تقدیم به مادرم، که خاتون تمام قصه هام بود

نسترن مشغول حمل کارتُنی بود که رویش با ماژیک سیاه نوشته بود: اتاق خواب/ کتابها، که زنگ در به صدا در آمد. کارتن را روی میز کنار در گذاشت و در را باز کرد. پسر بچه ی سیه چرده ای  را که انگار موهایش از موقع تولد شانه نخورده، با یک لبخند بی نظیر در برابر خود دید که با دیدن او با دلهره پرسید:

ـ نسترن هست؟

نسترن با تعجب پرسید:

ـ خودم هستم، چیکارم داری؟

پسرک که انگار از روی یک زمین مین گذاری شده گذشته باشد، نفس عمیقی کشید و پاکتی را که پشت خودش قایم کرده بود بیرون آورد، به طرف او دراز کرد و همراه با سپردن آن، با چشم هایی که گشاد کرده بود گفت: 

ـ این نامه مال شماست!

و بعد مثل فشنگی که در رفته باشه، پا به دو گذاشت و رفت.

نسترن نامه را در دست فشرد. از کار پسرک خنده اش گرفت و به درون خانه رفت. از باز کردن کارتن ها خسته بود و با وجود اینکه دور و برش هنوز پر از جعبه های باز نشده بود، بخاطر کنجکاوی اش، تصمیم گرفت که یک لیوان شیر و قهوه درست کند و خستگی در کند. داشت فکر می کرد که انگار هر چه کارتن باز می کند، از تعداد آنها کم نمی شود! کاش کمکی داشت.

نامه را روی کابینت آشپزخانه گذاشت و کتری آب شده را به برق وصل کرد و یک قاشق قهوه را با یک قاشق پر شکر درون لیوانی ریخت و تا آب به جوش بیاید، بسته بیسکویت را هم درآورد تا با آن گرسنگی اش را گم کند... می دانست که امروز وقت آشپزی نخواهد داشت.

شیر قهوه ی آماده شده را با بسته ای بیسکویت برداشت و روی لبه ی حوض نشست. اواسط پاییز بود و خورشید تنبل و دلچسب. پاکت را باز کرد و خواند:

گل نسترنم سلام

نمی دانم چرا سه شنبه به سر قرار نیامدی! آرزویم فقط این است که حالت خوب باشد و آن دلیل نیامدنت نباشد.

می توانی حدس بزنی که چقدر بی تاب دیدنت بودم و لحظه شماری می کردم تا روز موعود برسد و باز همدیگر را ببینیم. 

من سه ساعت منتظرت شدم اما دیگر هوا تاریک شده بود و می دانستم محال است که با تاریک شدن هوا، تو بیایی. اما همان سه ساعت را هم آنقدر در خیال خودم، با تو حرف زدم که بی تو نبودم نازنینم.

برایت خیلی حرفها داشتم که از حوصله ی این قلم و گنجایش این کاغذ بیرون است. من باز سه شنبه ی آینده، همان جای قبلی که قرار داشتیم و همان ساعت چهار منتظرت هستم.

امیدوارم بتوانی بیایی و امیدوارم پستچی اختصاصی من موجب دردسری برایت نشود. هزار بار به او یاد داده ام که خرابکاری نکند و تا مطمئن نشده نسترن خانمی را ببیند، نامه را نشان ندهد اما راستش هنوز نمی دانم می تواند از عهده اش بربیاید یا نه؟ فقط دلم می خواهد این نامه بدستت برسد و ترا سه شنبه ببینم.

همیشه با تو ـ مهرداد

 

نسترن نامه را تا کرد و درون پاکت گذاشت. کسی به اسم مهرداد را نمی شناخت. شاید نسترن مورد نظر او دختر خانواده ای بوده که قبل از او در این خانه سکونت داشتند و چند روز پیش از این خانه رفته بودند وگرنه این نامه معنا نداشت.

کاری از دستش بر نمی آمد. اگر مهرداد آدرس قرار را گذاشته بود، می توانست به آنجا برود و به او بگوید که نسترنش از این خانه رفته است. اما نه او را می شناحت و نه آدرس را داشت. حتا پسرک مو ژولیده را نمی شناخت که برایش بوسیله ی او پیام بدهد.

