسیم خنکی، موهای زن را با خود می برد و حواس او را به اعماق دریا!

انگار دیگر خودش نبود. در خودش گم شده و زمان را فراموش کرده بود، حتا کسی را نمی دید... هیچکس را!

موج ها به ساق پایش می زدند و بدنش را کم کم به سردی شان عادت می دادند. با هر موجی، ماسه ها از زیر پاهایش خالی می شدند و بیشتر در آنها فرو می رفت. تا آنجا که آب به زانوهایش رسید و بالا و بالاتر رفت و از کمرش نیز گذشت.

بی حس شده بود. به همه چیز و همه کس فکر می کرد و به هیچکدام! آب به گردنش رسید و از چشمهایش گذر کرد... آنها را نمی خواست ببندد و نبست! آب از سرش گذشت و یکباره به اعماق دریا فرو رفت...

رفت و رفت و رفت تا رسید به آخر آب. آنقدر تا دوباره رسید به خاک!

روبرویش یک قلعه بود با باروهای بلند و دریچه های باز بسیار. در هر دریچه، یک پری دریایی نشسته بود و موهایش را شانه می کرد. زن جلو رفت و با سختی، در سنگین قلعه را باز کرد و وارد شد. هیچ صدایی نبود... یک سالن بزرگ در مقابلش بود و یک صندلی بزرگ که او را بیاد تخت پادشاهی داستان های کودکانه اش می انداخت!

دور تخت را مرجان های سبز و زیادی گرفته بودند و ماهی های قرمز و زرد، دور و اطراف آن شناور بودند... صدف ها و ستاره های دریایی، تمام کف سالن را پوشانده بودند و اسب ـ ماهی های بیشماری، در دو طرف تخت، انگار سالهاست که منتظر کسی بودند تا بیاید و روی آن بنشیند.

روی دیوار، چیزی شبیه یک قاب عکس بود... زن به آرامی به آن نزدیک شد و دید که عکس یک کویر است!

کمی فکر کرد، به طرف در برگشت و از لای آن بیرون رفت. سرش را بالا گرفت و انعکاس خورشید را درون آب دریا دید. لبخندی زد و به سطح آب برگشت.

آرام آرام به طرف ساحل شنا کرد و پا را روی شن های سفت ساحل گذاشت!

 


10/10/89


برچسب‌ها: سوررئال ها
+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 بهمن 1395ساعت 00:28  توسط نسرین  |  نظرات (0)