X
تبلیغات
پخش زنده جام جهانی
تقدیم به مادرم، که خاتون تمام قصه هام بود

لباسمو عوض کردم ولی برعکس همیشه، از عطر خبری نبود. خیلی از دست اش ناراحت بودم و فقط می خواستم زودتر برم سراغ اش!

چادر سیاه مادرمو سرم انداختم و با همون فکر و خیال این چند روز قبل، می رفتم تا باهاش اِتمام حجت کنم و حرفای آخرمو بزنم. "باید یادم باشه که اصلن کوتاه نیام. مگه این نیست که از جا و مقام اش گذشته، بهترین دوستمه؟ پس باید عصبانیتمو هم تحمل کنه!

راه افتادم به طرف میعادگاه همیشگی و وقتی رسیدم دیدم طبق معمول دور اش شلوغه. بوی عطر و ادوکلن های مردم قاطی شده بود و داشتم سرگیجه می گرفتم. همه داشتند با هم، باهاش حرف می زدند، فکر کنم منو نمی دید. شایدم اونقدر سرش شلوغ بود که ترجیح داد به کارای اونا که لابد مهم تر بود گوش کنه. حتا نگامم نکرد!

حرصم گرفته بود. چادر رو با سختی روی سرم نگه داشته بودم که یکی هُل ام داد و نزدیک بود بخورم زمین! برگشتم و می خواستم با عصبانیت سرش داد بکشم:

من زمین خورده ی خدایی هستم، تو دیگه نمی خواد هُل ام بدی!

ولی او حتا یه عذرخواهی زبونی هم نکرد. یه عده که تازه از در وارد شده بودند، هجوم آوردن طرف اش و منو به عقب روندن. باز از محفظه ای که می شد با او حرف زد، دور شده بودم. بغض گلومو گرفته بود

چادر رو توی صورتم کشیدم، به گوشه ای پناه بُردم و مثل بچه ها زدم زیر گریه! و در حالی که خطابم او بود، نالیدم:

مگه دیگه منو دوست نداری؟ پس چرا اذیتم می کنی؟  مگه میشه کسی رو که دوست داری ناراحت کنی؟ بعد هم که بهت گله کنم، بی اهمیت از کنارم رد شی و کاری نکنی؟ آخه این چه دوست داشتنیه؟

دیگه سراغت نمیام، دیگه هیچوقت یادت نمی کنم. می ذارمت برای همون دیگران که فقط وقتی گرفتاری دارن، یادشون به تو می اُفته!

مردم بیشتری داشتند وارد می شدند. یه نگاهی به اونا کردم و با خودم گفتم: محاله با این شلوغی ارباب رجوع، منو ببینه. بهتره برم و بیخودی هم خودمو کوچیک نکنم.

اومدم بیرون، کفِ کوچه لجن بود و چادر منهم بی نصیب نموند. درش آوردم و کثیفی پایینشو تا کردم مابین جاهای تمیز، زدم زیر بغلم و به طرف خونه راه افتادم.

بوی عطر و ادوکلن مردمی که برای خوش آیند او بخودشون زده بودند، با بوی لجن جاری تو کوچه با هم تو دماغم قاطی شده بود و حالت تهوع به هم دست داده بود. نگاهی به اطرافم کردم و بطرف خونه رفتم. وقتی نزدیکش شدم، مادرم رو دیدم که با چادر نماز سفیدش، داشت وارد ساختمون می شد... همون چادر سفید با گشنیزهای سرمه ای کوچک!


دی 88


برچسب‌ها: حاشیه ها و لحظه ها
+ نوشته شده در  پنج‌شنبه 12 اسفند 1395ساعت 04:05  توسط نسرین  |  نظرات (0)