نامه را تا کرد و با لیوان خالی و بسته ی نیمه ی بیسکویت به آشپزخانه رفت. نامه را در کشوی پایینی کابینت انداخت و به طرف کارتن "اتاق خواب خودم / کتابها" رفت. اما ذهنش مشغول یک عشق ناشناخته شده بود... نسترن کی بود و چه شکلی بود؟ چند وقت بود که همدیگر را می شناختند و بهم دل داده بودند؟ چند سالشون بود؟ چطور با هم آشنا شده بودن، چرا پنهانی همدیگر را می دیدند و چرا نسترن سر قرارشان نرفته بود؟ 

 در حالی که شروع به باز کردن کارتن کرد، از پنجره به دو اتاقی که درشان قفل بود و معاملات ملکی گفته بود که اسباب صاحبخانه در آنها هست، خیره شد و بفکر فرو رفت.

شاید یک داستان جالب و هیجان انگیز و یا حتا ترسناک، این درهای قفل را بوجود آورده اند. وگرنه چه کسی بدون وسایل زندگی، از خانه اش می رود و آن را در اختیار یک غریبه یا مستاجر می گذارد؟ ولی شاید هم عازم خارج از کشور شده باشند، چه کسی می داند؟

از آنها تنها یک قفس با دو قناری بجا مانده بود و از او خواسته بودند مراقبش باشد تا زمانی که یکی از بستگانشان بنام آقای جعفری از مسافرت بیاید و آن ها را تحویل بگیرد!

تنها چیزی که از آنها می دانست این بود که یک زن و مرد با دخترشان در آن خانه زندگی می کرده اند که صاحب خانه هم هستند و خانه را برای یکسال ـ بجز دو اتاقش ـ برای اجاره گذاشته بودند و او که مدتها بود دنبال جایی با قیمت مناسب می گشت، با خوشحالی آنجا را گرفته بود.

خانه، حیاط نسبتآ بزرگی داشت. یک حوض پر از ماهی در وسط و در کنار آن، یک باغچه با درختی از گل یاس که از نامرتبی در همان لحظه ای که آن را دید، در دل اسمش را خانمِ پریشان گذاشت! یک درخت کوچک انار، که آن را خانم کوچکه اسم گذاری کرد و دو درخت نارنج که چند نارنج خشکیده از آن ها آویزان بودند و آدم را به ناامیدی می کشاندند را، انرژی منفی اسم گذاشت! 

نفس عمیقی کشید و با کارتن به طرف اتاق خوابش رفت تا آن را خالی کند و وسایل درونش را جابجا کند.

شب موقع خواب، دوباره یاد نامه افتاد و به نسترن و مهرداد فکر کرد. در نظر خودش، نسترن را یک دختر لاغر با موهای بلند و تاب دار مجسم کرد که چشمانی ریز اما براق داشت. قدش کوتاه بود و لباس ساده ای با نقش گل های نیلوفر به تن داشت و جلوی آینه ی قدی که پایین تخت بود، هر روز موهای بلندش را شانه می زد و آنها را گیس می بافت.

یک روبان آبی آسمانی، از وسط بلندی گیس اش، قاطی موهایش شده بود و با آنها بافته شده و در انتها، به شکل یک پاپیون درآمده بود.

مهرداد لاغر اما قد بلند بود و سبیل باریکی داشت. با خال درشتی زیر چشمش که باعث می شد توجه بیننده، جلب مژه های بلند و پرپشت اش بشود. او همیشه پیراهن چهارخانه ی ریز سفید و آبی کمرنگ می پوشید و پایین آن را در شلوار جین آبی اش فرو می برد. 

هر چه فکر کرد نتوانست حدس بزند که او می توانست چکاره باشد. اما از طرز نوشتن او می توانست حدس بزند که بسیار جوان است، شاید محصل بود.

با همین فکرها، بخواب رفت و صبح با صدای دلنشین خروس همسایه بیدار شد... یک طلوع زیبا و کمی سرد.

ژاکت نازکی روی لباسهایش پوشید و ترجیح داد زودتر روز را شروع کند. امروز باید  کارتن های وسایل آشپزخانه را خالی و جابجا کند. بعد از آن، کارها و جابجایی جزیی می ماند که می توانست در روزهای بعد، کم کم آنها را انجام بدهد. جریان نامه را فراموش کرده بود و موقع تهیه و خوردن صبحانه در فکر خودش، کارهایی را که می خواست تا غروب به انجام برساند، مرور می کرد.  

