تقدیم به مادرم، که خاتون تمام قصه هام بود

پرستار جدید از در ورودی باریک وارد راهرویی شد که به دفتر منتهی می شد اما نگهبان به او گفت مسئولی که باید با او حرف بزند و آمدنش را رسمی کند، هنوز نیامده و او باید منتظرش بشود. بعد به حیاط اشاره کرد و گفت: بهتره اونجا بشینید، وقتی سرپرست بخش اومد بشما خبر میدم.

سمت راست دفتر، وارد محوطه ای شد و لبخندی از روی رضایت محیط بر لبهایش نقش بست چرا که آنجا بیشتر شبیه باغ بزرگی بود که پر از درختان سبز و شادابی که تمام دور حیاط را گرفته بود. دور تا دور حیاط را سکوی سیمانی درست کرده بودند که دیوانه ها و ملاقاتیهایشان نشسته و مشغول حرف زدن بودند.

در کنار او، زنی از زیر چادرش یک سبد کوچک میوه ی شسته شده را در آورد و بین خودش و پسری حدودآ بیست ساله گذاشت و با دست شروع به پوست کندن پرتقالی شد. بوی پرتقال خوب بود و پسر طاقت نیاورده و آن را که هنوز کاملآ پوست کنده نشده بود از دست مادرش قاپید و به دندان کشید. سعی مادر برای گرفتن آن بی نتیجه بود و در یک چشم بهم زدن، تمام صورت پسر پر از آب پرتقال شده بود و لبخندی نشان می داد که از طعم آن چقدر لذت برده. مادر با دیدن آن خندید و یک خوشه ی انگور را به او داد اما پسر بجای خوردن، آن را تا جلوی چشمهایش که کمی از حالت طبیعی خارج بود بالا برد و گذاشت تا نور آفتاب از درون حبه های درشت یاقوتی رنگش گذر کند و به آن خیره ماند...

در همین حین صدای سوت بلبلی کسی توجه اش را جلب کرد و به طرف صدا نگاه کرد: مردی با پیراهن سفیدی که آستینهایش به بلندی تمام قدش بود، بی محابا روی شاخه ی درختی نشسته بود و با هر دو دستش بال بال می زد و ادای پرند ها را در می آورد! زنی با پیراهن سرخی که نقطه های سیاه در آن بود و یقه ی هفت آن پاره شده بود، با سرعت از جلویش رد شد و در حالیکه با خودش حرف می زد، تند تند دستی که مشت شده و تنها انگشت اشاره اش باز بود را تکان می داد و با خشم داد می زد:

-پدر سگ! من صدتای تو رو میذارم تو جیبم، خیال کردی عقل کلی؟ امروز که دادم به نکیر و منکر ببرنت، حساب دنیا میاد دستت! مادر به خطای گُه به گور شده... صبر کن... حسابتو میذارم کف دستت تا بفهمی با کی طرفی... مرتیکه ی کون پتی انگار مال باباشو داده دستم... برررو ببینما...

دو پرستار مرد از پشت به او نزدیک شدند و دستهایش را گرفتند. سینه هایش از پارگی یقه نمایان شد ولی هیچکس آنها را نمی دید. آنها او را با زور با خودشان به اتاقی بردند و در را بستند. پرستار جدید تازه دید که سمت چپ باغ پر از اتاق های بی پنجره است... هشت در باریک و آهنی که همه باز بودند!

به تدریج صدای فریادهای زن کم و بعد قطع شد.

مردی که موهای نرم و صافش را خیس و محکم شانه کرده بود، با کت و شلوار سیاه مرتب، اما آستین های کمی کوتاه شده و شلوار تا قوزک پا، پیراهن سفید و پاپیون مشکی باریکی بطرف او راهی بود. 

او در حالیکه دست راستش را بصورت پیپ در دهانش می گذاشت و بر می داشت و دست دیگرش را به پشت کمر زده بود، به آرامی به طرف پرستار جدید می آمد اما توجهی به او نداشت و مشغول دکلمه بود. صدای گرمی داشت و بسیار دلپذیر شعر "آی آدمها" ی نیمایوشیج را می خواند:

آی آدمها...

یک نفر در آب می خواند شما را

آب سنگین را به دست خسته می کوبد

باز می دارد دهان

با چشم از وحشت دریده

جامه هاتان را

ز راه دور دیده...

در اینجا دستش را بالا برد و با فریاد ادامه داد:

آی آدمها...

آی آدمها که بر ساحل بساط دلگشا دارید

نان به سفره

جامه تان بر تن

یک نفر در آب می خواند شما را...

وقتی نزدیک تر شد، پرستار دید که او جوراب و کفش بپا ندارد!

دختر جوانی که لباس دور چین زردی به تن داشت، همراه یک زن و مرد میانسال وارد محوطه ی باغ شدند. دختر مدام به دور و برش نگاه می کرد و انگار دنبال چیزی می گشت. دست راستش در دست مرد بود و با دست دیگرش مدام چیزی را در هوا می قاپید، بعد با شدت می خندید و از شخص نامعلومی می پرسید: دیدی؟! و زن میانسال آرام اشک می ریخت. آنها در گوشه ای نشستند اما دختر نمی نشست و مدام هوا را در دستهایش می قاپید و گاهی آن را توی جیب هایش می گذاشت!

