تقدیم به مادرم، که خاتون تمام قصه هام بود

خورشید دامنش را پهن کرده بود روی دشت نرگس ها و نرگس ها، غرق ناز و مست از رایحه ای بودند که جز از خودشان بر نمی آمد.

زنبورها گروه ـ گروه شده و دور گلها، می نوشیدند و ریز می خندیدند. صدای ریز خنده شان ریتم یکنواخت و همیشگی را داشت، بسیار ظریف، اما شاد!

پروانه ها با آواز قناریهای روی شاخه ی تنها درخت نارون دهکده، آنجا که آشیانه ی دو پرنده بود، در هوا می رقصیدند.

زنی با دامن چین دار سفیدش که گل های ارغوانی داشت، صبورانه روی تپه نشسته و باز منتظر مرد پستچی بود. دو زانویش را به بغل گرفته و نگاهش را به افق سپرده بود.

خرگوشی با نگاه مضطرب، از پشت درخت نگاهی کرد و به سرعت بطرف پایین تپه رفت... زن آن را ندید! گویا در دنیایی دیگر سیر می کرد.

چند ساعتی که گذشت، حوصله ی خدا سر رفت، رنگ های ارغوانی، نیلی، نارنجی، سیاه و سرخ را با هم در یک تشت بزرگ ریخت و پاشید به صفحه ی آسمان... زن سردش شد، دستهایش را صلیب وار به سینه زد وو  به طرف خانه به راه افتاد.

رنگ های آسمان خدا به چشمان ابرها رفت و با داد و فریاد شروع کردند به غر زدن و بعد نم نمک باریدند.

تا زن به خانه رسید، خیس شده بود. شال پشمی مادربزرگ را دور سرش پیچید و چند هیزم درون شومینه انداخت و زیرش را با مقداری پوشال به آتش کشید.

وقتی مرد پستچی از دور می آمد، دود را دید و با لبخندی، قدم هایش را تند کرد...

می دانست در این آبادی کسی هست که برای دیدن او، منتظر هیچ نامه ای نیست!

 


12 تیر 90



برچسب‌ها: عاشقانه کوتاه
+ نوشته شده در  شنبه 30 بهمن 1395ساعت 07:13  توسط نسرین  |  نظرات (3)