X
تبلیغات
پخش زنده جام جهانی
تقدیم به مادرم، که خاتون تمام قصه هام بود

یک قالی ایرانی کهنه و نه چندان مرغوب کف اتاق را از کنار تختخواب تا دیوار تقریبآ پر کرده بود. یک لنگه دمپایی روفرشی قهوه ای با نقش های مشکی، یک شانه ی کوچک که چند نخ مو با آن درگیر بود  و یک دندانه اش هم شکسته، روی زمین بود.

پیرزن به دمپایی خیره ماند... دور گردنه ی آن را یک حاشیه ی پر کرم رنگ گرفته بود و شکل های هندسی رویه ی آن، هر کدام و به شکلی به او دهن کجی می کردند.

به اطراف آن نگاه کرد، لنگه ی دیگر را ندید... از روی تخت خم شد و زیر تخت را نگاه کرد. لنگه ی دمپایی نبود... اما چقدر خاک روی موکت نشسته بود که نمی دانست و تا بحال آنها را ندیده بود. کنار پایه ی تخت، یک سوسک مرده افتاده و چهار دست و پایش به بالا بود... درست مثل سگ پیرمرد همسایه بعد از مرگش!

همانطور که روی تخت دراز کشیده و محکم لبه ی تشک را گرفته بود، به سختی زیر تخت را کنکاش کرد: یک گیر سر، تا دلت بخواهد خاک، یک خودکار، همان سوسک مرده و یک جعبه ی کفش.

از تخت پایین آمد و جعبه ی کفش را با کنجکاوی بیرون کشید و روی تخت گذاشت. روی در جعبه یک لایه ی ضخیم گرد و خاک نشسته بود. دستش را روی آن کشید... تار هایی جمع شد و به زمین ریخت. در جعبه را باز کرد و عکس های قدیمی... خیلی قدیمی را در آورد تا خودش را پیدا کند!


لنگه ی دمپایی، وارونه پشت در افتاده بود و سرک می کشید!


25 شهریور 90



برچسب‌ها: حاشیه ها و لحظه ها
+ نوشته شده در  دوشنبه 9 اسفند 1395ساعت 22:24  توسط نسرین  |  نظرات (0)