دو پرستار مرد از اتاق دختری که مدام فحش می داد بیرون آمده، در را بستند و به طرف مردی که بالای درخت بود رفتند. یکی از آنها گفت:

-بیا پایین.

مرد با خنده گفت: می خوام بپرم!

یکی از پرستارها در حالیکه شروع به بالا رفتن از درخت کرد گفت: بپری ممکنه بال و پرت بشکنه عمو... دستتو بده به من و آروم بیا پایین، می خوام ببرمت یه جای خوب!

مرد خیلی جدی گفت: گفتم می خوام بپرم !

-سربسرم نذار! امروز حالم سر جاش نیست... بیا پائین تا درباره اش با هم حرف بزنیم.

مرد به شاخه ی بالاتری رفت و با اطمینان گفت:

- مگه کری... گفتم می خوام بپرم!

و بلافاصله شروع کرد به سوت زدن...

در همین حین کسی دستش را روی شانه ی پرستار گذاشت. پرستار بی اختیار از جا بلند شد و با ترس نگاهش کرد. دختر چاقی بود با موهای نامرتب بلند. پاهای بی کفشش پر از گِل و لای باغچه بود و چشمهایش برق عجیبی داشت:

-من خیلی کثیفم، می دونی؟ اگه تو بری به ابرا بگی ببارن، من زیرشون خودمو می شورم. بعدشم دهنمو باز می کنم تا توی بدنمو هم بشورن و تمیزم کنن. بهشون میگی ببارن؟

پرستار نمی دانست چه عکس العملی نشان بدهد، با تردید پرسید: من؟

-آره تو... ننه بزرگم میگه اگه یه دختر باکره دعای بارون بکنه بارون میاد... تو دعای بارونو بلدی؟

-نه!

دختر محکم با دست به پشت سر پرستار جدید زد و گفت: پس تو مدرسه چی یادت دادن، ها؟!

پرستار که از سنگینی دست او تعجب کرده و به درد آمده بود، با ترس بی اختیار گفت: من مدرسه نرفتم.

دختر با مهربانی ناگهان لحنش عوض شد و او را در آغوش گرفت و گفت: آخی... پس بیخودی زدمت!

پرستار با دیدن ورود مسئول دفتر به اتاقش، به دختر گفت: من باید برم.

دختر ابروهایش را در هم کرد و پرسید: کجا؟!

-باید برم تو اون اتاقه... کار دارم... ولی بعد میام پیشت. باشه؟

-نچ... بری تو اون اتاقا تموم میشی!

- چجوری تموم می شم؟!

- وقتی می گم تموم میشی ینی تموم میشی، فهمیدی؟! اون اتاقا آخر دنیان. آخر زندگیه. بری اونجا دست و پاتو زنجیر می کنن... وصلت می کنن به برق...، بعدش دیگه تمومی... دیگه نمی تونی جم بخوری... آااآ...

اینجا باید واسه همه چیت توضیح بدی. هزارتا چرا ازت می پرسن و تو بخوای هم نمی تونی ساکت بشینی یه گوشه تو خودت باشی.

 باید سر موقعی که اونا میگن گشنت بشه... تشنت بشه... کی حرف بزنی، کجا نزنی... با کی باشی یا نباشی... حتا چطوری بمیری... دیگه هیچیت دست خودت نیست...

دختر بطور ناگهانی آرام شده بود. روی سکو نشست و شروع کرد به بافتن موهایش و با صدای آرامی گفت:

- یه مشت نقل و نبات تلخ و شیرین رنگی هم هر روز و شب میدن بریزی رو دل و جیگرت که همش بخوابی. دلشون می خواد همش خواب باشی تا کاری بکارشون نداشته باشی و هر غلطی می خوان باهات بکنن. وقتی که بیدار بشی میبینی دیگه تمومی... زندگیتو گاییدن رفته پی کارش...

و بعد سرش را کمی پایین آورد، زیر چشمی به او زل زد و آرام پرسید: حالا بازم میخوای بری تو اون اتاقا؟

پرستار می خواست توضیح بدهد که او قصد دارد به اتاق رئیس بخش برود. اما قبل از آن، صدای شکستن شاخه ی درخت همه را بسوی مردی که می خواست پرواز کند برگرداند. پاهایش انگار شکسته بود و دو پرستار درشت هیکل او را روی سینه خوابانده و روی او نشستند تا جم نخورد. آستین های بلندش را که از پشت می بستند، با صدای دلخراشی شروع به گریه و مویه کرد که: بذارید بپرم... من باید بپرم...

پرستار به طرف دختر برگشت. او موهایش را در مشت گره کرده و در حالیکه خودش را می جنباند، مویه می کرد... 



16/11/1391



برچسب‌ها: داستان کوتاه
+ نوشته شده در  شنبه 23 بهمن 1395ساعت 00:14  توسط نسرین  |  نظرات (2)