تقدیم به مادرم، که خاتون تمام قصه هام بود

نسترن لبخندی زد و از پسرک همسایه تشکر کرد. خوشحال شده بود و فکر کرد مهرداد دل به دریا زده و تصمیم گرفته برای خواستگاری پا پیش بگذارد و یا به سیم آخر زده و فقط می خواهد بداند چه به سر نسترن آمده؟

چای را آماده کرد و داشت شام می پخت که زنگ در به صدا در آمد. با هیجان و شتاب در خانه را باز کرد و با مرد میانسالی روبرو شد که کت و شلوار سرمه ای رنگ  پوشیده و موهای شقیقه اش خاکستری رنگ شده بود.

مرد با دیدن نگاه متعجب نسترن سلام کرد و گفت:

ـ ببخشید مزاحم شدم، من جعفری هستم! گویا دو تا قناری مهمون شما هستن. می خواستم زحمت اونا رو براتون کم کنم. شرمنده نتونستم زودتر بیام.

ـ زحمت نبود. بخصوص که غذاشونو گذاشته بودن و من فقط باید ظرف آب و دونه شونو پر می کردم. بفرمایید تو...

آقای جعفری، محجوب و مودب سرش را به زیر انداخت و وارد شد. وقتی به هال رسیدند، نسترن برای آوردن کیسه ی دانه ها به آشپزخانه رفت و فکری به نظرش رسید. کیسه را به او داد، به قفس قناری ها اشاره کرد و گفت:

ـ اینم امانتی شما.

ـ ممنونم.

نسترن در حالی که قفس را از میخ روی دیوار جدا می کرد، با کمی تردید پرسید:

ـ ببخشید، می تونم دوتا سوال مربوط به هم از شما بکنم؟ چون اگه ازتون نپرسم، مدام تو فکر مسئله ای هستم که ذهنمو پر کرده.

ـ بفرمایید، راحت باشین؟

ـ چه کسایی اینجا قبل از من زندگی می کردن و چی به سرشون اومده؟

مرد آهی کشید و قفس را از او گرفت و به زمین گذاشت . بعد در حالی که با سر کیسه بازی می کرد و سعی می کرد آن را گره بزند، به قفس خیره شد و گفت:

ـ خواهر من با شوهرش و دخترشون نسترن.

ـ میشه بگید چرا از اینجا رفتند؟

ـ اتفاقی براشون افتاد که مجبور شدیم اونا رو منتقل کنیم تو ویلایی که تو کرج دارن و فقط لباسا و وسایل شخصی شونو براشون بردیم و بقیه وسایل ها رو جا دادیم تو اون دوتا اتاق.  

بعد بزرگترای خونواده تشخیص دادن که چون این خونه براشون پر از خاطره هست و اذیت میشن، اینجا رو با همین یه اتاق خواب باقی مونده اجاره بدیم که هم اونا به فکر برگشتن به اینجا نباشن و هم... ببخشید، جسارت نشه، یکی مواظب خونه و وسایلا باشه تا بعدآ یه فکری براشون بکنن. اما خیالتون راحت باشه، تا آخر قرار داد که یه سال دیگه است، هیچ قصدی برای فروش اینجا نداریم. بعدشم خدا کریمه.

ـ ببخشید ولی من کنجکاو تر شدم... اون چه اتفاقی می تونه باشه که یه خونواده رو اینجوری دربدر کنه؟

مرد دستش را به صورت و بعد لب و چانه اش کشید و با ناراحتی دوباره آهی کشید، دستهایش را به کمر زد و با بغض تعریف کرد:

ـ آخر هفته چند خوانوار شده و برای دو ـ سه روز عازم شمال بودیم که وسط راه، ماشین اونا از جاده منحرف شد و...

برای او، تمام کردن جمله اش غیرممکن بنظر می آمد. دست اش را مشت کرد و روی لبهایش فشرد. بعد از مکثی که در آن بر خودش مسلط شد، با بغض ادامه داد:

ـ خواهرم و شوهرش زخمی شدن ولی نسترن در جا مرد...

