X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان
تقدیم به مادرم، که خاتون تمام قصه هام بود

با صدای جیک جیک دسته جمعی گنجشک ها و پرنده های دیگر که بیدار شدم، درون یک کلبه ی چوبی بودم. یک میز کوچک و صندلی چوبی که تمامآ از شاخه های بهم چسبیده ی درختان ساخته شده بود روبرویم قرار داشت. قشنگی این میز و صندلی به این بود که هیچ روکشی، روی شاخه های کج و معوج را نپوشانده بود که مانع دیدن اصل آنها باشد.

یک شیشه ی نازک روی میز قرار داشت. روی آن یک دفتر باز و قلم و یک جا شمعی که شمع نیمه ی بزرگ سفیدی در آن بود و روی صندلی، دو کوسن نرم ارغوانی با طرح ستاره هایی در آن که با بند از کنار تکیه گاه و هر چهار پایه به آن وصل شده بود.

دو دریچه در دو دیوار کناری در کلبه جاسازی شده بود که با پرده هایی با زمینه ی سفید و طرح  بته قلمکار ارغوانی پوشانده شده بود.

از روی تخت بلند شدم و اولین کارم این بود که پرده ها را به دو طرف جمع کنم، به میخ هایی که در دو طرف پنجره کوبیده شده بود گیر بدهم و بیرون را نگاه کنم :

تازه خورشید طلوع کرده بود و از لابلای شاخه های سر به فلک زده ی درختان جنگل، اشعه های طلایی خود را به روی صورتم می پاشید.

صدای بلند پرنده ها یک لحظه قطع نمی شد اما با این حال پنجره را باز کردم تا هوای تازه را مهمان کنم... صدای آرامبخش آبشاری که در همان نزدیکی بود، تمام ذهنم را مشغول کرد. دلم نمی خواست از کنار پنجره دور بشوم و مدتی به همان صورت ماندم و چشمانم را روی هم گذاشتم... چقدر خوب بود که می توانستم هنوز این صداها را بشنوم و این منظره را ببینم!

مثل هر روز صبح، تشنه ی یک فنجان قهوه بودم. کتری را روی اجاق کوچکی که گوشه ی کلبه و نزدیک در بود گذاشتم و آن را روشن کردم. سر شیشه ی پودر قهوه را باز کردم و باز مثل همیشه آن را بو کشیدم و لذت بردم.

قهوه که آماده شد، از در بیرون رفتم و روی نیمکت تاب مانند ایوان نشستم. چقدر همه چیز زیبا بود! رنگ های سبز مختلف برگها، قهوه ای شاخه ها، رنگ آبی کمرنگ آسمان. سنجابی که از آن روبرو می دوید تا از نگاه من پنهان شود، تمام آن صداهای جوراجور پرنده های جنگل... سکوت و تنهایی، بود و نبود! 

چه حس خوبی بود که می دانستم هیچ کس آنجا بجز من نیست و در قید این نبودم که هنوز با پیژاما هستم. به آهستگی و لذت تاب می خوردم، قهوه ام را می نوشیدم و تصمیم گرفتم که بقیه ی روزم را چطور بگذرانم.

ساعتی بعد کنار آبشار بودم و از کوهپایه شروع کردم به پایین رفتن. وقتی کنار برکه ای رسیدم که می شد از زلالی آب، سنگ ریزه های کف رودخانه را هم دید، وسوسه شدم که به آب بزنم... کسی بجز من آنجا نبود، خودم را به آب زدم. اول از شدت سرما بخود لرزیدم ولی بعد، بی اختیار با صدای بلند خندیدم.

چشم هایم را بستم، روی آب خوابیدم... تا خود لذت رفتم و از هر چه که بود، خالی شدم!

 

***

 

وقتی برگشتم، هوای درون کلبه گرم بود و گرسنه بودم. با ولع یک تکه نان برداشتم و در حالیکه آن را گاز می زدم، با یک لیوان آب به روی نیمکت جلوی کلبه رفتم. نسیم خنکی از میان درختها رد می شد و بمن می خورد... من بودم، تکه نانی، آب و آرامش... هیچ غذایی را تا بحال با آن اشتیاق نخورده بودم!

آنقدر آنجا ماندم که تاب خوردن آرام و مکرر نیمکت چوبی، مرا به خواب برد و در خواب دیدم که بیدار شده ام و گریه می کنم...



4.12.88



برچسب‌ها: حاشیه ها و لحظه ها
+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 اسفند 1395ساعت 00:11  توسط نسرین  |  نظرات (2)