X
تبلیغات
پخش زنده جام جهانی
تقدیم به مادرم، که خاتون تمام قصه هام بود

زمستان را داشت از سوراخ کف ِ کفش اش باور می کرد. برف سنگین و بی سابقه ی شهر، سرما را تا مغز استخوانهایش منتقل می کرد و انگار دندان هایش خیال از لرزش ایستادن را نداشتند.

 مریم از روی دلسوزی پرسید:

- چرا به مامانت نمی گی که کفش ات سوراخ شده! اگه او بدونه حتمن برات کفش زمستونی می خره و از شر این سرما راحت می شی. 

نرگس جواب داد: شاید بگم، ولی می دونم پول نداره و نمی تونه... می دونم!

 پدر نرگس ورشکسته شده و در حال حاضر از دست بدهکاران فراری بود و مادرش به سختی جور او و بقیه خواهر و برادرهایش را می کشید. تنها راه معاش آنها، پول هفتگی بود که شوهر عمه اش بعد از پنهان شدن پدر، با اداره کردن مغازه ی خوار و بار فروشی آنها، در اختیار مادرش می گذاشت و بقیه را بین بدهکاران، تقسیم می کرد. حالا نرگس سوراخ بودن کفش اش را از مادر پنهان می کرد چون با دیدن شرایط می دانست که مادرش قدرت خرید کفش را ندارد. بخاطر همین، هر روز صبح قبل از رفتن به مدرسه، تکه مقوایی را در پلاستیکی می پیچید و در کف کفش اش می گذاشت. اما تنها سوراخ کف کفش نبود که برف و سرما را بدرون کفش تابستانی راه می داد، بلکه دور  تا دور آن تقریبن کاملآ باز بود.

 آن روز وقتی نرگس به خانه رسید، بوی غذای گرم و متفاوت، آنچنان سرمست اش کرد که وقتی با در آوردن کفش، خونی که از کنار ناخن شَست پایش بیرون زد را نادیده گرفت و مشغول شُستن دست هایش شد.

بعد از خوردن غذای نذری همسایه شان که به نیکوکاری از احترام همه ی اهل کوچه برخوردار بودند،نرگس پتویی برداشت و کنار بخاری روی زمین دراز کشید. اما کرختی  پاهایش، نه تنها مانع بخواب رفتن او می شد، بلکه از دیدن خون و بی حسی پاهایش می ترسید. پس تصمیم گرفت موضوع را به مادرش بگوید.

 مادر با دلسوزی نگاهی به پای او کرد و بفکر فرو رفت. در همین هنگام پیرمرد نیکوکار همسایه که تقریبن کور بود، دست در دست یکی از پسران همسایه ( همیشه برای اینکه  بجایی برود، یکی باید دستش را می گرفت و با خود می برد )، وارد حیاط آنها شد. مادر چادرش را بسر کرد و به پیشواز پیرمرد رفت و آنها را به اتاق راهنمایی کرد.

پیرمرد طبق معمول همیشه زیر لب دعا می خواند و برای درست شدن کار پدر نرگس از خدا یاری می طلبید. مادر نرگس چایی را جلو او گذاشت و قضیه کفش و پای نرگس را به او گفت. پیرمرد گفت:

- پول همرام نیس، عصر بفرستش خونه ی ما تا بهش بدم... نرگس هم مثل دختر خودم. فقط یادت باشه سر ساعت سه روونه اش کنی، نمی خوام کسی خونه باشه و با دونستن اونا، کار خیر من بی اجر خدا بمونه و خدای نکرده شما سر بزیر!   

 مادر نرگس هم بخاطر اعتماد و احترامی که به پیرمرد داشت، دخترش را سر ساعت سه، با چادر مشکی خودش، بزور روانه ی خانه ی او کرد. به نرگس برخورده بود که یک غریبه باید برایش با پول صدقه کفش بخرد. ولی وقتی مادرش به او گفت که می ترسد اگر یکبار دیگر پاهایش سرما زده بشوند، دکتر انگشتهای پایش را قطع کند، چاره ای ندید و رفت.

وقتی به در خانه ی پیرمرد رسید، در باز بود. با این حال تک زنگی زد و وارد شد. پیرمرد منتظرش نشسته بود. صدایش کرد که:

ـ نرگس تویی؟

ـ سلام، بله منم.

- بیا جلو. من از اون فاصله درست نمی بینمت.

نرگس چادر را که برایش خیلی بلند و بزرگ بود، با زحمت جمع کرد و با دستهای کوچکش، محکم آن را دور خودش گرفت و به پیرمرد نزدیک شد. پیرمرد مشغول شمردن پول در دستهای همیشه لرزانش بود. بعد آن را به طرف نرگس دراز کرد و پرسید:

ـ  وقتی اومدی کسی بجز من تو خونه نبود؟  

نرگس جواب داد: نه.

پیرمرد لبخند چندش آوری زد و گفت:

- بیا یه بوس بمن بده و پولتو بگیر!

نرگس خشکش زده بود! بی اختیار گفت:

- من باید برم.

پیرمرد دست دخترک را در هوا قاپید و بطرف خودش کشید. محکم صورت کوچکش را در میان دستانش گرفت و لبهای او را بزور بوسید...

 نرگس خودش را بیرون کشید... چادر از سرش افتاده بود و نمی خواست بدون آن بیرون برود. نمی خواست یکبار دیگر بخاطر چادر مادرش به این خانه برگردد. چادر را از زمین برمی داشت که پیرمرد به او گفت:



ادامه دارد


برچسب‌ها: داستان واقعی
+ نوشته شده در  پنج‌شنبه 5 اسفند 1395ساعت 02:03  توسط نسرین  |  نظرات (1)