X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری
تقدیم به مادرم، که خاتون تمام قصه هام بود

قبل از اینکه وارد چادرشان بشود، با یک چرخ ظریف که اگر کسی هنوز تعقیبش می کرد نفهمد، پشت سرش را نگاه کرد. یوسف داشت به او نگاه می کرد و لبخند پیروزمندانه ای بر لبانش بود. انگار می خواست بگوید: دیگر می دانم دلت را به دست آورده ام کولی مغرور!

آتش بدون مکث، وارد چادر شد و در حالی که نمی توانست لبخندش را بپوشاند، به ته چادر رفت. کمی دلش قرص شده بود که یوسف هم خاطر او را می خواهد، وگرنه کاری که امروز کرد، معنا نداشت! بخصوص آن لبخند که چال قشنگ گونه هایش را به رخ بیننده می کشاند.

بعد از صبحانه، به سراغ صندوقچه رفت و دامن سرمه ای گل سرخ دار را بیرون کشید. کمی آب در کاسه ریخت، مرتبآ مشت ی آب برمی داشت و به دامن می پاشید تا زمانی که مطمئن شد دامن کاملآ نم شده، آن را روی گلیم پهن کرد و محکم با دست روی آن کشید و به میخ روی تیرک* چوبی کناره چادر آویزان کرد.

نگاهی به پشت دسته

ایش کرد، نقش حنا هنوز پررنگ بود. النگوها و خلخال ماه و ستاره را که در دستمال ترمه بسته بود و آنهم در صندوق بود را درآورد و با های دهان و دستمال پشمی براقشان کرد. دیگر همه چیز آماده بود.

از چادر بیرون رفت و طبق عادت همیشگی، یک لبه ی چارقد بلندش را به پشت انداخت. دستها را به کمر زد و سینه هایش را کمی جلو داد. سرش را کمی کج کرد و به دور و اطراف نگاه کرد. یوسف کمی دورتر روی سنگی نشسته بود و مشغول تراشیدن شاخه ی کوچک خشک درختی بود. شاید داشت نی لبک می ساخت. اوایل بهار که مجبور نبود گله را برای چرا به اطراف ببرد، کارش کمتر بود و امروز هم چون همه ی اهالی محله نزدیک چادرها می ماندند که اگر برای جشن کاری باشد کمک کنند، ترجیح داده بود گله را در همان نزدیکی رها کند که در دسترس باشد.

آن طرف تر گلنار و مهتاب با چند دختر دیگر دور هم نشسته بودند و دستهایشان را حنا می بستند. با دیدن گلنار، آتش لبخندی به شیطنت بر لبش نشست و با خود گفت: "امشو (امشب) موقع رقص کاری می کنم که یوسف دلِشه لو بده و اُمیدت رو ناامید می کنم. بذار مردم بدونن من دلباخته یوسفم. یه کولی عاشق، از رسوایی واهمه نداره"

دلش تنهایی را می خواست و بخاطر همین، طوری که کسی متوجه اش نشود، از پشت چادرها به طرف چشمه رفت. از پیچ کنار کوه که رد شد، با خیال راحت قدم هایش را کند کرد و غرق رویاهایش شد. گل های ریز و قشنگی را کنار برکه می دید که صبح ندیده بود. صدای پرنده هایی را می شنید که قبلآ به گوش lش نخورده بودند! چقدر همه ی دنیا رنگ عوض کرده بود و قشنگ تر شده بودند! یک لحظه میان درختانی که در راه عبورش بودند ایستاد و چشم هایش را بست. نفس عمیقی کشید و سرش را به طرف آسمان برد و گردنش را به پشت انداخت. معلوم نبود که چقدر طول کشید که صدای همه چیز برایش دوباره در صدای شر شر آب برکه گم شد. آنقدر به آن صورت ماند تا گردنش خسته شد. آن را راست کرد و چشمهایش را با خشنودی باز کرد... 

یوسف روبروی او و در یک قدمی اش ایستاده بود و نگاه گرمش به او خیره مانده بود!


ادامه دارد

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 اسفند 1395ساعت 00:04  توسط نسرین  |  نظرات (0)