 ***

 مرد رفت و نسترن را با یک بغض بزرگ و دنیایی متفاوت تر از همیشه بجا گذاشت. حالا دیگر راهی نداشت بجز اینکه سه شنبه بجای دختر محبوب مهرداد به سر قرار برود!

سه شنبه ساعت یک از اداره مرخصی گرفت و راهی پارک شد. در طی این دو روز، حرفهایی را که باید به مهرداد می زد، هزار بار با خودش تکرار و کم و زیاد کرده بود. اما باز هم نمی دانست چطور باید شروع کند؟

بهرحال هیچ شروعی، کار او را آسانتر نمی کرد و از شدت جریان کم نمی کرد. هیچوقت در زندگی اش به این احساس برنخورده بود: ناتوانی در برابر غم یک غریبه! 

اما مهرداد که غریبه نبود. مگر نه اینکه وقتی از راز دل کسی خبر داری، از همه آشنا تری؟ و او راز مهرداد را می دانست و به درد دلهایش نیز آشنا بود. منتها فکر اینکه ممکن بود که حرفهای امروز او، دل و ایمان این مرد را بشکند، عذابش می داد.

از اتوبوس که پیاده شد، پاکتی که حاوی نامه های مهرداد بود را در دست فشرد و به طرف منطقه ی شرقی پارک رفت.

آنجا، در آن موقع روز و با سوزی که می آمد، خلوت بود. فقط چند دختر و پسر مشغول حرف زدن و جدال دوستانه ای بودند و یک زن به دنبال پسر بچه ای می دوید و با او بازی می کرد، پسرک را آنقدر پوشانده بود که نمی توانست راحت بدود اما صدای خنده اش، هر دلیل و بهانه و مشکلی را پس می زد! 

او که همیشه از دیدن و قدم زدن روی برگهای زرد و نارنجی پاییز لذت می برد، آن روز حال و هوایی داشت که فقط سوز ِ سرما به مغز استخوانش را حس می کرد! 

دستش را در جیب پالتو اش کرد اما انگار از درون می لرزید و در آن حال، هیچ چیز نمی توانست آن سرما را کم کند...

از دور بیدها را دید که باد داشت با برگهای بلند و آویزان آنها بازی می کرد و همه را به یکسو می کشید. بنظر می آمد که برگها و شاخه ها در حال مبارزه اند اما باد قوی تر بود!

روی نیمکتی، یک مرد جوان و لاغر نشسته بود و نگاه منتظرش را به سمت جاده ی باریکی که از در ورودی پارک به آنجا ختم می شد، دوخته بود. نزدیک شد و در برابر چهره ی ناراضی مرد جوان، روی نیمکت و در کنار او نشست. یک دست او روی قسمت بالایی نیمکت تکیه داده شده بود و در دست دیگرش، یک گل بدون شاخه ی سرخ بود. دیگر شک نداشت که او نگارنده ی نامه ها است.

نگاهی گذرا به صورتش کرد، خبری از خال نبود اما چشمان درخشانی داشت که انگار او را نمی بیند و هنوز به راه بود! نسترن بغض کرده بود، اما می دانست که باید خودش را معرفی کند و بعد صحبت های بین خود و آقای جعفری را برایش تعریف کند.نفس عمیقی کشید و پرسید:

ـ آقا مهرداد؟

مرد به او نگاه کرد و متعجب جواب داد:

ـ شما!؟

نسترن در حالیکه به پاکت حاوی نامه ها چشم دوخته بود، آن را به طرف او گرفت و با بغض گفت:

ـ سلام! این پاکت مال شماست... ببخشید که سر دو پاکت نامه شما رو باز کردم... ولی اسم روی پاکت، غلط انداز بود و فکر کردم نامه ها برای من نوشته شده...

نسترن حال خوبی نداشت، با این حال باید ادامه می داد و حرفش را تمام می کرد:

-می دونم تعجب کردید که چرا یه دختر غریبه داره مزاحمتون میشه و اسم شما رو می دونه و نامه هایی که نوشتید دستشه، ولی... بهتره از اول شروع کنم، اسم من نسترنه...   

 

پایان

 

2010.2.24

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 اسفند 1395ساعت 00:06  توسط نسرین  |  نظرات (1)