چند روز گذشت. اسباب کشی یک نفره و جا افتادن در خانه ی تازه، آنقدر وقت و ذهنش را پر کرده بود، که جایی برای دیگرانی که در زندگیش نقشی نداشتند، نمی گذاشت.

عصر جمعه سطل آشغال را جلوی در خانه گذاشت تا به حساب حرف خانم همسایه روبرویی، شنبه صبح زود، رفتگر محله آن را ببرد. او تمام کارتن های خالی را که از هم باز، و مرتب دسته بندی کرده بود، کنار سطل گذاشت.

شنبه از راه رسید و آن روز، اولین روز کاری اش بعد از ده روز مرخصی بود. وقتی می خواست از در خانه بیرون برود، متوجه شد که سطل زباله خالیست، پس رفتگر آمده و رفته بود. سطل را برداشت و داخل خانه گذاشت تا وقتی برگشت، آن را بشوید و به آشپزخانه ببرد.

وقتی در را بست، متوجه شد که یک کیسه پلاستیکی بی رنگ که درونش یک پاکت نامه بود، سر جای خالی سطل زباله است. معلوم بود که کسی آن را زیر سطل گذاشته بود! رویش نوشته شده بود: نسترن

آن را برداشت، از کیسه بیرون آورد و آن را در کیفش گذاشت تا بعد تصمیم بگیرد که با آن چکار کند! کیسه را وارونه کرد تا قسمت کثیف آن به درون برود و دستش را آلوده نکند و آن را به درون خانه انداخت.

تا به ایستگاه اتوبوس برسد، فکر می کرد که: "نباید نامه را باز کنم. درست نیست، چون حالا دیگه می دونم که نامه برای من نیست."

اما وقتی سوار شد و لابلای مسافران جای ایستادن برای خود باز کرد، به این نتیجه رسید که شاید اینبار آدرسی گذاشته باشد و او بتواند طوری به او خبر بدهد که:  نامه را اشتباه می فرستی که جواب نمی گیری!

تا عصر، وقتی برای باز کردن نامه پیدا نکرد. غروب که شد، خسته به خانه برگشت. شام ساده ای بار گذاشت و کتری را روشن کرد تا چای درست کند. در این فاصله، نامه را از کیفش بیرون آورد و نگاهی به آن کرد... اینبار معلوم بود که چندین صفحه نوشته است.

چای را درست کرد و به اتاق نشیمن رفت. روی مبل نشست و پاهایش را روی میز روبرو، روی هم انداخت و نامه را با امید اینکه آدرسی پیدا کند، باز کرد. چهار ورق نوشته در آن بود که شماره گذاری شده بود، متن صفحه اول این بود:

نسترن، نسترن، نسترن... باز هم نیامدی و من دارم دیوانه می شوم که چرا؟!

دیگر دوستم نداری؟ شاید دیگر آن نیازی که می گفتی، به من نداری... شاید دیگری... نه، باور نمی کنم! نمی توانی. دلت نمی آید با من اینکار را بکنی. چون می دانی که بدون تو میمیرم. می دانی که عشق من بتو بیشتر از نیاز تو به من هست و می دانی که بیشتر از نیازم، دوستت دارم. پس چرا نیامدی؟ چرا دوباره منتظرم گذاشتی؟ می خواهی بدانم که چقدر از نفس کشیدن، بیشتر به تو احتیاج دارم؟ شاید نمی دانی آنقدر برایم عزیزی که هر وقت با توام، دیواری در خیال برای خودم از نفس های تو می کشم و به همان زنده ام تا دیدار بعدیمان.

من باز سه شنبه خواهم آمد. حیف که به تو قول داده ام بیشتر از گذشتن از در خانه تان، آنجا پرسه نزنم و یا نمانم. وگرنه در گوشه ای پنهان می شدم و آنقدر می ماندم تا تو از در خانه بیرون بیایی و بدانم خوبی... شاید با دیدن خوب بودن تو در خودم بشکنم و مچاله بشوم، اما لااقل می دانم که سالمی.

همیشه با تو / مهرداد


ادامه دارد



برچسب‌ها: عاشقانه کوتاه
+ نوشته شده در  شنبه 7 اسفند 1395ساعت 00:13  توسط نسرین  |  نظرات (3)