تقدیم به مادرم، که خاتون تمام قصه هام بود

 روی زمین دراز کشیده ام و به دیوارهایی که دور و برم هست نگاه دوخته ام. یک دیوار منحنی و صاف و بدون روزنه.

از پنجره خبری نیست آنچه من بیشتر از هر چیزی در اتاقم دوستش دارم. دیوارها بی زاویه اند و حتا جاهایی که به سقف وصل می شوند، انحنای بخصوصی دارند و از گوشه هاا فرار کرده اند.

قاعدتن هیچ رنگی هم به اتاق راه ندارد و این زجر بزرگی است. باید کاری کنم... سقف آنقدر به من نزدیک است که دستم را دراز می کنم، مشتم را باز می کنم و یک تکه از سقف را می کَنم! مثل یک تکه مقوایی کلفت ِ خیس، نرم و آسان کنده می شود!

تکه را می گذارم بغل دستم و به روزنه ای که درست کرده ام نگاه می کنم... خدای من! آسمان هنوز آبی است و انگار از هزار سال پیش که من درون این... اسمش را چه بگذارم؟... دخمه... فعلن دخمه خوب است و نمی دانم چرا؟ فقط می دانم که من هزار سال بود که درون اش دراز کشیده بودم و دستم به هیچ کجا دراز می شد!

هیچ دریچه ای نبود. هیچ رنگی ، هوای تازه ای و بخصوص صدای نسیم لابلای برگهای محبوبم نبود. و حالا یک تکه از آسمان مال من است!

می توانم آبی آن را ببینم. می توانم دعای باران کنم و بعد حتا رنگین کمان را ببینم!

می توانم فردا به یک پروانه سفید تبدیل شوم و از این لاک بیرون بروم و دنیا را دوباره ببینم. می توانم یک زندگی کامل داشته باشم و هرگز به درون این پیله برنگردم... آه... پس اسم اصلی این دخمه، پیله بود!

کاش تا هنوز کرم ی هستم، دوباره سرم را روی چمن ها بگذارم و به صدای مادر زمین گوش کنم. می توانم ظهر که شد، پروانه باشم و بپرم روی پشت بام و هی دور خودم بچرخم و دیوانه وار زندگی کنم و شب پیش ستاره ای بروم که چشمک می زند... نمی توانم؟

هنوز اینجا هستم... اما چه باک؟ فعلن یک تکه از آسمان مال من است!

 



برچسب‌ها: حاشیه ها و لحظه ها
+ نوشته شده در  یکشنبه 24 بهمن 1395ساعت 00:22  توسط نسرین  |  نظرات (2)